تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - تا هنگامی که تو...!!!

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

 

 

پیش کش به ایزد بانوی مهربان ۵۰ و چند کیلویی یا ۶۰ و چند کیلویی و یک صدو شصت و چند سانتی ِ مو صاف ومهربانم درود همه ایزد بانوهای خوش دل و خوشگل بر تو باد.

اگر تعلیق شفاف سازی را معلق کنم و شایسته وبایسته در باره ات بنویسم چه خواهد شد؟خوش تیپ ها به تو یورش خواهند آورد؟رقابتی سنگین ترازجام جهانی شوتبال درخواهد گرفت؟من به رقبا خواهم نوشت، رقبای دیو سیرت؟باور می کنی بدون اینکه از روی فرهنگ عمید تقلبی کنم سیرت را نوشته ام. تنهابرای محکم کاری  به فرهنگ عمید نگاه کردم ودیدم سیرت را درست نوشته ام.

 

ایزد بانوی مهربان ۵۰ و چند کیلویی یا ۶۰ و چند کیلویی و یک صدو شصت و چند سانتی مهربانم ازپاراگرف بالاشگفت زده که نشدی؟در این نوشتار راز های نا نوشتنی شگفت ناکتری برایت خواهم نوشت. ویرایش میرایششان هم نخواهم کرد. دلم به حال دیگرخوانندگان نیز هرگز نخواهد سوخت.

بیت نامدار:

سرو زر ودل و جانم فدای آن محبوب

که حق صحبت وعهد و وفا نگهدارد

 

را خوانده ای؟ شنیده ای؟

من بجای یک سر دو سر دارم و دوگوش.خر که نیستم.می دونم شاعر در شعرش از دوگوش سوء استفاده نکرده که هیچ حتی نوادگانش هم نام گوگوش را نشنیده اند. تو از گوگوش گوگوش تری پس من هردو گوشم را بنام تو می کنم. حتی گوش سمت راستم را که سوراخ داردرا.یک سوراخ تازه در گوش راستم ایجاد می کنم و یک سوراخ هم در گوش چپم که هنوز بنام هیچ بانو وبی نویی سوراخ نگشته.به یک زرگر چیره دست سفارش می دهم از زر ناب سر و ته(اول و آخر)نام زیبایت را بصورت حلقوی بیاد همه دختران پرده حلقوی که در زندگیم بسان رگبار های بهاری آمده و رفته اند درست کند و گوش واره های حلقوی را در گوش هایم بیآویزم. بزبون خودمونی بشوم غلم حلقه به گوش شما.تا کی و تا کجایش برایم مهم نیست.چون از شاعر پیروی کرده و زر و جانم را هم در پای پاهای الهه گونه ات افکنده ام. درسته اکنون بی زر و سیمم.لیک جان داشته و جاندار که هستم!!!

 

ایزد بانوی مهربان ۵۰ و چند کیلویی یا ۶۰ و چند کیلویی و یک صدو شصت و چند سانتی ِ مو صاف ومهربانم  می دانی در دنیای مجاز(مقصودم دنیای رویا و اوهام نیست.مقصود تویی کعبه  و بتخانه و این ترنت و اون ترنت همه بهانه) چندتا دلبر و دلداده و خوش دل و خوش گل و خوش اندام زیر وبلاگ من سینه زده اند و من زیر سینه آنها پست ؟

باور می کنی برخی از دوشیزگان همین که به وبلاگ من آمده اند و برایم نظری نوشته وبه به، چه چه کرده اند و پیوند وبلاگشان یا ایمیلشان را نهاده اند چه دشنام های خوانده اند؟ نوشتم به به چه چه بگذار بنویسم که جمله های نظر بنویسید و خودم می دونم خشنگ می نویسم و دشنام و ناسزا منویسید را تغییر دادم.هنگامی که پستم فرستاده می شودپایین پایینش نوشته می شودببهبهیدوبچهچهید.راستی بهتر نبود می نوشتم به به نامه و چه چه نامه؟

ایزد بانوی مهربان ۵۰ و چند کیلویی یا ۶۰ و چند کیلویی و یک صدو شصت و چند سانتی ِ مو صاف ومهربانم می دونی چگونه شد که به فکر به به افتادم؟ چندروز پیش در آغوش یک بانوی خوش گل و خوش دل و خوش اندام زحمت می کشیدم و عرق از همه جایم شر شر می کرد،آن هنگام هنوز دانای کل یا راوی کتاب زوربای یونانی که  خصوصی از تو خواهش کردم کتاب چاپ قدیمش را بگیری، به باغ بیوه زن نرفته بود و زوربا بوی هم آغوشی که یک بوی بین المللی است را نفهمیده یا نبوییده بود از اتاق خواب آن بانو رفتم بیرون تا چیزم  که حسابی چرب و چیلی شده بود را بشویم.

ایزد بانوی مهربان ۵۰ و چند کیلویی یا ۶۰ و چند کیلویی و یک صدو شصت و چند سانتی ِ مو صافم توجه کردی نوشتن جمله های دراز چقدر دشوار است؟به من اجازه بده آهسته تر و لاجرم کوتاه تر برایت بنویسم.

به آن بانو گفتم: می دانی اتاقت تا چند روز بوی کار خیرما را خواهد داد؟او در چشم به هم زدنی یک خوشبو کننده "به به" از توی کشویی بیرون کشید و همه اش را خالی کرد.برای اینکه کار از محکم کاری عیب نمی کند من دوباره از اتاق خوابش بیرون رفتم و تو آمد.باز هم بوی کار خیرمان می آمد.در ساختمان مغزی من فعل و انفعالاتی شبیه آنچه هرماه یک بار درون بانوان یائسه نشده روی میدهد درگفت.فعل و انفعالات مغزی من گاهی صدا دار هستند و گاهی صامت. اون بار صامت بودند و من غریو یافتم یافتم سرندادم. دیشب که از پهلوی یک بانوی دیگر به خانه آمدم تغییراتی در وبلاگم انجام دادم و این به به چه چه ها را در بخش نظرات انجام دادم.

ایزد بانوی مهربان ۵۰ و چند کیلویی یا ۶۰ و چند کیلویی و یک صدو شصت و چند سانتی ِ مو صافم از چند روز پیش سیستماتیک تر به تو می اندیشم.باور بفرما هنگامی که در اندیشه تو غرق می شوم باد پنکه پکیده ام از کولر گازی خنک تر می شود؟توی این تابستان که خر تب می کند من یک دانه شرت که آرم جام جهانی دارد و داداش فریادم به همراه یک رکابی برایم خریده و دروغکی گفت پسر خاله کلینزمن برای کادوی تولدم م فرستاده رابه همراه یک شلوارک مید این مالزی می پوشم و دما و گرمای آنجایم باید چند درجه بالای صفر باشد چند درجه زیر صفر است!!!

 

ایزد بانوی مهربان ۵۰ و چند کیلویی یا ۶۰ و چند کیلویی و یک صدو شصت و چند سانتی ِ مو صافم جمله بالا نیز دراز شد به بزرگی خودت مرا ببخش.خودت شاهد و گواه بودی که امروز پسورد وبلاگم راعوض کردم، فقط بخاطر تو.

گمان می کنی همه بانو ها مانند تو هستند که به همهء بخش های وبلاگ من توجه داشته باشند؟چرا تو را به زحمت بیاندازم.نمی خواهد گمان بکنی. باور را بکن. باوربکن تا کنون ایزد بانوی دقیقی مانند تو نداشته ام.درسته هنوز دست من به هیچ کجای تو نرسیده و تبرک نیافته.من که دست وبالم خالی نیست.اگر قسمت باشد تورا هم به دست خواهم آورد.به لب خواهم آورد.

می دونی در این ترنت هم مانند اون ترنت همه گونه آدمی یافت می شود؟ من تا کنون هرچه نوشته ام با به به چه چه روبرو شده.هرگز این نوشته را ویرایش نخواهم کرد.پشیمان هم نخواهم شد.

 

از اینکه امروز تو هم ورزش کرده ای در پوست خود نمی گنجم.ایزد بانوی مهربان ۵۰ و چند کیلویی یا ۶۰ و چند کیلویی و یک صدو شصت و چند سانتی ِ مو صافم می دانم ایزد بانویی کرم کتاب هستی وهنر خوب خواندن را خوب بلدی.باشد که خوب دادن را هم خوب بلد باشی.چندبار خصوصی می خواستم در باره پستان هایت پرسمان کنم، هیچ گاه یارا و زهره آن را نیافتم.اکنون از این تریبون سوء استفاده می کنم و از تو می خواهم که هرگز دست به جارو برقی نزنی.برای اینکه تا هزار سال دیگر پستان های مبارکت سفت و خوش قواره باقی بمانند با جارو دستی جارو کن.

ایزد بانوی مهربان ۵۰ و چند کیلویی یا ۶۰ و چند کیلویی و یک صدو شصت و چند سانتی ِ مو صافم می دانم و می دانی که هدفم از این پست خر کردن تو نبوده و نیست و نخواهد بود.ماه گذشته من یک فیلم دیدم که از ویدئو کلوپ گرفته بودم نام این فیلم هدیه مرد غار نشین بود. آخر فیلم گوینده فیلم گفت:تقدیم به کسی که دوستش داشتم و دوستش دارم و دوستش خواهم داشت.همان هنگام من می خواستم این جمله را در وبلاگم بنویسم و بدون شفاف سازی و کیبورد فرسایی به وبلاگ بفرستمش.گفتم خدا را خوش نمی آید سر بسر دختر ها و بانوی های مردم بگذارم.می دونی گر می فرستادمش  چند نفر به من زنگ می زدند و سپاس گزاری میکردند و چند نفر تو گفتمان گر ونوشتمانگر و دیدمان گر یاهو درون کمانک مسنجر و صندوق پستی الکترونیکی و بخش نظرات پی بمنطور من و فیلم هدیه مرد غار نشین نمی بردند؟فیلم هدیه مرد غار نشین در باره یک موسیقی دان بزرگ ساخته شده بود.من تام کروز را از روی صدای کسی که به جای او سخن می گوید می شناسم.الن دلون و ویجی را هم همینطور.هیچ گاه هم دربرابر دوستانم که به سینمای کیارستمی و محسن مخملباف و کارگردان های خارنجکی اشراف داشته اند احساس کوچکی نکرده ام. باور کن نیکول کیدمن سپید پوست و هنر پیشه سیاه پوستی که نامش را فراموش کرده بودم و گمان کنم جنیفر لوپز باشدرا هم نمی شناسم ولی تو را از نیکول کیدمن و جنی فر لوپز بیش تر دوست دارم.راستی شما هم شنیده ای که یکی از این سوپر استارها باسنش را بیمه کرده است؟تو نیز دست بجارو برقی نزن تا من پستان هایت را بیمه کنم.

 

ایزد بانوی مهربان ۵۰ و چند کیلویی یا ۶۰ و چند کیلویی و یک صدو شصت و چند سانتی ِ مو صافم اکنون آیا می توانم یک بار دیگر از تو بپرسم که اجازه می دهی سوار خودرویت گردم؟نوشتم خودرو!!!گر تو بخواهی هفته ای چند بار با خودرو های تندروی سمند یا پژو به شهر شما می آیم و یک نظر می بینمت و بر می گردم.به پافشاری تو هم توجه نمی کنم. هرچه پای بفشاری که بیا ناهار برویم رستوران یا شب بریم خونه ما و از این چیزها باز هم توجه نمی کنم.واژه منحوس پافشاری مرا یاد یادمانهایی انداخت. از هنگامی که تاکسی ها در صندلی جلو یک نفر بیش تر سوار نمی کنند من همواره جلو می نشینم.دلم برای پافشاری بانو ها و دوشیزه هایی که صندلی عقب می نششتند و گمان می کردند پاهای من مصنوعی است و پاهایشان را مانند گاوی که پشتش را با تنه درختی می خاراند می خاراندند تنگ نشده است.

 

ایزد بانوی مهربان ۵۰ و چند کیلویی یا ۶۰ و چند کیلویی و یک صدو شصت و چند سانتی ِ مو صافم چند شب پیش که من به تو نوشتم دلم هوای یک پیرزن کرده است و تو نوشتی دم پایی ابری، آرزو کردم هنگامی که پیر می شوی خودت تجربه کنی که آدمیزاد هرچه را می شنود نباید باور کند.اگر تا هنگامی که تو پیر شدی با من در ارتباط بودی یا نبودی مهم نیست. من آدم منحصر بفردی هستم تو خیلی زود خواهی توانست مرا بیابی.اگر هرگز تو را نبینم تا آن هنگام، همینکه چشمم در چشمانت(راستی چشمانت چه شکلی هستند؟بزرگند کوچکند چگونه اند؟ خدا کند اندازه چشمان گاو باشند)بیافتد در هر چشمت یک دمپای ابری می بینم و بدون اینکه با تو یک کلمه سخن بگویم بازویم را در اختیارت می گذارم تا دستت را دور آن حلقه کنی و با هم به یک گوشه دنج برویم و من بجای کوفتن دمپای ابری بر روی بهشتت چشمان و لبانم را روی آنها بگذارم و تو بگویی:آه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |