شنبه به بانو الف درگوشی گفتم چند کتاب از چوبک و ابراهیم گلستان برایم بفرست.او گفت
کتاب دیگری نمی خواهی؟خوب می دانست که آرزویم باز خوانی ایلیاد است.با این همه می خواست
نام ایلیاد را هم به کتاب های درخواستی بیافزایم تا بیشتر شادمان شود.
نخستین باری که این بانو مرا دید چنان با من مهربانی کرد که گفتم نکند قصد بدی داشته باشد
برای همین تیشه فرهادیتم را برداشتم و افتادم بجان شخصیت راستین و دورغینم.هرچه، چهره
بد تری از خودم می نمایاندم مهربانیش بیش تر می شد.گفتم به تر این است که دیگر سر راهش
قرار نگیرم. سر راهش قرار هم نگرفتم.چند روزی مانده به پایان سال زنگ زده بود خونمون و گفته بود
ب می خواهم عیدی، چند کتاب به فرهادبدهم.شماره اش را هم داده بود.با اینکه از اسفند
به مرگ خواندنی دچار شده بودم. به او زنگ نزدم.فروردین هم سپری شد. اردیبهشت داداش فرشیدم
را فرستادم سراغش. کتابخانه بابل و هنری پنجم را برایم فرستاده بود.بعدش هم کتاب
های برادران کارامازوف و هملت و رومئو وژولیت رابرایم فرستاد.
شنبه نیز خودش زنگ زد و گفت کتاب نمی خواهی؟می گفت چرا زنگ نزده ای؟ ...
ظرف بیست و چهار ساعت تنگسیر چوبک را که شنبه برایم فرستاده بود خواندم. با اینکه هزار بار
از جمله ماندگار<< مرجان عشقت منو کشت >> داش آکل هدایت سوء استفاده کرده ام ،تنگسیر را
بیش تر پسندیدم.
حالم هیچ خوش نیست. از فردا به تمرین های ورزشی هم نمی روم. تا همین هنگام به چند نفری
خسارت های جبران ناپذیر زده ام. آمادگی پوزش خواستن و جبران خسارت هم ندارم.
نرم افزار نرو هم خراب شده و نمی توانم فیلم هایی که به علی کُرده قول داده بودم را رایت کنم.
... هوای باده پیمایی سرم افتاده. هرگاه از کتاب های چوبک می خونم یاد مستی و نشئگی می افتم.
می دونم هیچ ماده بیرونی نمی تونه حالم را خوب کنه باید از درون خودم را بازیافت کنم.
کاش با نه گفتن مشکل نمی داشتم. دارم روی پایان نامه کارشناسی ارشد یکی از آشنایان کار
می کنم. ترس از خوب در نیامدن و ... هم مزید بر علت شده و حال بدیمو بیش تر کرده. دیشب که
داشتم تو گوگل جتسجو می کردم به وبلاگ یک بانوی خوش نویس رسیدم.نام وبلاگش ماهی جون
است و در پرشین بلاگ می نوشته. گمان کنم پست های اخرش مربوط به یک سال پیش باشد.این
جمله را هرکی خواند با دقت بخواند. برای اینکه از زندگی بیزار شده ام و ناخوشم، نیست که می خواهم
بنویسم: حاضرم باقی عمرم به اندازه خواندن دست نوشته ها یا کیبورد فرسایی های ماهی جون باشد.
اینو هم بنویسم منظورم نوشته هایی است که تا کنون نوشته نه اینکه مانند خدایان حقه باز ِ یونانی
چارچوله بازی کنم و ماهی جون را در سیاهچال بندازم و بگویم بنویس تا من بخونم وزنده بمانم و...
برای همه خوش نویسان آرزوی شادکامی می کنم.باشد که ماهی جون هم هرکجا هست شاد باشد
و تندرست و سربلند. به ترین ویژگی یک دوشیزه یا بانو از دید من خوش نویسی اوست.
باورمندم یک بانوی خوش نویس اگر بی سوراخ و شکاف هم باشد باز خواستنی تر از ملکه های زیبایی
گیتی است.
وجدانم درد می کنه،چون هنوز نشونی این وبلاگ را بنامزدم ندادم.
خانمی که در بخش نخست این پست بدان اشاره شده بوداَردویسُور آناهیتا( ایزدِ آب و باروری) بود.
فرسان
هفتادو هفتمین روز هزارو سیصدو هشتادو پنج خورشیدی سپاهان.
