تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

بنام خدا.

آمدی جانم بگربانت ولی حالا چــــــــــــیرا؟

 

دوستان و خوانندگان گرامی گرم ترین درود ها بر شما. گرم ترین درود ها برابر و هم چم دمت گرم خودامون است. دَمِ همه تون گرم. همه تون در اینجا به چم دوست و نادوست و خواننده و خواننده نمانیست. مراد دَمِ بانو ها و بی نوهاست. گرمای دَمِت گرم این پست بالای بالاست تا بی نو ها۳۰بیل هاشون بسوزه و بانو ها سوتین هاشون. (شفاف سازی نمی شود)

این واپسین کیبورد فرسایی فرسان در وبلاگ پرآوازه فرسان بلاگفاست. ناهید* را بر تخم چپم و زهره**را بر تخم راستم بگذارید در بلاگفا نخواهم نبشت. در وبلاگ تازه ام پیوند دوستان خوش نویس و پایگاه های ادبی را خواهم نهاد.

من با همه روشن اندیش نما ها دگرگونی دارم. آنها بگرفتن ژست های خنده دار خو کرده اند. روشن اندیش نما ها اگر به بلاگ نویسی روی بیاورند می نویسند از کارو ویگن و استاد شهریار بیزارند!!! من دلیرانه می نویسم از هردوی این سرایندگان خوشم می آید. آوردن نام کارو ویگن برای این بود که نمونه دم دست تری دم دستم نبود.

فرنود خوش آمدن من از استاد شهریار برای این است که او یکی از همدردان من بوده است.  استاد شهریار چون من تریاکی سفت و سختی بوده. همدرد بودن من با استاد شهریار نشانه همانندی ما در همه چیز نبوده و نیست. بیشتر شمایی که این پست واپسین را می خوانید می دانید که من از سنجش بدروم. نه تنها با استاد شهریار بلکه با هیچ یک از نویسندگان و سرایندگان دیگر سنجیدنی نیستم. من فرسان استم. از همه نویسندگان و سرایندگان برتر استم. نکته انحرافی این است که آدم های خوب به مقایسه باورندارند. آدمهای خوب نوشته مرا می پذیرند. آدمهای خوب می دانند من از فرمول سنجش نیست که می نویسم من از همه نویسنده ها و سراینده ها برترم.

 استاد شهریار مرده است و درست نیست فرسان پشت سر یک همدرد آن هم از گونه مرده بنویسد. ما بیمارهای تریاکی باورمندیم همه کنش ها و نوشته ها و کارهای ما در هنگام ناخوشی و تریاک کشیدن تحت تاثیر تریاک بوده است. با دوسال وهفت ماه پاکی زادروز دوست سفرکرده مان استاد شهریار را به او شادباش می نویسم. آرزو می کنم در آن دنیا لب به هیچ گونه ماده مخدر و محرکی نزند. آرزو می کنم استاد شهریار فریب شیطان رجیم را نخورد و لب به شراب مراب نزند. او باید بداند شراب و عرق (الکل) نیز یک ماده مخدر است. هرگاه ما (بیمار های معتاد) یک ماده را جایگزین یک ماده دیگر نماییم فیلمان یاد هندوستان می کند و بر می گردیم سر خانه نخستمان. یا اُوِر دوز می کنیم. شما اور دوز را بخوانید سنگ کوب. ما بیمار های معتاد باید در آن دنیا تنها به حوری ها و پری ها بسنده کرده و از نوشیدن و کشیدن خودداری کنیم.هرچه در این دنیا کشیده ایم از سرمان زیاد است.

 پس نوشت:

آرزو ماند توی دلم که یک بار در یک پست تنها به یک پدیده بپردازم.

نام پاپ نامردی که به دین مبین خوارداشت روا داشته پاپ فنریت شانزده اُم است. هرچه دلتان خواست به پاپ ها بنویسید و بگویید.

* و ** از نام های بانو + آنه هستند.

این پست هنگامی نوشته شد که من توی این ترنت نبودم. اگر آهنگ خوبی نمی داشتم برای چند دقیقه آنلاین می شدم وسروده هجو آمیز استاد شهریار که به تهرانی ها گیر داده بود را می جستم یا در رایانه ام در بخش سرایندگان ایرانی سروده استاد شهریار را می یافتم و با سه کلیک آن را اینجا کپی پیست می کردم و  و در این پست می گنجاندم تا هرگاه شما با تهرانی های ... مشکل پیداکردید از آنها بپرسید ؛ آنها خرند یا شما؟

. عکس استاد شهریار در این پست به چشم شما نمی رسد چون استاد شهریار جان از این قرطی بازی ها خوشش نمی آید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

بنام خدا.

 

 

۱

جای شما خالی پری روز* آوای بانو سیمین بهبهانی را شنیدم. از خداوند خواستم که به من هم آرامشی چون آرامش بانو بهبهانی ببخشاید. سخنان بانو بهبهانی باچنان آرامش شگرفی همراه بود که آدمیزاد (شما بخوانید شنونده) باورش می شد هر جنایتکاری آوای بانوی پیر شعر ایران را بشنود ایمان می آوارد به دنیای بدون جنگ و خین و خین ریزی!!!

۲

دی روز دوتا  نامه از آقای هوشنگ معین زاده داشتم. او خودمانی خودمانی نبشته بود فرسان جان!!! در چشم به هم زدنی به او نبشتم اقای معین زاده درود. ایا شما خودتان نامه هایتان را می تایپید یا منشی هایتان؟ (از اقای معین زاده در باره درازی و زیبایی منشی هایش نپرسیدم) اقا میرزا عسگری خوش نویس مدیر مجله این ترنتی ادبیات و فرهنگ در پالتالک نشستی ادبی در باره کتاب تازه معین زاده با نام : بشارت، خدا به زادگاهش بر می گردد!!!  ترتیب داده بود و بسیاری از بزرگان دنیای ادب و اندیشه ایرانی یا مستقیم یا غیر متسقیم در آن شرکت کرده بودند.

۳

آقای پاپ نمی دونم چی چی (نمی دونم چی چی یعنی همون پسوند طبقاتی پاپیونی) گفته است اسلام دین شمشیر و شر است و  پیامبر بزرگ(ص)  شمشیر زن بوده است. برخی از بزرگان دنیای اسلام هم به پاپ هشدار داده اند به کشور های اسلامی وارد نشود وگرنه با شمشیر سرش را از تنش جدا می کنند.

مرگ بر پاپ. مرگ بر پاپ. مرگ بر پاپ...

در آینده من خودم با کیبورد خودم یک خاله ایی از پاپ می نمایم که مپرسید.

 

۴  

من خاک توی سر فدراسیون شطرنج می ریزم می کنم  که به روزنامه شرق گیر نداده است. در بازی شیرین شطرنج مهره ای بنام خر وجود ندارد. در همه مراحل بازی شیرین شطرنج مهره های ارزنده شاه باید در بازی باشند. شاه نه زده می شوند نه کشته و نه برداشته می شوند. روزنامه شرق که دلیری ندارد دلیرانه روزنامه نگاری کند چرا به ک ک خوری می افتد؟ من هم شطرنج باز بوده ام هم کار هنری کرده ام . روزنامه شرق الحدگی دور سر خر هاله کشیده است. در اون کاریکاتور آدمیزاد یاد میز های مذاکره و مناظره  می افتد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 7:57 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

  قلعه فلک الافلاک خرم آباد

 

بنام خدا. 

پیش نبشت: هدفم از این نوشته اشاره به نژاد شگفت انگیز و منحصر بفرد و کهن لر نیست. نام لرها بی منظور برای این پست در نگر گرفته شد. البته از نظر ادبی دارای ایراد نیست. چون هرگاه من باشم و چند لر دیگر از اجتماع ما یک گروه درست می شود بنام لرها.

جای همه شما خالی امروز دو تن از جوان های خوش نویس و درس خوانده (تحصیل کرده) و خوش تیپ لرستانی را از نزدیک دیدم. شوربختانه هنگامی که در خدمت آنها بودم زمان به سرعت برق و باد گذشت. از همین پست به روان پدر این ترنت که مرا با این بزرگان آشنا کرد درود ویژه می نویسم.

نویسنده وبلاگ لربلاگ  و خُرموه جوان هایی بودند که افتخار دیدارشان نصیب من شد. برای این عزیزان و همه جوان های زحمتکش عرصه این ترنت و اون ترنت آرزوی پیروزی و پیش روی می کنم.

دوست داشتم به پاس زحمتی که کشیده بودند پست ارزنده ای پیش کششان می نمودم. می ترسم نوشته ام احساسی از لاگ در بیاید و نتوانم حق مطلب را ادا نمایم. با بودن چنین جوان های روشن اندیش و روشن بینی من کوچکترین هراس و بیمی از آینده ندارم. اگر اقای رستگار و خدایی پیه رنجی که می کشند را به خود بیش تر بمالند رنج و کوشش آنها گنج هایی ببار خواهد آورد که برای همه لرها ارزشمند باشد. بزرگان و پژوهشگران هر قوم نخست باید توانایی و یارای یافتن درد ها را داشته باشند. هنگامی که درد یافته شد درمان و چاره آن هم یافته می شود.

نمی دانم مرا چه شده است که بیش از این نمی توانم بنویسم؟  

 سپاس نبشت : آقای خدایی وآقای رستگار برای گلدان و کتابِ تاریخ خرم آباد تالیف: سید فرید قاسمی، و تشریف فرماییتان به کلبه درویشانه ما سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

چند دقیقه بیش تر برای نوشتن این پست وقت ندارم.

پایگاه ادبی خوابگرد * یکی از به ترین پایگاهای ادبی بود که من و برادرم فرزان آن را می خواندیم و از آن می آموختیم. امروز که به این پایگاه رفته بودم دیدم آقای سيّدرضا شکراللهی نوشته خوابگرد تعطیل می شود. خودتان می توانید بروید و دست آویز سید رضا جان را برای این تعلیق و تعطیلی بخوانید. دوست دارم مانند دخترکان ۱۴ ساله این پست را با شکلک های گریه ایی بلاگفایی برفستم.

اگر خوابگرد باز نشد این پیوند فیل تر شکن سر خود را کلیک کنید.

 

من کاریکاتور ِ خرکی که سبب شد روزنامه شرق توی قیف شود  را دیدم. درون کمانک جای شما خالی!!!

  زین پس تنها از ساعت ۶ تا ۸ بامداد  به وبلاگم سر می زنم. نظرات این پست ب تایید فرستاده شده تا دشنام ها دیده نشوند. خوش باشید بچه پولدارها. ما که ناخوشیم.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

بنام خدا.

این نوشته را تا پایان بخوانید. می خواهم شما را به اعتراف وادارم. تا کنون نوشته ای به این خوشی از هیچ خوش نویسی نخوانده اید. پست این است که من می نویسم نه آن که عطار بگوید!!!

همه از ترس می رینند توی شلوارشان من نزدیک بود از شغب برینم توی شلوارم!!!

همکاران (بلاگران) گرامی وخوانندگان ارجمند درود خودم و خدایم برشما باد. شما معنی واژه ء تازی شغب را می دانید. خواننده نما های بی کار بی نوا نمی دانند. برای اینکه اینها از ظن خودشان زود با دیگران بویژه من یک لا وبلاگ پسر خاله می شوند و به وبلاگ من می آیند تا به دانش ادبیشان بیافزایند و از اندوخته های غصبی ( من رضایت ندارم هر بی ادبی نوشته های ادبی ام را بخواند) سوء استفاده کنند در پس نوشت معنی شغب را نمی نویسم. 

عزیزانی که گمان می کنند من با خشم کیبورد می فرسایم بدانند،  من هنگام نوشتن پست های ادبی ام و خواندن نظرات بی ادبی خواننده نما ها خشمو نمی شوم.  برای پست پیشین یک خواننده نمای بی ادب و بی فرهنگ که از نوشته من و نوشته فنی و پژوهشی اکبرسردوزامی * سر درنیاورده با نام گوش خراش گوزیاب اینچنین نظر نوشته: سلام  یه سووا فنی تو با آن تن نیرومند و البته باسن کوچک چند بار در روز می گوزی!

من به این خواننده بد نام که قربانی بی سوادی و بی فرهنگ شده می نویسم: آقای جوان گوزیاب بر وزن جوان ناکام، خودت سلام. پدرت سلام؛ به نزدیک ترین اداره ثبت احوال برو و نام گوش خراشت را عوض کن. شما روزی هزار بار هم که به وبلاگ من تشریف بیاوری و نظر بنویسی دارای نام نیک نخواهی شد. گر نام نیک ماند از تو یادگار به که باشد نامت گوزیاب!!!

گوزیاب (شما کلاه تان یا کیبوردتان یا سی پیویتان را قاضی کنید من چگونه می توانم برای کاربری به نام گوزیاب از پسوند های جان و خان و ... بهره ببرم؟) مگر من به باسن تو گیر می دهم که تو به باسن من گیر می دهی؟ چرا تو هنر خوب خواندن را نیاموخته ای؟ نوشته ای، که تو آنرا خوانده ای و من در آن به کوچکی باسنم اشاره کرده بودم برای اکنون نوشته نشده. قرار است من اون طرح ها را در کتابم که برنده نوبل خواهد شد بنویسم. برو یک بار دیگر اون نوشته را بخوان تا دریابی باسن من از امر خدا دیگر کوچولو نیست. آقای گوزیاب ... نوشته پژوهشی دانشی (علمی) گوزیپدیا را استاد سردوزامی نوشته نه من. اگر راست می گویی برو اندازه باسن اکبر اقا را هم بپرس. (پیرو پاتال ها یاد حکایت زیر بیافتند)

روزی روزگاری پسرکی سرتق و حرامزاده در کویی انگشت به باسن رندی زد. رند سکه ای از کیسه در آورد و در کف پسرک نهاد. پسرک با خود گفت این رند یک لا قبا را انگشت نمودم یک سکه به من داد!!! اگر انگشت به کون مبارک ( آن هنگام پارسی زبان ها به کون همان کون می گفتند نه باسن) اعلیحضرت پادشاه بزنم چند تا سکه به من می دهد؟

پسرک، یک وقت ملاقات از پادشاه گرفت و در برابر پادشاه کرنشی نمود و بسرعت برق و باد خودش را به کون مبارک پادشاه رساند. در آن هنگام تعصب و فناتیک در میان پادشاهان فراوان بود. اگر کسی به جون پادشاه سوء قضد و دست درازی می کرد ممکن بود موفق شود و پادشاه را به بهشت بفرستد و از دست جانشین پادشاه پاداش چشم گیری هم بکف آورد. لیکن سو ء قصد به کون پادشاه نه از سوی پادشاه بخشودنی بود نه از سوی جانشین های او.

نگهبانان ریختند سر پسرک و شلوارک او را پایین کشیدند و او را به دژخیمی بچه باز سپردند.

 

باشد که این گوزیاب برود و به  باسن حضرت اکبر سردوزامی جان گیربدهد تا اکبر آقا اورا پاداش دهد. گوزیابی که در یک خط نتواند نظر بدون غلط بنویسد غلط می کند  برای آقا فرسان نظر بنویسد.

 

پس نوشت: توجه نکردن بزرگترین ویروس کش این ترنتی است. اگر می بینید من در دو پست پیشین به یک ویروس  پرداخته ام نشانه مهربانی من است.  من می خواستم در این پست در باره بانو ... که ارزان ترین کفش هایش ازگران ترین کفش های شما گرانتر است و یک تلفن با پیش شماره دو صفر شیش بنویسم. نوشتن در باره بانو ... و دوصفر شیش و داستان مرغ ماهیخواری که پیر شده بود و نمی توانست ماهی بگیرد... و آمر بمعروف که قول داده تا صد سال دیگر هم که شده تا بیخ مرا ... را در آینده خواهم نوشت.

تکمله: هرکس آدم وار یا گوزیاب وار برای من نظر بنویسد و سلام یا درود بنویسید من به او توجه خواهم کرد. چون من آدم ادبی هستم و سرم شلوغ است و هرگز تن به کار خداپسندانه گوزشماری نمی دهم از اقای گوزیاب میخواهم یک نفر گوزشمار معرفی کند تا گوزشمار شمار گوزهای مرا به گوزیاب گزارش دهد.

* برای خواندن نوشته های ادبی و هنری و دانشی اکبر اقا باید فیل تر شکن داشته باشید.

خداییش این پست هرهرهر نداشت؟

 

هرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهرهر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

بنام خدا.

یک پست بانویی با ژست ادبی آماده فرستادن کرده بودم که بلاگفا زد توی راه گوز خواننده نما های بی همه چیز مفت خور بی تربیت و نگذاشت فرستاده شود.

پیش نبشت: این پست از سوی* من ( فرسان کهنه بلاگر با پیشینه چهار ساله وب نگاری) پیش کش می شود به تازه بلاگر های بی مار که یاد نگرفته اند فرهنگ لاگ بازی را پاس بدارند.

برخی درست شدن وبلاگ های با اسم مستعار را کار ناپسند و نادرستی می دانند. برای این فرضیه و تئوریکشان دلیل ملیل هم دست و پا کرده اند. در این پست من اهداف شوم و پلید وپلشت آنها را را رو نمی کنم. نبشتن پست های شفاف سازی حق مسلم شما باشد یا نباشد به من مربوط نیست. نبشتن در اون باره زمان دراز نیاز دارد. زمان برای من بجای یافتن اتساع (گشادی) انقباض (تنگ) یافته!!!

من با اینکه نام و نام خانوادگیم را در وبلاگم ننوشته ام فرهنگ وبلاگ بازی را پاس داشته و پاس خواهم داشت. به کس آن و کسانی که به من سر بزنند سر می زنم و فراخور دانشم برایشان می نظرم. اگر یک خواننده نما به من گیر ...پیچ بدهد به او محل سگ نمی گذارم. بیش تر بی مار های ِ بد بخت که دستشان از همه چیز و همه جا کوتاه است دست به دامان بلاگ و تخم های من می شوند. شما بخوانید دیواری کوتاه تر از دیوار من نمی یابند. برخورد و پدافند من در این هنگام که دانش این ترنتی پیش رفتش سدی در برابر آنها درست نکرده این است که محل سگ به آنها نگذارم. اگر می بینید در اینجا به اون عده از خدا بی خبر اشاره کرده ام برای پاسخ دادن به اون نظریه پردازانی است که می گویند بلاگر باید با نام و نام خانوادگیش ببلاگد!!!

به عرض مبارک اون نظریه پرداز می رسانم ننوشتن نام و نام خانوادگی آدمیزاد نه تنها کار ناپسند و ناروایی نیست بلکه بجا و بسزاست. دلایل بسزا بودم و روا بودن را هم بخاطر تنگی زمان نمی نویسم.

آدمهای فضول ناکسانی هستند که سرشان بکار خودشان نیست و از این راه هم نام می خورند هم آب. وگرنه به من نا فضول چه ربطی دارد که به دیگران بپردازم؟ من سرم بلاگ  خودم است. اگر کسی که برای نوشته ام نظر نوشت به وبلاگش می روم  و اگر دیدم طرف آدم حسابی است برایش نظر می نویسم. طرف هرچه قدر هم بد نویس باشد من با خوش بینی به نکته های مثبت نوشته اش اشاره می کنم. تبصره ای که نوشتنش از پست شب واجب تر است این است که من بیش تر نظر نویسانم را می شناسم. اگر بخواهم با یک نظر نویس تازه باب نظر نویسی بگشایم ویژگی های بالا را در نگر می گیرم.

یک آدم بی کار بی مار و بی همه چیز پوزه اش را به وبلاگ من نشانه رفته و گیر سه پیچ داده من توی وبلاگم به اون پاسخ ( اون یارو نوشته جواب) بدهم. مگر من بی کارم که به یک چنین آدم نیرز (بی ارزش) بپردازم؟ تازه او دشنام نوشتن و فضولی را با پرسش اشتباه گرفته است. چون دلم بحال او می سوزد از اینجا این گریز را زدم چون می دانم مانند یک سگ ماده که چیز سگ نر را توی اونجاش می کند و ول کن نیست به وبلاگ ادبی من گیر داده و با چیز سگ نر اشتباهش گرفته و به اینجا می آید می نویسم: خر ما از کرگی نره خر بوده ولی هر ماده خری را ننواخته و نمی نوازد. هرچه دلش می خواهد مرا با خدایان ادب بسنجد. من از همه نویسنده های بزرگ بالقوه و بالفعل جهان خوش نویس تر هستم. هرکس باور ندارد به من ربطی ندارد. من چنان خوش نویس و بزرگ که هرگز عامیانه ننوشته و نخواهم نوشت.

 

مانند همه نوشته هایم این نوشته نیز از مغز کند و گَندِ آدمهای نفهم فراتر است. گناهش را گردن تنگی زمان انداختم و بیش از این هم توضیح نمی نویسم. انتظار گشاد کردن زمان را از من نداشته باشید. من نیز هنگامی که به خارنجه سفر کردم نوشته هایم را به یک بانوی خوش اندام بالای یک متر و هشتاد سانت می دهم تا ویرایششان کند و اندکی نوشته هایم را عامیانه تر می نویسم. اکنون همین است که است. یعنی گناه نفهمیدن خواننده نما ها گردن من نیست.

 

به جهندم که شما نگرفته ای و نظر ننوشته ای یا دشنام می نویسی.

خارج از دستور و داخل از پستور. (ر پستور مانند بسیاری از حروف دیگر دکوری است)

در زمان های کهن سمبل خوش گلی تپلی بوده است. نقاشان وپیکره سازان حضرت ونوس را چاق وچله می کشیده و درست می کردند.  هر یک از پستان های ونوس را اندازه یک هندوانه درشت می کشیدند یا می تراشیدند. اکنون ذائقه های دگرگون شده. دیگر بانو های چاق و چله آلامد نبوده و دمده شده اند.

نوجوان که بودم گمان می کردم شاه عباس بزرگ غلط اضافی کرده که گفته زن ها مانند تخم مرغ ها هستند و همه شان یک سانند. با خود می گفتم هرکه وزنش بیش آنجایش هم بیش تر !!! هنگامی که از امر خدا بسیاری از راز ها پوشیده بر من عیان گشت دریافتم شاه عباس درست می گفته ولی حق با من بوده!!!

دلیل اینکه من از بانو های دراز خوشم می آید هم هنگامی که به کشور خارنجکی رفتم در نوشته هایم نوشته می شود. در آن هنگام هر گدا گشنه بد بختی نخواهد توانست آن را بخواند و تنها یورو داران و دلار دارن با نوشته های خوش من خوش بخت خواهند شد.

این نوشته مانند دیگر نبشته های من ارزش ادبی دارد و در دراز ترین رمان ادبی جهان که از سوی من نبشته  می شود بکار خواهد رفت. اکنون برای آدم های نادان و نفهم که انتظار دارند همه مانند آنها اشتهای ماده خرانه داشته باشند به درد نمی خورد. یادم بیاندازید بزودی در باره برتری های وبلاگ نویسیم نسبت به همه وبلاگ نویس ها یک پست بزنم تا کافران ایمان بیاورند فرسان برگزیده خداست.

 

نوشته زیبا و گوز شناسانه نویسنده خوش نویس حضرت آقای اکبرسر دو زامی ( کپنهاکی) را پیش کش می کنم به دوستان مودب و ادب شناس و کوفت مار یا چیز خر هم توی چیز خواننده نماهای بی چاره نمی کنم.

 

بانو ... گواه است که این نبشته با چه شتابی نبشته شد. آنلاین که شدم به آفلاین او پاسخ دادم که دیدم او هم آنلاین است . به او گفتم یک پست در باره خودم و خودش و ادبیات نبشته ام و می خواهم بفرستش که بلاگفا قر و اطوارش گرفته تا دی سی نمودم به مغز مبارکم نبشته های بالا الهام شد. خداوند وبلاگ فا هردو شاهند همین  سگان این ترنتی به چند تا از دوستان بانوی من نبشته اند نشمئه و ...

من واژه نشمئه را در نوشته های چوبک جان خوانده ام ولی در لغت نامه عمید آن را نیافته ام. آن فضول ها به دوست های بانو یی من نوشته بوده اند که فرسان خدا تا ... باد کرده و توی آب گلاب خوابانده دارد و ...

شما داوری نمایید آیا کس آنی که تا این اندازه به من و نظر نویس های من گیر می دهند بوی از ادبیت و آدمیت و ادبیات و انسانیت برده اند؟

 

گوزیپدیا : نوشته اکبر آقا

 

پس نبشت : سو وقین  در گویش لری می شود نشیمنگاه و ریدمان گاه و ... من با نبشتن سو در آغاز نبشته با یک تیر چند ارایه ادبی را بکار برده ام که نامشان را نمی نویسم.

 

هرهرهرهر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

بنام خدا

 

آینده از آنِ مادر جنده گان است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

                                                                             

 

بنام خدا.

 

بایدازدوست داشتن یا شناختن زنان یکی را برگزید. حد میانه ای وجود ندارد!!!

                                                                                      <<شامفر>>

 

 جمله بالا را از کتاب زیبای سکه سازان آندره ژیدکش رفته ام.اگرشما می دانید <<شامفر>>کیست به من نیز بنویسید. 

چون نمی خواهم نوشته ام دراز شود دو کشف کلفت را به آگاهی شما می رسانم. برای شناخت به تر از یک پدیده باید روی آن آزمایش کرد. به ترین نمونه های آزمایشگاهی موش ها هستند. همه شما می دانید که مردها زن ها را زیر و رو ، می کنند ولی باز هم از شناخت آنها در می مانند!!! جمله پیش را می توان بدین شکل هم نبشت: مردها هم روی زن ها آزمایش می کنند هم زیر آنهاولی باز مدرک زن شناسی نمی گیرند!!!  آیاآقای آندره ژید بچه باز؛ می خواسته است به ما بنویسد، زن ها موش هستند؟

در بخش دوم جمله شرطیه آندره ژید ما یاد گربه ها می افتیم. گربه ها موجود های ملوس و دوست داشتنی هستند. پس دوست داشته شدن زن هانیز مایه بالا رفتن جایگاه آنهانمی شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

بنام خدا

 

 

جان مادرها و باورهایتان یک بار هم که شده اندرز مرا بخوانید و از آن پیروی کنید. این نوشته به درد شما نمی خورد. این پست پیش کش شده به اقا میتی دوست خوش نویس خشمویِ سخت گیر. شماچیزی از آن درک نمی کنید. تشریف نحستان  را ببرید  جای دگر. 

 

جای دوستان خوش خوانم* خالی یکی از بنده های خوب و خوشگل و خوش اندام و چاق و چلهء خدا برایم سه تا کتاب تازه فرستاده. کتاب های ژان کریستف  و دوبلینی ها و سکه سازان.

رومن رولان برای نوشتن ژان کریستف جایزه ادبی نوبل را برده است. وبلاگ خوشگلم گواه است؛ جان شیفته این خوش نویس را ماه گذشته خوانده ام. رولان جان از نویسنده های کمیابی است که از امر خدا نویسنده شده است. او دلبستگی چندانی به آفریده های خوشگل و خوش اندام خدا نداشته. به یک همسر روسی بسنده کرده و با جنگ و فاشیسم ماشیسم دشمن بوده. او به زندگی نامه نویسی روی آورده و در باره بزرگانی چون بتهون، گاندی، تولستوی، هندل،گوته و ... زندگی نامه  نوشته . اوشان نمایشنامه و مقاله نویس هم بوده است .

 

دوبلینی ها نوشته جیمز جویس بزرگ است. جویس هم میهن برنارد شاو و اسکاروایلد بوده است. جویس یکی از نویسنده های بزرگ است که  مانند رولان به یک زن بسنده می کند  لیک بی خیال نوشیدن و اندیشیدن و نبشتن نمی شود.

کشف بزرگ کلفت جویس این بود که؛ کلیسا دشمن بشریت است. دراولیس (ادیسه ایرلندی) فریاد برمی آورد: <<پاپ به جهندم!>> بخش  <<سیرسی>> در تصویر رقص وپایکوبی فاحشه ها، آیین های کاتولیک را به گونه ای هجو آمیزتقلید می کندوبه مسخره می گیرد. <<دختران اروس>> دعاخوانی  ِ گروهی کشیش و شنوندگان را در بخش <<باکره>> مسخره و هجو می کنند و فرستاده پاپ ، نیاکان بلوم رابصورت شجره نامه مسیح در کتاب  انجیل برمی شمارد. جویس بزرگ در باره سده بیستم می فرماید <<دوره فحشای از پادرآمده ای که کورمال کورمال درپی خدای خود می گردد>>

همسر او یا دختری که با جویس از دوبلین گریخته بود پس از بیست و چند سال زندگی وهمبستری زن رسمی جویس شد. جویس باوری به آیین های کلیسایی نداشت. هنگامی که جویس به باده گساری پرداخت همسر باوفایش به او گفت اگر یک بار دیگر، مست بخانه بیاید فرزندانشان را غسل تعمید خواهد داد. این هشدار سبب شد که جویس چندوقتی مست بخانه نرود. همین سان که دوست خوش اندام من بانو ... باورمند است من خوش نویس ترین نویسنده این ترنتی هستم همسر جویس باورداشت جویش بزرگترین نویسنده اون ترنتی است!!!

جنگ جهانی دوم مانند جنگ جهانی اول جویس را آواره کرد. جویس که از تکرار تاریخ خسته شده بود، در برابر مرگ ایستادگی نکرد. او در نداری و تهیدستی چشم از جهان فرو بست. باشد که من در تهیدستی نمیرم. جنگ جهانی سوم و چهارم را با چشمان خودم ببین م ومانند جویس کور نشوم.

 

نوشتن در باره آندریه ژید هم جنس باز نویسنده سکه سازان را به هنگامی دیگر می سپارم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

بد بخت ترین آدمها (کاربرها) بی کارهایی هستند که نوشته های مرا می خوانند و من به وبلاگ هایشان نرفته و نمی روم. آنها بویی از ادبیات نبرده اند و می آیند به من دشنام می نویسند. بد بختی که نام مرا در کنار نامدارنی چون هدایت و چوبک و احمد محمود و جلال نوشته بود بداند من از آنها خوش نویس ترهستم. تازه او فراموش کرده بود نام ابراهیم گلستان و خوش نویسان هم دوره را بنویسد. از دانش اندک ادبی او خوشم آمد.

بلانسبت دوستان ( کار بر های درست و حسابی) که من به وبلاگ هایشان رفته و می روم به دزد های بی سروپا و بدبخت بیچاره های اینترنتی می نویسم لطف نموده و تشریف ببرند جای دیگر. 

 

این سروده برای چندمین بار در وبلاگ نهاده می شود.

 

معلم ( احمدک )

معدود ی معلم نما بی اطلاع از کاریکه بنا حق به آنان واگذار شده است دامن پاک و شریف جامعه معلمین را آلوده ساخته اند ، ( از یادداشتهای یک معلم )

معلم چو آمد بنا گه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد

سخنهای ناگفته کودکان به لب نارسیده فراموش شد

**********

معلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب جوانی از او رخت بر بسته بود

**********

سکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست

ز جا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانک ناگه گسست

**********

http://www.persianlog.com/user/farsan

بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت

ولی احمدک درس نا خوانده بود به جز آنچه دیروز آنجا شنفت

**********

عرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت برویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش بروی تن لاغرش لرزه داشت

**********

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت « بنی آدم اعضای یکدیگر اند »

وجودش به یکباره فریاد کرد « که در آفرینش ز یک گوهرند »

**********

در اقلیم ما رنچ بر مردمان زبان دلش گفت بی اختیار

« چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار »

**********

تو کز ، کز ، تو کز وای یادش نبود جهان پیش چشمش سیه پوش شد

سرش را به سنگینی از روی شرم بپائین بیفکند و خاموش شد

**********

ز اعماق مغزش بجز درد و رنج نمی کرد پیدا کلام دگر

در آن عمر کوتاه او خاطرش نمی داد جز آن پیام دگر

**********

ز چشم معلم شراری جهید نماینده آتش خشم او

درونش پر از نفرت و کینه گشت غضب میدرخشید درچشم او

**********

چرا احمد کودن بی شعور (معلم بگفتا به لحن گران )

نخواند ی چنین درس آسان ، بگو مگر چیست فرق تو با دیگران

*********

عرق از جبین احمدک پاک کرد خدایا چه میگوید آموزگار

نمی بیند آیا که دراین میان بود فرق ما بین دار وندار

**********

چه گوید ؟ بگوید حقایق بلند به شهري که از چشم خود بیم داشت

بگوید كه فرق است ما بین او و آنکس که بی حد زر و سیم داشت

**********

به آهستگی احمد بی نوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک

که آنها بدامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر بخاک

**********

به آنها جز از روی مهر و خوشی نگفته کسی تا کنون یک سخن

ندارند کاری بجز خورد و خواب به مال پدر تکیه دارند و من

**********

من از روی اجبار و از ترس مرگ کشیدم از آن درس بگذشته دست

کنم با پدر پینه دوزی وکار ببین دست پر پینه ام شاهد است

**********

سخنهای او رامعلم برید هنوز او سخنهای بسیار داشت

دلی از ستمکاری ظالمان نژند و ستم دیده و زار داشت

**********

معلم بکوبید پا بر زمین ( كه این پیک قلب پر از کینه است )

بمن چه که مادرزکف داده ای ؟ بمن چه که دستت پر از پینه است

**********

يكي پيش ناظم رود با شتاب بهمراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او ز چوبی که بهر کتک آورد

**********

دل احمد آزرده و ریش گشت چو او این سخن از معلم شنفت

ز چشمان او کور سوئی جهید بیاد آمدش شعر سعدی و گفت

**********

ببین ، یادم آمد دمی صبر کن تامل ، خدا را ، تامل ، دمی

« تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی »

**********

( ، تیرماه 1334 )

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 7:57 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 بنام خدا.

<<نفرین و لعنت و نعلت جاوید بر کس آنی که نوشته های مرا می خوانند>>

درود. سفارش می کنم این نوشته را نه در تنهایی نه گروهی نه در شب نه در روز نخوانید. این نوشته چند طرح است که من می خواهم در آینده مانند تک خال در کتاب هایم رو کنم. ترسی از دزدیده شدن زود هنگامشان ندارم. بجان حنا درهمه حال ساختمان مغزی ام طرح باران می شود. تازه خیلی هاشونو جدی نمی گیرم. پستی که برای این دم در نگر گرفته بودم نوشته ای بود که به چند رکورد اشاره داشت. در بخش دنباله نوشته خواهید دید که در میان طرح نامه طرح نخست نیست. طرح نخست همین است که برای کارگر نبودن تف و مف و نفرین و لعنت و نعلت آن را به دنباله نوشته فرستاده ام.

این چند طرح هم برای اینکه فراموش نشود نوشته می شوند. من می توانستم این پست را در بخش پست های موقت بگذارم ولی نگذاشتم.

