دوستان درود.سرنوشت چنین خواسته بود که من در این تارنوشت چند ماه ننویسم و از خواندن نوشته های دوستان خوش نویسم دور باشم.اکنون با قلبی آرام و ضمیری مطمئن و نفسی روشن با همه توان صلح آمیزم در خدمت شما خواهم بود.
پیش از هر چیز از دو بانوی بزرگوار و ارجمند و هنرمند و بچه پولدار که در این تارنوشت با مجموعه پست های چنین گفت فرسان در کیبورد فرسودند و هرنمایی نمودند سپاس گزاری می کنم.یکی از آن دوبزرگوار از من خواسته بود که هرگز نام اورا فاش نکنم.او خود می داند که هرگز فراموشش نخواهم کرد وهمواره بیاد او هستم،برای سربلندی و تندرستی او و همه عزیزانش همواره دعا خواهم کرد.اونیازی به تعریف و توصیف های نارسا و نابجای من ندارد.مُشکی است که هرکجا باشد بوی خوشش فضا را فرا می گیرد.اگر بیش از این اشاره کنم به هنر های و توانمندی های او گمنامیش چون چینی نازک تنهای سهراب و حباب کلفت بدشانسی من خواهد شکست.(خطاب به او: هی تو بدان که دوستت دارم.خصوصی در باره آن روز که نشد کاری برایت بکنم توضیح می دهم و باور دارم مرا می درکی و می بخشی.جان حنا اگر این نوشته را خواندی لبخند بزن)
بانوی بزرگوار دیگر دوست و همراه و هم اندیش ارجمندمان بانوی هزار گیسوی دریاست که از دور و نزدیک دستانی در نوشتن و سرودن و چندین و چندان هنر تجسمی و تجسسی وتخصصی و...دارد.بانوی هزار گیسوی دریا از مرغانیست دانا که اگر همه دام های دنیا دی جی تالی و هوشمند شوند و همه دانه های هوش ربای دنیا ها را در خود گردآورند او را نخواهند گرفت.این پست نباید دراز گردد.پس به همون چند جمله بالایی بسنده می کنم و چند مطلب را به آگاهی عزیزانم می رسانم.و چند نکته را هم برای یادگاری ها و یاد لاگی های خودم می نویسم.
امروز تا به نت آمدم به سراغ رای های رندادنه خوانندگان و دوستانم که برای پست های پسین نوشته بودند رفتم روی تک تک پیوند ها کلیک کردم ولی بسیاری از آنها گشوده نشد باز هم خواهم کوشید تا نوشته های زیبایشان را بخوانم و پیرامون آنها و در اندازه دانش وآگاهی اندکم بنویسم.
از همه سرورانی که این نوشته را می خوانند عاجزانه التماس دعا دارم.دعا کنید مشکلاتم(مادی واقتصادی نیستند)از میان بروندو با دلی خوش و فکری باز چون سالیان گذشته کیبورد بفرسایم درون کمانک اینکه پیوسته پیوند های تازه به تارنوشتم بیافزایم.
پس از خواندن جنگ و صلح زنده یاد لئون تولستوی چند داستان کوتاه از کتاب قصه های خواندنی برای بچه های ریش دار زنده یاد محمد علی جمالزاده خوانده ام که یک جمله هم از آنها را بیاد ندارم.در ۵۰ روزگذشته یک خط هم ننوشته ام و اینها نخستین نوشته های من هستند.
دلم برای تک تک دوستانم تنگ شده است. در سال نوی خورشیدی نیزتنها برای دوست ارجمند و نویسنده و هنرمندم که بزرگترین هنر او انسان دوستی و بزرگواری اوست (اول اسمش حضرت امیدوار است)زنگ زده ام.چند نفر از نویسندگان و هنرمندان پرشین لاگ و بلاگ فا نیز برایم زنگ زده اند و سال تازه را شاد باش گفته اند. دوستانم چشم براه پیام های خصوصی من که به مسنجر یا صندوق پستی شان فرستاده خواهد شد باشند.
فرسان بیست و سومین روز سال یک هزار و سی صدو هشتاد و پنج خورشیدی .سپاهان.
