تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - فرسان هستم نه رقصان آن هم به ساز مسخره برخی ها و بزرگداشت روز معلم...

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

 

این تا اندازه ای بیانگر خلوت خانه آموزگارن من است. این نوشته شتابزده نوشته شده است.از دید من ایرادی هم ندارد.چون همین هزینه ای که برای  این ترنت می کنم هم ستمگرانه است.

 

 

وخداپدرآن اندیشمند انگلیسی را بیامرزد که گفت در جهان دونفر یافت می نشود که هم سان باشنددرهمه زمینه ها!!!وخدا پدرکوته اندیشانی که توقع دارند در دهکده مجازی دیگران چون خودشان باشندیاپیوسته با سازآنها برقصند یا از روی سمفونی های مسخره آنها بنوازند را هم بیامرزد.

من فرسان هستم نه رقصان آن هم به ساز مسخره برخی ها.با هیچ یک از شما نیز همسان نیستم ونخواهم شد.درهفته گذشته تنها یک بار آسمان را دیده ام و کاری به کار خورشید بانو نداشته ام.بیش از دوهفته هم می شود که ماه دیوانه را ندیده ام.پیوسته دراتاق آبرومندانه خود هستم.دوستان دیرین من می دانند تا پیش از این اتاق های من آبرومندانه نبوده اند،چون یا اتاق زیرشیروانی را به من می داده اند یا اتاق دم دستشویی را.نانوشته نماند اتاق کنونی که سهم من شده نیز نزدیک دسشتویی است واین از دید من بخودی خود یک عیب بحساب نمی اید (یک اتاق معیوب اتاقی است که فرسان رویش نشود بانوان را به آن دعوت کند)چون دست کم ساعتی یک یا دوبار من باید به دستشویی بروم وسرپایی به احساسم پاسخ گویم.خوشبختانه هنوز شاش با شتاب از مجاری ادرار من بیرون می آید ومی توانم برای ثانیه هایی اهدفی از پیش تعیین شده راهدف قرار دهم.کاری که هیچ یک از شما انجام نمی دهید.

از پیش نوشتار بالا کمتر کاربری پی برده بود که در باره دوران کودکی و شاشتمان برروی درو دیوار مردم یا برروی زمین های آنان برایم دردسر درست می شد نویسی، تلنگری به روز معلم است!!!(این که گفته و نوشته اند زمین مال خداست دروغی بیش نیست چون من هیچ گاه روی زمین خدای یا خدایان نشاشیده ام.هرگاه روی زمینی شاشیده ام دارنده آن با من به ستیزه برخاسته است ویا به پدرم گزارش داده است یا به آموزگارم و کتک درمانی گشته ام)

پیش از پرداختن به معلمین زیبا، لنگ درازو خپلی که سروگوششان می جنبید دوست دارم اشاره ای به بیماری فراموشی ام که روزبروز درحال پیشروی است بکنم.من دردوران های دورو نزدیک کتابهایی خوانداه ام که ماجرا ها و شخصیت های آنان را فراموش کرده ام.هیچ یک از سروده های محمود اعتماد زاده یا م الف به آذین را بیاد ندارم.خواب عموجان داستایوسکی را درست و حسابی بیاد نمی آورم.(مژده اینکه بزودی با پژوهش همه سویه ای که انجام خواهم داد در باره این دو ادیب نامدار خواهم نوشت)

 

من در دوران بسیار شیرین نوزادی از سوی خدای جبار به بیماری مرگ بار ِ فلج اطفال دچارشدم.واگرچیره دستی پزشکان وپروفسور های بی خدا نبودباید می مردم.چنانکه می بینید ومی خوانید من نمرده ام وزنده می باشم و پیوسته کیبورد می فرسایم.خدای جبار نیک می داند بزرگترین نبرد او با من خواهد بود.اکنون گاه پرداختن به تصفیه حساب های من و خدا نیست.چون بیماری فراموشی من درحال پیشروی است و ممکن است هرگز به نشانه های منحصربفردم که بر روی تن و اندام هیچ پیامبر یا پادشاهی نبوده نپردازم اکنون برایتان بنویسم در بخش های زبرین و زیرین تن مبارک من نشانه هایی است که خطر کلفتی برای خدای جبار بحساب می آیند.

هدف از نوشتن بند بالا این بود که روزی روزگاری یا شب وشبگاری در اون باره کیبورد بفرسایم.این پست وزین درباره معلم و گرامی داشت این بنده های گوناگون است.اگر تا اینجا من هنوز در باره اونها کیبورد نفرسوده ام نشانه این است که خواهم فرسود.شما ها باید بروید روی بردباریتان کار کنید.اگر نمی توانید باید چند نفر را پیدا کرده وبرای من بفرستید تا روی باروری یا باربریشان کار کنم و دست آوردشان هرچه بود را بخورد بردباری سست شما بدهم.دندان روی هرکجا که می خواهید بگذارید تا من داستان معلم هایم که فراموش کرده ام را بیاد بیاورم.

دراین پست ودر هیچ یک از پست های ننوشته آینده من در باره آموزگاران حزبی درون کمانک توده ای ،شاه دوست، مجاهد خلق،و بچه فئودال های فریب خورده ای که در آمریکا راهپیمایی کردند بر ضد شاهنشاه و مرگ بر آمریکا گفتند وآمریکا بیرونشان کرد با اردنگی یا آموزگارانی که بزور به جبهه های جنگ فرستاده شدندوآموزگاران سوسول یا دهاتی  نخواهم نوشت. می خواهم در باره آموزگارن خانمم بنویسم.نمی دانید چه شور وشوقی این گونه کمیاب که تنها در چند سال دهه نخست دانش آموزی آدمیزاد یافت می شوند در من می آفریدند.

نمی دانم درباره کدامشان بنویسم.نام هیچ یک از آموزگاران دبستانم را بیاد نمی آورم.از اینکه نام آموزگارانم را فراموش کرده ام دریغ نمی خورم.دیر یا زود من همه چیز را فراموش خواهم کرد. بی گمان تا چند سال دیگر فرسان را هم زیاد خواهم برد.بدون اینکه از دیوار توجیه بالا بروم و شیرجه بزنم می نویسم بانوان چه آموزگار باشند چه همکلاسی چه همسایتی باید فراموش گردند.اگر آدمیزاد بخواهد همه بانوان و دوشیزگان را در حافظه بگنجاند چندصد میلیون گیگابایت هم برایش کم است.من اکنون شماره هیچ دوشیزه یا بانویی را بیاد ندارم.حتی شما دوست ارجمند را.راستی گفتم دوشیزه یاد یکی از آموزگاران دبستانم افتادم.نام او مهوش بود.من توی دلم به او می گفتم مهوش جون.با اجازه شما اینجا نیز برای پاسداشت یاد ان آموزگار بازنشسته می نویسم مهوش جون.مهوش جون چنان سنگین  وموقر بود که آدمیزاد گمان می کرد یک دوجنسی است.در دنیازنان خونسرداگر نایاب نباشندکمیاب هستند.مهوش جون از این گونه زنان بود.دوروبرمهوش جون خواستگاران فراوانی می پلکیدند.لیکن او چراغ سبزو وزرد به هیچ کدامشان نشان نمی داد.من هم در ظاهر کاری به مهوش جون نداشتم.بقول پسر ها به او محل  سگ نمی گذاشتم.همین محل سگ نگذاشتن کارگر ترین حربه ای ست که یک شاگرد می تواند نسبت به زیباترین آموزگارش بکار ببرد.جای شما خالی دیگر آموزگاران که مانند دیگر زنان بودند هرگاه که میلشان می کشید مرا در آغوش می کشیدند یا مرا بخانه شان می بردند ویا دخترانشان این کارها را با من می کردند.این میان تنها سر مهوش جون  بی کلاه مانده بود.نتیجه اخلاقی که از این پست می گیرید باید این باشد که بی هوده برای آموزگارتان کلاس نگذارید.سنگ مفت گنجشک مفت یک بار دیگر گذرتان به دوره دبستان افتاد مودبانه پیشنهادتان را بجای اینکه درون صندوق پیشنهادات بیاندازید درون سوتین او بندازید پاسخ مثبت خواهد داد.من از اینکه هرگز نتوانستم آنچنان که با دیگرآموزگاران یا دختران آنها یا همکلاسی های دختر که در دوران دفاع مقدس بالاجبار باآنهادرون یک کلاس قرارگرفته بودم برخورد کنم با مهوش جون برخورد کنم پشیمان نیستم.امروز ۱۲ اردیبهشت روز معلم است.در روز دانش آموز من یادمان های همکلاسی های دخترم را برایتان یا اگر شما در قید این ترنت یا این وبلاگ نبودید برای آنانکه در قید این ت رنت یا این وبلاگ بودند خواهم نوشت.این بار هرکسی دربخش نظرات بنویسد نفهمیدم یا گیج شدم یا از این قبیل جملات ناپسند همان جا زیر نظرش می نویسم به جهنم که نفهمیدی!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |