هفته گذشته می خواستم در باره کرم شاندیز بنویسم که فراموش کردم.قضیه کرم شاندیز اینگونه بود که من به
داداش فریاد گفتم به یک داروخانه یا فروشگاه لوازم آرایشی و بهداشتی برو وبرایم یک کرم بخر که پوست
صورتمو شاداب کنه و رنگ لب هایم را هم تغییربده و
...داداش فریاد گفت: از یک متخصص پوست برات وقت ملاقات می گیرم. که من کوتاه آمدم وگفتم یک کرم
شاندیز
بخر.یکی دیگراز یادمانهایی که باید نوشته شود .توپ والیبالی است که هفته گذشته داداش فرشید برایم خرید
.چند روزی که برادرانم خانه بودند با داداش فریاد تمرین کردم .پیشرفت خوبی هم داشتم
.چون هوا رو بسردی نهاده و دیگه کنار رودخونه نمی شه بازی کرد. شب ها بخانه دوستان می رویم و آنجا
بازی می کنیم. با اینکه هر شب دیر بخانه می آیم ولی تا کنون پدر اعتراضی نکرده است.شب ۵ شنبه (یا همون
بامداد ادینه)رفتیم خونه اقا سعید که یکی از نوازندگان و خوانندگان نامدار شهرمون است . اون شب ما در بازی
حکم، سه دست به اقا سعید باختیم.امشب هم من و سعید شریک شدیم که با برتری م . ج و شریکش را بردیم
.چون بدون پوشش مناسب سوار موتور می شدم نزدیک بود سرما بخورم که خطر از بیخ گوشم گذشت.اکنون هم
هرگاه می خواهم از خانه بیرون بروم حسابی لباس می پوشم
.در یک ماه گذشته ۲۵۰ هزار تومان از پدرم گرفتم .پدر و مادرم هم ۱۵۰ هزار تومان برام تخت و کتاب و چند
رقم
خرت وپرت دیگر خریدند که ماجرای تختخواب را در همین وبلاگ نوشته ام.دوشب پیش داشتم با یکی از بانوان گرامی گفتمان می کردم که جیشتمانم گرفت.بخاطر کم رویی نیم ساعتی
به گفتمان ادامه دادم. من هرگاه جیشتمانم بگیرد هرکجا باشم به احساسم پاسخ می دهم.ولی در ان هنگام
بی خیال پاسخ گویی به چنان نیاز مهمی شده بودم.چون مثانه ام داشت درد می گرفت از دوستم اجازه گرفتم و
و دلیل اجازه گرفتنم را هم نوشتم.دوست روشن اندیشم مرا به رفتن تشویق کرد. اون شب پس از اینکه به چند
کار اینترنتی رسیدگی کردم خوابیدم.صبح زود ساعت ده با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم .کسی که تلفن
زده بودیکی ازخانم هایی بود که این اواخر با او دوست شده ام.از صدام تشخیص داد که از خواب بیدار شده ام و
شروع کرد به تعارف تیکه پاره کردن که کاش زنگ نمی زدم و خدا شوهرم بده و
...گفتم خانم ارجمند از اینکه مرا بیدار کردی بی اندازه از شما سپاس گزارم.چون داشتم کابوس می دیدم.(گاهی
دیدن برخی در خواب می تواند بد ترین کابوس ها باشد)دلیل دوم هم این بود که خیلی جیشم می آید.دیدم
خانمه گفت :واه واه واه این چه جمله ای بود؟
به او گفتم شما ۵ دقیقه به من فرصت بده برم به احساسم پاسخ بدهم و دست و صورتم را بشورم و برگردم.در
این باره گفتمان می کنیم.من به احساسم پاسخ دادم و برگشتم . خانمه هم تلفن زد. گفتم خوب شما بگویید
بجای جیش چی بایدمی گفتم؟گفت باید می گفتی دستشویی دارم.گفتم خوب در آن صورت ممکن بود گمان کنی
ریدمان دارم.در حالیکه جیشتمان و شاشتمان و ریدمان از خوش ایند ترین کارهای ادمیزاد و دیگر حیوانات
هستند
.یا ممکن بود گمان کنی من می خواهم بروم دست و صورتم را بشورم. سپس ماجرای جیشتمان دیشب وتشویق کردن دوست اینترنتی ام به رفتن و جییشیدن را برایش گفتم.
برای پست بعدی شاید داستان بیرون رفتن و پیتزا خورونم را با سه دختر خانم و یک خانم خوب و نشان دادن
عکس کسی که می خواهم به خواستگاریش بروم و آخرین بوسه های تایتانیکی (شما بخوانید توبه گرگ مرگه
)قول داده بودم دیگه دست هیچ دختر خوشگلی را تایتانیکی نبوسم ولی نتوانستم بر سر قول و قرارم بمونم
.تا کنون من قرار های ازدواج فراوانی داشته ام و چند بار هم رسمی و غیر رسمی نامزد کرده ام.یک بار هم
به خواستگاری نرفته ام. لیکن هر طوری شده به خواستگاری این یک نفر خواهم رفت
.نوشتنی هایم کم نیستند . تنها در خواستی از شما خوبان دارم کاستی های این پست را به بزرگی خودتان
ببخشید. می دونم نباید این همه رویداد را بدین گونه در یک پست می نوشتم ولی چاره ای نداشتم
.در خواست دیگر من این است که با القابی چون مرد هزار نامزد و ده هزار دوست دختر مخاطب قرار ندهید
چون پرونده من پاک پاکه.به مادرم هم گفته ام چنانچه ازدواج کنم سنت شکنی می کنم و بشکل مستقل زندگی
خواهم کرد.پدر هم می گوید برایم ماشین نمی خرد چون می ترسد من تصادف بکنم یا تصادف منو بکنه
از بامداد تا شامگاه هم با نت کار نمی کنم
.