
چه جمعه ها كه يك به يك غروب شد نيامدی
چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدی
زابتداي هفته من به جمعه چشم بسته ام
دوباره صبح، نه ظهر! غروب شد نيامدی
خليل آتشين سخن تبر به دوش ِ بت شكن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي...
نخستین ساعت های یک جمعه که ارزو می کنم جمعه خوبی باشه ویاد اون جمعه تلخ ازیادهای ما دوتا پاک بشه![]()
![]()
![]()
۲۰ خرداد ۸۴ شهر یار
+ نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1384ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است
|
