بسیار دوست داشتم ساده بنویسم. بکن بکن های بخش نخست نبشته، ساده ترین جمله هاییست که پس از پیدایش دبیره (خط) نبشته شده است. نا نوشته نماند جمله های بسیارساده بخش نخست با همه سادگی، پیچیدگی های ِ درازی دارند.
می کوشم بخش دوم را از بخش نخست ساده تر و پیچیده تر بچشم شما برسانم.
یکی از بزرگترین شیاد های این ترنتی و اونترنتی در زمستان پارسال در یاهو مسنجر دَرِ چشم من نوشت: او تُرک کرده است و هنگامی که قدم نحسش را در سرزمین قیصر های سبیل در رفته دوشین و صدر اعظم های شیردان(پستان) دررفته امروزی نهاد ماجرای تُرک کردنش را خواهد نبشت. او به سرزمین ژرمن ها گام نهاد و نه از تُرک کردنش نبشت نه از هیچ کردنی و دادنی دیگر. اینک او به میهن اسلامی بازگشته و خانه عنکبوتی اش که مکان فسق و فجور بود را از دست یافته دیده و در خانه پسر خاله جانش جل و پلاس پهن نموده است. دوهفته پیش من از سرور دانشمند و فوق تحصیل کرده ام بانو نوشین ِ فوق لیسانسهء که هیچ نقشی در ماجرای سعیدّیوسی نداشته* شنیدم امیدوار به میهن بازگشته. از نوشین جان خواستم بجای من یک خوش آمد چرب وچیلی به امیدوار بنویسد که نوشین جان بامرام خوش گل فوق لیسانسم که او را از همه نویسنده های نوبل بگرفته بیش تر دوست می دارم برای امیدوار نظر ننوشت.
شماره همراه امیدوار را که برای نخستین بار در سال دوهزاروسه خودم گرفته بودم را و در دفترچه هایم داشتم را از کلنجار گرفتم و بدان زنگیدم. اوای پدر امیدوار مانند آوای پدر پسر شجاع که هم آوایی کلفتی (بمی) با پسر پدر پسر شجاع داشت مرا به اشتباه وا داشت و سبب شد من ناخواسته و ندانسته به حاجی (پدر ارجمند امیدوار) بگویم :امیدوار جان بازگشت گوزمندانه ات را به میهن اسلامی خوش آمد می گویم. پدر امیدوار که در میان کارمندان خوش اندامش به امر خیر مش قول بود گفت : امیدوار چه چیزیست؟ گفتم حاجی جان بزنم بتخته آوای شما بسیار جوان است و من با امید صیادی شما را اشتباه گرفته ام. پدر امیدوار که مانند امیدوار و سعید وار فرزندان لندهورش ید طولایی در جستجوی ( سرچ) واژه های نوجوان و جوان و میانسال و کهنسال ( همان که از گهواره تا گور مردان در پی مکیدنشان می بوده و می باشند) پسند دارد و بارها و بارها عمو گوگل سر اورا گول مالیده و به بلاگ نلامدار من رهنمون گردانده شصتش خبردار شد که من چندین بار چندین چیز به عمه های نداشته امیدوار حوالته بنموده ام و کینه ورزید و پاسخ مهر امیزی که به کلنجار داده بود را به من نداد. حاج صیادی به کلنجار گفته بود بعد از ظهر گوشی را با پیک موتوری برای امیدوار می فرستم تا شما با او در گوشی گفتمان نمایی.
من کینه حاج اقا صیادی را به او گوش زد کردم و گفتم : گمان مبر که پسر دست از پا دراز تر از فرنگ برگشته ات تخم دوزرده کرده است. و گوشی را کوباندن به شیشه کیوسک تلفن کارتی + همگانی.
امیدوار فراری توی وبلاگش نبشته؛ می خواهد پاهای پشمالویش را از جوراب و گالش های بو گندوی سیاست بیرون آورد و مانند من از بانو هاو بی نو ها و خودش بنویسد.
