درود
پیش از خواندن این شعر زیبا
به اگاهی شما می رسانم امروز سالگرد درگذشت مهندس مهدی بازرگان
و خروج محمد رضا شاه پهلوی از ایران است.
زایمان سوز
خسته شد دستم روانم تیره شد
وای لکنت بر زبانم چیره شد
لعنت خشم وتب کین برتو عشق
سوختم بشعله نفرین بر تو عشق
لعنت مصروع وسرخ لاله ها
برتو ای جادوگر تب خاله ها
من فواحش را کنار راهها
دیده ام با هاله ای از اهها
زخم صد ها کینه در آوازشان
خنجری درسینه های بازشان
دیده ام من شاعران را رنگ زرد
زیر پلها در پی یک بسته گرد1
من زنی را در میان زرورق
دیده ام با دیدگان مستحق
من زنی دیدم که مویش را فروخت
خالی شب های شویش را فروخت
سکته کن ای شعر!انسان تیر خورد
سرنگون شو واژه!گل شمشیر خورد
اه این غبن فروش یک تن است
این کبودی های چشم یک زنست
مرگ بر آیینه:مسموم نگاه
مرگ برتصویراین بغض سیاه
ساعتی ÷یش از دبستان شلوغ
دختر اویخت خودرا بربلوغ
دختران در عصر عسرت نارسند
دختران در این تنستان بی کسند
تهمت این قرن بی نیلوفرست
لکهءحیضی که نامش دخترست
دختران درقصر مردان برده اند
دختران عصر مادر پرده اند
رنج بیگاریست اشک وآهشان
عشق اجباریست اردوگاهشان
مثل حیوانی نجیب وخانگی
عشق میورزند در بیگانگی
عشق امازیریک دالان غبار
عاشقی اما به اسمی مستعار
عشق وقتی ترنباشد جامداست
عالم این عشق بی شک عامدست
عشق مثل عادت ماهانه نیست
لاجرم این عشق آگاهانه نیست
عشق مثل روح تن را میخورد
مثل بز برگ بدن را می خورد
این جنین نه ماهه ونه روزه نیست
این جنین جز زایمان سوز نیست
زایمانی از سرودن سخت تر
دردی ا زا یان درد بودن سخت تر
عشق جامد عشق میزوصندلیست
عشق بایک مشت سنگ صیقلیست
جامدان معشوقهاشان پیکرست
عشقشان اندازه یک بسترست
عشق جامد چیست عشق بی هراس
عاشقی با جره های اسکناس
عشق جامد یک عروج ناب نیست
عشق جامد متحدبا خواب نیست
عشق باید شیون وزاری کند
اشک باید عشق را جاری کند
عشق تر رنگ بهاری دیگرست
عشق اشک آمیز یک عشق ترست
چیست عطر یاس؟آه عاشقان
صبح فروردین نگاه عاشقان
عشق تر خون گلوی عاشق است
عشق تردرجستجوی عاشق است
پرت کن آیینه را تا قعر آه
عشق تر اینست:تقطیر نگاه
عشق ترممزوج زخم وزمزمست
عشق تر یک مریمستان شبنمست
عشق تر را بارگ گل می برند
عشق تر رابا دوبیتی می خورند
عشق تر جوشناده اشک وگلست
عشق تر معجون زلف وسنبلست
عشق تر ریواس کوه رازهاست
عشق تر سرمایه آوازهاست
عشق تر را درسمنگان دختران
خام میخورند با نیلوفران
عشق تر حلاج را خون میدهد
آدمی را بید مجنون میدهد
دشت ایل فالبینان عشق تر
کاسه صحرانشینان عشق تر
عشق تر رادرزمانهای قدیم
خشک میکردنددر صحن نسیم
تانمیرد عطر در ایوانشان
تانخشکد دست تابستانشان
رخش اینجامعبرتهمینه شد
بیدل اینجاغرق در آیینه شد
خاک حافظ را به عشق تر زدند
شمس را در این هواخنجرزدند
وای براین روزگار مقتصد
وای بر این عشقهای منجمد
وای بر عصرجمود عشق تر
وای بر ویرانی دست بشر
وای برانان که درکوه صعود
برنمی چینند برگی از شهود
زلفشان آیینه دار شانه نیست
در بهاریادشان پروانه نیست
وای بر انان که در شخم خطاب
غافلند از بذر زیبای جواب
غافلندازبرگ تقویم جمال
خون نمی ریزند روز عید خال
موی سر را رنگ افیون می زنند
برسرپیری شبیخون میزنند
عینک تک بعدی شک بر یقین
چشمشان کور است ازچشم آفرین
وای بر آیینه های پیرشان
وای بر بیماری تصویرشان
ازبه بیداری چکیدن عاجزند
ازشقایق را شنیدن عاجزند
فراغند از عشق از گل از غروب
شب نمی خوابند با یک عطر خوب
وای بر آنان که مشغول منند
در پی ته استکانی از تنند
وای بر امساک آن چشم خسیس
که نشد در زیر یک اندوه خیس
وای بردستی که درجیب حواس
می نشیند در کیمن اسکناس
تابگردد در خیابان بلور
تابیندازد گناهی را به تور
خشکسالی لبخند
ای زنان خلوت ایینه ها
شیرتصویرم دهید ازسینه ها
ازشکرهایتان قندم دهید
جرعه ای لالای لبخندم دهید
مادرمن در جوانی مرده است
مادرم را سیل پیری برده است
مادرمن دورازاین اقلیم هاست
مادرمن درگل جاجیم هاست
من ندارم سایه بانی برسرم
خواب در گهواره بی مادرم
نهراشکم غرق دم جنبانک است
برلبانم حسرت پستانک است
روح مرجانها پری های منند
قصه ها نامادری های منند
مادرمن سالهادرپرده بود
مادرم با شهربانو برده بود
پرده ی مارا زمانها برده اند
مادرم را داستانها برده اند
خوب یادم است آن شب مثل روز
زوزه میرقصید دور گرد سوز
بعد پر شد خانه ما از شغال
مادرمن صیحه ای زد در سفال

یاران ارجمند فکر می کنم برای زیباتر شدن وبلاگ بهتر است
از خودم ننویسم یا اگر می نویسم
نوشته ای باشد که عاری از احساس و عاطفه
باشد و تنها دارای ارزشمندیها وزیبایی های ادبی
باشد