یاد روزهایی افتادم که توی خونه خودمون بودم واگه می خواستم پستی
بزنم که خودم خوشم بیاد و چند بار ان را بخوانم وبخندم یا بلبخندم زل
می زدم به مونیتور تا مونیجون از رو بره وازسوراخ های گوش و بینی و
دماغ ودهان و حتی چشمانم مطلب فوران کند .
ولی اکنون نه در شهر خودمان هستم نه در خانه خودمان نه در پیش
کامی جون خودمان.نزدیک به یک ماه است کیبورد فرسایی نکرده ام
وبلاگ ها و وب سایت های ادبی را مطالعه نکرده ام . به خیلی از
نویسنده پولدارها سر نزده ام.
و دیگه دلم نمی خواد صبحانه مادرم برایم جوجه کباب بیاورد یا ناهار
کله پاچه بخورم.دیشب برای اولین بار شلوار و زیر شلواریم را خودم
شستم.پارسال به پدرم گفتم پدر جان من هم می خواهم کار کنم
گفت من کسی را می برم سر کار که لباس هایش را خودش بشورد
حتی اگر دستانش هم فلج باشند.یاد سال هزار و سیصد شصت و
نه افتادم که با پدرم در یکی از شهرستان های زیبای شمال شرقی
برای مدت کوتاهی زندگی می کردم و پدرم لباس هایم را می شست
در ان هنگام من حتی کوچکترین اندیشه ای در باره اینکه ایا این کار
درست است یا نه نکرده بودم.ولی دیشب دریافتم که من هم می توانم
یک شلوار جین و زیر شلواری را بشورم.
نسبت به بزرگترین هنر وتواناییم بی خیال شده ام دیگر دلم نمی خواهد
کشف تازه ای بکنم .فقط دوست دارم این روز های جهنمی پایان یابد.
و یک بار دیگر مزه خوابیدن و خواب دیدن و کابوس ندیدن را بچشم.
ارزو می کنم او و همه کسانی که به من مهر ورزیده اند و نیکی کرده
اند خوشبخت و دلشاد باشند.
واین پست نیز دیباچه و دروازه ای باشد بر نوشتن من انگونه که دوست
دارم.
