تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - من و بامزی و ملوان زبل و چارلز دیکنز و شما(بله خود خود شما )

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

  

بامزی انگبین می خورد و نیرو می گرفت.

ملوان زبل اسپناج،

و فرسان چند باری کراتین خورده و اکنون پسته می خورد!!!

 

برادر ها یم به خانه برگشته اند و دیگر  تنها نیستم.فردا باید بروم و بریس هایم را پرو

کنم.نیک می دانم که باید یک فعل مناسب برای بریس هایم بکار می بردم.پس می نویسم

فرا باید بروم بریس هایم را آزمایش کنم. آرزو می کنم که بتوانم بیاری آنها بدون عصا راه بروم.

برای اینکه این پست بدرازا نکشد به یکی از عقده های سالم و نا سکسی   ویک عقده

ناسالم و سکسی ام اشاره می کنم.

 

یکی از روز های خدا که گمان کنم یک روز زمستانی بود(باید به سراغ دفتر های خاطراتم بروم

تا تاریخ درستش را برایتان بنویسم. شما که نمی خواهید من چنین کنم؟)در خانه بزرگ

واعیونی یکی از دوستان بانویم تک و تنها نشسته بودم. آن بانوی مهربان رفته بود اداره سر

کار. جز من و خدا و چند دستگاه الکترونیکی و دی جی تالی و چند گلدانِ گُل و کتاب

رومئو  ژولیت کس دیگری آنجا نبود. 

جای شما خالی  سرگرم تماشای برنامه های شبکه چهار شدم. یک برنامه ادبی در حال پخش

بود. آن برنامه در باره حضرت چارلز دیکنز بزرگ بود. گوینده برنامه گفت : هنگامی که دیکنز

 جان می خواسته دست بکار نوشتن گردد، کت و شلوار و جلیزقه اش را می پوشیده و

 دستانش را در کونش می گذاشته و توی کوچه های فقیر نشین لندن راه می افتاده.

من با اینکه ضربه بدی از این برنامه خوردم تلویزیان را خاموش نکردم و همه برنامه را

مانند همه عقده ای ها تا پایان دیدم. از همان روز گفتم شایدگره کور نویسنده نشدن من در این

باشد که من نمی توانم دست هایم را در کونم بگذارم و قدم بزنم. برای آن یا این دسته

از کاربران کودن که نگرفته اندچرا من نمی توانم دست هایم رادرکونم بگذارم؛ می نویسم که:

 زیرامن همیشه خدا باید دست در عصا راه بروم و اگر دست هایم را در کونم بگذارم یک قدم

 هم نخواهم توانست برداشت. اگر فردا نتیجه آزمایش بریس هاچنین گردد که بدون عصا راه

بروم نخستین کاری که خواهم کرد این خواهد بود که دستانم را در کونم بگذارم و راه بروم تا

شاید نویسنده بزرگی گردم.

می دانم در پست هایم به نکته های فراوانی اشاره می کنم و همین سبب می شود که

برخی از کاربران گه گیجه بگیرند. برای گه گیجه نگرفتن برخی کاربران سرو ته این پست را

در همین جا بپایان می برم.

این بار درست و حسابی توبه کرده ام و اگر خدا بتواند حریف خوبی برای شیطون بی پدر و

مادر باشد و شیطون بی پدر و مادر مرا و خدای مرااز راه بدر نکند زین پس نوشته های من

ادبی صرف خواهند بود.

من بی خیال این عقده که روزی یک هم بستر مویین میان را باردار کنم و خودم بتنهایی

بچه مان را بدنیا بیاورم و با دندان بند نافش را پاره کنم و دیگر عقده هایم می شوم.دیدن

و شنیدن یک زایمان طبیعی از هزار سزارین کیف دار تر است . اگر آن زایمان نیتجه

کوشش خود آدم باشد که دیگر قابل سنجش نخواهد بود!!!

 تنها برای این که وبلاگ و اینترنت درو پیکر ندارد و هر بانو یا بی نویی واردش می شود.

من هم چون رستم که از مال دنیا  یک دست اسلحه بیش نداشت یک وبلاگ بیش

ندارم پس دندان روی وبلاگ می گذارم و اینگونه می نویسم.

تف به گور پدر و مادر و لعنت به جد وآباء(املای نادرست جد و آباء می شود جدو آباد)کسی که

بخواند و نظر شایسته ننویسد.این پست مانند گوشت سگ بر آنها که می خوانند و نمی نظرند

حلال و روا باشد.به درد بی درمان گرفتار شود هر کسی که بخواند و نظر شایسته و به به ایی

ننویسد.

 

دیروز عنوان وبلاگم را از نوشته های ادبی به"مــــــــــــــــــــــــــــگوز برما"تغییر دادم.

یک آهنگ لری هم در وبلاگ گذاشته ام که کار نمی کند. بزودی آهنگ لری یا لکی در وبلاگ

خواهم نهاد.

راستی امروز موهایم را هم کوتاه کردم و یک اسپری  ۶۰،۰۰۰ هزار (تاخیر دهنده و بی حس

کننده)گرفتم. آن را روی دستم آزمودم ؛ نتیجه خوبی داشت. پس از چندین ساعت هنوز دستم

ارضا نشده و ابش نیامده.

 

خواهش می کنم خویشتن دار باشید. عواقب وخیم خواندن این پست در محل کار یا محل حال

کردن هیچ یک از شما به من ربطی ندارد.جنبه داشته باشید.

قول شرف داده ام که کمتر با اینترنت کار بکنم. اگر پاسخ آفلاین های شما داده نشده یا

به وبلاگ هایتان سر نزده ام بدانید دست آویزی جز کم کار کردن من با این ترنت ندارد.

ولی تحت هر شرایطی به دید های شما بازدید خواهم نمود.

گمان کنم آهنگ هم درست شده باشه.ایا شما هم آهنگ خرموه را می شنوید؟

فرسان نود او دومین شب هزار و سی ۱۰۰ هشتاد او ۵ خورشیدی سپاهان گهرمان.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |