تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان - پایان بی پرده نویسی یا اُپن نویسی.

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

کی باشد وکی باشد وکی باشد و کی باشد؟

من باشم و کوفت باشد و کیبورد باشد وکود انسانی!!!؟(باشد بمعنی اکنون است)مرا که کم وبیش می شناسید(خودم دارم به خودم می گویم تویعنی من خودت هم خودتو نشناخته ای اینهاتورابشناسند؟ منظوری ندارم مرا وادار نکنید پیوسته کمانک باز کنم،نشانی وبلاگم را که می دانید،دیگر چه می خواهید؟)کوفت باید گونه ای درد بی درمان باشد.کود انسانی هم معرف حضور(چقدر از تازی نویسی بیزارم.نکنه مازوخیسمی شده باشم؟)درهر روی زیاد پای پی نشوید. کود انسانی هم اشاره به زندگی(زندگهی) است.بلانسبت از من بهتران.

داشتم صفحاتی که هفته پیش از نت گرفته ام را به جاهای مناسبی که برایشان در نظر گرفته ام می فرستادم که می رسم به عکس حضرت منوچهر نوذری.با خود می گویم این رند هنرمند و شکوهمند با همه زیرکی چرا در پاسخ: جان کیو بگیرم ازرائیل،(بروزن مسابقه از کی بپرسم منوچهر نوذری)گفته بوده است خودمو بکش!!!

از درگذشت منوچهر حان زیاد ناراحت نشدم چون در رسانه های الکترکی شما هرچه دلتان خواست بخوانیدشان،وب سایت ها و وبلاگها،خوانده بودم در حال سربسر گذاشتن دستگاه دیالیزم است.با اینکه یکی از آرزو های بزرگم این است که کلیه و کبد(اون عضوکاف دار دیگر را هم اگر یک دوجنسی بخت برگشته خواهانش بود)را به دختر های خوش گل و خوش دل پیوند بزنند ولی اگرحس کنم یک هنرمند یا سراینده و نویسنده با یکی از کلیه های من چند سال بیشتر زنده می ماند آمادگی بخشودن کلیه ام را دارم.کبدم هم که تا نمیرم به درد کسی نمی خورد.گرچه شک دارم پس از مرگم هم کبدم بدرد کسی بخورد.چون به اندازه ای الکل و دیگر زهر مارها نوشیده ام که اگر پزشکی قانونی انگیزه مرگم را نارسایی کبدی تشخیص دهد شگفت زده می نشوم.از اون پیشنهاد کی...ی هم قصد بدی نداشتم.می دانم اگر آن عضو را به بدن یک دوجنسی پیوند بزنند چیزی به من نمی ماسد.گرچه دانشی در این باره ندارم و نمی دانم که چنینی پیوندی هم زده می شود یا خیر.

در باره نوشته بالا بیش از این توضیح نمی دهم.چندان هم مبهم و درهم و بر هم ننوشته ام.نباید درک آن زیاد دشوار باشد.

در میان صفحات گرفته شده به نوشته های حسین نوش آذر و داستان زن انگلیسی نوشته فریبا صدیقیم هم روبرو شدم.نوش آذر در یکی از نوشته هایش اکبر سردوزامی را نویسنده ای پایان یافته و سادیسمی خوانده بود.من داستان ها و نوشته های سردوزامی را دوست دارم تا کنون هم جز یک بار از او رنجش پیدا نکرده بودم.رنجشم هم بمناسبت مراسم سوگواری منوچهر آتشی بود که سردوزامی منیرو روانی پور را به سخره گرفته بود.می خواستم نقدی یا توضیحی بر داستان زن انگلیسی بنویسم و به وبلاگ بفرستم،گفتم این جور نوشته ها مشتری ندارد.

با نوشته های بی پرده(اُپن)پرشین لاگم روی هم رفته زیاد بی پرده نویسی نکرده ام.اکنون هم آهنگ ماندن در بی پرده نویسی ندارم یا دست کم در این وبلاگ دیگر بی پرده نخواهم نوشت.برای بی پرده نویسی باید در یک کشور دموکراتیک وقانونمند بسر برد.بی پرده نویسی سبب شده که بخش بزرگی از نظر دهندگانم را از دست بدهم.چند خط دیگر بیشتر نمی نویسم. زود سروته این نوشته را هم می آورم.

گمان کنم پیوند پایگاه هادی خرسندی در میان پیوند های ادبی این وبلاگ نهاده شده باشد.به آنجا بروید و جشن بگیرید برای خودتان.

دوستان و ونادوستان بدانید و آگاه باشیداگر نرم افزاری وجود داشت که من اجازه خواندن وبلاگم را به هر بی سرو پا و خشک مغزی ندهم حتماْ آنرا نصب می کردم.هرگز توان همزیستی و نفس کشیدن در زیر یک سقف یابسر بردن در فضایی که آدمهای عوضی باشند را نداشته ام.نوشته های من هم چون از پوست و گوشت من درست می شوند بی گمان از اینکه یک عوضی آنها را بخواند آزرده می شوند.ومن نمی توانم بیننده رنج کشیدن نوشته هایم باشم.

عوضی در این پست ناکسانی هستند که جوانمردانه لاگ بازی نمی کنند.ناکسانیکه تشریف نحسشونو اینجا می آورند و من به وبلاگ های مسخره شان نمی روم ونخواهم رفت.

روراستانه بنویسم دلم برای نوشته های یک بانو که تا اندازه ای بی پرده و زیبا می نویسد تنگ شده است ولی یک بار هم به وبلاگش نرفته ام.اگر هم دلتنگی زیاد به من فشار بیاورد و به وبلاگش بروم برایش نظر می نویسم.اون بانو یک نویسنده چیره دست است.با هم توی پرشین لاگ همسایه بوده ایم.ولی دلم برای نوشته هیچ یک از پسران سراینده پرشین لاگ تنگ نشده و نخواهدشد.من( فرسان) دارای شیوه نگارش ویژه ای هستم که یک کور هم می تواند آنرا تشخیص دهد.تا کنون هم برای کسی نظر ننوشته ام که پیوند وبلاگمو ننویسم یا خودمو معرفی نکنم،مگر برای نوشته ۳۰یا ۳۰ یک دوست بوده باشد که خصوصی به او گفته یا نوشته باشم که نظر یا نظرات شماره فلان و بهمان را من نوشته ام.نظرات ناشناس و بدون نام و پیوند را هم یا دلت می کنم یا برای خنده خودم و دوستانم تایید می کنم.هیچ خری همی نمی تواند ادای منو در بیاورد

حوصله پیوند دادن به پایگاه نوش آذر و سردوزامی و خرسندی را هم ندارم.

باز هم نسبت به چند ماه پیش چاق و چله تر شده ام.گمان می کنم اگر یک بوکسور سنگین وزن هم یک بوکس بخوانید مشت از من بخورد ناک اوت شود.یعنی اینکه باید خودمو کنترل کنم.

چون داریم به پایان بی پرده نویسی می رسیم. پست و پژوهش زیبایم که در باره سیر(گونه ای از سبزیجات)و فلفل نمی نویسم.دیشب هم مسواک نزدم.دوست ندارم تنهایی مسواک بزنم حتما باید یکی از برادرانم هنگام مسواک زدن پیشم باشند.خوش بحال شیرینم که بامدادان هم مسواک می زند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |