دوست گوشتی ندارم.دوستان کنونی من دوستان کاغذی و الکترونیکی هستند.تا یک ماه پیش همین که ۲۰ صفحه از دوستان کاغذی می خواندم چشمانم خسته می شد و خواب مرا در می ربود.به رکوردپیشینم، خواندن چند صفحه در روز هنوز نرسیده ام.از دوستان الکترونیکی هم دور مانده ام چون در گذشتهروزی۱۲ساعتافلاین انهارامی خواندمودیدگاهم رابرایشان می نوشتم و می فرستادم.
با اینکه تک دمبل و وزنه هایم را به اتاق خوابم آورده ام ورزش نمی کنم.تنها تمرینم بر می گردد به چند روز پیش، که نمی دانم در کدام وبلاگ هنگام درستش را نوشته ام؟با افزایش وزنی که پیداکرده ام بازوهایم با دیگر بخش های هیکلم هم خوانی ندارند.با یک ماه کارکردن چهار سانت کاهش بازو را می توانم جبران کنم.(شتر و خواب و پنبه دانه خودمون ...)
چندروز است شیخ ابوالحسن خرقانی دست از سرم بر نمی دارد.نوشته سر در خانقاهش مرا بخود وا داشته است« هر کس که در اين سرا درآيد نانش دهید و از ايمانش مپرسيد. چه آنکس که بدرگاه باري تعالي به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»
پیوسته با خویش کلنجار می روم که اگر اندیشمند بزرگ ۱۰۰۰سال پیش اکنون می زیست. بر سر در وبلاگش چه می نوشت؟
دیشب که خبری از مسواک زدن نبود امشب هم تنهایی مسواک زدم.
