تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - وادی امن. همه راه ها به روم ختم می شوند.

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

 

بنام خدا.

امیدوارم زین پس سر هیچ کدامتان منت نگذارم. اگرپیوندی ادبی در وبلاگ می نهم با فروتنی بنهم.

يکی بود يکی نبود، روزگاری فاحشه ای بود به اسم ماريا که...

پاراگراف پایین تنها یک طرح است برایِ آینده. اگر اکنون بخواهم آن را بنویسم هم وقت شمارا می گیرم، هم چنان که باید نخواهم توانست درش بیاورم.(من پسر خوبی شده ام. شما هم دیگرسخت نگیرید و مته بخشخاش مگذارید.درش بیاورم یک اصطلاح ادبی هنری است)

آخرین خواهر زادهِ خواهر سومی پدرم(کدام بلاگری برای اینکه از واژه تازی عمه سوء استفاده نکند می تایپد  آخرین خواهر زاده ... پدرم؟)یکی از بزن بهادر ترین و برومند ترین جوان های این برو بوم است. ایشان در زندگی سی و چند ساله اش تنهاکتاب سینوحه پزشکِ فرعونِ مصر من را خوانده است. چند صفحه ای هم که نوشته یادگاری هایی بوده که هنگام می گساری توی دفتر یاد داشتها ویادگاری های من نوشته است.اگر من هم  مانند سردوزامی بیرون از میهن می بودم آنها را اسکن می کردم و به چشم شما می رساندم. ایشان هفته پیش از دیدار خانه دوست(کعبه، عربستان) بازگشتند. سه روز پیش به او زنگ زدم تا  سوژه ای برای پست زدن بدست بیاورم  شما اگر دلتان می خواهد بخوانیدزیارت قبولی خدمتش عرض کنم.

گفتم حــــــــــــــــــــــــــاجی زیارت قبول. که گفت حاجی، که زنبور عسل بود؟ گفتم اختیار دارید حـــــــــاج آقا. از او خواستم از حال و هوای آنجا بگوید. گفت: توی غار حرا با بچه های تهران درگیر ودست به یقه شده بوده. البته او به زبان لاتی گفت غار حرا را بستم(بستن یعنی قرق کردن درگویش لاتی)

گفتم دیگر چه خبر؟ وهابی ها آزارتان ندادند؟ پیدا بود سر از گروه ها و فرقه های دینی در نمی آورد. درنگی کرد و گفت: اگر منظورت میمون هایی است که برای دزدی پرورش داده شده بودند، خیر. گفتم می شود ماجر وهابی ها یا بقول شما میمون ها را بگویی؟ گفت: میمون ها دورو بر مردم و ترجیحا ایرانی ها می پلکیدند و کیف های آنها را می قاپیدند. هربار که به ما نزدیک می شدند با اردنگی می زدم در چیزشان. گفتم مگر نمی دانستی که آنجا وادی امن است و همه جاندار ها ایمن هستند؟ گفت وادی یا بادی؟دریافتم می خواهد در تعریفاتش از وادی سوء استفاده کند. چند نکته انحرافی بخوردش دادم تا اگر آدمیزادی ادبی و فرهنگی بود بخندد و خوش بحالش گردد.

گفتم خوب حــــــــــــــــاجی جون ازاون نوشیندنی ها که دیگر نمی نوشی؟ با یک قهقه شیطانی گفت اختیار داری. 

 

همان سان که در آغاز نوشتم دیگر با نهادن پیوند های ادبی منت سر شما نمی گذارم.اگر تنها جمله آغازین داستان ۱۱دقیقه پائولو کوئیلو را می نوشتم کاربرنما ها می توانستند بنویسند یا بگویند این فرسان دگرگون ناشدنی است. یا دوست گرامی و استاد فرهیخته باز در دل مهربانش بگوید همه راه ها به روم پایان می یابند. شیطونه وسوسم کرد که همون جمله آغازین را بنویسم.

يکی بود يکی نبود، روزگاری فاحشه ای بود به اسم ماريا که...

این نیز پیوند پایگاه سایت گردی. اگر عکس کودکان و شهیدان لبنانی را نگاه کردید و حالتان بد شد یا عکس هایی که برای افراد بالای هیچده سال است مسئولیتش با من نیست.

دیروز یک جایی(جمالزاده غلط کرده جمال زاده بوده) خواندم یک از ادب بیخبری به استاد سید محمد علی جمالزاده توهین کرده بود.اوشان بدانند ادبیات شناسان می دانند کی بکیه. اگر یک اسکیمو هم معصومه شیرازی جمالزاده یا صحرای محشر یا سروته یک کرباس یا حتی داستانک "فارسی شکر است" آن سید بزرگوار و پدر داستان نویسی پارسی را بخواند خوش بحالش می شود. منی نمی دانم اینها چرا هنگام رویاروی با بزرگان ادب و فرهنگ ما برای وجدانشان لالایی می خوانند!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |