تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - بيرون كجاست؟ | زهرا ميمندي پاريزي

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 


میمندی متولد آبان‌ماه 59 کرمان است و از رشته‌ی ریاضی محض فارغ‌التحصیل شده‌است. مجموعه‌داستانی به‌نام "آقا ببخشید ما مرد خوردیم" از او در سال 81 توسط نشر نگیما منتشر شده‌که او را نویسنده‌ای با نگاهی پرسنده و کاوش‌گر نشان می‌دهد. به‌نظر می‌رسد او در آثار اخیر خود مسیر مناسب‌تری برای حرکت انتخاب کرده‌است. داستان‌های او سرشار از نگاهی عمیقا زنانه به زندگی‌ست. مجموعه‌ای از اشعار او نیز آماده چاپ است.

 


 

بيرون كجاست؟ | زهرا ميمندي پاريزي

روبروي قنادي گل‌ها؛ پسرها نشسته‌بودند توي سايه و داشتند پيازهاي كبابي‌مراد را پوست مي‌كندند. از چشمان‌شان دانه‌هاي اشك گلوله‌گلوله پايين مي‌چكيد و صداي فين‌فين‌شان بلند بود. زن آنها را ديد, چادرش را پايين‌تر كشيد و به سمت‌شان رفت.
نورخورشيد از پوست‌طلايي پيازها رد مي‌شد. و جا به جا زمين را طلايي مي‌كرد.
صداي مراد همراه گرده‌هاي زغال از كبابي بيرون زد:
_هي پسرا چي كار مي كنين ؟ دست بجنبونين ديگه ……….ظهر شد .
نور خورشيد روي صندلي‌هاي ته كبابي افتاده بود. زن وارد كبابي شد و هنگامي كه جلوي مراد ايستاد سعي كرد صورت‌ش را پنهان كند .
-ببخشين آقا ؟…اين آدرس تو همين محله‌اس؟ پسرها از روي كنجكاوي سرك كشيده بودند كه ببينند زن از مراد چه مي خواهد. صداي دل‌نشين وگرفته‌ی زن آرام در گوش‌هاي مراد ريخته شد. يكه‌اي خورد و به سرعت سرش را از گوني زغال بيرون آورد .نگاهش سر تا پاي زن را كاويدو بدون آنكه به كاغذ نگاه كند اشاره كرد به در كبابي و سرهاي نيمه پنهان و چشمهاي كنجكاو پسرها و گفت:
-والا آبجي ما سواد درس حسابي نداريم.از شاگردام بپرس
نگاهش يك آن روي لب‌هاي زن گير كردو بعد انگاركه خجالت كشيده باشد دست‌پاچه‌دست‌پاچه سرش را در گوني زغال فرو برد وآب دهانش را قورت داد . چادر زن روي زمين كشيده شد وصداي خش خش چيزي در زير آن توجه مراد رابه خود جلب كرد .چند لحظه بعد مراد به جاي خالي زن جلوي در كبابي خيره شد و صداي زن را شنيد كه گفت:
- ببخشين آقا ؟ اين آدرس مال همين محله اس؟ .پسر ها كه نگاه سنگين مراد را ديده بودند خنديدند ويكي از آنها كار دو پياز را در قدح مسي روبر يش انداخت .كاغذ را از دست زن گرفت .دانه در شت عرقي از شقيقه راستش كش آمد تا زير چانه:
- نه !توي اين محله نيس ….مال اينجا نيس و همانطور كه كاغذ رابه زن مي داد
زبانش را به كركهاي نو رسته بالاي لبش كشيد. زن چيزي نگفت از آنها فاصله گرفت ..صداي خش خش توجه پسرها را هم جلب كرد
خورشيد داغ تر شده بود وسايه داشت از باريكه جلوي قنادي گل ها رد مي شد.
مراد داشت روپوش چرب و سياهش را مي پوشيد كه پسرها پيازهارا به داخل كبابي آوردند .
چند لحظه بعد زن به جاي خالي پسرها وپوستهاي پيازي كه بي هدف و سرگردان اين طرف و آن طرف ريخته شده بود برگشت .نور خورشيد با گل هاي ريز چادرش بازي مي كرد . سرش داغ شده بود . تنش گر گرفته بود. فكر كرد از سرو صداي خيابان است و يا از خستگي . دلش مي خواست برود اما چيزي مانعش مي شد.شلوغي خيابان كلافه اش كرده بود .همانجا روي لبه ي جدول نشست .
مراد كبريت را كشيد وكليد فن را زد. فن با صداي نا هنجار ي به كار افتاد .آتش گر گرفت . روي تن ذغال‌ها دويد و به آخر نرسيده خاموش شد. دود سفيد كه از دودكش بيرون آمد زن هنوز بر لبه‌ی جدول نشسته بود . .بوي كباب كه به دماغش رسيد سرش را به طرف كبابي چرخاند .دو مرد با نگاه‌هاي كنجكاو از جلويش رد شدند . .لبهاي صورتي رنگ زن درميان سياهي چادر جلوه خاصي داشت بوي عرق مردها با بوي كباب قاطي شد . زن از جايش بلند شد . قدمي به جلو برداشت اما نرفته ايستاد .دوباره نشست به اطرافش نگاه كرد .آدم ها به نظر ش عجيب مي آمدند.كش آمده بودند روی زمين بادهانهاي باز به او می خنديدند. صداي خنده شان اوج مي گرفت. سياه مي شد. مي آمد تا كنار پاهايش. چادرش را مي كشيد لختش مي كرد. سايه مي شد مي نشست روي تنش .عرق مي شد. سرش گيج رفت نتوانست طاقت بياورد. بلند شد چيزی درونش بزرگ می شد. داغ می شد . كبابی شلوغ شده بود.زن به داخل كبابی رفت. مراد او را شناخت.
= آبجی آدرسو پيدا كردی؟ زن من‌منی كرد و چادر را محكم به خودش چسباند. برجستگی سينه هايش چادر را لرزاند. مراد كلافه گفت: آبجی در خدمتيم!
و روبه يكي از پسرها كرد
- ببين خانم چی می خواد؟
مردی كه كنار پيشخوان ايستاده بود به طرف زن برگشت اما چون نتوانست چيزی از چهره و اندامش را ببيند سرش را برگرداندو به سرخی زغالها خيره شد. مراد به مرد اخمی كرد.زن بي توجه به اين همه گفت :
- پنج سيخ كباب لطفا
- می خوريد يا می بريد؟ شاگرد قد بلند پرسید و خنده كجي كرد .
- - می خورم.
زن اين را گفت و به ته كبابی رفت. آفتاب از روی صندلي‌های پلاستيكي قرمز رنگ افتاده بود كف موازييك‌ها. صندلی زير تن گوشتين زن ناله‌اي كرد و زن را در خود جای داد. چند مگس كه دنبال هم می كردند روی ميز كنار نمكدان پلاستيكی نشستند. دو تا از مگس ها روی هم سوار شدند و بقيه پرواز كنان به طرف سقف پريدند. زن به مگس ها خيره شد. آنها بی خيال از نگاه زن داشتند كار خودشان را می كردند. آهی كشيد و سرش را به عقب برگرداند. مراد مشغول چانه زدن با مشتری ها بود. شقيقه هاي پرمویش خيس عرق شده بودند.مراد سنگيني نگاه او را گرفت و به سمت زن برگشت .زن نگاهش را دزيد. مگس ها رفته بودند. رديف منظمی از مورچه‌های زرد كف موزاييك‌ها مشغول حمل ذره‌های گوشت سوخته بودند. زن خودش را روی صندلی جابه‌جا كرد. خنكی مطبوعی به زير چادرش پاشيده شد. به جای خالی مگس ها دست كشيد. كمی چادرش را از هم باز كرد. صدای مراد را شنيد كه گفت: «پسر بيا كباب خانوم ببر ...» ا سرش را كه بالا گرفت، مراد را ديد ايستاده بود و سينی كباب دستش بود. زن خودش را جمع و جور كرد. مراد سبيلش را جويد. پسرها در گوشی به هم چيزی گفتند و خنديدند.
- بفرما آبجی ... نوش جان
و رفت. زن آرام تشكر كرد و لرزید. اولین لقمه را كه در دهانش گذاشت، مگس ها به جاي اولشان برگشتند زن نفس عمیقی كشيد. خنده ها رفته بودند سرش آرام گرفته بود گذاشت تا هوای خنك به داخل چادرش برود. پاهايش را كمی از هم باز كرد و مشغول خوردن شد. آفتاب موازييكها را می ليسيد و جلو می رفت. صدای مشتری هايی كه می آمدند و می رفتند به گوش می رسيد و صدای مراد كه گه گاهی به پسرها چيزی می گفت و سرشان داد می كشيد.
كم كم كبابی خلوت شده بود. مراد فن را خاموش كرد. فن كه خاموش شد صدای پچ پچ پسرها به وضوح شنيده می شد. تعداد مگس ها بيشتر شده بود زن سينی پلاستيكی را عقب زد و با تانی از جايش بلند شد. رويش را كه برگرداند مراد با عجله خودش را به كاری مشغول كرد. دوباره گرمش شد و با دستپاچگی از پشت ميز كنار آمد.موقع رد شدن چادرش گير كرد. به ميز و از روی سرش سر خورد پايين . يك دسته مو از زير چادرش ريخته شد بيرون. روی شانه هايش. پسرها لبهاشان را ليسيدند. مراد سرفه ای كرد. آنها مشغول شستن سيخ های كباب شدند. زن به سرعت چادرش را مرتب كرد. مراد با سرو صدا قدح ها را جابجا كرد. دوباره لبهای صورتی از چادر بیرون زدند جلوی پيشخوان چرب و بدبود بود. مراد با صدای گرفته ای گفت: «مهمون ما باش آبجی! » و پيشبدش را باز كرد. سرخی زغال ها كمرنگ شده بود. زن ساكت و آرام جلوی پيشخوان ايستاده بود. مراد زير چشمی نگاهش كرد.
زن چادرش را تنگ چسبانده بود به شانه هايش.
مراد پارچه چرك آلودی را برداشت و مشغول پاك كردن پيشخوان شد. مگس ها هجوم آورده بودند دور قدح ها . مراد كلافه شده بود با پا زد به قدح ها صدای ويزويز مگس ها بيشتر شد. گره ای به ابروهايش انداخت و با سرعت بيشتری دستش را تكان داد.
= مهمون ما باش آبجی ... قابل نداره ...
پسرها با سروصدا كار می كردند اما تمام حواسشان به زن و مراد بود. مراد رو به پسرها غرولندي كرد و پسرها سرشان را پايين انداختند. زن دوباره گرمش شده بود. حرارت شديدی از درون چادرش بيرون می زد. حركتی نمی كرد و چيزی نمی گفت. آرام و خيره جلوی پيشخوان ايستاده بود. مراد كلافه و خسته گفت: «آبجی برو» برو مهمون ما باش... نوش جان! و برای اينكه به لبهای زن نگاه نكند به سراغ دخل رفت. با سروصدا آن را باز و بسته كرد.
ذره های سوخته گوشت بر شانه ی مورچه ها حمل می شد.و موزاييك‌های چرب و چرك‌آلود به حركت آن‌ها سرعت بيشتری می داد. زن عرق كرده بود . چيزي داشت درونش حركت مي كرد ،قد مي كشيد، خم مي شد . يك‌بار ديگر به مراد نگاهي انداخت . مراد سرش را كرده بود توي دخل. حتي بر نگشت به زن نگاهي بياندازد. زن راه افتاد. يكی از پسرها طوری كه مراد نفهمد گفت: «مهمون ما باش آبجی...» و بعد هر دو خنديدند . صدای خش‌خشی از زير چادر زن بلند شد. مراد به سرعت سرش را برگرداند. زن را ديد. ايستاده بود جلوی در خروجی و آدرس را گرفته بود توی دستش. پسرها مشغول شستن دست و صورتشان شدند. مگس ها به طرف سقف پرواز كردند. زن نبود.

- اوستا ما می تونیم بريم..
مراد سری تكان داد و پسرها رفتند. به سرعت دخل را كشيد. گيج شده بود. به ته كبابی نگاهی انداخت كسی نبود. از پشت پيشخوان كنار آمد. پاكت سياه‌رنگی روی زمين افتاده بود. پاكت را برداشت. يك مشت لباس زير زنانه و عطریكه از درون پاكت بيرون می زد ,غافلگيرش كرد. با عجله خودش را به پياده رو رساند. به دروبر نگاهی انداخت. بعد از ظهر گرم و آرام ريخته شده بود توی خيابان. چند قدمی به اطراف دويد. اثری از زن نبود نااميد و كلافه به داخل آمد. بوی چربی با بوی عطر می رفت كه قاطی شود. همانجا روی زمين نشست و به زن فكر رد. چيزی درونش كوچك می شد. پاكت را برداشت و در آغوش كشيد. بوی تن زن همه جا را پركرد .زغالها سرد و سياه شده بودند مگس ها چسبيده به هم روی ميز افتاده بودند.
پايانhttp://www.ghabil.com/article.aspx?id=299

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است