تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

 

بویژه به بانوان و به عبارت درست تر به دوشیزگان سخاوت نشان می دادم، تا آنجا که شرمنده می شدند از آن همه چیزی که برای اندک چیزی دریافت می داشتند. پیش خودم بهانه ام این بود که آفرینندگی ام هیچگاه به خوبی زمانی نیست که خود را در جو دلدادگی حس می کنم. عشق یا اگر نخواهم اغراق کرده باشم لذتی که اندک مایه جسمانی داشته باشد، به کار ادبی کمک می کند زیرا لذت های دیگر، مثلاً آنهایی را که محفلی و برای همگان یکی است از میان برمی دارد. این عشق حتی اگر به دلسردی بیانجامد، دستکم (و از جمله به همین بهانه) سطح جان را می آشوبد، که در غیر این صورت با خطر راکد ماندن روبروست. بنابراین هوس برای نویسنده ( بویژه وبلاگ نویس) بی هوده نیست و در آغاز به من  امکان می داد که از دیگران دوری گزینم و همرنگ آنان نشوم و سپس ماشینی معنوی را که از سنی به بعد به ایستائی گرایش دارد به حرکت بیاندازم.

 

پست قشنگی بود نه؟ امشب پاییز جان می رود و یلدا و زمستان جان می آیند. خوشم نمی آید دیگه برایتان بنویسم. "پافشاری و کیبورد فشاری مکنید" دلم برای سعیدیوس تنگ شده است. از دوستان خوش نویس و خوش تیپ پرشینی لاگی  ترجیحاً امیدوارو کلنجار بی خبر نخواهم ماند چه با این ترنت چه بی این ترنت. بانو ها و دوشیزه های بلاگفایی هم بروند هفتاد موس پولادین و هفتاد اکانت مادام العمر بکف آورده و در این ترنت در بدر دنبال یک خوش نویس که یک هزارم من خوش نویس نباشد بگردند.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

نخست جمله دستوری:دانشمندانه و اندیشمندانه با این پست برخورد کنید نه دشمنانه و دشنامانه.

 

دوم جمله پرسشی:

از دید شما یک بانوی خوب می تواند یک یابوی خوب باشد؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

بنام خدا.

دیروز یکی از دوشیزگان شکوفان زیبای پرشین لاگ خدانیامرز زنگ زد و گفت: فری می خواهم ببینمت. گفتم: من بیشتر، ولی . او گفت ولی چه؟ گفتم: ولی خواهش می کنم لحظه دیدارمان را به یک روزدیگر بیانداز. او از من دلیل خوشگل پسند خواست.من تنها دلیل خوشگل پسندی که  در آستین آماده  بیان داشتم این بود که ریش هایم را نزده ام. پس از یک دقیقه رایزنی به این نتیجه رسیدیم که من به حمام بروم و ریش هایم را از بیخ وبن بتراشم و خودم را خوشگل مشگل بکنم.

ساعت ۱۲ او به قرارگاه آمد و من دهانم از شگفتی اندزه دهان یک سوسمار در حال بلعیدن یک گور خر ماده حامله گشوده گشت!!! (بین خودمون بمونه هنوز که هنوز است دهان من به اندازه پیشین باز،نگشته)!!! مانند نخستین دیدارمان دست راست او را تایتانکی ماچیدم. او از من پرسید تغییری نکرده ام؟ من گفتم؟ موهایت را که رنگ کرده ای. چشمانت را هم این اندازه بزرگ کرده ای (انگشت شصت و انگشت اشاره ام را یک دسی متر از هم گشودم و گفتم چشمانت هم این اندازه گشته) او یک جیغ ِ (همهء تان گمان کردید می خواهم بنویسم جیغ بنفش ولی کور خوانده اید) ماوراء بنفش کشید و گفت: فـــــــــــــــــــــــــــــــــری؛ چشمان گاو هم این اندازه نیست.

اگر سرما هم نخورده بودم باز از یک حقه یا چشم بندی کثیف قدیمی سوء استفاده نمی کردم. برای اینکه این نوشته دراز نشود و پرانتز و کمانک آن را به گند نکشاند یکی ازهزاران چشم بندی کارامد در بوستمان و ماچتمان دخترکان را می نویسم. کافی بود من از او بخواهم چشمانش را ببندد تا من آنها را با همان دو انگشتم اندازه بگیرم و در یک فرصت مناسب لــــــــــــــــــــب هایم را روی لب های او بگذارم. باری تاکید و کیبورد فشاری می کنم که اگر من خواهان بوسیدن لبان زیبای او می بودم روراستانه به او می گفتم بگذار تا لبانت را مانند دستانت تایتانیکی ببوسم.

او گفت دیگر چه تغییری کرده ام؟ من به مقایسه اندام خوش تراش پیشین او با اندام خوش تراش تر کنونی اش پرداختم. او گفت دیگر چه تغییری کرده ام؟ من رویم نشد به او بگویم گمان کنم بینی ات را عمل کرده باشی.

آرزو می کنم او روزی این نوشته را بخواند و مرا برای اینکه بایسته و شایسته در توصیف او کیبورد نفرسوده ام ببخشاید. اگر بیش تر از این افشا سازی می نمودم آوارگان نابغه پرشین لاگ او را شناسایی می کردند.

او کتاب پدرو پارامو نوشته خوان رولفو ترجمه احمد گلشیری وگل های معرفت نوشته اریک امانوئل اشمیت ترجمه سروش حبیبی را با ۵ حلقه دی وی دی و ۱۴ حلقه یعنی هفت فیلم سینمایی برایم آورد. هنگامی که چشم در چشــــــــــمان درشت و تو دل بروی او دوخته بودم بیاد مارسل پروست افتادم که با آلبرتین و ژیلبرت و دوشس ها و مارکیز های بی شماری عشق بازی روانی می کرد نه عشق بازی جسمانی. کاری که من در دهه هفتاد با ساناز و نیلو فر و اساتید ِ بانوی هنری و ادبیم انجام می دادم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

 

بنام خدایی که بد ندهاد وبد مکناد.

من ترک کرده ام

    من پارس کرده ام

            من تازی کرده ام

                                              بجان حنا هنوز کورد نکرده ام.

 

درود بر شما تیز هوشان که با گیرنده های نیرومندتان رنج دراز نویسی را بر من روا مخواهید داشت. و هزاران درود بر من که شما را به دنباله نبشته فرا می خوانم و ساختمان چشمی و مغزی (دماغی) شما را با شگفتی روبرو و دراز نویسیی خود خواسته خویش روبرو می گردانم ؛ چون دراز نویسی من به دانش های شما بویژه دانش ادبی شما می فزاید.

 

 

 

بکوری چشم همه آواره های این ترنتی به آگاهی شما می رسانم بانو منیرو روانی پور مرا در مسنجر به لیست دوستانش افزود. آرزو می کنم بانو سمین  دانشور دَر ِ نوشتاری و گفتاری را به روی من بگشاید تا بدو پیشنهاد دهم مرا به فرزندی بپذیرد.

 

در نخستین ساعت های نیم روز امروز ( نیم روز را برای این نبشته ام که ایرانی ها مقیم خارنجه نخست یاد نیم رو وسپس یاد قورمه سبزی و فسنجان وکشک بادمجان بیافتندو دلشان بسوزد) من این پست را به شیوه کوتاه و در دو بخش به وبلاگم فرستادم و سپس آن را بدین و بدان (بخش دنباله مطلب) در آوردم. بدون اینکه آنرا باز خوانی نمایم می فرستم و اگر به این زودی ها به این ترنت آمدم آنرا ویرایش می کنم. اگر به این زودی ها به این ترنت نیامدم ادب دوستان گرامی آن را از دیدگاه های ادبی ویرایش نمایند. غلط های انشایی و املایی و باید ها و نباید ها و هنجار ها و ناهنجار ها(پرشینی ها یاد کلنجار بیافتند)و شایست ها ونشایست ها ( زرتشتی ها هم اگر دلشان خواست یاد اوستا و زرتشت و جهندم و اهریمن و اهورا مزدا و نیسان و میتسو بیشی بیافتند) را ادیبانه بنویسند. آنان هرگاه که بفتراک فتادند تا کاری سترگ انجام دهند بدین کاخ که از هکر و خواننده نمانیابد گزند بیایند و به احساس های ادیبانه شان پاسخ دندان شکن بدهند.

سالروز بسته شدن" چنان در این بخش و بخش پسین همون بخش دنباله؛ کمانک گشوده ام که از انگشت افتاده ام. از شما می خواهم بسته شدن را گل گرفته شدن بخوانید اگر دلتان خواست"پرشین لاگ را گرامی می دارم.

قول شرف می دهم اگر مانند یکی دوماه گذشته محل سگ به اینترنت نگذاشتم از عزیزانی که به من می زنگند نگویم چند تا نظر دارم و از آنها بخواهم نام نظر ها و نظرنویس های ادبی را بگویند و اگر پولشان از پارو بالا تر می رود و سر به ثریا می ساید نظر های کوتاه و دراز ادبی را در گوشم بگویند.

 

واپسین جمله: برای اینکه در حق تُرک ها وتازی ها و پارس ها و... که کرده ام ستم نشود دست بدامن جستجوی تصاویر گوگل نشده ام. آنهایی را که من نموده ام با قوه تخیل خود بتصورید. منویسند تصور کردنش سخته!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |