سالها پیش من و پاییزان*همواره درگیری داشتیم.پاییزان با باد های سرگردانش که آکنده از غبار و گردو خاک بود به دوستان چادری من یورش می آورد.گاهی چادر های آنهارا از سرشان برمی داشت و خود رابه دخترانه ترین
اندام های (بجان حنا گزینش صفت درخور کار آسانی نیست)آنان می رساند.درآن سالها بیشتر دختر های ایران زیرسیاه چادر های متحرک(رونده) یک نفره زندگی می کردند.نمی دانم چند تن از دختران دیروز و مادران امروز این نوشته را خواهند خواند؟همان وقت ها هم زیاد به خواندن و نوشتن دلبستگی نداشتند!!!از اینکه مرا با یک دسته 32 تای از دختران یک کلاس ببیند آزرده نمی شدندولی تا به خانه ما می آمدند یا من به خانه آنها می رفتم وچشمشان به کتاب و دفتر های من می افتاد یا می خواستم برایشان از کتاب هاونویسندگان دلخواهم سخن بگویم خاموش می شدند و یک باره احساساتشان را با فوران اشک های گداخته(مذاب) بروز می دادند.من نیز به گستاخی و نوع دوستی اکنون نبودم که بخواهم اشک هایشان را بلیسم یابا پشت نرم*دست هایم بزدایم.با هر دختری که گریه می کردپیوندم را پاره می کردم ودیگر توی دفتر هایم نامش را نمی نوشتم.
پاییز برای من یک لوگو و نشانه بود.نشانه ای از بیرون آمدن دخترکان کنجکاو و ماجراجویی که از خانه پدرانشان به مدرسه می آمدند واز مدرسه به خانه ما می آمدند و پی به دلبستگی زیاد من به خواندن ونوشتن می بردند.یا مرا به خانه هایشان می کشاندند.بخانه آنها که می رفتم با هنرهای زیبایی چون نوازندگی و خوانندگی و رقصندگی چشم و گوش می سپردم.هنر هرچه هم چشم نواز و گوش نواز باشد از ادبیات و کتاب چشم و روح نواز تر نیست.گاهی هم که نه می شد به خانه ما بیایند و نه من می توانستم به خانه آنها بروم به تالار های نمایش هنر هفتم می رفتیم.درتالار تاریک سینمابا هر نکبتی بود چند صفحه از دیالوگ های هنری؛ادبی؛ فلسفی...را با خطی خرچنگ قورباقه در دفتری کوچک و جیبی می نوشتم.بیاد ندارم در هیچ یک ازتالار های تاریک سینماهای شهرمان دست دخترکی را گرفته باشم.اگر به سینما هم نمی رفتیم در پارک های درون شهری یا پارک های جنگلی قدم می زدیم و از برگهای زرد زیرعصاهای من و پاهای آنها عکس می گرفتیم.همه اینها را نوشتم و به مشکل بزرگی که من با یکی ازویژگی های پاییزان بود را ننوشتم.هنوز تابستان به نیمه نرسیده بود من در اندیشه باد های مزاحم وزبان نفهم بی ناموسی پاییز فرو می رفتم.چند بارباد های پاییزی چادر دوستانم را ناجوانمردانه از سرشان کشیده بودند و به درون رودخونه یا مادی(جوی های بزرگ آبدار یا خشک درون شهر)یا زیر ماشین انداخته بود یا چند متری دوست زیبای مرا بدنبال خود کشانده بود اون هم در حالت دو و در پیش چشم نامحرمان که ساعت های دقیق آمد و شدمن و دوستان ناز و نوجوانم را می دانستند.برنامه وزیدن باد های وحشی و بی کلاس را هم با هر جادو و جنبلی بود به دست می آوردند.هنگامی هم می شد که باد های جهنمی پاییزی در حضور زن و مردی بالغ و چشم و گوش باز چادر دوستان مرا از سرشان ناجوانمردانه بکشند.در چنین هنگامی آدم بزرگ های نادان چنان به دکمه های باز مانتو یا موهای بی مقنع دختر ها نگاه می کردند که انگار من این کارها را با آنها کرده ام.هیچ گاه نشد به آنها بگویم بادی که می تواند یک ادم بزرگ را از جا بکند چگونه نمی تواند چند دکمه را باز کند یا پاچه گشاد شلواری را تا بالای زانویی بالا بیاورد و زیپی را پایین بکشد؟؟؟
بخش دیگر من و پاییزان به گوشه ای از تاریخ پرفروغ میهنمان که شاهد ترک تازی اصلاح طلبان بوده است ومی رفته که نسل چادربسران از میان برودخواهد پرداخت.دست آورد و راندمان پایانی اصلاحات مانتوی های بدن نماونازک و شلوارهای برمودایی و غربتی بازی هایی چون جوراب نپوشیدن دختران نجیب و اشراف زاده که می توانستند با پول پدرانشان کارخانه جوراب بافی بخرند ولی جوراب بپا نمی کردندهم لابلای نوشته پایانی نوشته خواهد شد
.ادامه دارد
این پست هنری ادبی 30یا 30 هواشناسی و تاریخی و ورزشی و مذهبی می باشد.برداشت های میان کمری و بالا کمری و زیر کمری شما به خودتان و دنیای پیرامونتان بستگی دارد
.
*
*
کف دستهایم همیشه خدا پینه بسته بود.شاید روزی پستی یا نوشته ای در باره پینه دست هایم نوشتم.اگر خواننده ای از استاندارد های جهانی بردباری بی بهره بود پرسد تا بیرون از نوبت برایش چگونگی پینه بستن دستهایم را بنویسم یا بگویم.