بنام خدا.
دوست دارم رمانی بنام شلی بروزن کوری بنویسم.
*
می خواستم نام این پست را آرزوی بزرگ بگذارم. برای خوشبودی دوستان ادب دوستم آن کار را نکردم. ترسیدم آنهایاد نوشته های اشک آور چارلز دیکنر بیافتند. بجای اینکه دوستان ادب دوستم یاد شخصیت های دست و رو نشسته و گدا گشنه و دزد و بی سروپای داستان ها و نمایش نامه های چارلز بزرگ بیافتند آرزو می کنم در این دنیا و آن دنیا به خوش اندام های نوشته های بالزاک و مارکز و پروست و ژید و داستایوسکی و تولستوی و تورگنیف ( تورگنیف را از همشون بیش تر دوست دارم)و شکسپیرو میلان کوندرا(میلان کوندرا را هم دوست تر می دارم)و ماتیسن یا ماتسن و مارگرت میچل و گوگول و شولوخوف دست و لب و چیز یابند و یابم و از دست جنده های نوشته های ریموند کارور و ارکسین کالدول و ویکتور هوگو و امانوئل اشمیت و پائولو کوئیلو و خورخه لوییس بورخس و قهرمان کمدی الهی دانته؛ که از کونش شیپوری ساخته بوددر امان باشیم. مانند من که گوی سبقت از کافکا و همینگوی و جک لندن و سارتر در بانو نوازی ربودم بربایند. حضرت آنتوان چخوف و سید محمد علی جمالزاده و روح سرگردان صادق هدایت و روح سرگشته صادق چوبک شما را در آن دنیا دست نیاندازند. روح دست انداز هیچ یک از آنها و از بزرگ تر هایشان حریف من نمی شود.
**
من از هرچه روزنامه و روزنامه خوان است بیزارم. خرسند و خوشنودم که مانند بسیاری از بزرگان برای چار قرون، هنر و نبوغم را به هیچ روزنامه ای نفروخته ام. از پدرم سپاس گزارم که نخستین نوشته هایم را پاره کرد و کتکم زد تا نوشته های خوشگلم را هر ننه قمری نخواند. اگر مدیر مسئول و همه نویسندگان و نق زنان بخش ادبیات روزنامه شرق یک هزارم من استعداد می داشتند توی روزنامه شان نمی نوشتند تا در روزنامه شان را گل بگیرند.
***
علت این که نام این نوشتار را "کس کس کس کس" (بفتح کاف)نهاده ام این بوده است که از دو کس خشمویم. اول اسم کس نخست حسن عبدالله نیا(او در بخش نظر های پست های پیشین از من خواهش کرده نام کاملش راکه حسن عرب کرمانی است ننویسم چون ممکن است خداوند یا یکی از خواننده ها و نظر نویس هایش که اول اسمشان بر وزن پروانه و پروین و پرستو و پرینازو پریوش و پریا و پر... است بزند پس کله کدویی حسن آقا و بخواهد ۳۰ یا ۳۰ بنویسسسسسسسسسسسسسسد!!!) علت خشم من این است که آن مردک به من نوشته است مردک( با شکلک خشمک دیده و پسندیده شود)
کس دومی که از او خشمویم یک خواننده جدید بر وزن دوست جدید است که اول اسمش ایرج سالاروند است. آن دوست جدید چند بار از من خواسته بود که به وبلاگش سربزنم و نظر بنویسم. هنگامی که به وبلاگ او رفتم دیدم بخش نظرات ندارد.
****
از این کسان هم خشنودم.
کس نخست برادر همیشه در این ترنتم عالیجناب کلنجار است که از همین جا به آگاهی اش می رسانم پیوندش را به دلخواهش درست نمودم. کلنجار یک نابغه است. نابغه ای که در بازی های شطرنج و تخته نرد و حل جدول های گوناگون به گرد عصای من نمی رسد. آرزو می کنم کلنجار شاد باشد و سرخوش و در راه پر دست انداز ادبیات و بی ادبیات ره رویی پیشرو باشد. هنوز هم آمادگی نوشتن در باره رویداد ناگواری که برای این دوست گرامی روی داد را ندارم.
کس دوم فیلسوف نمای بزرگ سعیدوس است که یکی از دوستان این ترنتی که اول اسمش نوشین است نام اورا سعید دّیوث می خواند. سعیدیوس آینده درخشانی دارد. من خودم روزی یاشبی با دست های خودم اون نابغه را نابغه ربایی و خفه می کنم تا زود تر به حضرات نیچه و پورسینا و زیگموند فروید و موریس مترلینگ بپیوندد.
کس سوم برادر ابراهیم خدایی جوان خوش ذوق (غصه خور لرها بروزون غصه خور بغداد است) برای ابراهیم خدایی یک پیام محرمانه دارم. دستور می دهم شماآنرا مخوانید.
داش ابرام گرامی از اینکه شما نسبت به کاریکاتور کیهان کاریکاتور، مانند حضرت جورج بوش و تفنگ داران دریایی آمریکا جان واکنش سریع نشان ندادی و ما لرها را به کشتن و کتک خوردن وانداشته ای سپاس گزاریم. آقای ابراهیم خدایی با اینکه شما صلاحیت دادن فتوی و فرمانِ بَرد جنگ و چوب جنگ را داری ولی چنان فرمان و فتوایی صادر نکرده ای، نشانگر دانایی شماست. باز هم از شما برای اینکه ما را همسنگ مسلمان ها و ترک ها ننمودی سپاسگزارم. پاسخ کاریکاتوریست نما ها به گا (فاک) دادن گروه زیادی لر نبود و نیست.
کس آخر که از او خشنودم آقای سعیدوار برادر گرامی امیداور است.
یک نظر هم به برادران مسیح عادی و میلاد بدهکارم، باشد که بزودی از زیر بار سنگین این بدهی رهایی یابم.
از اینکه نام دوستان گرامی ام را به همراه پیوندهایشان ننهاده ام از آنها پوزش می خواهم. باید به عرض و درز و ترک آنها برسانم من دیگر مانند آنته که در اساطیر یونان هرگاه دستش به زمین می رسید انرژی می گرفت نیستم که دستم به این ترنت برسد نیرو بگیرم. از شمایی که آنته وار از این ترنت انرژی می گیرید می خواهم به آگاهی دوستانی که نامشان در این نوشتار آمده است برسانید که من گوشه چشمی به انها انداخته بوده ام.
بخش پایانی این که یک دریغ کلفت برای همه کس آنی که دنیا ها از من عقب هستند می نویسم. اگر آنهاا درخور (قابل) بودند بخش هایی از اکتشافت خودم و مارسل پروست گرامی را برایشان می نوشتم. دریغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
اگر شما خواهان خواندن بخش هایی از سدوم و عموره هستید و بانو تشریف دارید دست راستتان را بر روی پستان چپتان و اگر بی نو تشریف دارید دست راستتان را بر روی تخم چپتان بگذارید و سوگند یاد کنید شر خواننده نما ها را از سر وبلاگ من کم کنید تامن نوشته های قشنگ قشنگ خودم و مارسل پروست را برایتان بنویسم.
در این پست نام بسیاری از نویسندگان نامدار را ننوشته ام. هدفم آوردن نام همه نویسندگان نبوده است. روی این نوشته کار نشده. حتی هنوز آنرا باز خوانی هم نکرده ام. در نوشته پیشین در بخش دنباله نوشته چند غلط نوشتاری داشتم. آنها را درست نکرده ام و نمی کنم. تنها در اینجا نام درست جلد های سوم و چهارم جستجوی مارسل پورست را می نویسم. طرف گرمانت درست است نه طرف گرمات.
یکی از هوده های ننوشتن این است که دوستان خوشگل و خوش دل پرشین لاگ و بلاگ فا برای فرسان می زنگند.
خداوندا این خوش نویسی را از من مگیر. آمین. هرهرهرهر