تونم توی سرم بریزم؟
چند تا رویداد مهم را باید بنویسم و برم بگیرم بخوابم که چشمانش با من گفتند فردا روز دیگریست...
روز عید فطر به پدر زنگ زدم و عید را به او شادباش نوشتم.بزودی یا بدوری در باره پدرم تا آنجا که بتوانم خواهم
نوشت. تنها اینو می نویسم که مرد نازنین و روشن اندیش و روشن بین و نیک روانی است.او نیز با خنده عید را به
من شاد باش گفت.چند بار پرسید کاری داری ؟چیزی می خواهی ؟با این که به پول نیاز داشتم گفتم نه تنها می
خواستم عید را شاد باش بگویم.
ارزو می کنم هرچه زود تر با دست پر به خانه بیاید وبتوانیم با خانواده همان دختری که به خواستگاریش رفتیم به
تفاهم برسیم . نمی دونم با چه زبونی به پدرم بگم که برام خونه بخره(روراستانه از شما می خواهم برام دعا
کنیدچون یکی از شرایط خانواده دختر خانه داشتن داماد شما بخوانید فرسان است)
اکنون ساعت ۲۳:۵ دقیقه دوشنبه ۱۶ ابان ماه است. فردا زادروز یکی از دوستان مونث(بجان حنا من با
واژه دوست دختر مشکل ندرام برای رعایت حال برخی که با واژه دوست دختر مشکل دارنداینگونه نوشته ام) اول
نامش سامانتا است.اگر دعوتم کرد می رم اگرنه هم که نمی روم.
دیروز یعنی یک شنبه از ساعت ۵ عصر تا ساعت ۸با مهدی و محمد ورق بازی کردیم که حتی یک دست هم
ازآنها نبردیم.بعدش هم رفتیم یک جایی... بعد از اونجا هم رفتیم روی پل خواجو تا ساعت سه بازی کردیم.
نزدیک بود از سرما یخ بزنیم. امروز هم کلیه هام درد گرفته بودند. باید بفکر یک سالن ورق بازی باشیم.
دودست اول را ما با برتری بردیم. بگونه ای که دردست دوم هفت هیچ از آنها بردیم.سپس سه دست هفت
ایی دیگر باخیتم. جای همه تون خالیزیر پامون زنده رود و پل خواجو و رهگذران چشم انداز زیبایی آفریده بودند.
ساعت سه ونیم به خانه رسیدم. مانند همیشه کلید همراه نبرده بودم.مادرمهربانم که بیدار شده بود برایم
خوراکی (غذا)آورد.وینستون لایت هایم هم تمام شده بود و چند نخ ویسنتون قرمز از مهدی گرفته بودم.یکی
از آنها را کشیدم و از شکست دهشتناکمان تراز گرفتم دیدم باختمان برای بد بازی کردن من بوده چون من نگران
خدایم که یک دوشیزه است بودم.برگ ها را غریضی و بدون اندیشه پایین می کردم. حریفانمان هم دو حرفه ای
بودند. و ان شد که نباید می شد.
در یک هفته گذشته این داستانهای کوتاه را خوانده ام
مرگ ایوان ایلیچ از لئو تولستوی با نقد لایونل تریلینگ
بازپرس بزرگ نوشته فیودور داستایفسکی با نقد لایونل تریلینگ
زوال خاندان آشر نوشته ادگار الن پو با نقد دی. اچ. لارنس
می خواهم بدانم چرا نوشته شروود اندرسن با نقد های رابرت پن وارن/کلینت بروکس
آدمکشها نوشته ارنست همینگوی با نقد های رابرت پن وارن /کلینت بروکس
چند برگی هم از مردگان نوشته جیمز جویس خوانده ام.
هنوز هیچ سی دی یا دی وی دی از دوستان نرینه و مادینه به دستم نرسیده.از سی دی های خودم شاملو و
شهیار قنبری و فرامرز اصلانی و مهستی را روی رایانه ریخته ام.
یک هفته هم از آخرین هم آغوشیم به سرعت برق و باد گذشت.
امروز۲۱ ماه از یک رویداد مهم در زندگی من سپری شد.یک دوست این رویداد را به من شاد باش گفت.
به اوگفتم آیاتاکنون بیست و یک(یکی از گونه های بازی باورق که خفن ترین گونه قمار بازی در ایران است)بازی
کرده ای؟گفت :بله.و افزود روزی به مادرش می گویند پسرت ۲۱ بازی می کند. مادرش هم می گویدپسرم
بیست و یک خوب نیست. ودوست من میگوید مادر، ۲۱ خوب است ۲۲ خوب نیست. آنها که با این بازی آشنا
هستند می دانند چه نوشته ام. اگر یک خواننده موشکاف یافت شد که نوشته مرا مو بمو خوانده باشد و با
این بازی آشنا نباشد بپرسد تا بپاسخمش.
اگر دیروز داداش فرشید بفریادم نمی رسید بی پولی می کشیدم که مپرسید
در هفته گذشته تنها یک بار ان هم شبی که داداش فریاد اینجا بود مسواک زده ام.
چند رویداد دیگر را هم بنویسم و برم بگیرم بخوابم.امروز دوبار آوای خدایم را شنیدم.یک بار بامداد یک بار هم
شامگاه هنگامی که سر گرم نوشتن این پست بودم. و بخش هایی را نوشته بودم و می خواستم وارد نت شوم.
شاد باشید وپاک.
چون هیچ کدوم نبوسیدم نمی ما چمتون. بجز بهزاد اسفندی ارجمند را که ماچتمانمان را پاس می دارد.
اگر گاهی دیر برایتان نظر می نویسم گناهش گردن بلاگفا است. بدانید فرسان بیاد همه تون هست
حتی شماییکه نه به او نظر می دهید نه پیکی می فرستید...
