بنام خدا.دیروز یکی ازبانو های اون ترنتی درگوشم گفت که ازمیز رایانه برای نگارش بهره ببرم. من به بانو های اون ترنتی گفته ام که دیگر توی نت نمی روم،برای همین آن بانو به من گفت که از میز رایانه بجای میز نوشتن و نگاشتن سوء استفاده کنم.او می گفت نویسندگی درخون من است.اوشان افزود اگر من یارای نهادن دستهایم را بر پشتم ندارم و نمی توانم روی دیکنز را کم کنم،میز تحریرم(آخرش برای چیز فهم کردن شما ناگزیر شدم از تحریر بجای نگارش بهره ببرم)از میز تحریر دیکنز خشنگ تر است.می دانم نزد خودتان به دادگری من آفرین گفتید و نتیجه گرفتید که من میان بانو های این ترنتی و اون ترنتی فرق نمی گذارم.اصطلاحات و زبان زد ها و کیبورد زدهایم را بصورت برابر و یکسان میانشان پخش می کنم.
تابستان فصلی است که آدمیزاد باید ازطبیعت و فراورده های طبیعی بیش ترین بهره برداری را بکند.بهره بردن از طبیعت و فراورده های طبیعی رابطه تنگاتنگی باهم دارند.هفته گذشته و هفته پیش از هفته گذشته دوستان من به سراغ من آمدند و مرا به کنار زاینده رود بردند. در کنار زاینده رود من تنها به بازی شیرین حکم پرداختم.
باور کنید با صرف چند ساعت ناقاب می تونم یک چشم انداز و صحنه پردازی ادبی بکنم که چشمان شما از شگفتی گرد و چهار گوش شود.پاراگراف بالا بدون ویرایش و در نگر گرفتن صحنه پردازی نوشته شده است.ورنه دانای کل شدن که کار چندان شاقی نیست.
توی وبلاگم ماجراهای تابستان پارسال نوشته شده است. اکنون تنها برای دل خودم و برای اینکه چند طرح ناب و ارزشمند دارم می خواهم آنها را اینجا بنویسم.شاید روزی روزگاری آنها را ویراستم و بازنویسی کردم و بخورد یک ناشر بین المللی بدهم. خودتون بزرک نمیر ...
بی هوده خودتان را خسته نکنید که از این پست سر در بیاورید.
طرح نخست
از اینکه من پس از ده سال دریافتم صمیمی ترین دوستم در هر دو سوی دهانش دندان نیش ندارد و باندازه دو میلی متر دندان هایش از هم فاصله دارند احساس گناه می کنم.دوست مورد نظر من که بارها در وبلاگم از او بنیکی یاد کرده ام بین دو دندان جلویی جلوی اش هم فاصله است. من حتی فاصله جلویی جلوی دندانهای اورا ندیده بودم. این یک داستان ترسناک و دهشتانک خواهد شد.
طرح دوم
شبی از شب های تیرماه یک هزارو سی صد و هشتاد وپنج خورشیدی با گروهی از دوستان پاک کنار زاینده رود روی یک پتوی کهنه و نخ نما شده نشسته بودیم و ورق بازی می کردیم.یک بانوی چاق و چله با یک دوشیزه لاغر مردنی از کنار ما گذشتند.من که سرم توی ورق های خودم بود و گوشه و کنار را کنترل نمی کردم.به گوشه و کنایه دوستان هم که خیره به من می نگریستند و با اشاره کردن به من درگوشی به هم می گفتند: یکی از بهره های پارک آمدن نرمش گردن است محل سگ نمی گذاشتم(شما داستان های استاد جمالزاده را نخوانده اید و پی نبردید که نوشته من داشت به شیوه جمالزاده ای نزدیک می شد)هنگامی که بانوی چاق و چله و دوشیزه لاغر مردنی از شریک من که در آن سوی پتوی کهنه و نخ نما شده نشسته بود گذشتند شریک من به بانوی چاق و چله گفت: چرا روی پتویی که ما روی آن نماز می خوانیم با کفش راه رفتی؟بانوی چاق و چله لبخندید و دخترک لاغر مردنی دست وپا شکسته(دست و پای خودش که نشکسته بود)گفت چرا شما خودتان روی پتو ورق بازی می کنید؟ نماز خوان ها که شکل شما نیستند!!!
من یک بازیکن چیره دست هستم و هرکجا که بازی می کنم چند دسته ده تایی تماشاگر پشت دستم می نشیند. تماشاگر نماها همه با هم برخاستند تا به بانوی چاق و چله احکام و مسائل شرعیه را توضیح بدهند.
پس از اینکه ما چند دست بردیم تماشاگر نما ها برگشتند و تمبلکیدند.بانوی چاق و چله و دخترک لاغر مردنی چندین بار دیگر از کنار ما به آرامی گذشتند ولی دیگر با کفش روی پتوی کهنه و نخ نمایمان نیامدند.هرگاه آنها رد می شدند شریک من که یک بانو نواز بازنشسته بود می گفت اون دولول را بدین ببینم ... و بانوی چاق و چله می لبخندید. پر روشن است اگر شما جای آن بانوی چاق و چله بودید به شریک من می گفتید خرس خاله و عمه و زن عمو و زن داییت است.و شریک بانو نواز بازنشسته من جوابتان را نمی داد تا تماشاگر نما ها بیایند و ارشاد تان کنند.آن شب من به هیچ بانو و دوشیزه متلک نگفتم.پیوسته دریغ خوردم و نچ نچ کردم.هیچ یک از دوستان ورق باز با زوربا آشنا نبودند. چون زوربا شخصیت اصلی یک رمان بود و رمان دارای موضوعات گوناگونی است من نتوانستم از قول زوربا به آنها بگویم بانو آزاری از قتل و دزدی و ... بد تر است.از آن شب تا کنون من تنها یک بار به کنارزاینده رود رفته ام، آن هم شب بازی آلمان و پرتقال بوده است.آهنگ رفتن به کنار زاینده رود را هم ندارم.
پارسال در چنین هنگامی من دو تا پیراهن کمر کرستی(اندامی) خریده بودم.آن زمان شکمم مانند این زمان پیشروی نکرده بود. من ماجرا های پیراهن های کمر کرستی و برد وباخت ها و ... را در همین وبلاگ نوشته ام.
نمی دانم بانو طاهره را می شناسید یا خیر؟بانو طاهره چند بار برای من نظر نوشته و من دوبار برای او.من به بایگانی وبلاگ او رفتم و دیدم که او در اینجا پیوند یکی از نوشته های امشاسپندان را نهاده است. من با این فرناز بانو نویسنده وبلاگ امشاسپندان نوشتمان هم کرده ام توی مسنجر.
وبلاگ دیگری که می خواهم به چشمان شما برسانم وبلاگ زیاد نخند دل درد می گیری است. این وبلاگ هم خدا وکیلی وبلاگ قشنگی است. من یکی دو نوشته اورا خوانده ام و خوش بحالم شده است.
شناساندن وبلاگ های طاهره و امشاسپندان و زیاد نخند که ... به شما نشانه همدستی من با آنها نیست. من به نوشته های ۳۰ یا۳۰ احتمالی آنها ندارم.همه نوشته های آنها را هم نخوانده ام.
پس نویس:من یک بلاگر چیره دست هستم. هرکس برایم بنظرد برایش می نظرم. اگر کسی برای من نظریده و من برایش ننظریده ام بداند و آگاه باشد که من بی گناهم و مشکلات فنی بلاگفا گناهکارند. کمیت و کیفیت نظرها هم برای من مهم نیست. هر بیست وچهار ساعت یک یا چند پست می زنم تا دوستانم که درمان درد کم درمانشان نوشته های معجزه کننده من است دردمند نشوند.