تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - ناپلئون:خداهمیشه پشتیبان جنگاوران قوی تر است _ فرسان:خدا همواره پشتیبان بلاگران با هوش تر است.

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

بی گمان بلاگی به دل می نشیند که قواعد و شیوه های نگارشی را به تر و بیش تر  رعایت کند.(می تونید اینو نظر شخصی من هم بخونید)در گذشته و حال،شمار سرایندگان میهن ما از نویسندگان مان بیش تر بوده است.اگر بخواهم دایره سرایش و نگارش را تنگ تر کنم(کار هر مرد نیست تنگ تر کردن . مردان در گشاد کردن دستی دراز دارند)باید بتایپم شمار زنان به مردان نویسنده و سراینده یک در چند هزار بوده است شاید هم بیش تر.خوشبختانه پس از سده سیزدهم خورشیدی یا همون سال یک هزارو سی صد،خودمون ما با زنان نویسنده و سراینده ارزنده ای روبرو می شویم.

عمر وبلاگ فارسی نویسی که از ا َن گشتان(با عرض و وطول پوزش .بلانسبت)دو دست فراتر نرفته.چند سال پیش یک بلاگرایدزی که در میان نتوندان با سابقه ،نامدار و سر شناس است،هرچه از کیبوردش بر می آمد به بانوان فرهیخته و نا فرهیخته و زشت و زیبا می نوشت.که از قلمرو پست من برون است.

در پدیده لاگ بازی بانوان سراینده حضوری پر رنگ دارند.لیک در نثر یا نویسندگی باز هم مردان پر شمار تر می شوند. نیازی به نوشتن کیبورد زدی نو را بخوبی حس می کنم.

یک مرد یا زن یا پسر یا دختر  ادبی  به از صد هزار بلاگر کپی پیستی . می خواستم دوست یکی از دوستانم که نویسنده ای زِ بَر کیبورد است را معرفی کنم .بخاطر هماهنگی نکردن با آنها این کار را نمی کنم.جنگ هفتاد و دو وبلاگ و هفتاد و هزار پسر و هفتاد و دو میلیون دختر را وا می نهیم.یک بلاگر با هوش هرگز کم نمی اورد.

شنبه صبح خواب بودم که خبر دار شدم پدر جان برایم تخت خریده است.نخست گمان کردم دارند سر بسرم می گذارند.دوستان دیرین می دانند که من چیزی بنام <<باور کن ندارم>> و خیلی دیر،باور می کنم.پس از اینکه اجزاءتخت را دیدم،نخست خرسند گشتم سپس اندوهی سخت مرا در بر گرفت.

پدر گفت چیه از تخت خوشت نمی آید؟گفتم خیر پدر جان مسئله اصلی تخت نیست. گفت پس مسئله اصلی چیه؟گفتم :خودم هم نمی دونم مسئله اصلی چند مجهولیه؟داداش فرزان ارشمیدوس وار گفت یافتم. پدر گفت:زود تند سریع یافته ات را بگو.داداش فرزان گفت: تـُـــــــــــــشکهِ

ومن تنگ گوش داداش فرزان گفتم: مسئله اصلی،رو    تختی ها    هستند.

امروز پسر خاله  وشوهر خاله ام که پدر وپسرنیستند به خانه ما آمدند.من و همه برادرانم نزد آنها رفتیم وخیلی خوش گذشت.چون مسئله ای بنام اختلاف سن در کار نبود.هنگام رفتن داداش فرزان از شوهر خاله ام پرشسی در باره یک جشن نمود . اودر پاسخ مرگ یکی از شیوخ خوزستان را برای انجام نگرفتن آن جشن نام برد.من با شگفتی گفتم شیخ ... هم مرد؟

بگمانشان من دارم شوخی می کنم.قیافه (ژستی)مظلومانه ای  گرفته و گفتم:بجان حنا  خبر   کسوف را هم   نه شنیده بودم ونه خوانده بودم تا دیشب!!!شوهر خاله ام با قرائتی عجیب گفت: کِی  کس ووف شده؟من گفتم منظور خورشد گرفتگی است،و چهارشنبه خورشید گرفته شده است.شما بخوانید کسوف شده است.

فرسان

سپاهان

روز شمار را هم بلاگفا می نویسد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |