تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - آن دن ژوان شارلاتان که از بر ما رفت

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

 

 

 

از همان روز نخست که دون ژوانِ دون ژوان نبود.تازه بلاگری بود پیاده با کوله باری از حقه های کثیف که بانوها و دوشیزه ها را به زانو و به پهلو و به شکم و به کمر در می آورد.دوست دیرین اگر زود چشمت به این نوشته افتاد بدان و آگاه باش که هوای تورا بیش تر از خورخه لوییس بورخس خواهم داشت.

خوانندگان گرامی ماجراهایی که در این نوشتار نوشته می شود مربوطه به دوران نخست وبلاگ سازی بروزن دیرینه سنگی است.شما ها که هیچ؛ دیرینه ترین وبلاگ نویس مرتبط با شما هم در آن هنگام با اینترنت آشنا نبود.

پدر پدر بابا تایسون بود و پدر تایسون و پسر تایسون و عمه تایسون و آسوده تون کنم؛ تایسون ها بودند و جیرجیرک و مارمولک و هندونه و من و سپس سروکله علی مقوا که مانند یارعلی پور مقدم وجلال و صادق چوبک یک کلاه نویسندگی سرش نهاده بود.

بله جونم به همراه کیبوردم برایتان بنویسد که شخصیت متواری مد نظر ما از پشت کوه آمده بود ودر کلان پایتخت میهن بزرگ مان که در آن هنگام بیش از این هنگام اسلامی بود و مانتوی دختر ها وبانو هایش این اندازه تنگ و کوتاه نبود خانه گوزیده بود.اسم وبلاگش را هم گذاشت گنجشکک ... تا بانو ها بدانند این کاربر همه اش در اندیشه جیک جیک و مست بازی و ۳۰گار و۳۰ نما و بانو بازیست.تو شهرشون هم به تیکه و جیگر وشقه می گویند ممس!!!

آغاز وبلاگ نویسیش همراه بود با آنارشیسم و هرج و مرج.هرپست را در سه یا چهار یا ۵ نسخه به وبلاگ می فرستاد ومی نوشت مشکل اینترنتی دارد.می خواستم به بایگانی که از وبلاگ های کاربران پایگاه نخست شکاری که در رایانه گرد آورده ام بروم و بخشی از نخستین پست هایش را اینجا بنویسم که درون رایانه آنها را نیافتادم.به سراغ سی دی ها هم نمی روم.

هنوز همدیگر را ندیده بودیم.اونمی دانست فرسان چرا غلط تایپی دارد.پیوسته می آمد و نقش آموزگار دیکته را بازی می کرد.عقده نمایش و فیلمنامه نویسی که خیلی داشت.بی گمان عقده آموزگار بازی هم در درونش نهفته بود.

نخستین شماره ای که گرفتم از میان بی نو ها شماره همراه اوشان بود.نخستین باری که دیدیمش در کافی شاپ دیدنیها روبروی پارک ساعی بود.آن روزها من آشفته آشفته بودم.سر هم چهار ماه نمی شد که از بیماری شوم اعتیاد رها شده بودم.با حالی خراب و ترس و هراس در همایشش شرکت کرده بودم به همراه یک پسر عمه دومتریوسی.نخستین گفتمان جدی این دن ژوان در باره خسته و مانده بود.او با چند تن از دوشیزه های بلاگر با دلسوزیی دایگانه اندوه زبان پارسی را می خوردند.همایش پایان یافت و من و بادیگاردم با او و یک دوست سراینده روبه سوی میدان ولیعصر راه افتادیم.من و بادیگاردم در میانه راه از آنها جدا شدیم و به ترمینال رفتیم.توی دلمان هم می گفتیم این تهرانی ها چقدر مهمان نوازند.

از همان دیدار نخست هردوحساب کار دستمان آمد.مانند ادمهای حرفه ای به تکنیک های هم آشنا شده بودیم.او سیگار کنت می کشید و من وینستون قرمز.او یک شکارچی بود که برای شکارهای خوش هیکلش وقت صرف می کرد. ازیک عنکبوت آبی و خشکی بیش تر شکیبا بود.تورش را پهن می کرد و چشم به راه شکار وطعمه می ماند.من بر خلاف او بودم.او در نخستین حرکت با بانو یا دوشیزه دعوایی فرهنگی راه می انداخت و چند صباحی توی مسنجر کل کل می کرد وشماره هایش را برای بانو می نوشت.

وجهه خوشی هم نداشت.اینقدر توی وبلاگش از میگساری و خلاف کاری هایش می نوشت که سایه اش را با تیر می زدند.من از خدا و دکتر علی شریعتی و احسان طبری و نادرنادرپور و خسرو گلسرخی می نوشتم.هیچ بد خواه مدخواهی هم نداشتم.همه دوستم می داشتند.این کودک بزرگ هنر و ادب به کوچیک و بزرگ رحم نمی کرد.من ساده چون اورا نخستین دوست اینترنتی مذکر خود حساب می کردم برای نخستین بار در یک دعوای مسخره و خنده دار خودمو انداختم و سط و یک عربده کشیدم بخوانید سنگش را به سینه کوفتم.آن هنگام شمارمان هم زیاد نبود.کاربران کوشا و فعال از ۴دسته ده تایی کم تر بودند.هنوز رویمان توی روی هم باز نشده بود که اقای دن ژوان چگونگی آشناییشان با سایت "پ" را گفتند!!!

سال دوهزاروچهار را با خوبی و خوشی و مهربونی سر کردیم که سال شوم دوهزار وپنج از گرد نت رسید.دور از جان شما خر تو خری شد که کافر ننویسه و کمونیست نخونه.من که در سال های پر از فراوانی درون کمانک مرز های شمال شرقی و شمال غربی و نواحی کویری و مرکزی و ووو را به میهمانی بانو های پولدار رفته بودم در دام بانو های تهرانی افتادم.شما بخوانید معاهده ای که نه به هم گفته بودیم نه نوشته بودیم را زیر عصا گذاشتم.(از بانو نون خواهش می کنم به عصای مبارک من حساسیت نشان ندهد.خواسته و ناخواسته باید در این پست نامی از عصا هایم بیمان می آوردم)

من و او هرگز وارد جزییات نمی شدیم.شما وارد جزییات نمی شدیم را بخوانید از هم حساب می بردیم.هرکدام باور های خودمان را داشتیم.من به سادگی و خوش قلبی این دوست و رقیب گردن کلفت می خندیدم و او به ماجرا جویی های من.من سرگذشت بانو هایی که با آنها درد دل ها و درد زیر دل ها؛ کرده بودم را از زبان یا کیبورد او می شنیدم و می خواندم و می خندیدم.

من شدم آواره پایتخت و در آوارگی، چند باری در خانه عنکبوتی او که برای بسیاری از بانو های این ترنتی و اون ترنتی آشنا بود بیتوته کردم.بزحمتش انداختم و خودم هم بزحمت افتادم.اسباب آسایش در خانه او فراهم بود ولی من شوریده بودم.نه می خواستم توی دستشوییش ایستاده بشاشم نه دل و دماغ نشستن داشتم.از اینکه باد های سرگردان اشکمم به گوش او و دوست هنرمند و ادیب و ژرفا شناسمان(ماجرای ژرف شناسیشو می نویسم) که همیشه یک پای بازی بی دل و سخنران و متکلم مع الغیرو متکلم الوحده بود برسد.

بله دوستان دون ژوان مد نظرما شد الویس پریسلی.او هرکجا می رفت در عین زمان هم دن ژوان می شد هم می خواست الویس پریسلی یعنی شاه تاجدار بی همتای آن سایت باشد.من پس از پشت سر گذاشتن زمستان سرداعتیاد رفته رفته چاق و سرو مرو گنده تر شدم.حتی هم پیمان های او که در نشست نخست مرا دیده بودند پس از اینکه عکس های مرباییم را دیدند زدند بتخته و نوشتند. بزنیم بتخته رنگ روروت یعنی رنگ وروی من درون کمانک فرسان باز شده.اکنون دیگر نیاز به یک دسیسه بزرگ بود تا دن ژوان یک بار برای همیشه از شر من آسوده گردد.

من آب به آسیاب دن ژوان که اگر دشمنش نتوانتم نوشت رقیب و هم آورد توانمش نوشت، ریختم.دن ژوان فرصت را غنیمت شمرد و در وبلاگش نوشت که هرچه میان من و او بود به آخر خط رسید.دوست و همراه همیشگی اش که نامش را نمی توانم نوشت توی وبلاگش نوشت:برخی ها در ظاهر اقیانوس اند و در باطن ژرفایشان دو بند انگشت است.خداییش به اینجا که رسیدم گفتم به سراغ شکلک ها بروم و مانند بانو هایا کاربر های احساستی از شکلک ها سوء استفاده کنم.درسته من چند شب پیش این دن ژوان و ان دوست خیلی سخن رانش که هیچ احساسی نسبت به جنس لطیف نداشت شب زنده داری کرده بودم. یک بار هم شلوارکی که از آن دن ژوان بود و چند جایش پاره و سوراخ بود راپوشیده بودم.ولی بیاد ندارم آن دوست مرا انگولک کرده باشد و ژرفای مرا براورد کرده باشد.

واون بزرگترین و کلفت ترین بی مهری دن ژوان و دوست باوفایش بود.پس از آن چپق صلحی کشیدیم.با اینکه مانند گذشته جون جونی نشدیم ولی درود و دورودی برای هم پرت می کردیم.تااینکه باری دگردن ژوان قرص هایش را نخورد و هرچه کاسه کوزه بود بر سر من شکاند.آن روز های سرد و بی مهری هم گذشت و روسیاهی نه به من ماند نه به او.

روزهای پایانی فروردین همین سال یا امسال دن ژوان آمد توی مسنجر.پس از احوال پرسی به خود گفتم باید این بارحواسم جمع باشد که باز زیان نکنم. همیشه دن ژوان می رفت تو جلد آقاروباهه و گربه نره و من می شدم پینو کیو.او اطلاعات ذی قیمت بانوانه مرا می ربود ویکی دوتا اطلاعات مرده و از رده خارج به خورد من می داد.

من احوال یک بانو را از او پرسیدم که او به از من یک پرسش پرسید.من به او گفتم من هم می خواستم همین پرسش را از تو بکنم.خلاصه هیچ کدام دم لای تله ندادیم. شما بخوانید اون بانو را هردوی ما بله.هرگاه شک من به او بیش از حد استاندارد می شد از او می خواستم تا دست راستش را بر روی چیز چپش بگذارد.من بیمی از نوشتن تخم ندارم ولی چون او توی نظرش نوشته چیزش گفتم شاید تخمش را کشیده باشند قاچاق چیان آدم.بله آن شب او دست راستش را گذاشت روی تخمش.برای اینکه بدانید من چه اندازه باهوشم خدمتتان می نویسم که از توی وب کم می دیدمش.هیبتش شده بود مانند رهبران کاریزما.اگر موهایش بلند شده بود رک و پوست کنده می نوشتم که هیچ صفتی مانند گرگ بارون دیده برازنده او نمی بود.من دنبال بهانه بودم تا عکس تخمیشو بزنم توی وبلاگ پربیننده ام که از امر خدا عکس های تخمی او گم شد.

پس نوشت:نهادن پیوند وبلاگ الویس پریسلی همه پایگاه های اینترنتیز برای رفتن چند خواننده از وبلاگ من به وبلاگ او نیست. به اندازه شرکای سکسی خودم و خودش من پیوندش را در پست هایم نهاده ام.دلایل دیگری دارد ننهادن پیوند وبلاگش در این عکس.معنی دن ژوان را هم نمی نویسم.بی گمان جاسوسه هایش به چشمانش می رسانند که در این پست به اوپرداخته ام.خودش می اید و ویژگی های دن ژوان را می نویسد.خوانندگان گرامی بدانند که توی گوگل واژه خارنجکی دن ژوان را جستجو نکنند که جز دن ژوان کرج نوشته صادق هدایت نسیبشان نمی شود.

گرچه شر او از سر بانو های پایتختی دور شده است ولی یکی از نیرنگ های پلیدش را می نویسم تا بداند موسی پیغامبر خداست.او می نوشت که هنگامی بانو ها برایش کار خداپسندانه مکش را انجام می دهنند زمان دقیق فوران را به آنها اعلام نمی کند تا دهانشان پر از آب گردد.

دن ژوان مد نظر ما دن ژوان با جنبه و با گنجایش درون کمانک با ظرفیتی است او از این افشا گری من نه تنها نمی رنجد بلکه می لبخندد و می قهقهد.روان پریشان حضرت گراهام بل اکنون به او نزدیک تر است و داد همه درگوشی سخن گفتن با بانو ها را از او خواهد ستاند.اگر ایشان وضعشان به گشته می توانند ۵۰۰ یورو بفرستند تا من یک طلسم برایشان بنویسم وکارشان را درست نمایم.این نوشته ارزش استنادی ندارد.بسیاری سخن ها و رازها در آن نوشته نشد.من وبرادرانم خیلی آرزو داشتیم بتوانیتم گوشه ای از فرسان نوازی اورادر شهر سپاهان تلافی کنیم. این افتخار اکنون دور از دسترس است.همیشه برای شادکامی و تندرستی او آرزو می کنیم.

گزینش عکس برای این پست کار دشواری بود.بیاد دانش بالای ۳۰نمایی او عکس بانو کیدمن را در این پست نهادم.عکس الویس پریسلی را هم اپلود کرده ام ولی نمی فرستمش.او دیوانه شیوه نوشتاری گلی ترقی بود.در وبلاگش پیوند عکاسخانه نویسندگان و سرایندگان خوش نام و نامدار میهنمان بودشاید اکنون هم باشد.توی پایگاه قابیل همی می توانید عکس خوش گل های خوش نویس را پیدا کنید.نکته دیگر مه ننوشته مانده این است که به او پسر حجی و آقازاده و بورژوا ننوشتم چون خیلی دوستش دارم.روزهای نخستی که دریافتم رفته چند قطره اشک هم از دیده افشاندم.

به آگاه او می رسانم که دن ژوان ها هم گاهی خر می شوند و افسار وپالانشان را می دهند دست بانو ها و ناگزیر وی مشوند دمی پیاله بزنند و در تنهایی گریه کنند.بجای او از همه بانو هایی که به ما مهر ورزیدن و در آغوششان مارا جادادند سپاس گزاری می کنم.در این نوشتار به پشتیبانی ها و هواداری های دوست گرامی مان از اکبر گنجی یادی نشد.من همیشه گمان می کردم او دومین داستان درازش را از روی بامداد خمار فتانه حاج سیدی کپی کرده ولی چنین نبود. او از نیما یوشیج و فروغ فرخزاد تقلبی کرده بود و هی نامه به فرشته می نوشت.نوشته های دوست دیرینم از سروده هایش خوش تر بود.سروده هایش خیلی بی مزه وبی نمک بودند.او اگر قرص هایش را می خورد هم نمی توانست یک دوره مجلس وبلاگی را به فرجام برساند. خودش و نور چشمی هایش می شدند رییس مجلس و ... من می شدم رییس فراکسیون زی زی ها یا رییس کمیسیون  نمی دونم چی چی ها.

این نوشتار بدون بازبینی فرستاده شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |