۲۴ بخش بر۶ می شود ۴. هشت در ۴ می شود ۳۲.
از معادله ساده بالا چه دستگیرتان شد؟
خوانندگان همیشه در وبلاگ خواندنی و گیرای من، با بسیاری از ویژگی های خودم و وبلاگم آشنا شده اند. برای آشنایی هرچه بیش تر آنها با خودم بر این شدم با بهره گرفتن از دانش شیرین ریاضی سطح دانش فرسانی شان را بالا ببرم.
بامید روزی که بتوانم به یاری جَــــــــک ِ هیدرولیکم خودشان را هم بالا ببرم.( این پدیده توافقی خواهد بود. جک من شامل حال هیچ نری نمی شود. ماده ها هم در صورت توافق آنها و من مفتخر به احساس و مشاهده جک من می شوند. اگر یک ماده آمادگی پذیرفتن و دریافت جک مرا داشته باشد و من از آن ماده خوشم نیاید از جک خبری نخواهد شد)
اندیشمندان و بزرگان جامعه شناسی و ادبی و بی ادبی مانند دیگر دانشمندان نتوانسته اند برای یک کلیت فراگیر فیزیکی شیمیایی و لجتماعی چون زمان و مکان و جندگی یا روسپی گری یا تن فروشی اتحاد و اتفاق پیدا کنند، و تعریفی درست و همه سویه تحویل تشنگان دانش دهند. هنگامی که من می نویسم جنده شما می توانید تنها منبع موثق را ذهن خودتان قرار دهید.
خدایان ادب به فریادم برسید. این نوشته را من چگونه سر هم کنم؟
در پست یا پست های پیشین من به آگاهی شما رساندم که در پی تقویت قوه جنسی ام هستم. بایسته و شایسته شفاف سازی ننمودم و برخی گمان های نادرستی برده و آورده و نوشته و گفتند!!!
برای اینکه نوشته ام کوتاه شود چند تا از رکورد هایم را می نویسم.
یک بار در دهه هفتاد خورشیدی من ۱۲ ساعت بیاد حضرت سعدی فرو بردم و برون آوردم و حیاتم را تمدید و ذاتم را مفرح نمودم و آبم نیامد. ( جای امید یکی از نویسندگان وبلاگ دو خط و اون یکی امید که گمان می کند با رکورد های چهل و چند دقیقه ایش می تواند جایی در میان جندگان ژرمنی دست و پا کند تهی) هدفم از اینکه کمانک گشودم این بود که می خواستم بنویسم آن گاه یک بست کوچولو شیره خورده بودم. نه تنها ان روز ارضا نشدم بلکه تا دوروز بعدش هم نه از امر خدا نه در خواب نه در بیداری ارضا نشدم که نشدم. یک بار دیگر، هنگامی بود که پدر بزرگ ایمان مرده بود و خانه شان را به من سپرده بودند. هدف من از این پست نوشتن خاطرات سکسی نیست. این وصله ها هم به من نمی چسبه. توی خونه خالی ایمانینا بزرگترین جشن و همایش گروهی را گرفتم. در یک هفته که خدا تا جنده آمدند و رفتند من تنها دوبار شدم. ( شما می توانید هر برداشتی از جندگی بکنید. جنده هایی که می آمدند آنجا هیچ کدام پول نمی گرفتند، سن هیچ یک هم بالای بیست و چهار نبود) این رکورد ها از نظر دیر شدن بود.
رکورد هایی که اکنون برایتان می نویسم ارزش زمانی ندارد. ارزش اینها رابطه تنگ آ تنگ و گشاد آ گشادی با معادله ریاضی که در آغاز نوشتم دارد. در ۶ ساعت ۸ بار ارضا می شوم. یک شبانه روز بیست و چهار ساعت است؛ بیست و چهار را برشش بخش کنید می شود چهار/ چهار را در هشت ضرب کنید می شود سی و دو. خودم باورم این است که می توانم در بیست و چهار ساعت دست کم ۳۲ بار ارضاء شوم.
دلایلی که سبب شده من زود بشوم عبارتند از: ۱ـ مصرف نکردن مواد مخدر ۲ـ تاثیرسوء مواد مخدر!!! با اجازه خودم این بخش را اندکی برایتان باز می کنم. هنگامی که مواد مخدر مصرف می کردم برای اینکه دیر، نشوم از استاد کابوک بیش تر اصول خود هیپنوتیزم را بکار می بستم. از آن هنگام مغزم شرطی شده و هربار که می فعل کثیف و لذت بخش بکن بکن را صرف می کنم فیلش یاد آن هنگام را می کند و من زود می شوم. دوبار چیز من بر اثر بکن بکن خون افتاده. در پست های بسیار دور هم در وبلاگم در آن باره نوشته ام. شاهد اون ترنتی هم دارم. یادم می آید یکی از روز های خوب خدا که داشتم این ویژگی ها را برای یک شریک سکسی این ترنتی می گفتم با دریغ گفت کاش اون هنگام اون اونجا می بود!!!
دلیل سوم زود شدنم انجام دادن کارهای کثیف لذت بخش در جاهای نا مناسب بوده است. در هر کجا که فکرش را بکنید من زئوس بازی کرده ام.
یک روزی با خود می گفتم اگر یک پادشاه ...ُس گیرم بیاید کوکایین و هرویین هم، مصرف می کنم. اکنون با آگاهی و هوشیاری می نویسم همه خدایان زیبایی گیتی را که به من بدهند پاکی ام را به خطر نمی اندازم. اسپری مسپری هم دردی از انزال زود رسم دوا نمی کند. یکی از بانوان تحصیل کرده و روشن اندیش و ارجمند بلاگفا پیشنهاد داده هنگام آن کار تمرکز کنم!!! من خواسته و ناخواسته تمرکز را کرده و می کنم و خواهم کرد ولی تمرکز کردنم هم بجای سود زیان دارد. یک دهه کامل برای زود شدن تمرکز کرده ام اکنون "ت" تمرکز را نکرده تمرکز مرا می کند.
اگر کمان می کنید ۳۲ بار کردن در ۲۴ ساعت ناکردنی است. بدانید که دوست من علی کرده بنا بگفته خودش یک رکورد ۱۲ بار در چهار ساعت دارد. یعنی ۴۸ بار در بیست و چهار ساعت!!!!!!!!!
در باره علی کرده هم چند باری توی همین وبلاگ اشاراتی شده است.
نوشته بالایی باشد برای هنگامی که دل و دماغ پرداخت و ویرایش میرایش باشد.
طرح دوم.
پس از بسته شدن سولاخ پیشین بانو ها یا نظریه پردازان رحم بانو ها را به سولاخ پسینشان پیوند می زنند یا نمی زنند. اگر زدند که نسل بشر از میان نمی رود. اگر نزدند نسل بشر از میان می رود و آدمیزاد می آموزد که باید برای دست یافتن به آرزو ها و رویاهایش از خودش مایه بگذارد نه اینکه هی توله پس بیاندازد.
طرح سوم.
کارهای فرهنگی باید بنیادی و پایه ای باشند. فحش (دشنام و ناسزا) های ناموسی سالانه شمار فراونی از هم میهنان غیور ما را به جهندم می فرستد. اگر ما مانند کشور برادر و دوست "چین" فرهنگمان را بحال خود رها نمی کردیم می توانستیم از کشت و کشتار های بی هوده پیش گیری کنیم. در چین دشنام های خواهر و خاله و عمه رفته رفته از میان رفته است. تنها دشنام های ننه و مامان و مادر و همسر مانده که ان هم برای چینی ها ارزش چندانی ندارد. تک فرزندی روشی استوار برای پیشگیری از ستیزه های فرهنگی خواهد بود.
طرح چهارم.
کجا دانند حال من سبک رینان ( مدفوع کنندگان) توالت فرنگی ها؟!!
من چند بار بیش تر توالت فرنگی ندیده ام. بیش تر از هر توالت فرنگی توالت فرنگی مامانِ سعید را دیده ام. روی توالت فرنگی مامانِ سعید و هیچ توالت فرنگی دیگر حتی برای آزمایشی ننشسته ام. تنها برای که روی توالت فرنگی نشسته ام هنگامی بوده که در تهران بوده ام. نشستنم بر روی آن توالت فرنگی هم به این گونه بوده است که سرپوشش گذاشته بوده است. برای این روی توالت فرنگی ننشسته ام که باسن من بسیار کوچک بوده و می ترسیده ام که ران هایم روی جایگاه توالت فرنگی قرار نگیرد و بیافتم توی توالت فرنگی. اکنون بدون این که نشستن روی توالت فرنگی را بیازمایم کشف نموده ام که چشمانم مرا فریب داده اند و من اسیر خطای دیده بوده ام. باسنم با هم بی تناسبی که با بالا تنه ام دارد از باسن کودکان خارنجکی که کوچک تر نبوده است!!! در این نوشته ( خواه پست باشد خواه نوول خواه رمان خواه نمایشنامه خواه مقاله (باید به شورت هایم که از همه شورت ها شورتر تر بوده اند و پیشنهاد هایی که پسر عمه ی ام می داد اشاره کنم) پیشنهاد پسر عمه ام این بود که چند تا آمپول تقویت ماهیچه عضله که همه بدنیست ها توی کت و کول و بازو وسینه شان می زدند من توی باسنم بزنم. من به او می گفتم من بدنسازم نه باسن ساز. شاید هم گفته باشم آمده ام بدنسازی نه باسن سازی. از امر خدا و اموری دیگر بالا تنه من مانند پهلوان ها بوده و است و در آن سال ها باسنم مانند باسن یک کودک بود. اکنون اندازه باسن یک نوجوان است. با اینکه کوچکترین شرت ها را می پوشیدم باز هم می شد یک باسن هم اندازه باسن خودم را توی شرط جا کرد.
طرح پنجم.
هزار بار دیگر هم به شاشتمانم بپردازم باز بس نخواهد بود. شاشیدن یک کار نیکو و خدا پسندانه است. شاشیدن در حمام ( شرکای سکسی) بیش از هر شاشیدن دیگر به چیز من می نشیند. نخست به حمام رفتن دو نفره باید بپردازم. من هر گونه پوزیشن و حالت بکن بکنی را دوست دارم جز گونه حمامی اش را. یکی دو بار که با دوستان ماده ام به حمام رفته ام جز درد سر سودی نبرده ام. در نوجوانی من گمان می کردم خمیدگی چیزم طبیعی نیست و توی هیچ سولاخی نخواهد رفت. تا اینکه تو حمام چیزم را درون سولاخ آب می کردم. نکات بهداشتی را در نگر می گرفتم. هنگامی که برای نخستین بار به شیوه سنتی ( لنگ هایش را روی شانه ام نهادم) چیزم را وارد بغداد یکی از خلفای خوشگل نمودم گونه های دیگر را آزمودم. حتی ایستاد هم توانستم خلیفه ام را وارد بغداد دراز ترین بغداد ها نمایم...
بارها در دستشویی دوستان بانو و دوشیزه ام شاشیده ام. در جمله پیش هیچ استعاره ای بکار گرفته نشده است. منظورم از دستشویی توالت یا مستراح نیست. دستشویی همان دست و رو شویی است. گمان مکنید من با این کار به دوستانم خسارت می زده ام. من با این کارم فداکاری می کرده ام. اگر من توی مستراح هایشان می شاشیدم سبب می شد که پشنگه های شاشم پخش شود. توی رو شویی که می شاشیدم اینچنین نمی شد. پس از شاشتمان آب را باز می کردم. باز کردن آب هم یک فدا کاری دیگر. بارها من درون بطری های نوشابه و آب معدنی با آگاهی بانو ها یا بدون آگاهی آنها شاشیده ام. دوستی که در بخش نظرات پست پیشین نوشته بود در بطری ها تنگ است و نمی شود تویشان شاشید هم بداند که چیز من و کلاهک چیز من (یادم باشد در باره کلاهک چیزم هم یک پست درخور بنویسم) با همه کلفتی که دارند در شاشیدن توی بطری مشکلی برایم درست نمی کنند. مگر اینکه من باشم و شب باشد و تاریک باشد و بجای تخت دو نفره تخت تک نفره باشد.
یادم رفته طرح چندم بود.
یک هفته است دارم ورزش می کنم. تخم هایم مانند سیاه پوستان آفریقا وآسیا و آمریکا سیاه شده اند. ورزش تخم هایم را نه سفید می کند نه می خواهم که بکند. با ورزش می خواهم شکمم را ببرم تو تا چیزم مانند گذشته به بیست و چند سانت تبدیل شود. چیزم نه تنها سیاه نشده بلکه سرخ سرخ است. هرگاه نگاه چیزم و تخم هایم می کنم یاد سرخ و سیاه استاندال می افتم.
تا مدتی توان سر زدن به وبلاگ های شما را ندارم.
