تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - دن آرام در دنیایی ناآارام، آرام آرام پیش می رود!!!

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنام خدا

 

 

اون هفته در باره درگذشت شادروان محمود اعتماد زاده معروف به میم الف به آذین در همین

 وبلاگ  یک پست زدم. دیروز کتاب دن آرام نوشته ماندگار و زیبای میخائیل شولوخف با برگردان

 زیباتر زنده یاد  " محمود اعتماد زاده "   بدستم رسید.

این رمان بزرگ با یک سکس خانوادگی آغاز نمی شود ولی نخستین ماجرای آن یک سکس

خانوادگی است. پدری قزاق دختر زیبا و برنایش را به استپ می برد وپرده اش را بر می دارد.

همان شب مادر و برادر دختر پدر تجاوزگر را می کشند . دن آرام در دنیایی ناآارام، آرام آرام

 پیش می رود!!!

 

 

 

به پوست بریده و فرق شکافته چیزم سوگند که در این پست  از سخن پردازی سراسر

 برکنار خواهم ماند.

در اینکه من و شما درون کمانک بلاگران راستین یا کاربران و خوانندگان راستین ودر

یک جمله نتوندان راستین و نه دغا کاران دشنام نویس از سیزیف سیزیف تریم شکی نیست.

ونیز شکی نیست که این نکته جای بسی دریغ است.همچنین جای بسی دریغ است که ـ

دراین نکته هیچ شکی نیست.

من که می دانم کمتر کسی از شما نام عزیز نسین راشنیده و داستان های او راخوانده است.

عکس ابولفضل زرویی را ندیده است.نمی داند که آقای زرویی ۳۰ بیل  هم دارد.داستان ها و

سروده های خنده دار او را نخوانده است.

یاچند تا از شما با نوشته ها و سبک چخوف بزر گ آشناهست به من ربطی ندارد. من تنها اینو

 می دونم که اگر من یکی از جمله های ادبی حضرت چخوف بزرگ را در پست هایم بنویسم

 مرا به ضد زن یا ضد دوشیزه متهم می سازید!!!

این در حالیست که وصله ناجور ضد دوشیزه و ضد زن به من و هیچ یک از نویسندگان

بزرگ دنیا نمی چسبد.مارکی دوساد همان که اصطلاح سادیسم از سبک و خوی او

برگرفته شده است هم ضد زن نبوده است. دلیل این را شاید خصوصی برای دوستان

بانو و بی نویم گفتم یا نوشتم.

بارها در وبلاگ هایم نوشته ام من از برندگان جایزه ادبی نوبل بر تر  هستم!!! برای این ادعای

کلفت هم کم و بیش کیبورد فرسوده ام. برتری من حالت بالقوه دارد یا بالفعل به کسی

مربوط نیست.

اگر من عکس هیجده ماه پیشم را در وبلاگم بگذارم ولوله و غلغله ای برپا می شود  که اون

سرش ناپیدا .  لیک من این کار را نمی کنم. درسته خوانندگان وبلاگ من فصلی و مقطعی

هستندو من به آگاهای خوانندگان تازه نرسانده ام که چه هستم وچه نیستم.اگر ناپرهیزی

کنم و خیلی خیلی ادبی بنویسم کاربرنما ها و گرسنگان فرهنگی هنری ادبی  می آیند می

 نویسد خاک برسر چیز ِ  بیست و یک سانتی متریت!!!ومن به آگاهی آنها نمی رسانم که چیزم

 دیگر بیست و یک سانت نیست( البته در درازا)و از پهنا هم پهن تر شده است.

چند هفته است که شیطونه داره وسوسم می کنه که در باره کف ریدنم بنویسم . شیطونه

می گه: چون خیلی به کف ریدنت دلبستگی داری روی آن کار کن حتی نوشته پایانی ات را

به دوستان ادبی ات نشان بده.آنرا مانند یک آس خوشگل در بازی بیست و یک بدان   که پشت

 بندش یک ده لو یا نه لوی خوشگل خواهد آمد و می توانی باهاش یک بانک درست و حسابی

 را ببری.

شما جای من بودید به شیطان بی پِدِر و مادِر چه می گفتید؟

من به شیطونه گفته ام که :شیطان بی پِدِر و مادِر بدان و آگاه باش که من یک چیره دست

هستم توی نوشته ا  م ناشی بازی در نمی آورم و از خوانندگان نمی پرسم شما نیز تا

 کنون کف ریده اید؟ برای اینکه بیشتر خوانندگان من بانو یا دوشیزه هستند و ریدن کف هم

تنها از یک عضو شریف چند منظوره بر می اید و آنها ممکن است گمان کنند من در باره

عضو شریفشان منظوری دارم.ورنه نظر نوشتن یا ننوشتن انگل هایی که نوشته های زیبای

منو می خونند و هر هر کرکر می کنند که ارزشی ندارد(بلانسبت دوستان و خوانندگان

 فرهیخته و کار درست).من اون دنیا پِدِر و مادِر ِ همه کسانی

که چون خر سرشونو می انداختند پایین و می اومدند تو وبلاگ خوشگلم  را در می آورم.

دریغ  که نمی شود بجای امضای اورجینال ام که با عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام

به چشم خوانندگان می رسد هر بار یک چیز تازه بنویسم.در گذشته ای نچندان نزدیک یعنی

 چهار سال پیش که من وارد این دنیای بی در و پیکر شدم گمان کردم می توانم ناجی و رهایی

بخش شوم. در نوشته هام خشانت موج می زد. بخواب هم نمی دیدم که روزی بی پرده یا

او پن یا کمیک بنویسم. نخستین نوشته سرکاری من در باره چیز یک پیر زن بود. همه گمان

 کرده بودند که چیز من به پیسی افتاده و چیز یک پیرزن مرا مدهوش کرده.در پایان به

 آگاهیشون رسوندم که پیرزن چیز نداشت و چیز ها داشت. چیز هاش هم از آنها بودند که

باید حلشان کرد. چیز های پیرزن جدول های کلمات متقاطع بودند.

آن هنگام توی یک پایگاه خیلی قشنگ برو بیا و کیا بیایی داشتم برای خودم خدایی بودم هنوز

 کارم به آنجا نرسیده بود که یک کودک(این دشنام یا صفت نیست . اون یارو ۱۶ سالش بود) به

 من بنویسه"کیسیم" سپس من پی ببرم کیسیم یعنی چی. و دوباره اون بیاد دشنام های

 آنچنانی بنویسد.

در کنار اون کشف کلفت یک کشف نچندان کلفت هم کرده بودم. کشف نچندان کلفت یا کم و

بیش کلفتم این بود که نوشته های ادبی و هنری یک پاپاسی هم نمی ارزد. از خود پرسیدم:

 این همه خوش نویس خوش نام توی اینترنت هست چرا کسی نمی شناسدشون و تره هم

 براشون خوردنمی کنه؟ خودم بخودم پاسخ دادم برای اینکه آنها چیره دست نیستند.

من هرگز در نوشته هایم خشمو نمی شوم. حتی هنگامی که بیست نظر ِ" هم خودم قشنگم

 هم نوشته هام هم وبلاگم" را دیلت می کنم ممکن است یک بار نروم به اون تازه بلاگر

 های پیاده بنویسم هی مسخره چرا می آیی تو وبلاگ من گدایی؟چرا به من دستور می دهی

 که به تو سر بزنم. اصلا تو می دونی اینجا کجاست و من کیم و از این چیزها،  باز هم خشمو

 نیستم.

در لابلای چند خطی که به اون یارو می نویسم  از تجربه ها و اندوخته هام برایش می

 نویسم. برای نمونه به او می گویم هی عزیز دل مامان جونت پست های ما بیبلورد یا تابلوی

 اعلانات نیست.که هر چه دلت خواست بنویسی.هرگز هم پشیمان نمی شوم. چون من یک

 خوش نویسم. نوشته هایم را خودم می خوانم. چون عایدی از نوشته هایم عایدم نمی شود

دیگر برایم مهم نیست که چه کسی آنها را می خواند یا نمی خواند.بله ولاگم کنتور هم داره

حتی می تونم منزلگاه نخستین یک خواننده را به همراه  آی پی و شماره تلفنش را بدست

 بیاورم(شماره تلفنو برای این نوشتم که  شیطونه گفت کمی سر بسرتون بزارم)

در ماه گذشته چهار دوشیزه به من شماره تلفن داده اند که حتی یک تک زنگ هم برایشان

نزده و نخواهم زد.شماره هم به کسی نداده و نمی دهم.

از این حرف ها بگذریم. شاید یک روزی ماجرای تک چرخ زدنم ر ااینجا برایتان نوشتم.

شاید هم در اینجا ننوشتم و توی کتاب رویایی ام نوشتم .  بنظر شما هنگامی که

من از موتور افتادم کدام عضو از ا عضای شریفم آسیب دید؟

درست پی بردید تخم های مبارکم.کسانی که اندکی فیزیک خوانده یا اهل تک چرخ زدن و

 جفتک زدن بوده اند می دانند احتمال اینکه در یک بدل کاری تک چرخی تخم های یک بدل کار

آسیب ببیند از احتمال قهرمانی ایران در جام جهانی که چه عرض کنم از احتمال قهرمانی

 ایران در گروه خودش هم ضعیف تر است. چون این پست بدرازا کشیده شده دیگر ادامه نمی

 دهم.

 

از دوستان ارجمندی که گمان کرده بودند من دیگر خوش نمی نویسم هم پوزش نمی خواهم

 چون انها آیدی و ایمیل مرا دارند و می توانند خصوصی بپرسند که راست راستکی نوشته ام

یا می خواسته ام بجای نوشتن چخه و برو گم شو به کاربران نیرز آن را بنویسم.

می دانید در شهرما هنگامی که می خواهند کباب درست کنند برای دور کردن گربه ها چه می

 گویند؟در حالی که سیخ های کباب را باد می زنند می گویند بلالِ بلال.تا گربه بی چشم و رو

به جای بهره بردن از حس بویاییش به حس شنواییش اعتماد کرده و دهنش آب نیافتد و به

 کباب ها چنگ برد نزند.

 

ای خدا به زمین گرمش بزنه کسی که نوشته های منو می خونه و دشنام می نویسه یا مانند

خرسرشو می ندازه پایینه و چونان سگ دمبش را می گذارد روی کولش.من تنها برای خودم و

 دوستان خودم و دوستان ادبیات می نویسم.

 

نود اومین روز هزارو سی صد و هشتاد و پنج خورشیدی سپاهان پایتخت فرهنگی جهان اسلام

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |