زنها چون كار ديگري غير از عشقبازي بلد نيستند، براي آن به طور مضحكي اهميت قائلند. آنها مي خواهند به ما بقبولانند كه عشقبازي همه زندگي است؛در حالي كه بخش بي اهميتي از زندگي است. من شهوت را مي شناسم. احساس عادي و خوبي است. اما عشق نوعي بيماري است... وقتي زني عاشق شما مي شود،تازماني كه بر روحتان استيلانيافته،ازپانمي ننشيند. چون موجودي ضعيف است، ميل مفرطي به تسلط دارد وكوتاه هم نمي آيد. زن مغزكوچكي دارد وازتجريدكه توانايي دركش را ندارد،بدش مي ايد.
مردان اندكي پيدا مي شوند كه برايشان،عشق مهمترين چيز دنياست،واينها مردانچندان جالبي نيستند،حتي زنها كه عشق برايشان اهميتي بس عظيم دارد،اين گونه مردان را تحقير مي كنند.
اكنون بيست وپنج ساعت است كه سيگار نكشيده ام.مي خواهم بدون دود زندگي كنم.بدون قليان و پيپ و هر گونه دودي.
تصميم مهم ديگري كه گرفته ام اين است كه زين پس با هيچ بانويي شوخي نكنم.با هر بانويي به اندازه ساختمان مغزي او سخن بگويم يابنويسم.در باره دوپاراگراف بالايي اكنون چيزي نمي نويسم.صبر مي كنيم وواكنش برخي ها را با هم مي خوانيم. من هرگاه از حضرت چخوف نوشته اي ضد زن نوشته ام چند زن بر من شوريده اند و پس ازآن آشتي كرده اند و ماهيت كثيف و پليد و ركيكشان را به بد ترين شكل نمايانده اند!!!براستي كه برخي زنها بدرد جهنم هم نمي خورند. اه اه اه حالم داشت به هم مي خورد.
