بنام خدا
.پارسال در همین وبلاگ در باره روزپدر یک پست زده ام که باید سر جایش باشد. وبلاگ من که خرس پست خوار ندارد که پست پدری ام را خورده باشد
.دی شب با پدر جان در گوشی سخن گفتم. پیش از اینکه من بگویم بنام خدا، درود، او فرمود سلام علیکم و رحمه الله. من، فرسان، یکی از بزرگترین گویندگان چنان بغض کرده بودم که مپرس. با هر جان کندنی بود سه دقیقه با پدرجانم درگوشی سخن گفتم. گفتمانم را با ماچ ماچ ماچ تا هنگام دیدار به پاین رساندم. پیش از اینکه با پدر سخن بگویم(درگوشی) داداش
فرزان (دوستان نزدیک ما واپسین نوشته اش را خوانده اند. برای دوستان و خوانندگان تازه پیوندش را نهاده ام) داداش فرزان پیوسته می خندید ومن گمان کردم دارد سربسرم می گذارد. از نت و وبلاگها آماری به او دادم و از او خواستم برایم خرما بفرستد.بیست سال است من دنبال چند دستگاه مکانیکی ترجیحا بیل جرثقیل یا جرثقال یا جراثقال و لودر و گریدر و بولدیزر و سایدبوم و کمپرسور پلاستیکی یا فلزی از گونه اسباب بازی می گردم تا روز پدر یا روز کارگر به پدر ارجمندم پیش کش کنم و نمی یابم. ولی هنگامی که من کودک بودم او همه گونه اسباب بازی برایم می گرفت. از ۵ سالگی هم اسباب بازی های کاغذی درون کمانک کتاب به میدان بازی من انداخت
.
بامید روزی که این ترنت و نتوند ها یشرفت نمایند و هر ناکسی نوشته های زیباو ادبی ام را نخواند این نوشته زیبا را سانسوریدم.