تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - با عینک ادبی بخونید ک مانند ک...

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

 

با عینک ادبی بخونید.لیکن اینو بدونید که آهنگ بی ادبی نویسی ندارم.تنها می خواهم برداشت ننه من غریبم از نوشته ام نکنید.توی دلتون نگویید: فرسان تو همونی که داوری و پیش داوری  وپس داوری دیگران برات ارزش نداشت؟

چند ماه پیش یک آقا توی یک پست سروده ای در قالب ترانه نهاد و از خوانندگان خواست که نام سراینده را بنویسند.من نام سراینده را ننوشتم ولی نام خواننده را برایش نوشتم.اون آقاهه اومد به من نوشت بچه زرنگ اگه راست می گویی نام سراینده را بنویس.بچه زرنگ هم اکنون  هم برای من هضمش مشکله.در اون هنگام من هیچ پاسخی به او آقا ننوشتم.

من  زودرنج و زود خشم بودم،اکنون اندکی رشد کرده  ام و تا اندازه ای دیر خشم شده ام ولی هنوز زود رنج هستم و دیر رنج نشده ام.

از داداش فرزانم که در سفر است می خواهم نگران من نباشد.او هم با عینک ادبی بخواند.تا بیست و چند ساعت شاید هم سی و چند ساعت دیگر تلفنم برای پرداخت نکردن فیش تلفن قطع می گردد.پدر پولی برای پرداخت فیش پرداخت نخواهد کرد.زیر بار پرداخت فیش تلفن از سوی هیچ یک از دوستان دختر و بانوی لوطی نمی روم از امشب از خوراکی خوردن خودداری می کنم.شما بخوانید اعتصاب غذا می کنم.اکنون با هم برگردیم به بخش نخست نوشته ام .با اینکه هنوز آنچنان که باید نامدار نشده ام ولی افسانه های فراوانی در باره خودم شنیده یا خوانده ام.کارها و جملاتی را به من چسبانده اند  که روحم  از آنها خبر دار بنوده.اگر دلتان می خواهد بخوانید ناخواسته نقش بیلبورد را بازی کرد ه ام.این بازی یک روی دیگر هم داشته وآن این بوده که شماری از شیرین کاریهایم هرگز  گفته و نوشته نشده.از جملات و واژه هایم بدون در نگر گرفتن حق کپی پیست سوء استفاده شده است.بیاد ندارم جمله ای را از کسی نوشته یا گفته باشم و از نویسنده یا گوینده اش یادی نکرده باشم و نامی نبرده باشم.بیش از این وقت شما را نمی گیرم.ارزش کوتاه نویسی را می دانم.اینو هم می دونم که زیاد نویسی با زیاده نویسی دگرگونی دارد.خودم هم  نوشته های خودمو دوست دارم.شما بخوانید برای خودم نوشابه قبیله باز می کنم.دوستتون دارم.به یادتون هستم.روزی هزار بار در رویا پست می زنم.اگر پست هایتان را برایم بخوانند وبگویند برایم نظر نوشته اید افلاین برایتان نظر می نویسم و هرگاه تلفنم وصل شد برایتان می فرستم.خودداری از خوردن خوراکم تنها برای پرداخت پول تلفن نیست.من به کسی دروغ نگفته ام یا ننوشته ام.چند ماه پیش به همراه پدرم به خواستگاری یک دختر رفتیم .خانواده دختر گفتند که باید از خودم خانه داشته باشم.پس از آن بیکار بودنم هم در نگر گرفته شد.پدرم که تا آن هنگام گفته بود توی خونه بمونم به برخی کارهای اورسیدگی کنم و ماهیانه مبلغی نزدیک به دویست هزارتومان دریافت کنم.هزینه سی گار و سی دی و تاکسی سرویسم را هم از صندوق ذخیره ارزی بپردازند،گفت باید بروم سرکار تا برایم خانه بخرد.من آدم تنبل و تن پروری نیستم. به او می گویم پدرجان بیا یک بار دیگر به خانه آن دختر برویم خانه هم نمی خواهد برایم بخری.کار هم پیدا می کنم.هنگامی که من به خواستگاری اون دختر رفتم دختران وبانوانی بودند که آمادگی همسری با من را با همین شرایت مالی داشتند.یکی از آنها گفت برایم یک دستگاه خانه و یک دستگاه خودرو می خرد.مشکل اشتغالم را هم برطرف می کند.من به او گفتم باید به یک کشور آزاد ترجیحا آمریکا بروم،او گفت برایم ویزای آمریکا هم می گیرد.دختران درس خوانده و مشغول بکار در سازمان ها و اداره های دولتی و پولدار دیگری هم بودند که آمادگی  همسری مرا داشته باشند.من از سن ده سالگی که با پیشنهاد های ازدواجی روبرو شده بودم تصمیم گرفته بودم هرگز ازدواج نکنم و فرهامم(پسر)را بدون ازدواج درست کنم.براین شدم که با اون دختر ازدواج کنم.حتی اگر هرگز مزه پدر شدن را نچشم.بله دوستان خوب داستان و شرح پریشانی من اینچنین است.اگر دارید برای من می گریید واز دیدگان اشک افشانی می کنید بخوانید و بدانید که من آهنگ گریاندن و درآوردن اشک شما را نداشتم.اگر هم می لبخندید یا می خندید یا می قهقهید که دمتون گرم.من از سایت وزین و پر سرعت بلاگ فا دوستان دختر و بانو و شرکای سکسی و شرای ادبی بدست آردم.با اینکه توی همین وبلاگ نام دلدادگان و دلارام هایم را بارها نوشتم و خواهم نوشت.به شمار جزر موهایتان  دوست و هم آغوش و هم اندیش یافتم.خرسندم که رودست مارشال پتن و تورگنیف و بسیاری از چهره های ادبی و۳۰یا۳۰ و هنری و..را آوردم.بسیاری از آنها عمر گرانمایه شان رابه پای یک بانوریختند ولی من هرگز به یک بانو بسنده نکردم و نخواهم کرد.من همون قماربازم که در نبرد با قمار بازترین قماربازان دستم را رو می کردم.

چند بخش از پیوندها درست شده است.اگر از خوراک نخوردن نمردم.شکمم کوچک می شود وباز در این وبلاگ خواهم نوشت.برای نوشتن به هیچ کافی نتی نخواهم رفت.اگر توانایی رفتن به خانه دوستان دختر وبانویم را داشتم پست خواهم زد.کتاب کاغذی به اندازه و مجلد های کافی در اختیار دارم.داداش فرزان هم باز سوغاتی کتاب خواهد آورد.چون پدر دوستم دارد در صورت کشیده شدن من به بیمارستان هم بجای کمپوت برایم کتاب خواهد آورد.دوست دخترانی که نزدآنها کتاب دارم از طریق ایدی برادرانم نشانی بیمارستان را بگیرندوکتاب هایم را که هنوز پس نیاورده اند پس بیاورند.کتاب های خودشون هم برای خودشون... 

این بود پایان پست ک مانند کمپوت و کتاب

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |