تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - 006

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

بنام خدا.

این نوشته را تا پایان بخوانید. می خواهم شما را به اعتراف وادارم. تا کنون نوشته ای به این خوشی از هیچ خوش نویسی نخوانده اید. پست این است که من می نویسم نه آن که عطار بگوید!!!

همه از ترس می رینند توی شلوارشان من نزدیک بود از شغب برینم توی شلوارم!!!

همکاران (بلاگران) گرامی وخوانندگان ارجمند درود خودم و خدایم برشما باد. شما معنی واژه ء تازی شغب را می دانید. خواننده نما های بی کار بی نوا نمی دانند. برای اینکه اینها از ظن خودشان زود با دیگران بویژه من یک لا وبلاگ پسر خاله می شوند و به وبلاگ من می آیند تا به دانش ادبیشان بیافزایند و از اندوخته های غصبی ( من رضایت ندارم هر بی ادبی نوشته های ادبی ام را بخواند) سوء استفاده کنند در پس نوشت معنی شغب را نمی نویسم. 

عزیزانی که گمان می کنند من با خشم کیبورد می فرسایم بدانند،  من هنگام نوشتن پست های ادبی ام و خواندن نظرات بی ادبی خواننده نما ها خشمو نمی شوم.  برای پست پیشین یک خواننده نمای بی ادب و بی فرهنگ که از نوشته من و نوشته فنی و پژوهشی اکبرسردوزامی * سر درنیاورده با نام گوش خراش گوزیاب اینچنین نظر نوشته: سلام  یه سووا فنی تو با آن تن نیرومند و البته باسن کوچک چند بار در روز می گوزی!

من به این خواننده بد نام که قربانی بی سوادی و بی فرهنگ شده می نویسم: آقای جوان گوزیاب بر وزن جوان ناکام، خودت سلام. پدرت سلام؛ به نزدیک ترین اداره ثبت احوال برو و نام گوش خراشت را عوض کن. شما روزی هزار بار هم که به وبلاگ من تشریف بیاوری و نظر بنویسی دارای نام نیک نخواهی شد. گر نام نیک ماند از تو یادگار به که باشد نامت گوزیاب!!!

گوزیاب (شما کلاه تان یا کیبوردتان یا سی پیویتان را قاضی کنید من چگونه می توانم برای کاربری به نام گوزیاب از پسوند های جان و خان و ... بهره ببرم؟) مگر من به باسن تو گیر می دهم که تو به باسن من گیر می دهی؟ چرا تو هنر خوب خواندن را نیاموخته ای؟ نوشته ای، که تو آنرا خوانده ای و من در آن به کوچکی باسنم اشاره کرده بودم برای اکنون نوشته نشده. قرار است من اون طرح ها را در کتابم که برنده نوبل خواهد شد بنویسم. برو یک بار دیگر اون نوشته را بخوان تا دریابی باسن من از امر خدا دیگر کوچولو نیست. آقای گوزیاب ... نوشته پژوهشی دانشی (علمی) گوزیپدیا را استاد سردوزامی نوشته نه من. اگر راست می گویی برو اندازه باسن اکبر اقا را هم بپرس. (پیرو پاتال ها یاد حکایت زیر بیافتند)

روزی روزگاری پسرکی سرتق و حرامزاده در کویی انگشت به باسن رندی زد. رند سکه ای از کیسه در آورد و در کف پسرک نهاد. پسرک با خود گفت این رند یک لا قبا را انگشت نمودم یک سکه به من داد!!! اگر انگشت به کون مبارک ( آن هنگام پارسی زبان ها به کون همان کون می گفتند نه باسن) اعلیحضرت پادشاه بزنم چند تا سکه به من می دهد؟

پسرک، یک وقت ملاقات از پادشاه گرفت و در برابر پادشاه کرنشی نمود و بسرعت برق و باد خودش را به کون مبارک پادشاه رساند. در آن هنگام تعصب و فناتیک در میان پادشاهان فراوان بود. اگر کسی به جون پادشاه سوء قضد و دست درازی می کرد ممکن بود موفق شود و پادشاه را به بهشت بفرستد و از دست جانشین پادشاه پاداش چشم گیری هم بکف آورد. لیکن سو ء قصد به کون پادشاه نه از سوی پادشاه بخشودنی بود نه از سوی جانشین های او.

نگهبانان ریختند سر پسرک و شلوارک او را پایین کشیدند و او را به دژخیمی بچه باز سپردند.

 

باشد که این گوزیاب برود و به  باسن حضرت اکبر سردوزامی جان گیربدهد تا اکبر آقا اورا پاداش دهد. گوزیابی که در یک خط نتواند نظر بدون غلط بنویسد غلط می کند  برای آقا فرسان نظر بنویسد.

 

پس نوشت: توجه نکردن بزرگترین ویروس کش این ترنتی است. اگر می بینید من در دو پست پیشین به یک ویروس  پرداخته ام نشانه مهربانی من است.  من می خواستم در این پست در باره بانو ... که ارزان ترین کفش هایش ازگران ترین کفش های شما گرانتر است و یک تلفن با پیش شماره دو صفر شیش بنویسم. نوشتن در باره بانو ... و دوصفر شیش و داستان مرغ ماهیخواری که پیر شده بود و نمی توانست ماهی بگیرد... و آمر بمعروف که قول داده تا صد سال دیگر هم که شده تا بیخ مرا ... را در آینده خواهم نوشت.

تکمله: هرکس آدم وار یا گوزیاب وار برای من نظر بنویسد و سلام یا درود بنویسید من به او توجه خواهم کرد. چون من آدم ادبی هستم و سرم شلوغ است و هرگز تن به کار خداپسندانه گوزشماری نمی دهم از اقای گوزیاب میخواهم یک نفر گوزشمار معرفی کند تا گوزشمار شمار گوزهای مرا به گوزیاب گزارش دهد.

* برای خواندن نوشته های ادبی و هنری و دانشی اکبر اقا باید فیل تر شکن داشته باشید.

خداییش این پست هرهرهر نداشت؟

 

هرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |