تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - میان پرده ِ آیین شیرین ِ پرده برداری

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

 

 

بنام خدا.

سیستم پر سرعت بلاگفا چل شده است.پدرآدمیزاد صلواتی می شود تا برای یک دوست نظربنویسد.

برخی با فونت نامرئی سردر وبلاگشان نوشته اند:نتوندان یاری کنند تا آنها وبلاگ داری کنند!!!

بی خیال بلاگفا و برخی می شوم.

مانند همیشه که دست بکیبورد می شوم سوژه باران شده ام. قول شرف می دهم که هزار ویک سوژه را به چشم ... شما نرسانم.

یک بانوی گرامی و خجالتی که اول اسمش بانو پروانه هیچستانیان است یک بازی تخته نرد در وبلاگش نهاده که من بخشی ازآن را دانلود کرده ام.اگررایانه ام راجمع نکردم وآن بازی را دانلود کردم شب ها با بانو ها و دوشیزها بازی خواهم کرد. می دونم دارید به این می اندیشید که ایهام جمله" شب هابابانوها ودوشیزه ها  بازی خواهم کرد" از اندازه قانونی و متعارف بالا تراست.این شتری است که در وبلاگ من خوابیده و کاریش هم نمی شه کرد.دیگر کسی نخواهد توانست که مرا مورد نقد ادبی وبی ادبی قرار بدهد. جمله هایم را چند وقت اخیر نیمه تمام و ناقص و دم در هوا رها نکرده ام.آنان که از ساختمان مغزی ویژه ای برخوردار بوده اند از همه موضوع های پست هایم لذت برده اند.

بی گمان بسیاری از شما علت بالا رفتن سن ازدواج مرا نمی داند.اگر من بخواهم شفاف سازی کنم باز فغان و شیون شما به آسمان شصت اوم خواهد رفت.خوب تا این پست دراز نشده به تر است عطای پیش بینی و پیش نویسی جو شیون و فغان را رها کنم.

چون من در کودکی و نوجوانی بسیار اکتیو و شیطان بودم بیش از شما با خطر زن گرفتگی روبرو بودم.آدم بزرگها حریف زبان و ساختمان مغزی من نمی شدند. همیشه یک زبانزد یا شعر و مصرع بود که من ازآن سوء استفاده کرده و یک زخم زبان کاری به آدم بزرگ هابزنم.آنها که می دیدند از یک کودک و نوجوان چه زخم کاری خورده اند، نقشه های شومی می کشیدند تا دست مرا در حنا بگذارند. خوانندگان قدیمی من بدانند که این حنا با اون حنا که توی مزرعه کار می کرد یکی نیست.آنها می خواستند من در آیین کهن حنا بندان شرکت کنم و قاطی مرغ ها شوم.تا میان مردم کم تر سرافکنده گردند. (مثلا خودشان را خر کنند. بگویند که از یک مرد زن دار زخم زبان نوش کان کرده اند) یک بار به یک پیرمرد که از شیوه سمبلیک بیش ازدیگران بهره می برد گفت بزودی دستم را در حنا می گذارد.پس از اینکه چهره یک آدم مشتاق و مودب را بخود گرفتم از پیرمرد پرسیدم: به پاهایم را هم در حنا می کنند؟پیرمرد که از ادب و اشتیاق من سر از پا نمی شناخت گفت بله. باز با موش مردگی پرسیدم :می توانم عصا هایم را هم در حنا بگذارم؟ مردان و زنانی که شاهد گفتمان ما بودند و خطر را خیلی نزدیک حس می کردند آب را گل الود کردند تا من پرسش خطر ناک دیگرم را که نوک زبانم آماده شلیک بود با سرعت برق و باد مطرح نکنم.

 

دوستان دیرین می دانند که من یک مشلول هستم.برای دسته جدید یا دوستان نوین که بسان خرگوش های وحشی به اینجا یورش آورده اند مشلول را شفاف سازی نمی کنم.

دردوره ای که می خواستند مرا زن بدهند ازدواج به این راحتی ها نبود.پسر های شیطان وچشم و گوش بسته با هر حقه کثیفی خود را پشت در وپنجره حنجله (همون حجله شماست) یا زیر تخت و درون کمد آنها می رساندند و همزمان(چقدر دوست داشتم از توامان هم سوء استفاده می کردم)با باز شدن دخترک چشم و گوششان را باز می کردند. شما که آنجا نبوده اید پس، پیش داروی مکنید و تو دل ... تان مگویید که فرسان هم بارها بشیوه قاچاقی شاهد پرده برداری شاه داماد ها بوده است.

هر بار که یک شاه داماد به حجله می رفت  من و چند تا از نوجوان های انرژیک هفت شب و هفت روز نمی خوابیدیم.ماجرای این را هم در کتاب هایم خواهم نوشت.یک بار نبود که من بشنوم(نزدیک بود از فعل زیبای ببینم سوء استفاده کنم و خودمو لو بدهم) یک عروس بدون حواشی تن به پرده برداری داده باشد.

 

رایزنان من همواره نگران من بودند. می گفتند فری تو اگر بخواهی ازدواج کنی پوستت کنده می شود.من هم قد و سرتق، تو کتم نمی رفت.درآخرین ماجرای پرده برداری دختر مشهدی ... نیم ساعت پسر کربلایی... را توی اتاقی که مانند اتاق های ما استاندارد نبود دوانده بود.چرا بیهوده سرتان را درد بیاورم یا چشمتان را مشغول سازم؟

جونم براتون بنویسه از آن هنگام تا همین ده سال پیش من مانند گاوچران ها تمرین کمند اندازی می کردم تا در شب زفاف که زنم خواست کلاس بگذارد ودور اتاق برای خودش یورتمه رود در چشم به هم زدنی  سرش یا پایش را با کمند آشنا کنم.یا همیشه در حال تمرین اسیر کردن بدون سوئ استفاده از کمند بودم. تمرینم به این شکل بود که مانند پلنگ روی طعمه و شکار از پیش تعیین شده که اندکی تحریک شده و آماده گریختن است بپرم.

 

براستی که من با همه تیزی و زیرکی چه کارها و اضطراب های بی هوده بجان نخریده ام.اکنون نمی دانم چند بار مزه خوش حالت ازدواج را چشیده ام و هیچ یک از آن کارهای خنده دار و کهنه و قدیمی را انجام نداده ام.

با اینکه هنوز پستم را به پایان نبرده ام می دانم شما آن را با چشمک ادبی و فرهنگی (چون درباره آیین های کهن و فرهنگی ِ پرده برداری و حنا بندان. ببخشید بترتیب زمانی ننوشتمشان) نخواهید خواند.من هم از شما زرنگ تر، همه ماجر اهایم را ننوشته ونخواهم نوشت. بدلم افتاده که روزی به عقده داستان کوتاه نویسیم پاسخ  خواهم داد. از خوانندگان ادیب یک پرسش داشتم. بنظر آنها من می توانم با روی هم نهادن داستان های کوتاهم به عقده رمان نویسی ام هم پاسخ بدهم؟

 

دیشب یک دوست این ترنتی بلاگفای که یک بانوی خوش ...، ...، .... است از من پرسید جزء به زندگی نویسنده ها و زحمت کشیدن برای بانو ها و این ترنت به چیز دیگری می اندیشی؟ من اندیشیدن به زندگی نویسنده ها و زحمت کشیدن برای بانو ها و این ترنت و ترجیحاْ وبلاگ خوش گلم را تایید کردم ولی شفافل سازی نکردم. آن بانو خوش ...، ...، .... مرا با یک نفر دیگر اشتباه گرفت!!!او دل مرا شکاند. من مانند هیچ کس نیستم.

 

پس نوشت:

این پست ویرایش نشده.حتی یک بار خوانی هم نشده چه برسه به باز خوانی.اگر دوستان خواستند به آن لینک بدهند ازاد هستند.   

اگر پشت سرتان را دیدید پست تازه هم از من خواهید دید. تا اطلاع ثانوی غیبت صغری می کنم.تیزهوشان دریافته اند که هشدارم جدی است و حالم خوش نیست ورنه از واژگان تازی سوء استفاده نمی کردم.

اگر نظر ننوشتین این پست حلالتون مانند گوشت خوک و خر و سگ و گربه و ...

نظر نوشتن شما هیچ سودی برای من ندارد.شخصیت وبلاگی و فرهنگی و انسانی و از همه مهم تر ادبی شما را نشان می دهد.

 

۱۱

سپاهان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |