دیگر چه صیغه ایست؟ اندکی صبر کنی برایت می نویسم.من کت هایی که درکودکی پوشیده بودم را بمعنای
واقعی کت پوشیدن حساب نمی کنم. برای همین روزهایی که باید آذر (دختری بغایت زیبا و شیرین و ملیح= با
نمک ،بی خیال مزه های دیگر از جمله ملس بشوید)را ببینم یکی از کت های پدرم را می پوشیدم و به میعادگاه
می رفتم. کت پوشیدن من هم به این راحتی که می نویسم نبود. چون در آن سالها اصلاْ به استیلم در راه
رفتن توجه نمی کردم.وزنم هم خیلی کم بود. بجای راه رفتن پرواز می کردم.مانند اسبی که چهارنعل می رود
یک باره عصا ها و پاهایم از زمین جدا می شد و خودم را بجلو پرتاب می کردم.برای همین قسمت جلویی کت
پدرم بیست سی سانتی از بدن من فاصله می گرفت و بر می گشت عقب.پس بناچار دوسه ماهی راه رفتن
با کت را با جدیّت تمرین کردم.پس از چند ماه هر کاری کردم نتواستم کت را بیش از ۵ سانتی متر مهار کنم.
چون کت مال پدرم بود یارای دخل و تصرف در ان را هم نداشتم.
گیریم یک نفر این وسط بپرسد ــ: نمی شد کت نپوشی؟
و من چنین پاسخ می دهم ــ: خیر نمی شد. چون من هرکاری دلم خواسته انجام داده ام. مهم تر اینکه اگر من
بی خیال پوشیدن کت پدرم میشدم اکنون شما از خواندن چنین نوشته زیبایی محروم می شدی.
توجیهات و براهین ودلایل دیگری هم می توان دست وپا کرد، آنها را فاکتور می گیرم.
نانوشته نماند در آن سالها بهترین لباسهای خارنجکی را هم داشتم و مشکل تنوع پوششی برایم وجود نداشت
همان دلبخواهی علت اصلی پوشیدن کت پدر بود.
می خواستم در باره حضرت بهنود و ابطحی و امام زمان بنویسم، گفتم ماجرای پوشیدن کت پدرمو بنویسم از
همه شون بهتره.
توضیحی کوتاه در باره نوشته های پیشین:شاید روزی آنها را مرتب و قابل فهم تر کردم. فعلا با همین شیوه
کنار بیایید.می توانم از هر موضوع یا نوشته ای یک اثر خواندنی بیافرینم. اینها تنها طرح هایی هستند که خودم
باهاشون حال می کنم.
مژده ای درباره نوشته های پسین:دریک جای دیگر نام نویسی کرده ام تا ۴۸ ساعت دیگر خبر پذیرفته شدن و
اجازه نوشتن آن بدستم می رسد. اگر رفتم اونجا آدم وار تر می نویسم.(ادم وار تر یعنی ادبی تر گرچه در اصل
بیشتر آدمها بی ادبی تر می نویسند و با تکنیک های نوشتن آشنا نیستند)
حوصله پیشنهاد هم ندارم.خودتون می دونید وبگردیتونو چگونه سر کنید. اگر مانند من دلتون هوای نوشته ادبی
نویس ها وبی ادبی نویس ها و سیاسی نویس های میهنتون کرد، توی همین وبلاگ و بلاگ های داداش فرزانم بمقدار کافی پیوند های ادبی و... یافت می شود.
راستی ۱۶آذر هم گذشت ومن واردبیست ودوهمین ماه بهبودیم شدم.۶ دی ماه هم وارد چهارمین ماه زندگی ام
می شوم.بجان حنا جدی می نویسم. زندگی زیباست. خیلی زیبا.جای خیلی هاتون خالی. اگر حس می کنید با
زندگی مشکل دارید می توانید از دانش و دست آورد فری بهره مند گردید.
هنوز هم نوشته درخوری پیرامون ۱۶ آذر نخوانده ام. امروز چندین نوشته زیبای ادبی وبی ادبی خوندم که پیوندشونو
توی وبلاگ نمی گذارم.
شانزدهم و ششم ها را دوست دارم. هرچی شش داشته باشد را دوست دارم. زنده باد شش(6)