********************************
این بخش خودمانی (فرسانی) است. هیچ یک از دوستان و (هیچ کس را در ان دازه دشمنی با خود نمی بینم پس بجای دشمنان فریب خورده بالقوه می نویسم : نا دوستان بر وزن نا اهلان که امیدوار است ان قلاب به دست آنها میفتد. ان قلاب = انی که نک قلاب می زده اند تا کار نا تمام شادروان صمد بهرنگی را تکامل بخشوده و ماهی های غول پیکر رابه اشد مجازات برسانند)
جای دشمنان شما خالی (شما دیگر هرکه وهر کس که باشید چند دسته یک تایی و ... تایی دشمن دارید)
پس از پست پیشین به دفتر امام جمعه و نماینده ولی فقیه و استاندار و شهر دار و نماینده رییس جمهور احمدی نژاد رفتم و به اندازه خوش نویسی های حسن بی نو فریاد و فغان سردادم.
امتیاز وام سه میلیونی ام را به علی کرده که گفته بود ۳۳۰ هزار تومان به من می دهد واگذار کردم و علی کرده ۲۴۰ هزار تومان بیش تر به من نداد. (همه با هم بگویید کوفتش باد)
سه باربه استخر رفته ام . بجان همه تون سوگند دوبار نخست توی استخر نشاشیدم. بار سوم جای همه تون خالی سه بار توی استخر شاشیدم. فردا نیز استخر دارم. ماجرا های استخری ام را در یکی از کتاب هایم خواهم نبشت. برای این که فراموشم نشود به بخش های سونای خشک و تر و جکوزی اشاراتی کوتاه می کنم.
من چون معلول هستم از یک راه کم پله وارد استخر می شوم و با خود حوله و شامپو و ماشین ویژه زدودن موهای زیر بغل و پیرامون شرمگاه مبارکم را نمی برم. بر روی یکی از سکو های کنار استخر می نشینم وشرتم را بیرون می آورم و مایوی ارزان قمیتِ لاجوردی رنگم را می پوشم. استخری (خواهش می کنم خوانندگانی که از چندو چون ادبیات سر (وسایر اندام ها چون دم در می اورند) به تقدم و تاخر کنش های من گیر ندهند. استخری که من می روم رایگان است. برخی معلول ها می توانند به آن بروند ویک همراه ( از گونه ادمیزاد با موبایل اشتباه گرفته نشود) با خود ببرند. چون تا آن هنگام هنوز علی کرده سر من گول نمالیده بود من اورا با خود می بردم. علی کرده تنها دوست من است. او یک آدم چاق و گوشتالو است. خداوند بزرگ آدم های چاق و گوشتالو را بگونه ای درست کرده که آنجایشان با چشم غیر مسلح به چشم نمی آید. علی کرده مانند یک آدمیزاد غربزده بدون اینکه کاپشنش را سپر آنجایش کند شرتش را با مایویش عوض کرد. من به او گفتم علی جون ( تاکید می کنم که تا آن هنگام علی سر من گول نمالیده بود ورنه اورا به عنوان همراه نمی بردم که بخواهم به او بگویم علی جون) من هرچه با خود گفتم با طناب علی کرده توی استخر نمی روم هوده ای نداشت که نداشت. علی کرده گفت: فری جان ببین استخر زیاد شلوغ نیست و چند نفری هم که هستند زاویه شان به آنجای تو نمی خورد؛پس شورتت را با مایویت عوض کن. من فریب علی کورده را خوردم و شورتم را در آوردم و دست به مایو شدم که ناجیان همیشه در استخر از کف و سقف استخر به من یورش آوردند و با خشم به من گفتند استخر جای کارهای بی ناموسی نیست. خوش بختانه من و چیزم در حلقه محاصره ناجیان گیر افتاده بودیم و هرچه حلقه آنها تنگ تر می شد چیز من کلفت تر و دراز تر می گشت. من به آنها گفتم به این کار نمی گویند بی ناموسی و می گویند انجام مراسم پیش از استخر. ناجیان هم آوا گفتند کار من بی ناموسی است. من به آنها گفتم می دانید این ترنتچند بخش است؟ دو تن از آنها گفتند می دانند و برای خودشان وبلاگ دارند. به آنها گفتم اگر به وبلاگ من آمده باشید و با نوشته ها و خواننده های زیبای من(بلا نسبت امیدوار و کلنجار و چندین نرینه دیگر نه که خوشل درون کمانک زیبا نیستند و من گاهی که دیگ رحمتم به جوش می آید به آنها می نویسم خوش تیپ) آشنا باشید خواهید دانست که نوشته های اروتیک مرا هم کسی بی ناموسی نخوانده. آنها با هر نیت شومی بود می خواستند با من پسرخاله شوند. گفتنند نشانی وبلاگت را بفرما خواهش می کنیم. هنوز فرس ِ فرسان را نگفته بودم که ناجی غریق روبروی خود راشتابزده به آغوش من افکند و شتابزده تر به عقب برگشت. شما نگویید چیز من به بدنش برخورد کرده بود. یکی از ناجی غریق ها دوستانه پرسید چرا چیز شما مانند دیگر چاقالو ها نیست؟ من گفتم من در آغاز چاق و چله نبوده ام. پس از اینکه عطای تریاک و شیره را به لقایش بخشیدم و ترک کردم (این ترک به فتح کاف است دیگر) از چهل و چند کیلو به هشتاد و چند کیلو ارتقاء یافته ام. آنها میخواستند به کار نیکوی نجات غریقانه شان بپردازند و هر آن ممکن بود دیوار پوششی که پیرامون من درست کرده اند از هم بگسلد. پس از علی کرده خواستند تا در پوشیدن مایو به من کمک نماید.
