تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - سری که درد نمی کنه را نمی کٍشند. دندونی که در می کنه را می بندند

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

دیروز هم روز بدی بود هم خودم اونو بد کردم. از این لحظه به یک پیوند جهنمی و شوم که تعلق خاطر من به یک وبلاگ و یک سایت بود را گسستم.با شناختی که از خودم دارم می دانم اگر زمین و زمان به هم دوخته شوند باز نخواهم گشت.مگریک معجزه انجام گیرد.

راهنمایم می گوید هرچیز و هرجا و هر کس کهحالت را بد می کند رهایش کن. حوصله خود فریبی نداشتم ان سایت حالم را ناخوش می کرد.بخودم و دیگران خسارت می زدم.مرگ یک بار شیون هم یک بار.تصمیم من از روی خشم نبود. نیاز و صلاح من در این تصمیم بود.

ارزو می کنم امروز برای همه روز خوبی باشد.کارهای فراوانی باید انجام دهم.خوشبختانه ترسی ندارم و راهکار های لازم را بدست آورده ام.دارم ماجراهای دکتر جکیل و آقای هاید که نزدیک به یک سال در جستجویش بودم را می خوانم. کتاب خیلی جالبی است.دلم برای رابرت لویی استیونسن می سوزد. زندگی کوتاه و پر رنجی داشته است.

به گمان فراوان در این وبلاگ بیش از پیش خواهم نوشت. اکنون اندکی حالم ناخوش است پس دعای آرامش جبران خلیل جبران را می خوانم و بدان می اندیشم.

پروردگارا آرامشی بخش تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم دگرگون سازم.

دلیری تا دگرگون سازم آنچه را که می توانم.

و دانشی که دگرگونی این دورا دریابم.

از اینکه نوشته مرا خواندید از شما سپاس گزارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 4:18 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |