در پست پیش من به شما اون مژده را دادم که یک شبه ره میلیان ساله را پیموده ام و شما هنوز ان در خم یک وبلاگ هستید.من شدم شیخ فرسان الدین نتّار سپاهانی و بر وزن هفت شهر عشق شیخ فریدالدین عطّار نیشابوری هفت مرحله عشق را کشف کرده ام.
نخسیتن مرحله عشق نوشتار است.
دومین مرحله عشق گفتار است.
سومین مرحله عشق شنیدار است.
چهارمین مرحله عشق قرار است
پنجمین مرحله عشق گذار است.
ششمین مرحله عشق فشار است.
هفتمین و مقدس ترین مرحله عشق فرار است.
از اینکه ایمانتان به من کلفت ترگردید به خودتان شاد باش بگویید.
اگر یک بلاگر تازه کار توی وبلاگش بنویسید دنبال دوست دختر یا پسر است من خودم نخستین نفر خواهم بود که نخست یک بیلاخ گنده به چشمان سر و سپس به چشم ته او می رسانم.
اگر می خوانید که من بی رودربایستی یا بی رودرواسی(حوصله تقلبی کردن از روی فرهنگ عمید را ندارم) شفاف و پاک و پاکیزه توی وبلاگ نامدار و پر ببینده و خواننده ام می نویسم دوست تازه می خواهم برای این نیست که اندازه موهای سر شما نوشته ام نامزد دارم. چنانچه به بخش های بایگانی نوشته هایمن سر یا سرک بکشید و بخش نظرات نوشته های من که با نام شگفت زار به چشم شما رسیده است را تک تک بنگرید با بانوها و دوشیزه هایی که سریش و کنه وار به من گیر داده بوده اند روبرو می شوید.
بانو یا دوشیزه ای که می خواهد نقش دلداده این ترنتی مرا ایفا کند باید بداند که هیچ کجا هیچ خبری نیست. اگر بویی کبابی به مشامش رسید بداند و آگاه باشد که نه کبابی در کار است ونه خر داغ می کنند.خصوصی برایش شفاف سازی خواهم کرد.درگوشی سخن گفتنبی درگوشی سخن گفتن نه شماره می دهم نه می گیرم. دیدار های شبانه یا روزانه توی خونه خود بانو یا مامان جون بانو یا پدر جون بانو هم در کار نیست.اگر روزی چند بار برایم افلاین نفرستد یا نامه الکترونیکی ننویسد هم بکار من نمی آید. بانویی که بخواهد نقش دلداده مجازی مرا بازی کند باید دارای وبلاگ باشد.ماشین و خونه و پس انداز کافی داشته باشد. شاید خدا زد پس کله ام و روزی یا شبی دلم خواست بروم خونشون.
از میان بانو هایی که آمادگی دلدادگی دارند یک یا چند بانو بدون قرعه کشی گزینش می شود.
امروز عصر داشتم برنامه نقد ادبی شبکه چهار شبکه فرهیختگان و هنرمندان و ... را تماشا می کردم.جای دشمنتان خالی بود که ببیند اسرایل بی پدر و مادر اشغال نه تنها در جام جهانی فوتبال سر خر شده بود بلکه در برنامه های نقد ادبی هم جا خوش کرده بود.
نقد ادبی در باره یک رمان بنان ریاح نوشته جلال توکلی بود که اقایان مجتبی رحمن دوست و سید عبدالعلی دستغیب آنرا مورد نقد و بررسی قرار داده بودند.آقای رحمن دوست دست چپ نداشت.گمان کنم در جنگ تحمیلی آنرا از دست داده بوده باشد.اقای دست غیب که نام خوانوادگیش بیش تر به بی دست ها می خورد هردو دستش را داشت.آقای دست غیب در نقد ادبی اش ادبیات را هم در نظر می گرفت.اقای رحمن دوست در نقد ادبی اش هیچ اشاره ای به ادبیات مدبیات نکرد. تنها کار سودمند او نفرین کردن یهود و بنی اسرائیل بود و برخی کارهای دیگر.
از دید من نداشتن دست و پا و گوش و چشم و ... یعنی زندگی با اعمال شاقه. من خودم که از نعمت راه رفتن محرومم می دانم یک آدم بی دست یا بی پا چه رنجی کشیده ومی کشد. اگر یک معلول یا مشلول یه هر خر دیگری پیش گوش من بگوید معلولیت محرومیت یا محدودیت نیست یک مشت محکم می زنم توی دهنش.چقدر کلیشه؟چقدر مزخرف؟بخدا با پیر به پیغمبر یک معلول در زندگی چنان سرکوفت ها و بد بختی هایی می کشد که یک آدم معمولی بخواب هم نمی تواند ببنید.درسته بعنوان یک آدم معلولی با آدمهای معمولی هم حال می کنم ولی ازشما چه پنهون که دوست دارم سر به تن یکیشون نباشه.دوست دارم مانند کتاب نوچه ها نوشته جان ویندوم بین ادمهای معلولی و معمولی جنگ شود و من فرمانده معلول ها باشم و جای تیمور لنگ را خالی کنم و از اسکلت سر آدمهای معمولی مناره درست کنم.
من که می دانم شما ها در حد و اندازه نوشتن نظر برای هیچ یک از بخش های نوشته زیبا وچند بخشی من نیستید.خواهش می کنم دلاوارن و قهرمانانی که دلیری نوشتن به به چه چه را دارند ویارای شناسایی نوشته های خوش را خداوند به ودیعه و امانت(بجان حنا خودم هم خندم گرفت از سوء استفاده از ودیعه و امانت. هرهرهرهر) به آنها داده است تحت هر شرایطی به به چه چه شان را به چشم من خواهند رساند.
در پست آینده که نامش"تفسیر ِ جام جهانی رفت و رو سیاهی به ... بخش نخست" خواهد بود در باره پیوند و پویستگی و همسانی زندگی و بیلیارد خواهم پرداخت و رفته رفته می رویم سراغ رفتن جام جهانی و اینکه رو سیاهی به چه کسانی مانده.
بانو ها وبی نوهای گرامی اگر به بخش نظر های پست پیشین نگاه کنید نظر یک بانو یا بی نو به نام دیدار را می بینید که بویی از ادبیات و شیوه فرسانی نبرده است.او دیر آمده و می خواهد زود برود. زکی و وزهی خیال باطل را هم توی دلتان برایش بسرایید. او نمی داند که من زود رنج و خوش نویس و زود خشم هستم.دوهفته پیش هم یک کاربر زبان نفهم یکی دوباره به من نظر داد و من به او نظر دادم.من در نظری که برای اون زبان نفهم نوشتم به نوشته اش اشاره کردم. یارو چنان بد بخت و بیچاره بود که اومد به من نوشت بار آخرت باشه از نوشته های من انتقاد یا امتنان بکنی.البته او مال این حرف ها نبود که از واژه های ادبی و فنی امتنان و انتقاد بهره ببرد. یک چیز هایی برای خودش بلغور کرده بود.
سرتون را درد نیاورم.برای اینکه چشم هایتان خسته نشود یک خط آمدم پایین تر ورنه باید همین ها را هم همون بالا می نوشتم.بله دوستان گرامی ، همان هنگام نظر های بی ادبانه آن یارو را دیلت کردم و بی خیالش شدم. حتی یک بار هم پس از انجامن ان کار ناشایستش بله سراغش نرفته ام.این آقای یا خانوم دیدار میدار هم بداند که اگر من نوشتم به امید دیدار منظورم بکار گیری یک صنعت ادبی بوده است که نامش را نمی دانم. می خواسته ام نام دیدار را در نظرم بکار ببرم.
چند دسته یک تایی دوست وبلاگ نویس بانو وبی نوی سپاهانی دارم که حتی یک بار هم برایشان زنگ نمی زنم.
در پایان از برادر خوش نوشتار و خوش کردارو خوش ... ِ گرامی ام حضرت امیر بلجیکی سپاس گذاری می کنم. این دوست کاردست از ننوشتن من و برادرم نگران شده بود. من نامه الکترونیکی اورا امروز خواندم ممکن است نگرانی او مربوط به هفته ها یا ماه پیش بوده باشد.
بجان حنا اگر بنوشتن در اینجا ادامه می دهم تنها برای این است که دوست ندارم یک خواننده یا بیننده به وبلاگم بیاید و با نوشته تازه روبرو نشود.گرچه در وبلاگ من آنقدر نوشته خوش و پیوند وبلاگ های خشنگ وجود دارد که مپرس.
من از خدا فرسنگی مسائل کثیف و پلید ۳۰ یا ۳۰ هم رد نمی شوم که کسی بخواهد نگرانم باشد.
وظیفه من نیست که در باره بخش نظرات از من به تران و از من بد تران توضیح بنویسم.چند سالی در زمینه وبلاگ تجربه دارم بدون دریافت هر گونه وجهی تجربه ام را با شما در میان می گذارم. وبلاگ نویس جماعت آدم بد بخت و بی چاره و بی نوایی است که از سنگ خارا سخت تر است. آسمون به زمین خواهد رسید ولی وبلاگ نویس تغییر نخواهد کرد. بجای اینکه در بخش نظرات دیگران به ایجاد مزاحمت بپردازید دست از خود آزاری بردارید و وبلاگ هایی که همسو و هم آهنگ با شما نیستند را نخوانید.
اگر یک منتقد چیره دست پست های مرا مورد نقد قرار دهد در می یابد که با شگفت انگیز ترین خوش نویس رودرو است. بسیاری از پست ها من قابلیت چند تیکه شدن را دارند.به زبان ساده تر یعنی اینکه در هر پست چند مطلب خشنگ وزیبا را با هنرمندی در کنار هم گنجانده ام. بسیاری از وبلاگ نویسان با کمبود سوزه روبرو هستند. در نوشتن فقیر و مستمند هستند به هر چیزی گیرمی دهند. نوشته های دیگران را می دزدند و هزارن کار دیگر می کنند. اگر ده بار این پست را بخوانید نخواهید توانست همه بخش های آن را به خاطر بسپارید.من نیز چشمداشت نظر از شما را ندارم.ان هم نظر هایی که به همه بخش ها اشاره کنید. ولی از شما یک خواهش دارم.دست از سر مودار من بردارید. من رفته رفته دارم یک سپید مو می شوم. از خودم شرم نمی کنید از موهای سپیدم شرم کنید. من که به شما کاری ندارم.اصلا ممکن است شما وبلاگ نویس نباشید یا اگر وبلاگ نویس هستید وبلاگتان در اندازه من نباشد.
اگر اهل بهبهیدن یا چهچهیدن نیستید پارس مارس هم مکنید.
