قلبم بشدت درد می کنه حالم هم اصلاْ خوب نیست ولی می دونم روزی
مزه ارامش را خواهم چشید.به بسیاری از اهدافم رسیده ام اونایی را هم
که نتوانسته ام بدست بیاورم مانند مدارک انچنانی دانشگاهی برام مهم
نیست. البته از سوز هیچ کجا این حرفو نمی نویسم .
من همون فرهادی هستم که تا ۲۸ سالگی غرق در عیش ونوش ورویاو
رویا بودم وگمان می کردم تا ۱۸ سالگی بیشتر زنده نمی مانم ودر
ماجراجویی های پایان ناپذیرم مرگ را در اعوش خواهم کشید.
حوصله تایپ کردن ندارم این داستان کوتاه را از وبلاگ اقای اسدالله امرایی
برداشته ام واز این به بعد چه اینجا بازدید کننده ،خواننده و نظر دهنده داشت
داشته باشد چه نداشته باشد روزی یک بار ان را اپدیت می کنم.
از خانواده و دوستانم که این پست را می خوانند نیز درخواست می کنم
نگران من نباشند فرسان نت افت نداره ولی هرکی دعا بلده یا ارزو می
تونه بکنه ارزو کنه عزیزان خوشبخت باشند و من نیز از این زندگی که دیگر
ماجرای توان دگرون کردن حالم را نداره اسوده گردم.
۱۲ خرداد ۱۳۸۴ تهران
براي افتادگان
اريك جاير
اسدالله امرايي
توي پياله فروشي نشست وجامی را بين دست هايش مي ماليد و دوعقربه ي خستگي ناپذير مثل دو دست به طرف ساعت دوازده در حركت بودند.ليوان را به لب برد و يك قلپ از آن سركشيد.به بازتاب آينه در پشت بطري هاي روشن خيره شد وبه چشم هاي قهوه اي زل زد كه اورا نگاه مي كرد.
آخرين قطره را هم بالا انداخت و بعد به شستي جلو خودش اشاره كرد و گفت :"سالار اين دو سكه مال آن چشم هاست!"
به ساقي كه شستي اش را پر مي كرد و سر خم نمي كرد و بي اعتنا رد مي شد گفت:"ّبه سلامتي رفيق!"
با صداي بلند گفت:"خوب حالا وقتش است ."
اما انگار صداي جمعيت مثل سيلي به گوشش خورد:"براي سال نو و نااميدي و دردسرهايي كه مي آورد.براي دل هايي كه مي شكند وزندگي هايي كه از هم مي پاشد و ناپديد مي شود."
ليوان را سر كشيد و بعد با پشت دست دهانش را پاك كرد.
" به سلامتي شب هاي دراز و دلگير و كودكاني كه به دنيا نمي آيند و خانواده هايي كه هيچ وقت پا نمي گيرند."
از روي چارپايه سريد و در هواي برفي شبانه بيرون زد.يقه ي پالتو را بالا داد و دست در جيب راه افتاد.در خيابان كه مي رفت صداي گرم و محزون الد لنگ ساين را مي شنيد.برف رد پاي او را مي پوشاند.