ماشین زمان درست شده یا نه ؟یا این ماشین هم ساخته وپرداخته ذهن خلاق (نزدیک بود بجای خلاق
از صفت بیمار یا بد تر از ن سود جویم)رویا پردازانی است که توانایی ثبت رویاهایشان را داشته اند؟
ماشین زمان هرچه هست ،یا نیست من که انرا در اختیار ندارم.حوصله فریب دادن خودم را هم ندارم.
وگرنه بخودم می گفتم فرسان نیازتو نبوده که این ماشین را داشته باشی.
برخی حسرت روزهای گذشته را می خورند و می خواهند برگردند به دوران های پیشین ولی من مانند
جستجوگری که همه گذشته را کاویده و گمشده اش را نیافته و می داند که نبوده اگر بود ان راپیدا می
کرد.به هیچ قیمتی راضی به بازگشت به روزهای سپری شده نیستم.باهمه یادمانهای تلخ و شیرینی که
بر خاطرم نقش بسته.
ولی اگر ماشین زمان را می داشتم انقدر دکمه نکست ان را می زدم تا هنگامی که عزیزانم خشنود و
سرخوش باشند وبرای ابد ماشین را از حرکت باز می داشتم ودکمه استپش را کلیک می کردم.
چند وقتی بود می خواستم پیرامون وبلاگ بنویسم ولی بخاطر خیل عظیمی ازآشقتگی ها این کار را
نکردم .طرح ان را در اینجا می نویسم که اگر روزی حسش بود پیرامونش کیبوردی بفرسایم.در جای
دیگری نوشته بودم که دارم فراموشی پیدا می کنم.و باید بنویسم تا اندازه ای هم پیدا کرده ام
(فراموشی) اگر بخواهم نمونه بیاورم ،نظراتی است که برای پست های دوستان می نویسم همین که
دیدگاهم نوشته شد و چند ساعتی از ان گذشت هیچ نقشی از نوشته ای که برایش نظر داده ام در یادم
نمی ماند.
سه روز بود که در خواب و بیداری بدنبال نام اسماعیل خوئی می گشتم تا اینکه امروز یادم امد.
باید پذیرفت که زندگی همینی است که هست.بی گمان افلاطون نیز می دانست در ارمان شهرش
اگر اصول خرد رعایت نشود همه اندوخته های از میان می رود.بارها در رویاها خودرا انسانی نیرومند
انگاشته ام که هم دارای قدرت است و هم اقتدار و همه ادمهای نادان را از پهنه گیتی محو کرده ام
با در نگر داشتن اصول نسبیت سایه گستر بر همه زمینه ها. ولی بزرگترین ارزویم این است که تا زنده
هستم با نادان جماعت برخوردی نداشته باشم.در تند خویی و خودخواهی خویش تردیدی ندارم.
باورهایم درست یا نادرست با انها خو گرفته ام زیاده خواهی ها وزود خواهی ها از کودکی با من بوده اند
و تاپایان زندگی با من خواهد بود.این پست را بدون باز نگری می فرستم .دست اویز اینکه برای خودم می
نویسم را باور ندارم .همه ما برای جلب توجه و خوانده شدن یا دست بالا گرفتن راهکاری از سوی یکی
داناتر از خودمان می نویسیم .برخی روی به ادم خواری از نوع دوست خواری غریبه خواری مرده خواری
و حتی خود خواری و.... می اوریم ولی باز ادعای پوچ امانیست بودن و عاشق پیشه و داشتن دلی بی
کینه را به زور پنجه و دندان هاوپوزی خونی می خواهیم به کرسی بنشانیم.
دوست دارم پولدار و دارا شوم بدروغ هم نمی نویسم که تمام جواهرات دنیا برای رفع نیاز هایم داخل
پرانتز از میان برداشتن نادانی و ناتوانی بشر انها را می خواهم نه نه نه من بقدری می خواهم که غیر
ممکن برایم وجود نداشته باشد. به اندازه ای می خواهم که با انها به بازی های خطرناک با ادمهای بازیگر
تر از خودم که می دانم مردانه بازی می کنند بازی کنم .مانند همه قمارهای که با قمار باز های مشتی
داشته ام .یک حرفه ای از نخستین حرکت همبازی می تواند بفهمد که طرف این کاره هست یا نه.
با همه اوازه و نامداری که داشته و دارم (خوش نامی و بد نامی )وگذشته ای که همواره به ان بالیده ام
دوست دارم هرچه زودتر به ان زمانهایی که گمانم از بابت عزیزانم اسوده باشد دست یابم .و برنده یا
بازنده بزرگترین بازی زندگیم گردم.
در پست پیشین یک داستان کوتاه از زهرا میمندی پاریزی کپی پیست شده است که از عاشقان ادبیات
درخواست می کنم انرا بخوانند راستی نام نویسنده کتاب پیامبر دروغین که نمی دانم نامش را هم
درست نوشته ام یا نه را نیز فراموش کرده ام او نیز یک پاریزی در پی ناش دارد حتی باستانی اش را بیاد
می اورم ولی نام کوچکش را نه.
اگر برای بهتر شدن لینکدونی ترفند یا تکنیکی داشتید به من بگویید
زمان را که بلاگ فا می نویسد مکان هم شهریار
و موقعیت جهنمی ترین دورانی که تا کنون داشته ام