اگر من خدا بودم به مردان ستم نمی کردم. خدا جون به زن ها یک نام دو حرفی و یک بدن دو سولاخی داده است. او اگر می خواست عدالت را اجرا کند باید به مردان سه تا استوانه (..یر) بدهد. یا دست کم دوتا بدهد. کسانی که به گونه تجربی یا اکادمیک با آنجا های بانو ها آشنایی دارند می دانند که سوراخ پیشین (جلویی) بانو ها جز زیان چیزی ندارد. شاش آنها از یک جای دیگر می آید که رابطه چندانی با سولاخ پیشین ندارد. زائده بهشتی یا ..و...له بانو  هاهم بالای آن سولاخ است. سولاخ پیشین بانو ها خیلی زود گشاد می شود. اگر بجای گرمایی  و نرمایی که از امر خداوند دارد یک سشوار یا شوفاژ و پر قو هم آنجا کار بگذارند باز بدرد نمی خورد. اگر ما ( نظریه پرداز این تئوری فرسان با کمک پزشکان چیره دست) بتوانیم سولاخ پیشین بانو ها را ببندیم آنها از درد های ماهانه آسوده می شوند. خدا جون با دادن دو تخم به مرد ها سر آنها گول مالیده است. گول نخست این است که دو تخم در یک جایگاه با هم مشکل پیدا می کنند. اگر یک تخم و دو تا ..یر به مردها داده می شد عدالت اجرا شده بود. محبث استثنائات را خودم هم می دانم. برخی مردها یک تخم دارند و در برخی فیلم های صهیونیستی مردان دو استوانه هم دیده شده است. برخی مرد ها هم نه تخم دارند نه استوانه ( هرهرهر)

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

بنام خدا پیش نوشت: تا کنون برای هیچ نوشته ای وقت کافی صرف نکرده ام. باورم این است ( باورم را درپس نبشت به آگاهی تان می رسانم)

بانو طا دیروز برایم کتاب های آناکارنینا نوشته لئون تولستوی، قمارباز نوشته داستایوسکی، و ننه دلاور و فرزندان او ، نوشته برتولت برشت را فرستاد. آناکارنینا را محمدعلی شیرازی به پارسی برگردانده. سال چاپش هم 48 خورشیدی بوده است و چاپخانه اش چاپخانهء فیروز. جای شما خالی آنر یک روزه خواندم. ویژگی کتاب های دیگر را هم پس از خواندن می نویسم.

 <<از دوستان کتاب خوانم می خواهم نام چند کتاب خواندنی را برایم بنویسند تا به بانو طا بگویم آنها را برایم بفرستد>>

باور کلفتم این است از همه نویسنده های برنده نوبل، نوشتن و خواندن و زن و شراب و هیجان و ماجرا و قمار را بیش تر دوست دارم. آنها (برندگان جایزه ادبی نوبل) تنها در خوش نامی و پولداری از من پیش بوده اند.( فعل بوده اند در باره چند تایشان کاربرد ندارد و باید هستند یا استند را می نوشتم) باور کلفت شما هم این باشد که مـــــــــــــــــن از امیدوار و بهزاد اسپندی و کلنجار و امیر غربتی و حسن هوِِِِِِِِِِِِِ یج اوری(هویجوری) خوش تیپ تر استم. شاید هبوط از من خوش تیپ تر باشد، شـــــــــایـــــــــــد!!! شایددر پست آینده ماجرای دائره المعارفِ عمومی جهان پارسیکای ام را نوشتم!!! برای بالا بردن آگاهی شما و شمار ِ بیننده و بازدید کننده و خواننده های وبلاگم نام برنده های نوبل ادبیات را در این پست نوشته ام. هیچ وبلاگی را نخوانده ام که بخواهم برایش نظر بنویسم. مانند همیشه فرهنگ نظر بازی را در نگر خواهم گرفت و برای دوستانم نظر خواهم نبشت. من شاید بهترین وبلاگ نویس نباشم ولی به ترین نظر نویس بوده و هستم و خواهم بود.

 نام برندگان جایزه ادبی نوبل به همراه سال بردن جایزه ونام کشور برنده ها( ها ها ها بر وزن هرهرهر) 1901 سالي پرودوم prudhomme فرانسه / 1902 تئودور مومسن Mommsen آلمان / 1903 بيورنسترن بيورنسون Bjornson نروژ / 1904 1- فردريک ميسترال Mistral فرانسه 2- ژوزه آچه گاري Echegaray اسپانيا / 1905 هنريک زينکويچ Sienkiewicz لهستان / 1906 گيوسوئه کاردوچي Carducci ايتاليا /1907 راديارکيپلينگ Kipling انگليس /1908 رودلف کريستوف ايوکن Eucken آلمان / 1909 سلما لاگرلف Lagerlof سوئد / 1910 پل يوهان لودويک هايسه Heyse آلمان / 1911 موريس مترلينگ Maeterlinck بلژيک / 1912 گرهارت هوپتمان Hauptmann آلمان / 1913 رابيند رانات تا گور Tagore هند / 1914 براي سال بعد محفوظ شد - - / 1915 رومن رولان Rolland فرانسه / 1916 ورنر فون هايدنستام Heidenstam سوئد 1- ک . آ گيلروپ Gjellcrup دانمارک / 1917 2- هنريک پونتو پيدان Pontoppidan دانمارک / 1918 براي سال بعد محفوظ شد - / 1919 جايزه سال قبل که توزيع نشده بود به صندوق ويژه صلح ريخته شد و جايزه اين سال براي سال بعد محفوظ ماند. / 1920 جايزه سال قبل در اين سال توزيع شد. 1- (1919 ) ک . ف . ج اسپيتلر Spitteler سويس 2-(1920 ) کنوت هامسون Hamsun نروژ / 1921 آناتال فرانس France فرانسه / 1922 ژاسينتوبناونته Benavente اسپانيا / 1923 ويليام باتلر يتز Yeats ايرلند / 1924 ل . س . ريمونت Reymont لهستان / 1925 براي سال بعد نگاه داشته شد. / 1926 جايزه سال 1925 ذر اين سال توزيع شد. / 1- ( 1925) برنارد شاو Shaw انگليس / 2- ( 1926) براي سال بعد محفوظ ماند . - - / 1927 جايزه سال قبل در اين سال داده شد . - - خانم گرازيا دلدا ( جايزه سال 26 ) Deledda ايتاليا وجايزه سال 1927 براي سال بعد محفوظ شد . / 1928 جايزه سال 1927 در اين سال داده شد . - - (1927) - هانري برگسون Bergson فرانسه (1928) - زيگريد آندست Undest نروژ / 1929 توماس مان Mann آلمان / 1930 سينکلرليوئيس Lewis امريکا / 1931 اريک اکسل کارلفلت Karlfeldt سوئد / 1932 جان گالزورثي Galsworthy انگليس / 1933 ايوان الکسيويچ بونين Bunin فرانسه / 1934 لوئيجي پيراندلو Pirandello ايتاليا / 1935 جايزه اين سال براي سال بعد نگاه داشته شد. / 1936 جايزه سال قبل که توزيع نشده بود به صندوق عمده و دو سوم آن به صندوق مخصوص جايزه ادبيات ريخته شد. (1936) يوجين او- نيل o- Neill امريکا / 1937 روژه مارتن دوکار du Gard فرانسه / 1938 خانم پرل س . باک Buck امريکا / 1939 فرانس ايميل سيلانپيه Sillanpaa فنلاند / 1940 يک سوم جايزه اين سال به صندوق کل و دو سوم آن به صندوق ويژه جايزه صلح ريخته شد . / 1941 جايزه در اين سال داده نشد و مبلغ آن يک سوم به صندوق کل و دو سوم آن به صندوق ويژه جايزه صلح ريخته شد . / 1942 جايزه در اين سال داده نشد و مبلغ آن يک سوم به صندوق کل و دو سوم آن به صندوق ويژه جايزه صلح ريخته شد . / 1943 جايزه در اين سال داده نشد و مبلغ آن يک سوم به صندوق کل و دو سوم آن به صندوق ويژه جايزه صلح ريخته شد. / 1944 يوهانس ويلهم ينسن Jensen دانمارک / 1945 خانم گابريلا ميسترال Mistral شيلي / 1946 هرمان هسه Hesse سوئيس / 1947 اندره ژيد Gide فرانسه / 1948 ت . س . اليوت Eliot انگليس / 1949 براي سال بعد محفوظ شد. / 1950 جايزه سال قبل که توزيع نشده بود ، نيز در اين سال توزيع شد. 1- (1949) ويليام فاکنر Faulkner امريکا 2- (1950) برتراندراسل Russell انگليس / 1951 پ . ف . لاگرکويست Lagerkvist سوئد / 1952 فرانسوا مورياک Mauriac فرانسه / 1953 سروينستون چرچيل Churchill انگليس / 1954 ارنست همينگوي Hemingway امريکا / 1955 هالدرو ف . لاکسنس Laxness ايسلند / 1956 ژوآن رامون جيمنز Jimenez اسپانيا / 1957 آلبرکامو Camus فرانسه / 1958 بوريس پاسترناک Pasternak روسيه / 1959 سالواتور کو آسيمودو Quasimodo ايتاليا / 1960 سن ژان پرس ( لژر) Porse - Leger فرانسه / 1961 ايوا آندرانيک Andirc يوگسلاوي / 1962 جان اشتاين بک Steinbeck امريکا / 1963 گيور گوس سفر ياجيس يونان / 1964 ژان پل سارتر( جايزه را نپذيرفت ) Sartre فرانسه / 1965 ميخائيل شولوخف Sholokhov روسيه / 1966 1- نلي ساش سوئد 2- ساموئل آگنون Agnon اسرائيل / 1967 ميگوئيل آنجل آستورياس Asturias گواتمالا / 1968 ياسوناري کاواباتا Yasunari kawabata ژاپن / 1969 ساموئل بکت S . Beckett ايرلند / 1970 الکساندرسولژنيتسين A . Slzhenitsyn شوروي / 1971 پابلو نرودا P . Neruda شيلي / 1972 هانريش بول Heinrich Boll آلمان / 1973 پاتريک وايت Patrick White استراليا / 1974 ايويند جانسن Eyvind Johnson سوئد ادموند مارتينسون E . Martinson سوئد / 1975 اويجنيو مونتل Eugenio Montate ايتاليا / 1976 سائول پلو Saul Bellow امريکا / 1977 ويسنت اليکساندر Vicente Aleixandre اسپانيا / 1978 اسحق بشويش Isaqe Bashevis امريکا (متولد لهستان ) / 1979 اديسه اليتي Odysseus Elytis يونان / 1980 چسلاو ميلوژ Czeslaw Milosz امريکا ( متولد لهستان ) / 1981 الياس سنتي Elias Cenetti انگليس (بلغاري الاصل ) / 1982 گابريل گارسيا ماركز Gabriel Garcia Marques مکزيک ( کلمبيايي الاصل ) / 1983 ويليام گلدينگ William Golding انگليس / 1984 ياروسلاف سايفرت Jaroslav Seifert چکسلواکي / 1985 کلود سيمون Claude simon فرانسه / 1986 ول سوينکا Wole Soy inka نيجريه / ۱۹۸۷ ژوزف برادسكي JOSEPH BRODSKY روس / ۱۹۸۸ نجيب محفوظ NAGUIB MAHFOUZ مصر ( چند روز پیش عمرش را داد به من. یادش گرامی) / ۱۹۸۹ كامليو خوزه سلا CAMILO JOSe CELA اسپانيا / ۱۹۹۰ اوكتاويو پاز OCTAVIO PAZ مكزيك / ۱۹۹۱ نادين گورديمر NADINE GORDIMER / ۱۹۹۲ درك والكوت DEREK WALCOTT هند غربي / ۱۹۹۳ توني موريسون TONI MORRISON امريكا / ۱۹۹۴ كنزا بورو اوئه KENZABURO OE ژاپن / ۱۹۹۵ سيموس هيني SEAMUS HEANEY ايرلند / ۱۹۹۶ وسيلاوا ژيمبورسكا WISLAWA SZYMBORSKA / ۱۹۹۷ داريو فو DARIO FO ۱۹۹۸ خوزه ساراماگو JOSE SARAMAGO پرتغال / ۱۹۹۹ گونتر گراس GUNTER GRASS آلمان / ۲۰۰۰ گائو ژينگ جيان GAO XINGJIAN چين / ۲۰۰۱ و . س . نايپل V. S. NAIPAUL ۲۰۰۲ امره كرتيش IMRE KERTESZ مجارستان / ۲۰۰۳ جان مکس ول کوئتزی John Maxwell Quenzi آفريقاي جنوبي / ۲۰۰۴ الفريده يلينك اتريش / ۲۰۰۵ هارولد پينتر انگلستان / WISLAWA SZYMBORSKA ۱۹۹۷ / ۱۹۹۸ خوزه ساراماگو JOSE SARAMAGO پرتغال ۱۹۹۹ گونتر گراس GUNTER GRASS آلمان ۲۰۰۰ گائو ژينگ جيان GAO XINGJIAN چين ۲۰۰۱ و . س . نايپل V. S. NAIPAUL ۲۰۰۲ امره كرتيش IMRE KERTESZ مجارستان ۲۰۰۳ جان مکس ول کوئتزی John Maxwell Quenzi آفريقاي جنوبي ۲۰۰۴ الفريده يلينك اتريش ۲۰۰۵ هارولد پينتر انگلستان 200و خدا فرسان farsan ایران هرهرهرهرهرهرهرهر

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

 

 

 

داستانهای بزرگان- ریموند کارور

کلیسای جامع

ترجمه: فرزانه طاهری



همان مرد کور، دوست قدیمی زنم. بله، خود او داشت می آمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای همین آمده بود به دیدن قوم و خویشهای زن مردهاش در کانتی کات. از خانه ی همانها به زنم تلفن کرد. با هم قرار و مدارش را گذاشتند. با قطار می آمد،پنج ساعتی توی راه بود و زنم میرفت ایستگاه به استقبالش.



زنم از ده سال پیش که سه ماه تابستان توی سیاتل برایش کار کرده بود ندیده بودش. اما زنم و این مرد کور تمام مدت تماسشان را با هم حفظ کرده بودند. نوار پر می کردند و برای هم میفرستادند. من چندان مشتاق دیدنش نبودم که برایش دقیقه شماری کنم. من که نمی شناختمش. تازه کور بودنش هم ناراحتم می کرد. کورها را فقط از تو فیلمها میشناختم. توی فیلم آهسته حرکت می کردند و هیچ وقت نمی خندیدند. گاهی هم سگهای مخصوص هدایتشان می کردند. من یکی که چندان خوش نداشتم یک مرد کور بیاید خانه ام.



تابستان آن سال زنم دنبال کار می گشته. پول و پله ای در بساط نداشته. مردی که می خواست آخر تابستان باهاش عروسی کند توی دانشکده ی افسری درس می خوانده. او هم پول و پله ای نداشته. اما زنم عاشقش بوده و او هم عاشق زنم بوده و از این حرفها. توی روزنامه خوانده که: به فردی برای خواندن برای یک مرد نابینا نیازمندیم. یک شماره تلفن هم داده بودند.تلفن زده و رفته و در دم استخدام شده. تمام تابستان را با این مرد کور کار کرده. برایش چیز می خوانده، پرونده و گزارش و اینجور چیزها. کمکش کرده تا دفتر کو چکش را در اداره ی خدمات اجتماعی شهر سر و سامان بدهد. زنم و آن مرد کور با هم دوست شدند. من از کجا می دانم؟ زنم برایم تعریف کرده است. یک چیز دیگر هم برایم تعریف کرده. روز آخر کارش در دفتر، مرد کور پرسیده بود که می شود صورتت را لمس کنم و او هم اجازه داده که این کار را بکند. برایم تعریف کرده که طرف با انگشتهایش تمام صورتش را لمس کرده – بینیش – حتی گردنش را! هرگز فراموش نمی کرد. حتی سعی کرد شعری در این باره بنویسد. همیشه سعی می کرد شعر بگوید. سالی یکی دو تا شعر می گفت. معمولا بعد از هر اتفاق مهمی که برایش می افتاد.



آن اوایل که با هم نامزد شده بودیم شعرش را نشانم داد. توی شعر از انگشتهای او گفته بود و اینکه چطور روی صورتش حرکت کرده اند. توی شعر گفته بود که آن وقت چه احساسی کرده، وقتی آن مرد کور بینی و لبهایش را لمس می کرده، در ذهنش چه گذشته است. یادم هست که شعرش چندان چنگی به دل نمی زد. البته به خودش نگفتم.

شاید من اصلا شعر سرم نمی شود. اعتراف می کنم که وقتی هوس مطالعه به سرم می زند، اول از همه سراغ کتاب شعر نمی روم.



خلاصه زنم مردی را که پیش از من از او خو شش آمده بود، همان که بنا بود افسر بشود، از بچگی دوست داشت. خوب، بگذریم. داشتم می گفتم که آخرتابستان گذاشت آن مرد کور به صورتش دست بمالد، با او خداحافظی کرد، با این نمی دانم فلان و بهمان زمان بچگی، که حالا افسر شده و بایست به ماموریت می رفت، عروسی کرد و از سیاتل رفت. اما او و مرد کور همچنان از حال هم با خبر بودند.بعد از حدود یک سال زنم اول بار با او تماس گرفت. یک شب از پایگاه نیروی هوایی آلاباما به او تلفن زد. می خواست حرف بزند. با هم حرف زدند. مرد کور از او خواست برایش نواری پست کند و از زندگی اش بگوید. این کار را کرد. نوار را فرستاد. در نوار برای مرد کور از شو هرش و زندگی اش در ارتش حرف زده بود. برای مرد کور گفت که شو هرش را دوست دارد اما از محل زندگی شان خوشش نمی آید واز اینکه شو هرش جزو این قضیه ی صنایع نظامی است چندان راضی نیست. برای مرد کور گفت که شعری گفته که در آن از او هم حرف زده است. گفت که دارد شعری می گوید در این باره که زن یک افسر نیروی هوایی بودن یعنی چه. گفت که شعر را هنوز تمام نکرده. هنوز مشغول است. مرد کور هم نواری پر کرد. نوار را برایش فرستاد. او هم نواری پر کرد. سالها این قضیه ادامه داشت. افسر زن من از این پایگاه به آن پایگاه منتقل می شد. از پایگاه هوایی مودی، مک گیر و مک کانل برایش نوار پست می کرد و بالاخره از تراویس در نزدیکی ساکرمنتو، که یک شب آنجا احساس کرد تنهاست و از آدمهایی که در آن زندگی کولی وار مداوم باید ترکشان کند دور افتاده است.احساس کرد دیگر یک قدم دیگر نمی تواند بردارد. رفت و همه ی قرصها و کپسولهای توی قفسه ی دارو ها را بلعید و پشت بندش هم بطر جین را خالی کرد.بعد رفت توی وان آب داغ و از حال رفت.

اما عوض آنکه بمیرد، حالش به هم خورد. با لا آورد. افسرش- اصلا چرا باید اسمی داشته باشد؟ محبوب دوران کودکی بود و خوب چی از این بهتر؟- از جایی به خانه آمد، پیدایش کرد و آمبولانس خبر کرد. زنم به وقتش همه را در نوار تعریف کرد و برای مرد کور فرستاد، سالها همه جور چیزی روی نوار ظبط کرده و نوارها را تند و چابک فرستاده است. گمانم سوای شعر گفتن سالی یکبار، این مهمترین تفریحش بوده است. توی یکی از نوارها برای مرد کور گفت که تصمیم گرفته مدتی دور از افسرش زندگی کند. در نوار دیگر از طلاقش گفته . من و او با هم آشنا شدیم و البته این را هم برای مرد کورش تعریف کرده. همه چیز را برای او می گفت، یا من اینطور فکر می کردم.یک بار از من پرسید دلت می خواهد آخرین نوار مرد کور را بشنوی. یکسال پیش بود، گفت که راجع به من توی نوار حرف زده. برای همین گفتم باشد، گوش می کنم. رفتم مشروب آوردم و توی اتاق نشیمن نشستیم. آماده شدیم گوش کنیم.اول نوار را توی دستگاه گذاشت و چند تا پیچ را این طرف و آن طرف چرخاند. بعد دگمه ای را فشار داد. نوار جیر جیری کرد و کسی با صدای بلند شروع کرد به حرف زدن. زنم صدا را کم کرد.بعد از چند دقیقه در و بی در گفتنهای بی معنی، اسم خودم را از دهان این غریبه شنیدم. مرد کوری که حتی نمی شناختمش! و بعد گفت: از این حرفهایی که در باره اش گفته ای فقط می توانم به این نتیجه برسم که اما بعد نشد بشنویم. کسی در زد، یا چیزی شد، و دیگر به سراغ آن نوار نرفتیم. شاید هم اینطوری بهتر شد.هر چه را می خواستم بشنوم شنیده بودم.

حالا همین مرد کور داشت می آمد خانه ی من بخوابد.

به زنم گفتم: "شاید بد نباشد ببرمش بولینگ." داشت روی پیشخان آشپزخانه سیب زمینی کنگره کنگره ای می کرد.

چاقویی را که به دست داشت پایین گذاشت و به طرفم بر گشت.

گفت: " اگر مرا دوست داری، می توانی این یک کار را برایم بکنی. اگر هم دوست نداری، دیگر خود دانی.اما اگر تو دوست داشتی، هر دوستی ، و این دوستت می خواست بیاید خانه ی ما، من کاری می کردم احساس راحتی کند." با قاب دستمال دستهایش را خشک کرد.

گفتم:"من که دوست کور ندارم."

گفت:" تو هیچ دوستی نداری." گفت: " تازه، مگر حالیت نیست؟ زنش تازه مرده! نمی فهمی یعنی چه؟ این مرد زنش را از دست داده!"

جواب ندادم، از زن آن مرد کور چیز هایی برایم گفته بود. اسمش بولاه بود، بولاه! از آن اسمهایی که زنهای سیاه پوست دارند.

پرسیدم:"زنش سیاه بود؟"

زنم گفت: "خل شده ای؟ مخت تکان خورده؟" یک سیب زمینی برداشت. دیدم که سیب زمینی افتاد زمین و بعد قل خورد و رفت زیز اجاق. گفت:" چه ات شده؟ مست کرده ای؟"

گفتم: "فقط پرسیدم."



پشت بندش زنم گوشم را پر از جزئیاتی کرد که چندان علاقه ای به شنیدنشان نداشتم.مشروبی درست کردم و نشستم پشت میز آشپز خانه تا گوش کنم.تکه هایی از ماجرا جفت و جور شد.

بولاه تابستان سال بعدی که زنم از پیش مرد کور رفت، برای کار پیش او رفته بود. کمی بعد بولاه و مرد کور توی کلیسا عروسی کردند. عروسی مختصری بود – آخر کی دلش می خواهد به یک چنین عروسی برود؟- فقط خودشان دو تا بودند و کشیش و زنش.اما به هر حال عروسی کلیسایی بود. گفته بود بولاه اینطور می خواسته. اما حتما همان وقت هم سرطان توی غده های لنفاوی بولاه دست به کار شده بوده. پس از هشت سال زندگی مشترک این زوج جدا نشدنی – بله، این عین کلمات زنم است، جدا نشدنی- وضع مزاجی بولاه به سرعت رو به وخامت گذاشت. در اتاق بیمارستانی در سیاتل مرد. مرد کور کنار تختش نشسته بود و دستش را گرفته بود. آنها ازدواج کرده بودند. آنها ازدواج کرده بودند، با هم زندگی و کار کرده بودند، با هم خوابیده بودند – بی شک عشق بازی هم می کردند و بعد مرد کور مجبور شد دفنش کند. همه ی این کارها را کرده بود بی آنکه هرگز دیده باشد که آن زن لعنتی چه شکل و شمایلی دارد. اصلا نمی توانستم سر در بیاورم، این را که شنیدم کمی دلم برای مرد کور سوخت.

و بعد یکدفعه به مغزم زد که این زن عجیب زندگی ترحم انگیزی داشته است. فکر کنید که هرگز نمی توانست خودش را به همان شکلی که مرد محبو بش او را می دیده ببیند. زنی که روزها و روزها را سپری می کرده بی آنکه حتی یکبار تعریف خودش را از دهان محبو بش بشنود. زنی که هرگز شو هرش نمی توانسته حالت صورتش را بخواند. خواه احساس بدبختی باشد خواه چیزی بهتر. زنی که می توانست خودش را آرایش بکند یا نکند – بری شوهرش چه فرقی می کرد؟ می توانست اگر دلش می خواست پشت یک چشمش سایه ی سبز بزند، یک سوزن توی پره ی بینیش بکند، شلوار زرد و کفش ارغوانی بپو شد، فرقی که نمی کرد. و بعد به دامن مرگ بغلتد. دست مرد کور در دستش باشد. طرف اشک از چشمهای کورش ببارد – حالا که فکرش را می کنم می گویم شاید آخرین فکرش این بوده که: او هرگز حتی نمی دانسته من چه شکلی ام. آن هم من که چهار نعل به طرف مرگ می تاختم. یک حق بیمه ی مختصر، نصف یک سکه ی پزویی مکزیک برای رابرت مانده بود. نصفه ی دیگر سکه همراه زنش رفت توی قوطی. چه رقت انگیز.



خلاصه، وقتش که رسید، زنم رفت ایستگاه تا او را بیا ورد. من که کاری نداشتم جز آنکه انتظار بکشم – که البته گناهش هم به گردن او بود- داشتم مشروبم را می خوردم و تلوزیون تماشا می کردم که شنیدم اتومبیل وارد ورودی شد. لیوان به دست از روی کاناپه بلند شدم و رفتم دم پنجره تا نگاه کنم.

دیدم زنم وقت پارک کردن اتومبیل دارد می خندد. دیدم از اتومبیل پیاده شد و در را بست. هنوز لبخند به لب داشت. خیلی جالب بود. رفت سراغ در آنطرف که مرد کور می خواست از آن پیاده شود. خوب، شاید باورتان نشود که این مرد کور ریش بلند داشت! یک مرد کور ریشو! به نظر من که دیگر خیلی جالب است. مرد کور به عقب بر گشت و چمدانی را از صندلی عقب برداشت. زنم بازویش را گرفت، در اتو مبیل را بست و گرم صحبت با او، به انتهای ورودی و بعد بالای پله ها به ایوان راهنما ییش کرد.تلوزیون را خاموش کردم. مشروبم را سر کشیدم. لیوان را آب کشیدم. دستهایم را خشک کردم، بعد به طرف در رفتم.

زنم گفت:" می خواهم با رابرت آشنا شوی. رابرت! این هم شوهر من. همه چیز را که در باره اش گفته ام." گل از گل زنم شکفته بود. آستین مرد کور را گرفته بود.

مرد کور چمدانش را گذاشت روی زمین و دستش را بالا آورد.

دستش را گرفتم. حسابی دستم را فشار داد و نگه داشت و بعد ول کرد.

با صدایی بم گفت:" احساس می کنم قبلا آشنا شده ایم."

گفتم:"من هم همینطور." نمی دانستم چه بگویم. بعد گفتم:"خوش آمدید، خیلی چیزها در باه تان شنیده ام." بعد گروه کوچک ما راه افتاد، از ایوان به اتاق نشیمن، و زنم دستش را گرفته بود و راهنماییش می کرد. مرد کور چمدانش را به دست دیگرش داده بود. زنم گاه گاه چیزی میگفت، مثلا "اینجا بپیچ به چپ،رابرت،حالا شد. حالا مواظب باش، صندلی سر راهت است، بله، همین جا بنشین. این کاناپه است، همین دو هفته پیش خریدیمش."

خواستم چیزی درباره ی کاناپه ی قدیمی بگویم، من آن کاناپه ی کهنه را دوست داشتم. اما هیچ نگفتم. بعد خواستم چیز دیگری بگویم، خوش و بشی بکنم. مثلا از سفر خوش منظره در طول هادسن بگویم، مثلا بگویم وقت رفتن به نیویورک آدم باید طرف راست قطار بنشیند و وقت آمدن از نیویورک طرف چپ.

گفتم:"سفر با قطار چطور بود؟ راستی، کدام طرف قطار نشستی!" زنم گفت:"این هم شد سوال؟ کدام طرف نشستی!" گفت:"این طرفش با آن طرفش چه فرقی می کند؟"

گفتم:"همین طوری پرسیدم."

مرد کور گفت:" طرف راست. تقریبا چهل سالی می شد سوار قطارنشده بودم. از زمان بچگی، با خانواده، خیلی وقت پیش بود. تقریبا یادم رفته بود قطار سواری چه حالی دارد." و گفت:" حالا دیگر برف پیری روی ریشم نشسته.یعنی اینطور می گویند." مرد کور به زنم گفت: " عزیزم قیافه ام جالب شده؟"

زنم گفت:"خیلی جالب رابرت." گفت:" رابرت، رابرت، راست راستی خوشحالم که می بینمت."

زنم بالاخره چشم از مرد کور برداشت و به من نگاه کرد. احساس کردم قیافه ای که می بیند چندان باب طبعش نیست. شانه بالا انداختم.

تا آن لحظه با هیچ آدم کوری ملاقات نکرده بودم و شخصا آشنا نبودم. این مرد کور چهل و هفت هشت ساله بود، درشت اندام بود و داشت طاس میشد، شانه هایش هم خمیده بود انگار بار سنگینی به دوش دارد. شلوار قهوه ای، کفش قهوه ای، پیراهن روشن با کراوات و کت اسپرت پوشیده بود. شیک شیک، این ریش بلند را هم که گذاشته بود. اما عصا نداشت و عینک دودی هم نزده بود.همیشه فکر می کردم همه ی کورها باید عینک دودی بزنند. راستش پیش خودم گفتم کاش او هم عینک زده بود. چشمهایش در نگاه اول مثل چشم ادمهای معمولی بود. اما آدم از نزدیک که نگاه می کرد، فرق داشت.اولا که سفیدی عنبیه اش بیش از حد بود و مردمکهایش هم انگار بدون اینکه بداند یا بتواند جلوشان را بگیرد توی حدقه می چرخیدند، آدم مور مورش میشد. به صورتش که خیزه شدم دیدم مردمک چشم چپ به طرف بینی اش رفت ولی مردمک دیگر سعی می کرد سر جایش بماند. اما زور زیادی می زد، چون این یکی هم داشت می چرخید،بی آنکه خودش بداند که می چرخد یا بخواهد که بچرخد.

گفتم:" با یک مشروب چطوری؟ چی میل داری؟ از هر چیزی یک کم داریم. یکی از راههای وقت گذرانیمان همین است."

تند تند با آن صدای بمش گفت:" خود من یک پا اهل اسکاچ ام، رفیق."

گفتم:" بسیار خوب." رفیق! "البته، می دانستم."

با انگشتهایش چمدانش را که کنار کاناپه گذاشته بود لمس کرد. می خواست موقعییتش را بفهمد. من که اشکالی در این کار نمی دیدم.

زنم گفت:" این را می برم بالا توی اتاقت."

مرد کور به صدای بلند گفت:" نه، خوب است،خودم که رفتم بالا، می برمش."

گفتم:"کمی آب توی اسکاچت بریزم؟"

گفت:"خیلی کم."

گفتم:"می دانستم."

گفت:" فقط یک قطره. این هنر پیشه ی ایرلندی، اسمش بری فیتز جرالد بود، نه؟ من هم مثل او. فیتز جرالد می گفت: وقتی آب می خورم، آب می خورم، وقتی ویسکی می خورم، ویسکی می خورم." زنم خندید. مرد کور دستش را تا زیر ریشش بالا آورد، ریشش را آهسته بلند کردو بعد ولش کرد.

مشروبها را درست کردم، سه لیوان بزرگ اسکاچ با چند قطره آب. و بعد لم دادیم و از سفر رابرت صحبت کردیم. اول پرواز طولانی از ساحل غربی به کانتی کات را مو به مو مرور کردیم. بعد با قطار از کانتی کات تا اینجا. برای این تکه ی سفریک لیوان دیگر خوردیم.

یادم آمد جایی خوانده بودم که آدمهای کور سیگار نمی کشند چون فرض بر این است که آدم باید دودی را که بیرون می دهد ببیند. فکر می کردم که تا این اندازه و فقط تا همین اندازه را درباره ی آدمهای کور می دانم. اما این مرد کور سیگارش را تا ته می کشید و بعد سیگار دیگر را روشن می کردو بعد سیگار دیگر را روشن می کرد. این مرد کور زیر سیگارش را پر می کرد و زنم آن را خالی می کرد. وقتی پشت میز نشستیم تا شام بخوریم، یک مشروب دیگر ریختم. زنم بشقاب رابرت را پر کرد از استیک، سیب زمینی کنگره ای و نخود سبز. من روی دو تکه نان برایش کره مالیدم، گفتم: " این هم نان و کره." کمی از مشروبم خوردم. گفتم:" خوب، حالا دعا بخوانیم." و مرد کور سرش را خم کرد، زنم هاج و واج نگاهم کرد. گفتم:" دعا کنیم که مبادا تلفن زنگ بزند غذا سرد بشود."

دست به کار شدیم. هر چه خوردنی روی میز بود خوردیم. جوری می خوردیم انگار فردایی در کار نخواهد بود، حرف نمی زدیم، می خوردیم. همه چیز را مثل کف دست پاک کردیم. میز را درو کردیم. حسابی به خوردن افتاده بودیم. مرد کور از همان اول محل غذا هایش را شنا سایی کرد، می دانست هر چیز دقیقا کجای بشقابش است.وقتی داشت با کارد و چنگال گوشتش را می خورد، با تحسین تماشایش می کردیم. دو تکه گوشت می برید. گوشت را با چنگال به دهان می گذاشت و بعد یکراست می رفت سراغ سیب زمینی کنگره ای، بعد نخود سبز، و یک تکه از نان و کره می کند و می خورد، پشت سرش هم یک جرعه ی بزرگ شیر می خورد، گاهی هم بی رو در بایستی از انگشتهایش استفاده می کرد. همه چیز را تا ته خوردیم. از جمله نصف یک کیک توت فرنگی را. چند لحظه ای انگار خشکمان زده باشد نشستیم.دانه های عرق بر صورتهایمان نشسته بود. بالا خره از پشت میز بلند شدیم و ظرفهای کثیف را گذاشتیم همانجا بماند. پشت سرمان را نگاه نکردیم، خود را به اتاق نشیمن رساندیم و باز در جاهایمان فرو رفتیم. زنم و رابرت روی کاناپه نشستند، من روی صندلی بزرگ نشستم. وقتی آن دو از اتفاقات مهمی که در ده سال گذشته برایشان رخ داده بود حرف می زدند دو سه لیوان دیگر هم خوردیم. من بیشتر فقط گوش می دادم.گاهی هم حرفی می زدم. نمی خواستم فکر کند از اتاق بیرون رفته ام. و نمی خواستم زنم فکر کند احساس غریبگی می کنم. از اتفاقاتی حرف زدند که در این ده سال برای آنها – برای آنها!- رخ داده بود. منتظر شدم تا اسمم را از دهان زن نازنینم بشنوم، اما بیهوده بود. مثلا حرفی بزند از قبیل اینکه " و بعد شوهر عزیزم وارد زندگی ام شد." اما اصلا خبری نبود. بیشترش حرف رابرت بود. رابرت گویا همه جور کاری کرده بود، یک کور همه فن حریف تمام عیار. اما این آخریها او و زنش نما یندگی توزیع اموری را گرفتند که زندگیشان هم گویا از همان جا می گذشته. مرد کور مدتی اپراتور آماتور رادیو هم بوده.با ان صدای بلندش تعریف کرد که با اپراتورهای دیگر در گوام، فیلیپین، آلاسکا و حتی تاحیتی چه حرفهایی ردو بدل می کرده. گفت که هر وقت بخواهد به این جاها برود، به هر کدام از این کشورها که برود، کلی دوست و آشنا دارد. گاه گاه هم صورت کورش را به طرف من می کرد. دستش را زیر ریشش می گذاشت و چیزی از من می پرسید. چند وقت است این شغل جدید را گرفته ای؟ (سه سال.) کارت را دوست داری؟(نه!) می خواهی همین جا بمانی؟( چاره چیست؟) و بالاخره وقتی فکر کردم که دیگر کفگیرش به ته دیگ خورده است، بلند شدم و تلوزیون را روشن کردم.

زنم با حرص نگاهم کرد. داشت کم کم جوش می آورد، بعد به مرد کور نگاه کرد و گفت:" رابرت تو تلوزیون داری؟"

مرد کور گفت:" دو تا تلوزیون دارم عزیزم. یکی رنگی و یکی سیاه و سفید که یادگاری قدیمی است. مسخره است، اما هر بار که تلوزیون را روشن می کنم ، که البته همیشه روشن می کنم، تلوزیون رنگی را روشن می کنم. مسخره است، نه؟"

نمی دانستم چه بگویم. اصلا نمی دانستم چه جوابی بدهم. برای همین اخبار را تماشا کردم و سعی کردم به حرفهای گوینده گوش کنم.

مرد کور گفت:" تلوزیونتان رنگی است. نپرسید چطور فهمیدم، ولی می فهمم."

گفتم:" چند وقت پیش معامله کردیم."

مرد کور کمی از مشروبش چشید. ریشش را بلند کرد، بو کشید و بعد ولش کرد. روی کاناپه به جلو خم شد، جای زیر سیگاری را روی میز عسلی پیدا کرد، با فندک سیگارش را روشن کرد. به کاناپه تکیه داد و قوزک پاهایش را روی میز گذاشت.

زنم جلو دهانش را گرفت وبعد خمیازه کشید. کش و قوس آمد. گفت:" گمانم بهتر است بروم بالا و لباس راحتی بپوشم.گمانم بهتر است لباسم را عوض کنم." گفت:" رابرت،تو راحت باش."

مرد کور گفت:"من راحتم."

زنم گفت:" می خواهم توی این خانه راحت باشی."

مرد کور گفت:"هستم"



بعد از ابنکه زنم از اتاق رفت، من و او به گزارش وضع هوا وبعد اخبار ورزشی گوش کردیم. دیگر آن قدر طولش داده بود که نمی دانستم بالاخره پایین می آید یا نه. فکر کردم شاید رفته و خوابیده. دلم می خواست بیاید

پایین . نمی خواستم با این مرد کور تنها بمانم. پرسیدم باز هم مشروب می خوری و گفت البته. بعد پرسیدم می خواهی کمی علف با من بکشی. گفتم تازه یک سیگار پیچیده ام . نپیچیده بودم اما می خواستم یکی دو لحظه بعد بپیچم.

گفت:" با تو امتحانش می کنم."

گفتم:" حالا شد، جنسش عالی است."

رفتم مشروب آوردم و کنارش روی کاناپه نشستم. بعد دو تا سیگار پر و پیمان پیچیدم. یکی را روشن کردم و دادم دستش. گذاشتمش لای انگشتهاش. گرفت و پک زد.

گفتم:" تا می توانی دودش را نگه دار." معلوم بود به کلی از مرحله پرت است. زنم با روبدوشامبر صورتی و دمپایی های صورتی آمد پایین.

گفت:" بوی چی می آید؟"

گفتم:" فکر کردیم بد نیست چند پکی بزنیم."

زنم با خشم تمام نگاهم کرد. بعد به مرد کور نگاه کرد و گفت:" نمی دانستم تو هم اهلش هستی رابرت."

گفت:" حالا شدم عزیزم. هر کاری بار اولی دارد، ولی هنوز که چیزیم نشده."

گفتم:" جنسش خیلی ملایم است." گفتم:" این از آن مواردی است که عقل آدم را زایل نمی کند. اوضاع را به هم نمی ریزد."

گفت:" چه بد رفیق." و خندید.

زنم روی کاناپه بین من و مرد کور نشست. سیگار را به او رد کردم. گرفت و پکی زد و بعد برش گرداند به من. گفت:" نوبت کیست؟" بعد گفت:"من نباید بکشم. همین حالاش هم نمی توانم چشمم را باز نگه دارم. این شام هم که حسابی ناکارم کرد. نباید اینقدر می خوردم."

مرد کور گفت:" به خاطر کیک توت فرنگی است." گفت:" همه اش زیر سر آن کیک است." و آن خنده ی بلندش را سر داد. بعد سرش را جنباند.

گفتم:" باز هم کیک توت فرتگی مانده."

زنم گفت:" باز هم می خواهی رابرت؟"

گفت:"کمی بعد شاید."

باز به سر وقت تلوزیون رفتیم. زنم باز خمیازه کشید، گفت:" رابرت، هر وقت خواستی بخوابی تختت حاضر است، می دانم که روز خیلی سختی را گذرانده ای، هر وقت خواستی بخوابی بگو." دستش را کشید."رابرت؟"

مرد کور به خواب آمد و گفت:" خیلی بهم خوش گذشت، واقعا از صد تا نوار هم بهتر است،نه؟"

گفتم:"نوبت توست." و سیگار را بین انگشتهاش گذاشتم. پک زد، دود را حبس کرد، بعد بیرون داد. انگار از نه سالگی اینکاره بوده باشد.

گفت:" متشکرم رفیق، اما گمانم بسم است." گفت:" فکر می کنم کم کم دارد اثر می کند." ته سیگار روشن را به طرف زنم دراز کرد.

زنم گفت:" من هم همینطور، ایضا. من هم نمی کشم." ته سیگار را گرفت و به من رد کرد:"من همین جا وسط شما دو تا کمی می نشینم و چشمهایم را می بندم. اما شما کار خودتان را بکنید،باشد؟ هر دوتان. اگر مزاحم هستم، بگویید، وگرنه می توانم همینجا با چشم بسته بنشینم تا وقتی که بخواهید بخوابید." گفت:" رابرت، تخت حاضر است، هر وقت خواستی می توانی بخوابی، جایت درست پهلوی اتاق ما توی طبقه ی بالاست، وقتی خواستی بخوابی می بریمت آنجا. شما دو تا، اگر خوابم برد بیدارم کنید ها."

این را گفت و بعد چشمهایش را بست و به خواب رفت.

اخبار تمام شد. بلند شدم و کانال را عوض کردم، باز روی کاناپه نشستم و تکیه دادم . کاش زنم اینجور از حال و کار نرفته بود. سرش را روی پشتی کاناپه گذاشته بود و دهانش باز مانده بود. طوری چرخیده بود که روبدوشامبرش پس رفته بود... خم شدم تا ربدو شامبرش را بکشم روی پایش، و آن وقت بود که مرد کور را نگاه کردم. چه کاری است! دوباره لبه ی روبدوشامبر را پس زدم.

گفتم:" اگر کیک توت فرنگی را خواستی بگو."

گفت:" باشد."

گفتم:" خسته ای؟ می خواهی ببرمت بالا بخوابی. وقتش شده دراز بکشی؟"

گفت:"نه، هنوز نه. پهلوت می مانم رفیق. اگر اشکالی ندارد، تا وقتی بخواهی بخوابی، من هم با تو بیدار می مانم.

هنوز فرصت نکرده ایم گپی بزنیم. متوجهی که؟ احساس می کنم تمام شب فقط من و او حرف زدیم." ریشش را بلند کرد و ول کرد. سیگار و فندکش را برداشت.

گفتم:" اصلا اشکالی ندارد." بعد گفتم:"خوشحالم همصحبتی دارم." و گمانم خوشحال بودم. هر شب علف می کشیدم و آنقدر بیدار می ماندم تا خوابم ببرد. من و زنم به ندرت هر دو با هم می رفتیم بخوابیم. وقتی خوابم می برد خوابهایی می دیدم که گاه وسطش از جا می پریدم و قلبم مثل دیوانه ها می زد.

تلوزیون برنامه ای درباره ی کلیسا و قرون وسطی داشت. از این برنامه های معمول نبود. می خواستم چیز دیگری تماشا کنم. کانالهای دیگر را گرفتم. اما آنها هم هیچ برنامه ای نداشتند. برای همین به همان کانال اول برگرداندم و معذرت خواستم.

مرد کور گفت:" مهم نیست رفیق، برای من فرقی نمی کند. هر چه تو بخواهی تماشا کنی، از نظر من اشکالی ندارد. من همیشه چیز یاد می گیرم."

گفت:" آدم همیشه دارد چیزی یاد می گیرد.بد نیست امشب هم چیزی یاد بگیرم. گوش که دارم."





مدتی حرف نزدیم. به جلو خم شده و سرش را به طرف من چر خانده بود، گوش راستش را به طرف تلوزیون گرفته بود. آدم معذب می شد. گاه به گاه پلکهایش سنگین می شد. و بعد دوباره با زشان می کرد. چند وقت به چند وقت هم انگشتها را توی ریشش می کرد و آن را می گشید.انگار داشت به چیزی که ازتلوزیون می شنید فکر می کرد.

روی صفحه ، یک عده مرد با لباسهایی به نقش اسکلت و مردانی با لباس شیاطین داشتند به عده ای مرد ردا پوش حمله می کردند و آزارشان می دادند. مرد هایی که لباس شیاطین به تن داشتند، نقاب شیطان به صورت زده بودند و شاخ و دم دراز داشتند. این نمایش شبیه خوانی بخشی از مراسم بود. مرد انگلیسی راوی برنامه گفت که هر ساله این مراسم در اسپانیا برگزار می شود. سعی کردم برای مرد کور توضیح بدهم که چه نشان می دهند.

گفت:"اسکلت." گفت:" می دانم چه شکلی است." و سر تکان داد.

تلوزیون یکی از این کلیساهای جامع را نشان داد. بعد کلیسای جامع دیگری را مفصلا و خیلی آهسته نمایش داد. بالاخره تصویر کلیسای مشهور پاریس آمد، با آن طاقهای ضربی و برجهایی که به ابرها می رسیدند. دوربین عقب رفت تا تمام کلیسای جامع را که در برابر آسمان بالا رفته بود نشان دهد.

بعضی وقتها هم صدای مرد انگلیسی که داشت قضیه را تعریف می کرد خفه می شد. می گذاشت فقط دوربین روی کلیساهای جامع بچرخد. یا آنکه دوربین به دشت و صحرا می رفت. سراغ مردانی که داشتند در مزارع پشت گاوهای نر راه می رفتند. تا جایی که می شد صبر کردم. بعد احساس کردم باید حرفی بزنم. گفتم:" حالا دارند بیرون این کلیسای جامع را نشان می دهند. شیر و از این جور چیزها. مجسمه های کوچک شبیه به هیولا. حالا گمانم رفته اند ایتالیا. بله،توی ایتالیاست. روی دیوارهای این کلیسا نقاشی شده است."

پرسید:" فرسکو است رفیق؟" و جرعه ای از مشروبش خورد. دست دراز کردم لیوانم را بردارم. اما خالی بود. سعی کردم هر چه را می توانم به خاطر بیاورم. گفتم:" پرسیدی فرسکو هستند؟ چه سوال خوبی! نمی دانم."

دوربین به سراغ کلیسای جامعی در حوالی لیسبون رفت. کلیسای جامع پرتقال با کلیساهای فرانسوی و ایتالیایی آنقدرها فرقی نداشت. ولی خوب، کلیساهای جامع را میشد شناخت. بیشترش نمای داخلی بود. بعد ناگهان فکری به سرم زد و گفتم:" یک چیزی به ذهنم رسید. تو اصلا می توانی تصور کنی که کلیسای جامع چیست؟ یعنی چه شکلی است؟ متوجه منظورم هستی؟ اگر کسی به تو بگوید کلیسای جامع، آیا اصلا هیچ تصوری داری که از چه حرف می زند؟ مثلا می دانی کلیسای جامع با کلیسای باپتیست چه فرقی دارد؟"

گذاشت دود از دهانش بیرون بریزد. گفت:" می دانم که پنجاه یا صد سال پیش صدها کارگر زحمت می کشیدند آنها را بسازند. البته همین حالا شنیدم. این یارو داشت می گفت. می دانم نسل اندر نسل خوانواده ها روی یک کلیسای جامع کار کرده اند. این را هم از این یارو شنیدم. مردانی که از اول عمر روی آنها کار کرده اند، زنده نماندند تا شکل نهایی کارشان را ببینند. از این نظر با ماها فرقی ندارند، رفیق، مگر نه؟" خندید. بعد باز پلکهایش سنگین شد، سرش پایین افتاد، انگار داشت چرت می زد، شاید هم داشت خودش را در پرتقال تصور می کرد. تلوزیون حالا داشت کلیسای جامع دیگری را نشان می داد. این یکی مال آلمان بود. صدای مرد انگلیسی یکریز می آمد. مرد کور گفت:" کلیساهای جامع." راست نشست و سرش را عقب و جلو برد." اگر راستش را بخواهی رفیق، فقط همین را می دانم. همین که حالا گفتم. همینهایی که از این یارو شنیدم. اما شاید تو تو بتوانی یکیشان را برایم توصیف کنی. کاش این کار را بکنی.خیلی دلم می خواهد. راستش را بخواهی، واقعا درست نمی دانم چه شکلی است."

به تصویر کلیسای جامع توی تلوزیون زل زدم. چطور می توانستم تو صیفش را حتی شروع کنم. با خودم گفتم، خوب فرض کن زندگیت به همین وا بسته باشد. فرض کن زندگیت در دست یک آدم دیوانه است که می گوید باید این کار را بکنی و گرنه...

مدتی دیگر به کلیسای جامع خیره شدم تا آنکه باز تصویر دشت و صحرا آمد. فایده ای نداشت. رو به مرد کور کردم و گفتم:" اولا که خیلی بلندند." به دور و برم در اتاق نگاه کردم تا سر نخی پیدا کنم." خیلی بالا می روند،بالای بالا، به طرف آسمان.بعضیشان خیلی بزرگ اند آنقدر که مجبورند دیوارهای پشتیبان کنارشان بزنند. به اصطلاح برای اینکه سر پا نگاهشان دارند. اسم این دیوارها شمع است. نمی دانم چرا مرا یاد پلهای غرفه دار می اندازند. اما شاید نمی دانی که پلهای غرفه دار چیست؟ گاهی جلو کلیساهای جامع شیطان و این جور چیزها برجسته کاری شده. گاهی هم زنها و مردهای اشراف." گفتم:" نپرس چرا، چون نمیدانم."

داشت سر تکان می داد. انگار تمام بالا تنه اش جلو و عقب می رفت.

گفتم:" کارم چندان خوب نیست، هان؟"

بی حرکت ماند و بر لبه ی کاناپه خم شد. وقتی داشت به حرفهایم گوش می کرد، انگشتانش را در ریشش فرو می برد. نمی توانستم حالیش کنم، خودم می فهمیدم. اما به هر حال صبر می کرد تا ادامه بدهم. سر تکان داد، انگار می خواست تشویقم کند. سعی کردم فکر کنم دیگر چه بگویم. گفتم:"واقعا بزرگند، عظیم اند، ازسنگ ساخته شده اند. گاهی هم از مرمر. در روزگار قدیم، آدمهایی که کلیسای جامع را می ساختند، می خواستند به خدا نزدیک شوند. در آن روزگار قدیم خدا بخش مهمی از زندگی همه بود. از کلیسای جامع ساختنشان می شود فهمید." گفتم:" متاسفم، اما انگار دیگر بهتر از این نمی توانم بگویم.اصلا از من بر نمی آید."

مرد کور گفت:"همین طوری خوب است،رفیق. راستی،ببین، امیدوارم از این سوالم ناراحت نشوی. می توانم سوالی بکنم؟ می خواهم یک سوال ساده بکنم، آره یا نه. فقط کنجکاوم و قصدم اهانت نیست. تو میزبان منی. اما می خواهم بپرسم که اصلا هیچ جوری مذهبی هستی؟ اشکال ندارد که این را بپرسم؟"

سر تکان دادم. البته نمی توانست ببیند. چشمک زدن یا نزدن برای یک مرد کور علی السویه است." گمانم اعتقادی به مذهب ندارم. به هیچ چیز. گاهی سخت است.متوجه منظورم که هستی؟"

گفت:"بله، البته."

گفتم:"خوب."

مرد انگلیسی هنوز داشت ادامه می داد. زنم توی خواب آهی کشید. نفس عمیقی کشید و بعد دنباله ی خوابش را گرفت.

گفتم:" باید مرا ببخشی،اما نمی توانم برایت بگویم که کلیسای جامع چه شکلی است.اصلا مایعش را ندارم. بیشتر از این از من بر نمی آید."

مرد کور وقتی حرف می زدم کاملا بی حرکت نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود.

گفتم:" راستش کلیساهای جامع برای من هیچ معنای خاصی ندارند. هیچ. کلیسای جامع. فقط به درد این می خورند که آدم آخر شب توی تلوزیون تماشایشان کند. همین و بس."

اینجا بود که مرد کور سینه اش را صاف کرد. خلطی هم گویا به گلویش آمد. از جیب عقب شلوارش دستمالی در آورد. بعد گفت:" فهمیدم رفیق، مهم نیست، پیش می آید، نگران نباش." گفت:" راستی ببین، یک لطفی می کنی؟ فکری به سرم زد. چرا یک کم کاغذ کلفت نمی آوری؟ با یک قلم. بیا یک کاری بکنیم. برو یک قلم و کاغذ کلفت بیاور. برو، برو رفیق، برو بیاور."

رفتم طبقه ی بالا. پاهایم انگار جان نداشت. انگار مدتی دویده باشم. در اتاق زنم گشتم. در سبد کوچکی روی میزش چند تا خودکار پیدا کردم. وبعد سعی کردم فکر کنم که کجا می شود از این کاغذ هایی که خواسته پیدا کنم.



پایین، توی آشپزخانه پاکتی پیدا کردم که تهش پوست پیاز ریخته بود. پاکت را خالی کردم و تکاندم. بردمش به اتاق نشیمن و کنار پایش نشستم. چیزها را جابجا کردم. چروکهای پاکت را صاف کردم وآن را روی میز پهن کردم.

مرد کور هم از کاناپه پایین آمد و کنار من روی فرش نشست.

روی کاغذ دست کشید. با دست از بالا و پایین. دو طرف کاغذ را لمس کرد.به لبه ها هم دست کشید. گوشه ها را هم با انگشت پیدا کرد.

گفت:" خوب است، خوب است، بیا شروع کنیم."

دستم را پیدا کرد. همانی که باهاش قلم را گرفته بودم.با دستش دستم را مشت کرد.گفت:" شروع کن رفیق، بکش، بکش، حالا می بینی. من هم همراهت می آیم.درست می شود."

مرد کور گفت:" حالا درست همانطور که دارم می گویم شروع کن. خودت می بینی. بکش."

و شروع کردم. اول یک جعبه کشیدم که شکل خانه بود. می توانست خانه ای باشد که در آن زندگی می کردم. بعد یک سقف برایش گذاشتم. در دو طرف سقف برجها را کشیدم. چه خل بازی ای!

گفت:" محشر است، معرکه است." گفت:" کارت عالی است. هرگز فکر نمی کردی یک چنین اتفاقی در زندگی برایت بیافتد. هان، رفیق؟ خوب، زندگی عجیب است، هه مان این را میدانیم. حالا ادامه بده. ولش نکن."

پنجره با طاقی گذاشتم. طاق ضربیها را کشیدم. در های بزرگ را آویزان کردم. نمی توانستم درست بکشم. برنامه ی تلوزیون تمام شد. قلم را زمین گذاشتم و انگشتا نم را باز و بسته کردم. مرد کور روی کاغذ دست کشید، با نوک انگشتانش کاغذ را، چیز هایی را که کشیده بودم لمس می کرد و سر تکان می داد.

مرد کور گفت:" کارت خوب بود."

باز قلم را بر داشتم، و او دستم را پیدا کرد. ادامه دادم. اصلا نقا شی ام خوب نیست. اما به هر حال همچنان می کشیدم.

زنم چشمهاش را باز کرد و به ما خیره شد. راست روی کاناپه نشست. جلو روبدوشامبرش باز بود. گفت:" دارید چه کار می کنید؟ به من هم بگویید! می خواهم بدانم."

جوابش را ندادم.

مرد کور گفت:" داریم یک کلیسای جامع می کشیم. من و او داریم با هم درستش می کنیم." به من گفت:" محکم فشار بده. حالا خوب شد، خوب شد." گفت:" بله. موفق شدی رفیق. فکر نمی کردی بتوانی. اما می توانی، مگر نه؟" داری معرکه می کنی. می فهمی چی می گویم؟ یک دقیقه ی دیگر راست راستی یک چیز درست و حسابی از کار در می آید." گفت:"اوضاع دستت چطور است؟ حالا توش آدم بگذار. کلیسای جامع بدون آدم به چه درد می خورد؟"



زنم گفت:" قضیه چیست رابرت، دارید چه کار می کنید؟ چه خبر است؟"

به زنم گفت:" چیزی نیست." به من گفت:" حالا چشمهات را ببند."

بستم. همانطور که گفته بود چشمهایم را بستم.

گفت:" بستی؟ کلک نزنی."

گفتم:" بستم."

گفت:" بگذار همینطور بسته بماند." گفت:" ول نکن. ادامه بده. بکش." و ادامه دادیم. انگشتهای او انگشتهایم را که روی کاغذ حرکت می دادم هدایت می کرد. تا به امروز سابقه نداشته چنین اتفاقی برایم بیافتد.

بعد گفت:"گمانم درست شد." گفت:" گمانم موفق شدی. نگاه کن. نظرت چیست؟"



اما من چشمهایم را بسته بودم.فکر می کردم کمی دیگر هم همینطور بسته نگهشان دارم.فکر کردم باید این کار را بکنم.

گفت:" خوب، داری نگاه می کنی؟"

چشمهایم هنوز بسته بود.در خانه ی خودم بودم. می دانستم. اما احساس نمی کردم که اصلا در جایی باشم یا چیزی.

گفتم:" واقعا یک چیز درست و حسابی از کار در آمد."

این داستان نیز از اینجا کش رفت

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

069129.jpg

 

 

 

بنام خدا.

 

این داستان از پایگاه آی کتاب کش رفت و پیش کش می شود به همه نتوندانی که به ادبیات دلبستگی دارند. استاد حسن عرب کرمانی که در زندگیش استاد هیچ بانو یا بی نویی نبوده مانند این نویسنده خوش نویس آمریکای  لاتین و چند خوش نویس روسی و چند خوش نویس بزرگ ایرانی و چند خوش نویس این ترنتی خوش می نویسد. کس آنی و کسانی که استاد حسن را با قهرمان داستانک بسنجند بویی از ادبیات نبرده اند. مراد من همانندی استاد حسن با خوان رولفوی بزرگ بوده است. در پست آینده یا پست های آینده کلیسای جامع نوشته زیبای ریموند کارور را پیش کش می کنم به خودم و یک نفر دیگر.

 

 

سر لوله فاضلاب نشسته‌ام و منتظرم قورباغه‌ها بيرون بيايند. ديشب داشتيم شام مي‌خورديم كه شروع كردند به قيل و قال و تا صبح دست از خواندن برنداشتند. مادرخوانده هم همين را مي‌گويد. جيغ قورباغه‌ها هراسان از خواب پرانده بودش و حالا خيلي دوست داشت بخوابد. براي همين بود كه به من گفت اينجا سر لوله فاضلاب بنشينم و تخته‌اي دستم بگيرم و هر قورباغه‌اي را كه بيرون پريد بزنم آش و لاش كنم. همه جاي تن قورباغه‌ها به جز شكمشان سبز است، ولي وزغ‌ها سياه‌اند. چشم‌هاي مادرخوانده هم سياه‌اند. قورباغه را مي‌خورند اما وزغ را نه. كسي وزغ نمي‌خورد. كسي نمي‌خورد، ولي من چرا. مزه‌اش هم عين مزه قورباغه است؛ ولي فليپا مي‌گويد خوردن وزغ خوب نيست. فليپا چشم‌هاي سبزي مثل چشم‌هاي گربه دارد. هر موقع بخواهم، او در آشپزخانه به من غذا مي‌دهد. نمي‌خواهد مزاحم قورباغه‌ها بشوم؛ ولي آخر مادرخوانده است كه به من مي‌گويد چكار كنم. فليپا را بيشتر از مادرخوانده دوست دارم؛ ولي مادرخوانده است كه از كيفش به فليپا پول مي‌دهد تا براي غذايمان خريد كند. فليپا تنها در آشپزخانه مي‌ماند و براي هر سه نفرمان غذا مي‌پزد. از وقتي او را شناخته‌ام فقط همين كار را كرده. شستن ظرف‌ها با من است. آوردن هيزم براي اجاق هم گردن من است. ولي غذايمان را مادرخوانده مي‌ريزد. بعد از اينكه غذاي خودش را مي‌خورد، دو كپه كوچك با دست‌هايش درست مي‌كند، يكي براي فليپا، يكي براي من؛ ولي گاهي فليپا اشتها ندارد و هر دو كپه كوچك مي‌ماند براي من. براي همين است كه فليپا را دوست دارم، چون هميشه گرسنه‌ام و هيچوقت سير نمي‌شوم ـ هيچوقت، حتي موقعي كه غذاي او را هم مي‌خورم. مي‌گويند وقتي آدم غذا مي‌خورد سير مي‌شود، ولي من كه نمي‌شوم، با اينكه همه غذايي را كه به من مي‌دهند مي‌خورم. فليپا هم اين را مي‌داند. مردم مي‌گويند من خلم، چون گرسنگيم تمامي ندارد. مادرخوانده به گوش خودش شنيده، اما من خودم نشنيده‌ام. مادرخوانده اجازه نمي‌دهد تنها بيرون بروم. وقتي هم مرا با خودش مي‌برد، براي شركت در مراسم عشاي رباني در كليساست. آنجا مرا پهلوي خودش مي‌نشاند و دست‌هايم را با گوشه شالش مي‌بندد. نمي‌دانم چرا دست‌هايم را مي‌بندد، ولي خودش مي‌گويد براي اين است كه مردم مي‌گويند من كارهاي احمقانه مي‌كنم. يك روز ديده‌اند از كسي آويزان شده‌ام. بدون دليل از خانمي آويزان شده بودم. خودم به خاطر نمي‌آورم. ولي آخر مادرخوانده است كه به من مي‌گويد چكار كنم و او هم هيچوقت دروغ نمي‌گويد. وقتي مرا براي غذا صدا مي‌زند، براي اين است كه سهم غذايم را بدهد. مثل ديگران نيست كه مرا دعوت كنند با آنها غذا بخورم و بعد وقتي نزديك شدم مرا با سنگ بزنند و ناچار شوم فرار كنم بدون اينكه چيزي خورده باشم. نه، مادرخوانده با من مهربان است. براي همين است كه در خانه‌اش راضيم. تازه فليپا هم اينجا زندگي مي‌كند. فليپا با من خيلي مهربان است. براي همين است كه دوستش دارم. شير فليپا به شيريني گل هيبيسكوس است. من شير بز خورده‌ام. شير خوكي را هم كه تازه بچه‌دار شده بود خورده‌ام. ولي نه، آن هم به خوشمزگي شير فليپا نيست. الان مدت‌هاست به من اجازه داده از پستان‌هايش كه درست جايي هستند كه دنده‌هاي ما هست و همان جايي هستند كه شير از آن بيرون مي‌آيد، به شرط اينكه بدانيد چطور آن را درآوريد، شير بخورم، شيري بهتر از آنكه يكشنبه‌ها مادرخوانده به جاي ناهار به ما مي‌دهد. فليپا هر شب به اتاقي كه من مي‌خوابيدم مي‌آمد و كنارم دراز مي‌كشيد و از بالا يا كمي يك پهلو روي من خم مي‌شد. بعد پستان‌هايش را طوري مي‌گرفت كه من بتوانم شير داغ شيريني را كه شرشر روي زبانم مي‌ريخت بمكم. خيلي وقت‌ها گل هيبيسكوس خورده‌ام تا گرسنگي را فراموش كنم. شير فليپا هم همان طعم را داشت، جز اينكه من آن را بيشتر دوست داشتم، چون همان وقت كه فليپا اجازه مي‌داد شيرش را بخورم سر تا پاي مرا هم قلقلك مي‌داد. بعد تقريباً هميشه همان جا تا صبح كنارم مي‌خوابيد. اين براي من هم خوب بود، چون ديگر غصه سرما را نمي‌خوردم و از اين نمي‌ترسيدم كه اگر يك شب همان جا در تنهايي مردم به جهنم بروم. بعضي وقت‌ها آنقدرها هم از جهنم نمي‌ترسم؛ ولي گاهي هم چرا. آخر حالا دوست دارم خودم را از اين بترسانم كه مبادا يكي از همين روزها به جهنم بروم، چون سرم خيلي محكم است و دوست دارم آن را به اولين چيزي كه سر راهم سبز مي‌شود بكوبم؛ اما فليپا سر مي‌رسد و ترس‌هايم را از من دور مي‌كند. طوري كه خودش مي‌داند با دست‌هايش قلقلكم مي‌دهد و جلو ترسي را كه از مردن دارم مي‌گيرد و تا مدتي اصلاً فراموشش مي‌كنم. موقعي كه فليپا دوست دارد با من باشد مي‌گويد همه گناهان مرا به خدا خواهد گفت. او به همين زودي‌ها به بهشت مي‌رود و با خدا حرف مي‌زند و از او مي‌خواهد كه همه شرارتي را كه بدن مرا از فرق سر تا نوك پا گرفته است ببخشد. به او مي‌گويد مرا ببخشد تا ديگر نگران آن نباشم. براي همين است كه هر روز مي‌رود اعتراف مي‌كند. نه چون خودش بد است، بلكه چون وجود مرا شياطين فرا گرفته‌اند و او براي بيرون كردنشان از وجود من ناچار است به جاي من اعتراف كند. هر روز هفته. هر روز عصر. در تمام عمرش اين لطف را به من خواهد كرد. خودش مي‌گويد. براي همين است كه اينقدر دوستش دارم ـ اما داشتن سر محكم هم نعمتي است. ساعت‌ها به ستون‌هاي دالان مي‌كوبمش و هيچ اتفاقي برايش نمي‌افتد. مقاومت مي‌كند و ترك بر نمي‌دارد. به زمين مي‌كوبمش ـ اول آهسته، بعد محكم ـ و مثل طبل صدا مي‌دهد. درست مثل طبلي كه همراه با ني‌لبك مي‌زنند و من، همانطور كه به مادرخوانده بسته‌ام، صدايشان را از پنجره كليسا مي‌شنوم. صداي بوم‌بوم طبل را از بيرون مي‌شنوم. مادرخوانده مي‌گويد اينكه اتاق من ساس و سوسك و عقرب دارد معنيش اين است كه اگر دست از اين كار كوبيدن سرم به زمين برندارم در آتش جهنم مي‌سوزم. ولي من صداي طبل را دوست دارم. بايد خودش بداند. حتي موقعي كه در كليسا هستم منتظرم هرچه زودتر بيرون بروم و ببينم چرا صداي طبل آنقدر دور است و از ته كليسا و روي لعن و نفرين كشيش به گوش مي‌رسد. «راه چيزهاي خوب روشن است. راه چيزهاي بد تاريك است». كشيش مي‌گويد. هوا هنوز تاريك است كه از خواب بلند مي‌شوم و از اتاقم بيرون مي‌روم. پيش از اينكه آفتاب دستش به من برسد خيابان را جارو مي‌كنم و به اتاقم برمي‌گردم. در خيابان اتفاق‌هايي مي‌افتد. كسان زيادي هستند كه تا چشمشان به من مي‌افتد سنگ به سرم مي‌زنند. باراني از سنگ‌هاي بزرگ تيز از هر طرف مي‌بارد. آنوقت پيرهنم احتياج به تعمير پيدا مي‌كند و خودم بايد روزها صبر كنم تا زخم‌هاي صورت يا زانوهايم خوب بشود. دوباره بسته شدن دست‌هايم را هم تحمل كنم، چون اگر نكنم روي زخم‌هايم را مي‌كنند و خونريزي دوباره شروع مي‌شود. خون هم طعم خوبي دارد، ولي راستش مثل طعم شير فليپا نيست. خلاصه براي همين است كه هميشه در خانه زندانيم، براي اينكه مرا با سنگ نزنند. تا غذايم را مي‌دهند خودم را در اتاقم زنداني مي‌كنم و پشت در را مي‌اندازم تا گناهانم مرا پيدا نكنند، چون هوا تاريك شده. حتي چراغ‌قوه را روشن نمي‌كنم كه ببينم سوسك‌ها از كجايم دارند بالا مي‌روند. فقط ساكت مي‌مانم. با لباس مي‌خوابم و تا احساس مي‌كنم سوسكي با پاهاي زبرش دارد پشت گردنم راه مي‌رود با كف دستم ضربه‌اي رويش مي‌زنم و لهش مي‌كنم. ولي چراغ‌قوه را روشن نمي‌كنم. نمي‌خواهم وقتي حواسم نيست و با چراغ‌قوه روشن دارم زير پتويم دنبال سوسك مي‌گردم گناهانم مچم را بگيرند. سوسك را وقتي له مي‌كنيد مثل ترقه مي‌تركد. نمي‌دانم جيرجيرك هم مي‌تركد؟ من هيچوقت جيرجيرك را نمي‌كشم. فليپا مي‌گويد جيرجيرك‌ها براي اين هميشه سر و صدا مي‌كنند كه ما نتوانيم صداي فرياد روح‌هايي را كه در برزخ زجر مي‌كشند بشنويم. روزي كه ديگر جيرجيركي باقي نمانده باشد دنيا را صداي جيغ روح‌هاي مقدس برمي‌دارد و ما از ترس زهره‌ترك مي‌شويم. تازه من خيلي دوست دارم گوش‌هايم را تيز كنم و سر و صداي جيرجيرك‌ها را گوش كنم. در اتاق من پرند. شايد هم در رختخواب من آنقدر كه جيرجيرك هست سوسك نباشد. عقرب هم هست. هرچند وقت يك بار از سقف مي‌افتند و بايد نفسم را حبس كنم تا از روي من راهشان را پيدا كنند و پايين بروند. چون اگر دستم تكان بخورد يا يكي از استخوان‌هايم شروع به لرزيدن كند سوزش نيش‌اش را فوراً احساس مي‌كنم. درد دارد. يك بار يكيشان پشت فليپا را زد. بنا كرد به ناليدن و با گريه‌هاي سوزناكي دست به دامن مريم مقدس شدن كه پشت‌اش عيبي نكند. من به پشت‌اش تف ماليدم. تمام شب تف مي‌ماليدم و برايش دعا مي‌كردم. بعد وقتي ديدم تفم بهترش نمي‌كند، تا جايي كه مي‌توانستم كمكش كردم با چشم‌هاي من گريه كند. به هرحال بيشتر دوست دارم در اتاقم باشم تا اينكه در خيابان باشم و توجه كساني را كه عاشق سنگ انداختن به مردم‌اند جلب كنم. اينجا هيچكس كاري به كارم ندارد. مادرخوانده حتي وقتي مي‌بيند دارم گل‌هاي هيبيسكوسش يا موردهايش يا انارهايش را مي‌خورم دعوايم نمي‌كند. خودش مي‌داند كه من دايم چقدر گرسنه‌ام. مي‌داند كه هميشه گرسنه‌ام. مي‌داند كه هيچ غذايي سيرم نمي‌كند، با اينكه تمام وقت دارم مي‌گردم و ناخنك مي‌زنم. مي‌داند كه از آشغال نخودچي كه به خوك‌هاي پروار مي‌دهم و از آشغال بلالي كه به خوك‌هاي مردني مي‌دهم خودم هم مي‌خورم. براي همين مي‌داند كه از وقتي بيدار مي‌شوم تا وقتي به رختخواب مي‌روم چقدر گرسنه‌ام. ولي تا وقتي در اين خانه چيزي براي خوردن پيدا كنم همين جا مي‌مانم، چون فكر مي‌كنم روزي كه دست از خوردن بردارم مي‌ميرم و آنوقت حتماً يكراست به جهنم مي‌روم و هيچكس هم از آنجا بيرونم نمي‌آورد، حتي فليپا كه اينقدر با من مهربان است، يا حمايلي كه مادرخوانده به من داد و دور گردنم مي‌اندازم. حالا سر لوله فاضلاب منتظرم قورباغه‌ها بيرون بيايند. در تمام اين مدتي كه حرف زدم حتي يكي هم بيرون نيامده. اگر بيشتر طولش بدهند ممكن است خوابم ببرد و آنوقت راهي براي كشتن‌شان نداريم و مادرخوانده صداي آوازشان را مي‌شنود و خوابش نمي‌برد و عصباني مي‌شود. آنوقت به يكي از آن قطار قديس‌هايي كه در اتاقش دارد مي‌گويد شياطين را سراغ من بفرستد و مرا گرفتار عذاب ابدي كند، همين حالا، حتي بدون اينكه از برزخ عبورم بدهد. آنوقت ديگر نمي‌توانم بابا و مامانم را ببينم، چون آنها آنجا هستند. پس بهتر است به حرف زدن ادامه بدهم. دوست داشتم چند قلپ از شير فليپا بخورم، شير خوبي كه شيرين‌تر از عسلي است كه از زير گل‌هاي هيبيسكوس به دست مي‌آيد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 


لنگستن هيوز

از مجموعة «داستان‌هاي ساده‌لوح»


 

برگردان: علي‌اصغر راشدان


 

Langston Hughesکفِ سرِ ليوان پري را که متصدي بار جلوش گذاشت، فوت کرد و گفت:
                    ـ اگه مي‌خواهي سرگذشت منو بدوني، توصورتم نيگا نکن، به دستام نيگا نکن، به پاهام نيگا کن. اگه تونستي بگي چه قدر رواونا وايساده‌م.
                    ـ من نمي‌تونم پاهاتو تو کفشات ببينم که!
                    ـ با همين کفشا که من مي‌پوشم، همين کفشايي که نه پوزه‌باريکه، نه صندلي گهواره‌ايه، نه پنجه فرانسويه، فقط يه چيز بزرگ و دراز و پهن و گشاده، مي‌توني بگي چه‌قدر رو پاهام وايساده‌م و چه‌قدر بار سنگين روشون جابه‌جا کرده‌م! پاهام از وايسادن کنار هيچ بار، يا واسه اين‌که من هميشه تو يه بارم، پهن و گشاد نشدن. مي‌دوني، من تو هيچ باري لنگر نمي‌ندازم، مگه چارپايه داشته باشه. تو چطور؟
                    ـ منم هواي کار دستمه. ولي اين قضيه چه ربطي به زندگي گذشته‌ي تو داره؟
                    ـ هرکاري که من مي‌کنم به زندگي گذشته‌م مربوطه. از ويرجينيا گرفته تا جويس. از زنم گرفته تا زاريتا. از شير مادرم گرفته تا همين ليوان آبجو، همه‌چي به هم ربط داره.
                    ـ من ارتباط تو رو با اون يه دلاري که بهت قرض دادم، وقتي باور مي‌کنم که تو قرضتو پس بدي. اين ويرجينيا کيه ديگه؟ تا حالا چيزي ازش بهم نگفته بودي؟
                    ـ ويرجينيا جاييه که من توش به دنيا اومده‌م. من مي‌باس تو يه ايالتي به دنيا مي‌اومدم که اسم يه زنه. واسه همينم از همون روز به بعد، تا الان هيچ‌وقت زنا آرومم نذاشته‌ن.
                    ـ فکر مي‌کنم تو داري لاف بيخودي مي‌زني! اگه همون اندازه که تو دنبال زنا پرسه مي‌زني، اونام دنبال تو بودن حالا نمي‌تونستي با خيال آسوده اين‌جا، رو چارپايه بار بشيني. من هيچ زني رو نديده‌م که واسه خونه رفتن صدات کنه، مث زناي خيلي از اينا که اين‌جا ولن.
                    ـ بهتره جويس توهيچ باري دنبال من نگرده. اين قضيه باعث انفجار بين من و زنم مي‌شه. از اون گذشته، من اصلا خوش ندارم هيچ زني از هيچ باري صدام کنه. اين حق مخصوص يه مرده که گاهي بشينه و لبي ترکنه.
                    ـ اين حق مخصوص رو چه‌جوري به گذشته‌ت ربطش مي‌دي؟
                    ـ من يه بچة کوچيک که بودم، هيچ جايي واسه نشستن و فکر کردن نداشتم. من با سه تا برادر، دوتا خواهر، هفت تا پسرعمو و پسرخاله، يه خاله‌خوندة شوهر کرده، يه عموخونده و يه نوة کشيش بزرگ شده‌م. خونه‌مون تنها چار تا اتاق داشت. هيچ‌وقت خدا، جايي که بشينم و بخورم ـ حتي جايي واسه خوردن شير ـ قبل اين‌کةه بچه گشنة ديگه از دستم بقاپه، نداشتم! من پسر بزرگ خونواده‌م نبودم. تودل‌بروترين بچه‌م نبودم. نمي‌دونم واسه‌چي هيچ‌کس منو دوست نداشت. واسه همينم خودمم مي‌ترسيدم يکي رو مدت زيادي دوست داشته باشم. وقتي‌ام کسي رو دوست مي‌داشتم، ديگه بزرگ شده بودم و با زناي ناجور دوست مي‌شدم. مي‌دوني چرا؟ واسه اين که پيش از اون دوست داشتن کسي رو تمرين نکرده بودم. روي اين اصل نمي‌تونستيم با هم کنار بيايم.
                    ـ اين همون وقتيه که نوشيدن رو انتخاب کردي؟
                    ـ نوشيدن منو انتخاب کرد. ويسکي منو دوست داره، ولي آبجو منو دوست‌تر داره. ازدواج که کردم فهميدم کةه بطري سرد، به همون خوبيةه رختخواب گرمه. مخصوصاً که بطري سرد نمي‌تونه حرف بزنه و يه گرم کنندة رختخواب مي‌تونه. من خوش ندارم يه زن خيلي دربارة خودم با من گپ بزنه. واسه همينه که جويس رو دوستش دارم. اون هميشة خدا دربارة خودش حرف مي‌زنه.
                    ـ من هنوز دارم به پاهات نيگا مي‌کنم و قسم مي‌خورم که اونا از زندگي‌ت واسه من هيچ‌چي رو روشن نمي‌کنن. پاهات يه کتاب باز نيستن که!
                    ـ عيب قضيه اين جاست که تو چش داري، ولي چيزي نمي‌بيني. اين پاها، روي تموم سنگاي خيابون 135 ولنوکس وايساده‌ن. اين پاها به همه چي کمک کرده‌ن. از عدل پنبه بگير، تا يه زن گشنه. اين پاها ده‌هزار مايل تو کار کردن واسة سفيدپوستا راه رفته‌ن. يه ده‌هزارتاي ديگه‌م واسة همراهي با سياپوستا، راه رفته‌ن. اين پاها کنار محرابا، ميزاي قمار، صفاي غذاهاي مفتي، بارا، قبرستونا، در آشپزخونه ها، از صفاي سوپ بگير، تا صفاي نوشيدنيا، وايساده‌ن. پشت پنجره‌هاي شرط‌بندي، بيمارستانا، ميزاي خيرات، نرده‌هاي تأمين‌اجتماعي و همه‌جور صفاي ديگه وايسادن. اگه چارتا پا داشتم، مي‌تونستم توي صفاي بيش‌تري‌ام واستم. واسه همينم هفتصد جفت کفش پاره کرده‌م. هشتادونه جفت کفش تنيس، دوازده جفت صندل تابستوني، به اضافة شيش جفت کفش ولگردي، پوشيده‌م و پاره کرده‌م. با پول جورابايي که همين پاها خريده‌ن، مي‌شه يه کارخونه بافندگي خريد. ذرت‌هايي که من بريدم، مي‌تونست تيغاي يه کمباين آلماني رو کند کنه. تاول‌هايي که من فراموش کرده‌م، مي‌تونه همين تو رو از همين الان تا روز قيامت بگريونه. اگه قرار بود کسايي تاريخ زندگي منو بنويسن، مي‌باس از همين پاهاي من شروع مي‌کردن.
                    ـ بابا، پاهات اون قدرام فوق‌العاده نيستن. از اون گذشته، چيزايي که تو مي‌گي جنبة عمومي‌ داره. اگه راست مي‌گي، يه چيز مخصوص از پاهات بگو که اونا رو از تموم پاهاي ديگة دنيا متفاوت کنه. فقط يه چيز، اگه راست مي‌گي!
                    ـ پنجرة دکون اون سفيد پوستو، اون‌ور خيابون مي‌بيني؟ خُب، همين پاي راستم، تو شورش هارلم اونو شکونده. عدل کوبوندم وسطش. هيچ پاي ديگه‌اي‌ام توي دنيا اونو نشکونده، الا همين پاي راست من! تازه به محض کوبوندن با پاي راستم، اين پاي چپم از جا کنده شد، فرارکرد و منو از مهلکه نجات داد. پاي هيچ‌کس ديگه‌اي اون شب منو از دست پليس فراري نداد، الا همين دو تا پايي که همين الان اين‌جان. پس نگو که اين پاها زندگي مخصوص به خودشونو ندارن!
                    ـ خجالت‌آوره! اين اطراف پرسه زدن و شيشه شيکوندن! واسه چي؟
                    ـ واسه چي! چراشو ‌باس از پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگم بپرسي. اون مي‌باس ساده لوح بوده باشه وگرنه واسه چي گذاشت که توافريقا کَت‌شو ببندنو واسه بردگي بفروشنش؟ واسه چي پدربزرگ پدربزرگ‌مو برا بردگي تربيت کنه؟ واسه چي پدر بزرگمو برابردگي تربيت کنه؟ پدرمو واسه بردگي تربيت کنه؟ پدرمم منو جوري بار بياره که به اون پنجره نيگا کنم و با خودم بگم: اين که مال من نيست، پس بوم م م م! بعد لگدمو بکوبم تو سينه‌ش.
                    ـ اين ليوان بارم مال تو نيست، واسه چي اونو نمي‌شکوني؟
                    ـ اين ليوان، آبجوي منو تو خودش نيگه مي‌داره!
          رازيتا داخل شد. کت پوست خرگوشي پنجشنبه‌شب خود را پوشيده بود؛ لباس پلوخوري‌اش را. کنار بار توقف نگرد و مستقيم به پشت و طرف اتاقک رفت.
          دست ساده لوح بالا رفت و آبجو را تو خندق بلا خالي کرد. ليوان خالي به نقطة خيس قبلي خورد و روي پيشخوان بار برگشت.از روي چارپايه پايين سريد وگفت:
                    - مي‌بخشي، فقط يه دقيقه.
ديگر متوقف کردنش ممکن نبود و گفتم:
                    ـ وايسا ببينم! تو گفتي بعضي چيزا رو مي‌باس از پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگت پرسيد. ولي مي‌خوام بدونم که از مادربزرگ مادربزرگ مادربزرگت مي‌باس چي بپرسم!
                    ـ من تو بازي‌دادن تا اون‌جاهاش پيش نمي‌رم ديگه!
          ساده لوح اين را گفت و رازيتا را، در راهرو آبي پردود، تا اتاقک پشتي دنبال کرد.


 

زندگي‌نامة لنگستن هيوز را اين‌جا بخوانيد


 

 

این داستان از این جا گرفته شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

بنام خدا

 

 

 

ای دیو سپید پای دربند
ای گنبد گیتی، ای دماوند
از سیم به سر یكی كله‌خود
ز آهن به میان یكی كمربند
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران
وین مردم نحس دیومانند
با شیر سپهر بسته پیمان
با اختر سعد كرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون
سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم بر فلك مشت
آن مشت تویی تو، ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری
از گردش قرنها پس‌افكند
ای مشت زمین بر آسمان شو
بر ری بنواز ضربتی چند
نی‌نی تو نه مشت روزگاری
ای كوه نیم ز گفته خرسند
تو قلب فسرده زمینی
از درد ورم نموده یك چند
تا درد و ورم فرو نشیند
كافور بر آن ضماد كردند
شو منفجر ای دل زمانه
وان آتش خود نهفته مپسند
خامش منشین سخن همی گوی
افسرده مباش خوش همی خند
پنهان مكن آتش درون را
زین سوخته‌جان شنو یكی پند
گر آتش دل نهفته داری
سوزد جانت به جانت سوگند
بر ژرف دهانت سخت بندی
بربسته سپهر زال پرفند
من بند دهانت برگشایم
ور بگشایند بندم از بند
ا‌ز آتش دل برون فرستم
برقی كه بسوزد آن دهان‌بند
من این كنم و بود كه آید
نزدیك تو این عمل خوشایند
آزاد شوی و برخروشی
ماننده دیو جسته از بند
هرای تو افكند زلازل

از نیشابور تا نهاوند
وز برق تنوره‌ات بتابد
ز البرز اشعه تا به الوند

***
ای مادر سرسپید! بشنو
این پند سیاه‌بخت فرزند
بركش ز سر این سپید معجر
بنشین به یكی كبوداورند
بگرای چو اژدهای گرزه
بخروش چو شرزه شیر ارغند
تركیبی ساز بی‌مماثل
معجونی ساز بی‌همانند
از نار و سعیر و گاز و گوگرد
از دود و حمیم و صخره و گند
از آتش آه خلق مظلوم
و از شعله كیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری
بارانش ز هول و بیم و‌ آفند
بشكن در دوزخ و برون ریز
بادافره كفر كافری چند
زان‌گونه كه بر مدینه عاد
صرصر شرر عدم پراكند
چونان كه به شارسان «پمپی
»
ولكان اجل معلق افكند
بفكن ز پی این اساس تزویز
بگسل ز هم این نژاد و پیوند
بر كن ز بن این بنا كه باید
از ریشه بنای ظلم بركند
زین بی‌خردان سفله بستان
داد دل مردم خردمند

 

 


دم ترمینال شرق به راننده خودرو های سواری ویژه آمل گفتم هیچ گونه درنگی نمی کنم. تا سوار خودرو شدم باید روانه گردد.جوانکی که می گفت یک مسافر کم دارد و کوله ام را گرفته بود از شرر چشمانم دریافت که شوخی نمی کنم. اوکوله ام را زمین نهاد. مرد میان سالی که در این نوشتار با او آشنا خواهید شد، نزد من ( می دانید که من یک خوش نویس هستم و می توانم هرگونه فعل و قید ادبی که خواستم برای خودم بنویسم) آمد و گفت هم اکنون سه نفر در خودرویش نشسته اند و چشم براه یک نفر است. به او گفتم کوله ام را برگیر و بسوی خودرویت راه بیافت. هنگامی که راه افتاد به او فرمان دادم بایستد. (به شما هم فرمان می دهم مرا وا مدارید این اندازه برایتان کمانک بگشایم. هوش دست نخورده تان را بکار گیرید. من همیشه فرمان رانده ام و فرمان خواهم راند. اگر باور ندارید به آیدی من فرهانیان دوهزار ویک و نام من که با فر و شکوه آغاز شده است بنگرید) راننده در چشم به هم زدنی برجای خشک شد. به او گفتم باید در سمت راست من قرار گیرد تا اگر خودرویی خواست به من بزند به او بزند. او چنان نمود. از بخت خوش در آن خیابان آمد وشد چندانی نبود. اجازه ندادم نا خودآگاهم به خود آگاهم تلنگر بزند. آهسته به ناخودآگاهم فرمودم: می دانی که وزنم افزون گشته و دیگر آن فری چهل و هشت کیلویی نیستم و کار از محکم کاری عیب نمی کند. راننده به سوی سمندی زرد رنگ رفت. دیدم یک نفر در صندلی جلو نشسته است. به او فرمودم من جلو می نشینم. او گفت کرایه جلو ۸هزار تومان است. فـــــــرمودم ۶ هزار تومان بیش تر نمی دهم. جوانکی ترکمن را از صندلی جلو به صندلی پشتی رهنمون کرد. من در صندلی جلو جای گرفتم. چون هردو سرم درد می نمود در سوار شدن شتاب نمودم. عصاهایم را در سمت چپم نهادم. راننده گفت عصا هایت را به سمت راست ببر تا آسوده تر دنده جابجا کنم. عصاهای مبارکم را به سمت راست بردم.

از سپاهان که راه افتاده بودم تا آن هنگام که ساعت ۱۱ بود هیچ چیزی ننوشیده بودم. این بود آنچه سبب شده بود یکی از سرهایم درد گیرد. سر دیگرم برای اینکه هیچ آبی از آن برون نیامده بود درد گرفته بود. بی هیچ شرمی به راننده گفتم باید آب کانی ( معدنی) سرد یا یک نوشیدنی گرم، مانند قهوه یا چای بنوشم. در بین راه ایستاد و به یکی از جوان های ترکمن که پشت سر ما نشسته بودند گفت بروند و برایم آب کانی سرد بگیرند. جای شما خالی یک تعارف سپاهانی به آنها نمودم و نوشیدنی گوارایم را نوشیدم. با نوشیدن آب کانی یکی از سردرد هایم خوب گشت. به راننده گفتم در نزدیک ترین ایستگاه(توقف گاه) بایستد تا با شاشتمان سردرد دیگرم را هم چاره نمایم.