ماجراهای استخر من کم نیستند؛ اگر شما رویتان به دنیا بود ومن به دنیای ادب افتخار دادم و کتابی چاپ کردم شما با ماجرا های استخری من آشنا تر خواهید شد . چون ممکن است یا روی شما به دنیا نباشد یا من افتخار نویسندگی به دنیای ادب ندهم به چشم مبارکتان به نیابت گوش های درازتان افتخار می دهم و می نویسم در جکوزی چنان می گوزم که چند تا از دستگاه های استراق سمع استخری به مسئولین عالی رتبه فدراسیون استخر و سونا و جکوزی دستور داده اند فکری به حال گوزی ها من در جکوزی بکنند ورنه نام جکوزی را به جگوزی تغییر خواهند داد.
*****************
برای اینکه دستی در خزانه غیب دارم می دانستم که شما ها بخش ویژه فرسانی را می خوانید در آن اشاراتی به شما ها نمودم. اکنون به چشم ان تو وب بروی دوستانم می رسانم که در پاسخ دیدار آنها یک بازدید وبلاگ شکن انجام خواهم داد.
نودو نه درصد شما زیبایی و آرائه ها و نو آوری های یک پست کوتاه را در نمی یابید تا چه برسد به شیرین کاری ها و شاهکار های ادبی یک نوشته دراز. پس من برای نخستین بار از فروزه دامن نورد برای نت گرد یک لا وبلاگی بنام فرسان و چگونگی دامن نوردی های او اشاره نمی کنم. پس از اینکه پست بانو ها ویابو هایم را نوشتم به فرآیندها و دست آورد ها و پی آمدهای دامن نوردی ام خواهم پرداخت.
از میان نظر دهندگان پست پیشین نوشته های پسین امیدوار و حسن وار را خواندم. روی وبلاگ همه نظر دهندگان کلیک کرده ام. پس از اینکه نوشته های آنها را خواندم برایشان نظر خواهم نبشت. چون نرود میخ پولادین در سنگ و سخن راست در گوش خر و بسیاری دست آویز ها و براهین استوار دیگر من نیز به یکی از خداوندگاران نثر(نوشته) برای میلیاردیومین بار نمی نویسم شما بهر نبشتن آفریده شده اید و نی برای نظم( سرودن) چنانچه یک بار دیگر به وبلاگ او وبرادرش بروم و ببینم از خودشان شعرکی در کرده اند جمله ماندگارم که فرموده بودم باید چیز پدرشان را در زر گرفت و یک قلم زرین که همانندی با چیز پدر آنها داشته باشد را به آنها پیش کش نمود پس می گیرم.
گمان کنم بلایی سر وبلاگ برادر ِ خوش نویس و فیل سوف نمایم سعیدیوس جان آمده باشد.
به لر جان ها نیز درود ویژه می نویسم.
به هر بی مار بی چاره و بی درمانی که دسترسی دارید نشانی وبلاگ مرا بدهید تا نوشته های زیبای من رایگان و مفتکی آنها را از مرگ حتمی و بی ماری و بی چارگی برهاند.
