بویژه به بانوان و به عبارت درست تر به دوشیزگان سخاوت نشان می دادم، تا آنجا که شرمنده می شدند از آن همه چیزی که برای اندک چیزی دریافت می داشتند. پیش خودم بهانه ام این بود که آفرینندگی ام هیچگاه به خوبی زمانی نیست که خود را در جو دلدادگی حس می کنم. عشق یا اگر نخواهم اغراق کرده باشم لذتی که اندک مایه جسمانی داشته باشد، به کار ادبی کمک می کند زیرا لذت های دیگر، مثلاً آنهایی را که محفلی و برای همگان یکی است از میان برمی دارد. این عشق حتی اگر به دلسردی بیانجامد، دستکم (و از جمله به همین بهانه) سطح جان را می آشوبد، که در غیر این صورت با خطر راکد ماندن روبروست. بنابراین هوس برای نویسنده ( بویژه وبلاگ نویس) بی هوده نیست و در آغاز به من امکان می داد که از دیگران دوری گزینم و همرنگ آنان نشوم و سپس ماشینی معنوی را که از سنی به بعد به ایستائی گرایش دارد به حرکت بیاندازم.
پست قشنگی بود نه؟ امشب پاییز جان می رود و یلدا و زمستان جان می آیند. خوشم نمی آید دیگه برایتان بنویسم. "پافشاری و کیبورد فشاری مکنید" دلم برای سعیدیوس تنگ شده است. از دوستان خوش نویس و خوش تیپ پرشینی لاگی ترجیحاً امیدوارو کلنجار بی خبر نخواهم ماند چه با این ترنت چه بی این ترنت. بانو ها و دوشیزه های بلاگفایی هم بروند هفتاد موس پولادین و هفتاد اکانت مادام العمر بکف آورده و در این ترنت در بدر دنبال یک خوش نویس که یک هزارم من خوش نویس نباشد بگردند.
