تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - من می خوام قمار کنم اگه قمار نکنم چکار کنم؟

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

زمانی نچندان دور همه فکر وذکرم این بود که می مطلبی عکسی خبری گزارشی برای وبلاگم تهیه کنم.

اکنون هیچ شوقی نیست هیچ ذوقی نیست گر هم هست

دگر تشویقی نیست.

نشسته ام توی خانه وسوار بر اسب رویا با عسل در قصر

مجللمان مانند قهرمان های دوره رمانتیک خاک بر سر می کنیم غم ایام را.

درحالیکه روزگار است که با سرعت قالیچه سلیمان بر سپهر زندگیمان میگذرد.

چنانچه تا پایان این ماه کار مناسبی گیر نیاورم.

به بزرگترین قمار ها روی می اورم.یاد زمستان های خوزستان وشب نشینی ها وبازی ۲۱ افتاده ام.

می خواهم کازینو های اینترنتی را قرق کنم باید یک حساب بانکی بین المللی  یا کارت اعتباری معتبری دست وپا کنم.

شاید هم رفتم با همین قمار باز نماها ی غیر اینترنتی بازی کردم.

اما صادقانه دوست ندارم وارد این بازی ها شوم.فقط بخاطر عسل وفرهام

نمی خواهم انها با چنین پول هایی امورات بگذراند.

این پست هم دارد طولانی میشود اما دریغم مای اید

سروده وچکامه سیمین خانم داخل پرانتز دانشور را

در این پست ننویسم.

اگر سروده احمد عزیزی را نخوانده اید حتماْ بخوانید

بسیار زیباست.  اقایون وخانمهای متاهل لطفاْ در بارهزندگی زناشویی از تجاربتان در اختیار من بگذارید.

با اینکه در پاکی ونجابت عسل هیچ تردیدی ندارم اما خیلی نگران او هستم.

از خودم بدم می اید چرا من باید چنین مهوشیاز خدا بخواهم واو هم

خواسته ام را براورده سازد.ومن نتوانم  یک ماشین تشریفاتی  ۶ در

ضدگلوله با چند بادیگارد برای عسل فراهم کنم.

چرا؟

ویک پیام برای مجردها دارم هرگز ارزوی داشتن همسر زیبا نکنید. 

 

 

ديدار

چه مي بينم ؟  خدايا !  باورم نيست

  تويي :  همرزم  من !‌ هم  سنگر من

 چه مي بينم  پس  از يك چند دوري

  كه  مي لرزد  ز شادي  پيكر من

  تو را مي بينم  و مي دانم  امروز

  همان  هستي  كه بودي  سال ها پيش

 درين چشم  و درين  چهر و درين لب

 نشاني  نيست  از ترديد  و تشويش

  تو رامي بينم  و مي لرزم  از شوق

 كه دامان  ت را ننگي  نيالود

 پرندي  پرتو  خورشيد  ، آري

 نكو  دانم  كه با  رنگي  نيالود

  تو را مي دانم  اي همگام ديرين

  كه چون كوه گران   و استواري

  نه از توفان  غم ها مي هراسي

  نه  از سيل حوادث  بيم داري

  غروري  در جبينت  مي درخشد

  نگاهت  را  فروغي  از امیدست

تو مي داني ،  به هر جاي  و به هر حال

  شب تاريك را صبحي  سپيدست

  ز شادي  مي تپد  دل  در بر من

  به چشمم  برق  اشكي  مي نشيند

 بلي ،  اشكي  كه چشمانم  به صد رنج

  فرو مي بلعدش  تا كس  نبيند

قالب و حال می کنید روی صفحه راست کلیک کنید ببینید  چه اتفاقی می افتد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |