تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - میکروبی

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

بخش بزرگی از وبلاگ  نویسی من دربر گیرنده رویداد های نچندان ویژه زندگی من بوده است.نمونه بخواهم بنویسم،می توانم به حمام رفتن ها،خریدلباس های زیر ورو ،کوتاه کردن موهای سر و ... ،کتاب های خوانده شده،سفر های این ترنتی و اون ترنتی،ورزش کردن،کابوس دیدن و ...را می توانم نام ببرم.

دیروز یک پست در وبلاگ فرسان پرشین لاگ زدم.دقایقی از پست من نگذشته بود که بازتابش نمایان گشت.شاید هم نوشته من نبود و دگرگونی هایی که در وبلاگم انجام دادم باعث شد آن کار روی دهد.هرچه بود من اهمیت ندادم. پس از اینکه برای چند تن از دوستان نظر نوشتم. به پیرایشگرم زنگ زدم .دوش گرفتم و سر کوچه یک تاکسی دربست کردم و رفتم موهایم را تیفوسی کوتاه کردم.پس از اینکه موهای تیفوسی کوتاه شده ام را میکروبی کردم رفتم نزد یکی از دوستانم که لوازم آرایشی و عطر و ادکلن می فروشد. کلی عطر و اسانس  و ادکلن خریدم.کنزو ،هوگو،هیون،دانهیل،یاس،ودکا،سیگار، نام ادکلن اسانس و عطر هایی بود که خریدم.فردا هم باید بروم یک تک پوش خوشگل بخرم.

از مغازه لوازم ارایشی که بیرون آمدم چشمم به یک سری سی دی افتادکه به مژگان قول داده بودم برایش بگیرم.با اینکه پول زیادی برایم نمانده بود نتوانستم بی خیال سی دی ها شوم.وارد مغازه شدم و از فروشنده بهای سی دی ها را پرسیدم.هنگامی که فروشنده قیمت را گفت نگاهی به بازمانده پول ها کردم دیدم اگر بخواهم سی دی ها را بخرم باید بی خیال بخور بخور  بشوم. به فروشنده گفتم باید بروم و بار دیگر برای خرید بیایم. فروشنده گفت سی دی ها را بردار بعد پولش را بیاور.گفتم از بدهکاری بیزارم.از مبلغ سی دی های مورد نظر هم بیشتر پول روی میز آن مغازه دار گذاشتم و گفتم هرچه می خواهی بردار.هنگامی که دیدم مبلغ خیلی زیادی تخفیف داد داشتم از شگفتی شاخ در می آوردم.گفتم آقا من نمی خواهم بدهکار شما باشم. گفت بدهکار نیستی !!!گفتم یعنی شما این همه به من تخفیف داده اید؟گفت بله

بسوی پیتزا فروشی راه افتادم و جای شما خالی به حس بخور بخور هم بگونه شایسته ای پاسخ دادم . رفتم پارکی که با دوستان قرار داشتم.تا ساعت ۱۰ با دوستان توی پارک بودیم و سپس با دوست تازه ام مصطفی به کنار رودخونه رفتیم. سر راه مصطفی رفت خونه و کتش را پوشید و به گروه دوستان که داشتند ورق بازی می کردند پیوستیم. تا ساعت ۱و نیم بازی کردیم .حتی یک دست هم نباختیم.اینو هم بنویسم که سه چهار شب است حسابی و از ته دل می خندم.خونه هم که رسیدم یک بشقاب برنج و خورشت نوش جان فرمودم.بعدش هم که اینها را نوشتم.

شاد وپیروز و تندرست باشید دوستان خوب من.

می ماچمتون

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |