تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - سر در خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی...

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

خواندن کتاب، زنده ام که روایت کنم، مارکز دارد پایان می یابد.کتاب تازه که دست خواهم گرفت تهوع سارتر خواهد بود.یک بار آنرا خوانده ام .باید دوباره خوانی کنم و یاد داشت بردارم.

دوست گوشتی ندارم.دوستان کنونی من دوستان کاغذی و الکترونیکی  هستند.تا یک ماه پیش همین که ۲۰ صفحه از دوستان کاغذی می خواندم چشمانم خسته می شد و خواب مرا در می ربود.به رکوردپیشینم، خواندن چند صفحه در روز هنوز نرسیده ام.از دوستان الکترونیکی هم دور مانده ام چون در گذشته‌روزی‌۱۲ساعت‌افلاین انهارامی خواندم‌ودیدگاهم رابرایشان می نوشتم و می فرستادم. 

با اینکه تک دمبل و وزنه هایم را به اتاق خوابم آورده ام ورزش نمی کنم.تنها تمرینم بر می گردد به چند روز پیش، که نمی دانم در کدام وبلاگ هنگام درستش را نوشته ام؟با افزایش وزنی که  پیداکرده ام بازوهایم با دیگر بخش های هیکلم هم خوانی ندارند.با یک ماه کارکردن چهار سانت کاهش بازو را می توانم جبران کنم.(شتر و خواب و پنبه دانه خودمون ...)

چندروز است شیخ ابوالحسن خرقانی دست از سرم بر نمی دارد.نوشته سر در خانقاهش مرا بخود وا داشته است« هر کس که در اين سرا درآيد نانش دهید و از ايمانش مپرسيد.  چه آنکس که بدرگاه باري تعالي به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»

پیوسته با خویش کلنجار می روم که اگر اندیشمند بزرگ ۱۰۰۰سال پیش اکنون می زیست. بر سر در وبلاگش چه می نوشت؟

 دیشب که خبری از مسواک زدن نبود امشب هم تنهایی مسواک زدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |