تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - صبج یک روز بارانی

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

حسن اقا مردی بود ۴۰ ساله بلند قد زن باز عرق خور قمار باز قاچاق ـ 

چی که روزها با پیکان قراضه اش ازخانه بیرون می آمد و گاهی در طول

مسیربا مسافر کشی پول بنزین و سیگارش را درمی آورد. بیشتر اوقات

همین چهارتا مسافر هم سوار ماشین قراضه اش نمی شدند.

در یکی از روزهای بارانی زمستان،که داشته  همان مسیر همیشگی را

می رفته چند مسافر دست بلند کرده بودند.حسن اقا هم سوارشان

می کند.هنگامیکه آخرین مسافر مرد کرایه اش را داده  و می رود،بقیه

پولش را هم ندیده می گیرد.حسن اقا می زند زیر آواز و بدنش

را به یک سمت تمایل می کند و یک صدای ناهنجار با باسنش ایجاد می

کند.غافل از اینکه یک خانم هنوز در صندلی عقب نشسته وپیاده نشده.

خانمه به گمان اینکه حسن آقا بخاطر پیاده شدن سایر مسافران وتنها

ماندن با خانمه اینچنین شاد شده است و می خواهد اورا زن ربایی کند

شروع می کند به فحاشی کردن و با کیف به سر وکله  حسن

آقا زدن و تهدید  که اگر ماشین را نگه ندارد خودش را پرت می کند پایین.

خلاصه هنوز حسن اقا ماشین راکامل نگه نداشته ،خانمه از ماشین

پیاده می شود در ماشین را محکم به هم می زند کرایه نمی دهد و

می رود. حسن اقا همیشه می گفت من نمی دونم چگونه من اون

خانمه را فراموش کرده بودم.

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |