تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - چه شبیست شب دوستان یک دل

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

نمی دانم چگونه این احساس را به وبلاگ منتقل کنم اکنون دارم با دو تا از بهترین یاران و رهنمایانم گفتمان می کنم.از وبلاگ هایشان دو نوشته یا سروده را انتخاب می کنم ودر وبلاگ می گذارم به همراه عکس و از خدا می خواهم که همیشه شاد و تندرست باشند.

 

کــــلــــبـــــه کــــوچـــــک جــــنــــگــــلـــی

هوا مه آلود بود. در جاده زندگی آرام و سبک پیش می رفتم...جاده ای که انتها

نداشت.در سکوت جاده آرامشی عجیب احساس می کردم!!! پیچ و خم های جاده تمام

شد...رسیدم به جایی که انتظارش را می کشیدم.همان کلبـه کوچک جنگلی...آهسته

گفتم:چند روزی اینجا استراحت می کنم...

 

اما ديگر دير بود..........

 
زانو زدم تا به درگاه خداوند دعا کنم

اما نه برای مدت طولانی

کارهای زيادی برای انجام دادن در انتظارم بود

پس سريع و با عجله دعا کردم

از جا برخاستم و به دنبال کارهايم رفتم

وظيفه دينی ام را انجام داده بودم و حالا روحم در آرامش بود

وقتی برای صحبت از خداوند و دين نداشتم

با اين همه مشغله به نظر مسخره می آمد

هرگز زمانش نرسيد

و من روزها و روزها تنها به کارهای دنيايی ام پرداختم

تا آنکه زمان مرگم فرا رسيد

وقتی زمان پاسخگويی به خداوند فرا رسيد

با چشمانی به زير افکنده در مقابلش قرار گرفتم

خداوند در دستانش کتابی داشت

کتاب زندگی

نگاهی به کتابش انداخت و فرمود:

نمی توانم اسمت را پيدا کنم

می خواستم اسمم را بنوسم

اما ديگر دير بود.....

اتش است این بانگ نای و نیست باد هركه این اتش ندارد نیست باد.

اتش عشقست ، كاندر می فتاد جوشش عشقست كاندر می فتاد.

مرسی مای گاد خدایا خیلی شکرت پروردگارا فراوان سپاس

۱۸ خرداد ۱۳۸۴ ساعت ۳ بامداد ما سه نفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 3:5 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |