من نباید به شما می پیوستم!!!شما یعنی نتوندان یعنی نویسندگان و
خوانندگان.وبلاگ نویسان دلی نازک و پوستی نچندان کلفت دارند.
من دلی نازک تر وپوستی کلفت تر دارم پس تفاوت ما از زمین تا
آن سامان است.
امروز به ورشگاه رفتم پس از هفت ۸ ماه بدون ذره ای تمرین دیسک
را از رکورد پارسالیم بیشتر پرتاب کردم.به خانه آمدم و تا صفحه ۵۲
کتاب دیو دیو بزرگ علوی را خواندم.
خوشبختانه پس از مدت ها من و داداش فریاد با داداش فرزان و داداش
فرشید ورق بازی کردیم که مامان داداش فرشید را فرستاد نان بخرد.
چند مسئله ذهنم را بخود مشغول ساخته بود دارم سعی می کنم
پاکشون کنم چون من هیچ سهم یا نقشی در آنها ندارم ونداشتم به من
هم مربوط نمی شوند.
دو کارتن کتاب را در کتابخونه ام چیدم ،چندروز پیش باید این کارها را انجام
می دادم چون من آدم ناتوانی هستم و به هر چیز و هر کسی وابسته
می شوم چیدمان کتاب ها را انجام ندادم. با اینکه امروز همه چیز بر وفق و
وب مراد بود باز هم نزدیک بود حالم بد شود.
باید لیست اولویت ها و مسئولیتهامو بنویسم و جدی به آنها بپردازم.
مانده ام سخت عجب !!!نمی دانم چگونه و با چه فونتی از بهترین و مهربان
ترین دوستم سپاسگزاری کنم؟اگه روزی دستم به یقه خدا جون برسه
تا به من نگه روی چه اصلی اون فرشته را سرراه من قرار دادیقه اش را
رها نمی کنم.
خدایا من اورا تنها به تو می سپارم و می دونم خودت سربلند تر و
خوشبخت ترش می کنی نه اینکه از او جدا شده باشم نه منظورم این
نیست بلکه می خوام بنویسم که حس حقارت بد جوری دهن باز کرده
روزی نیست که به به و چه چه نشنوم یا تایید نشوم ولی به اون دوست
که می رسم انگار موری هستم در دامنه اورست یا قطره ای در برابر
اقیانوس کبیر...
سه روز پیش موزیک و چند لینک از اینجا برداشته شد که امشب
آنها را باز خواهم گرداند.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است
|