از خدا که پنهان نبود بگزارید از شما نیز پنهان نماند. سخن گفتن ِ ویژه ء من همیشه بلای جانم بوده. راننده از من پرسید دانشجو هستید؟ فرمودم دانشجو نیستم ولی دانشجو ها را دوست  می دارم. گفت کدام دانشجو ها را؟ دیدم می خواهد پسر خاله شود پاسخش را ندادم. خودش گفت دانشجو های دختر را دوست می داری؟ (نا نوشته نماند او به این شیوه که می نویسم سخن نمی گفت. اگر شیطان رجیم آسوده ام گزاشت و دل و دماغم در به ترین کنونه بود شما را بیش تر با او و شیوه گفتاری اش آشنا می کنم) فرمودم: خیر، دانشجو های دوشیزه یا بانوی ِ دانش گاهِ آزاد یا دانش جو هایی که دارای ماشین و خوابگاه ویژه( خصوصی) باشند و ...

راننده از من پرسید بچه کجایی؟ به او فرمودم از سپاهان می آیم. وی پرسید سپاهان کجاست؟ فرمودم مراد همان اصفهان است. گفت چرا سپاهانی ( این است شیوه فرسان بزرگ. در همه روی پارسی را می گستراند. حسن آقا نباید بنویسد که راننده مرا دست انداخته) سخن نمی گویی؟ گفتم برای این که دلم می خواهد، دری سخن بگویم.

راننده گفت دری دیگر چه زبانیست؟ در بطری آب کانی را گشودم و گفتم اگر بخواهد با این پرسش ها سر بالایی ام را گرم کند، کور خوانده است. گفت چه می فرمایی؟ فرمودم اگر نایستد می شاشم توی همین بطری که تازه درش را گشوده ام. گفت به این می گویند زبان دری؟

زیپ شلوارم را کشیدم پایین. از گوشه سمت راستی شرت انگشتم را بردم توی شرت تا چیزم را در بیاورم و سرش را بگذارم توی بطری آب کانی و بشاشم. راننده گفت تا دمی دیگر نگه می دارم. مردانگی نمود و در یک پمپ بنزین ایستاد. کارگر پمپ بنزین گفت دستشویی پمپ بنزین بسته است. پرسیدم کجا می توانم یک دستشویی بیابم؟ گفت در رستوران کناری. به رستواران کناری رفتم. با اینکه شیب پله های دستشویی تند بود به پایین رفتم و جای همه شما خالی شاشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیدم. بالا آمدن از پله ها برایم دشوار بود. تا من ۸ تا پله را پیمودم چند نفر پله هارا چند تا یکی بالا رفتند. اگر من فداکاری نمی کردم به آنها راه نمی دادم آنها باید پشت سر من می ماندند.

پیدا بود تا کنون این راننده این همه درنگ نکرده بوده است. سوار که شدم راننده گفت سپاهان عرق های خوبی دارد. به او فرمودم: مستی نیز درد مرا درمان نمی کند. راننده گیر داد که از خودم برایش بگویم. گفتم بجای اینکه از خودم برایت بگویم از دیار کهنت برایت می گویم. جای دشمنتان تهی به آگاهی او رساندم، پیشینه زندگی در مازندران به ده هزار سال پیش  می رسد. از خیزش های دیلمیان و طبریان و ایستادگی مازنی ها در برابر یورش تازیان و بربر ها و مغول ها و تاتار ها و سلجوقی ها و خوارزم شاهی ها و روس ها و نبرد مردان آگاه مازندران با ستمگران پهلوی سخنرانی درازی فرمودم. راننده از میزان آگاهی من انگشت به دهان مانده بود.

پرسید اکنون از خودت بگو. فرمودم می خوانم و می نویسم. گفت از این کارها پولی هم بدست می آوری؟ فرمودم خیر. گفت از دولت خدمتگزار پول می گیری؟ فرمودم باز هم خیر، پدرم ماهی یک صدو ده دسته ۱۰۰یک صد  تایی یک صد ریالی به من می دهد.

می دانستم تا یک صد و ده هفته هم که بیاندیشد پی نمی برد پدرم به من چند تومان می دهد.

خودم می دانم این نوشته با اینکه باز بینی نشده قشنگ و فنی نوشته شده است. اینو هم می دونم بسیاری از شما ها با همه اون کمانک ها سر از نبشته ام در نیاورده اید، با این یا با اون همه بیش از یک بند دیگر نمی نویسم.

بند پسین: یا پس نویس: دماوند را دیدم و یاد سروده ماندگار ملک الشعرا بهار افتادم. می دانم بسیاری از شما در تهران زندگی می کنید و دود و دم آمد و شد خودروها به شما اجازه دیدن دماوند را نمی دهد.بجای همه شما دماوند را نگریستم. به دماوند فرمودم: اینو دیگه نمی نویسم. درپستی که در ساری با یاری داداش فرزان به وبلاگ فرستادم نوشته ام که دوشیزه ها و بانو های  غربتی(کولی) شهر خودمان از غربتی ها جاده هراز قشنگ تر استند. در همین جا نوشتن سفرنامه را به پایان می برم. با اینکه برای پست پسین که مازندران نامش نهاده ام سروده نامدار فردوسی بزرگ را در نگر گرفته ام و اوج هنرم را برای آن بخش نهاده بودم دیگر سفرنامه نمی نویسم. تنها انگیزه ام از ننوشتن این است که شما ها یا درک ندارید یا توان درک کردن ندارید. در آن بخش من رو دست مارکز بزرگ را آورده ام. نوشته ام مانند امانوئل اشمیت که در داستان موسیو ابراهیم نوشت: یازده ساله بودم که خوکم را شکستم و به روسپی (جنده) خانه رفتم با این جمله آغاز می شد "چهار ساله بودم که با هنر فرش بافی و پستان مالی آشنا شدم" در دریا یک جاندار که گمان می کردم عروس دریایی است زیر آبی آمد و دست به تخم هایم زد. در ساحل دو بانوی چاق و چله بی استخوان بزرگ ترین تخم های خاورمیانه را دیدند. بسیاری نوشتنی خواندنی دیگر بود که آنها را نمی نویسم. پافشاری و لاگ فشاری مکنید. روزگاری نه دهم نظر نویسان من بانو ها و دوشیزه های هنرمند و ادیب دوست بودند. اکنون بیش تر نظر دهندگان مردانی بزرگ هستند. هنگامی که اپن نویسی می کردم باز هم بانو های هنرشناس برایم می نظریدند. اکنون بانو ها را باد برده است. باید برای آقای ابراهیم خدایی نویسنده وبلاگ یک لر بلاگ نظر بنویسم، یک نظر به او بدهکارم. به آگاهی برادر گرامی سعید صیادی برادر امیدوار ارجمندمی رسانم به پند فرزانه آنه او گوش سپردم و عسل و خرما و پسته به اندازه گرفته و خورده و می گیرم و می خورم. به آگاهی یک دوست فوق لیسانس بانوی بالقوه  می رسانم که نیازی به پند او ندارم. کمرم سفت سفت شده است. ۱۱روز است که یک وجب از بدن مانند چوب خشک و راست نشده است. دیروز ۱۵ داستان اروتیک و پورنو خواندم و خدا تا عکس پورنو دیدم باز هم یک وجب از بدنم مانند چوب خشک و راست نشد. نگران خواجه شدن من نباشید. بزودی پست تازه از این وبلاگ مخواهید خواند. بروید برای خودتان خوش نویس دست و پا کنید. رایانه ومیزرایانه ام را به اتاق پدر آوردم واین پست را در اتاق پدر نوشتم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

باز هم بنام خدا.

 

برای اینکه دوربین همراهم نبود و از چشم انداز های زیبای شمال عکس نگرفتم در پست هایم از عکس های چهره های نامدار و محبوب ۳۰ یا ۳۰ که بگونه ای در سفرنامه ام نقش داشته اند بهره می برم.به پست پیشین نیزعکس برادر حسن حزب الله را خواهم افزود.

چون آفتاب گردانی که خودرا به سوی آفتاب می گرداند؛ به سوی تاکسی های ویژه ای که بیرون ترمینال جنوب ایستاده اند و شوفر هایشان به رهگذران خوش گل وخوش هیکل و شهرستانی ها دو گونه نگاه می افکنند و آوا های فریبنده و خواردارنده سر می دهند رفتم.

با فریادی جییییییییگر خراش گفتم آزادی؟ بی گمان اگر در دوره ای استالینی بسر می بردم برای این بالا ترین سخن سرم را بر باد می دادم. چون آنجا ویژه سوار شدن بود ونه سر باختن چند شوفر کارکشته دوروبرم را گرفتند. هیبت وشکوهم مانند همیشه بدردم خورد. روراستانه به آنها گفتم تا سوار خودرو شدم باید روانه گردند و درنگ برای پر شدن خودرو نمی کنم. جوانکی گفت یک مسافر کم دارد. کوله بار کوچک(در همین جا درونیات کوله ام را به آگاهی شما می رسانم. از بانو های ارجمند می خواهم که چشم هایشان را درویش کنند. یک دانه شرت و رکابی قرمز داشتم که نشان جام جهانی دوهزار وشیش را بر خود داشتند. در باره اینها در پست های پیشین نبشته ام. داداش فریادم آنها را برایم خرید و از زیر گرفتن کادوی چشم گیر تر برای زاد روزم شانه تهی کرده بود و به من گفت پسر خاله کلینزمن برایم فرستاده. یک شلوارک مشکی و یک ادکلن که آنها را هم برای زادروزم گرفته بودم در کوله بودند. دیگر هم چیزی نبود) و کاپشنم را به شوفر جوان دادم. در صندلی جلو یک نفر نشسته بود که راننده اورا به صندلی عقب فرستاد و من سوار شدم.

در بین راه به راننده گفتم من به ترمینال آزادی می روم نه میدان شه یاد. راننده مرا روبروی خودرو های رشت و ... پیاده نمود. آنجا بود که دریافتم این راهی که می روم به مازندران نیست و به گیلان است!!!چند تا خودروی خارنجکی برای بردنم به دیار مازندران بگونه دربستی ایستاده بودند. با لبخند آنها را از سر وا کردم ( باشد که ایمان بیاورید به من. گاهی بجای اخم و خشم لبخند می زنم. می دانم شما لبخند هایم را با لب خند مونالیزا یا لب خند های عصبی می سنجید. سنجش شما برایم ویژگی ندارد)

چند تاکسی نرخ های بالایی برای بردن من به ترمینال شرق پیشنهاد دادند. (از پایانه در هیچ یک از بخش های سفرنامه ام بجای ترمینال سوء استفاده نمی کنم) بردباری نمودم تا یک مرد پیر با تاکسی اش بگونه ناشایستی و با در نگر نگرفتن اصول ترافیکی میان خیابان ایستاد. به او گفتم برادر کنار پارک کن. هنگامی کنار ِ کنار نگهداشت به او گفتم ترمینال شرق می روم. گفت ۱۵۰۰ تومان تا آنجا می گیرد و مسافر هم می زند.پذیرفتم و سوار شدم. کنار دیگر خودروهای این کاره ایستاد. رفت دنبال مسافر. چند دقیقه گذشت و راننده با یک بغل روزنامه آینده نو بازگشت. به من گفت روزنامه بخوان. به او گفتم چه روزنامه ایست؟ گفتم روزنامه آینده نو است که این چهارمین شماره اش است. به او گفتم اگر خاور و باختر و بالا شهر تهران ( ازپایین شهر تهران خوشم نمی آید) را در دستانم بگزاری از این روزنامه و هیچ روزنامه دیگر هم نخواهم خواند. درون دلم گفتم شاید بخش های ادبی شرق را بخوانم و در رایانه ام گردآوری کنم ولی روزنامه کاغذی نمی خوانم.

دو مسافر دیگر هم سوار نمود و راه افتاد. هنگامی که مسافرش جور نشده بود. من باز با زاویه دید یک وبلاگ نویس هوای پیرامون را می داشتم. برخی راننده ها به بانو ها و دوشیزه های خوش هیکل و خوش جامه می گفتند: انقلاب یا ترمینال جنوب یا ... دویست تومان با نوشابه!!! جوانی که نشسته بود پشت سر زود با من پسر خاله شد. گفت کجا می روی؟ به او گفتم آمل می روم. او گفت این همه روزنامه را می بری آمل؟ گفتم اینها را راننده آورده و من ۱۵ سال است روزنامه نگرفته ام. برای حل جدول سخت کیهان که در چشم به هم زدنی حلش می کردم هم وسوسه روزنامه گرفتن نمی شوم. ( جدول حل کنندگان می دانند جدول کیهان از همه جدول ها حل کردنش دشوار تر است) راننده سوار شد و خوش مزگی آغاز نمود.

او گفت یک کارمند بازنشسته است و همیشه با نابرابری نبرد نموده است. او از همه مسافر ها پرسید شما قرآن می خوانید؟ هیچ کس پاسخش را نداد. رو به من نمود و با تحکم گفت شما قرآن می خوانید؟ پاسخش را ندادم. چند بار دیگر پرسید قرآن می خوانی؟ گفتم اگر الله و اکبر بپزیردهم خوانده ام و هم می خوانم و هم خواهم خواند. می دانستم که از پرسشش سوئ نیتی دارد. برای همین اورا پرسش پیچ کردم. تا بداند فرسان بلاگر خوب خداست.

راننده گفت خداوند در قرآن (اوشان مجید و کریم قرآن مجید و کریم را بر زبان نیاورد) می فرماید: الذین والذین َ هر روز بد تر از اینَ  !!! خودم را آماده یک فقره امر بمعروف جانانه نموده بودم که راننده فرمود یک برادر ریشو برای این آیه به اوگیر داده است. با خود گفتم این اگر می خواست پند بگیرد از گیر برادر ریشو که در حراست اداره شان بوده پند می گرفت.

راننده به هر کدام از مسافر ها یک روزنامه داد. به سرنشین های خودروهایی که از کنارمان می گذشت هم روزنامه می داد. یکی از هم سفر های خودمان روزنامه اش را  بمن بداد و گفت این بخش را بخوان. به او گفتم برادر این را از من مخواه. خودش گزارشی را از زبان رییس جمهور محبوبمان خواند. در روزنامه از زبان رییس جمهور محبوب ( می دانید که من از واژه های تازی بهره نمی جویم. نبشتن محبوب دست آویز وبلاگ پسند دارد) نوشته بودند که  تا کنون با یک دسته ۱۰۰ تایی رییس جمهور دیدار داشته و همه آنهااز او خواسته اند در کارهای فرهنگی به آنها کمک کند.

گفتمان ۳۰ یا ۳۰ با گردآوری آنتن های ماهواره آغاز شد و به دزدی بنزین و گازوییل بمیانه رسید و باچانه زدن بر سر کرایه به پایان رسید. نزدیکی های ترمینال شرق دیدم  دو دانه دختر از اون بالاداره می آیه توی ماشین. نا خواسته ادبی ترین شیوه گفتاری ام را در دستور کار قرار دادم. دودانه دختر که شما آنها را در یک ترانه نامدار که تازگی ها رواج یافته و شما را یاد کفتر انداخته از شیوه گفتاری من خوششان آمد. من نه شماره تلفنم را به آنها دادم نه ایمیلم نه نشانی وبلاگم را. راننده تاکسی به راننده های خودرو های ویژه آمل گفت که من آمل می روم. در پست های آینده ماجرای رفتن به آمل را می نویسم.

جای شما خالی دارم اوژنی گرانده را باز خوانی می کنم. رسیده ام بجاییکه ممکن است گرانده پی بببرد اوژنی سکه های زرش را به پسر عمویش داده. می ترسم دنباله اش را بخوان. برای شما کتاب های خواندنی خوبی در وبلاگ خواهم نهاد. تا منویسید فرسان سوغاتی نیاورده

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

بنام خدا.

پیش از نوشتن سفرنامه چند نکته را به چشم های زیبا ونازیبای شما می رسانم.

من هنوز نوشین جان را ندیده ام. در این سفرهم او با من نبوده است.

هنگام شب یا درجاهای دورافتاده به وبلاگ من نیایید. تازگی ها چند جن و از شما به ترآن در آن دیده شده است. هنگام خوانده نوشته های من از کشیدن خمیازه و کشیدنی های دیگر خود داری نمایید. آداب گوناگون و جور واجور برخورد با بزرگ تر ها را بجا بیاورید. نکته قشنگ تر اینکه پایان اپن ننویسی فرا رسیده است.

شب شوم 28 مرداد با گرفتن یک فقره ایران چک و دو دسته ده تایی پول (از آنها که یک دانه یک و چهاردانه صفر دارند)از پدر جان به تاکسی تلفنی زنگ زدم و به دروازه تهران رفتم. تا از تاکسی تلفنی پیاده شدم؛ از چند راننده سواری پرسیدم تا تهران چند می گیرید؟ نا نوشته نماند که منظورم صندلی جلو بود. آنها از 11هزارتومان پایین نمی آمدند. چند متر جلو تر یک اتوبوس (می توانید اتو ماچ هم بخوانیدش) ولوو ایستاده بود. یک نفر که سرگرم مسافر بر زدن بود به من نزدیک شد. کیفم را به او دادم. چون بخود آمدم دیدم که یارو از اتوبوس ولوو رد شد و کیف مرا برد توی یک اتوبوس ایران پیمای درب و داغان و آشغالی. یک نیروی خنده دار و جهندمی خودم را هم انداخت توی همان اتوبوس. با اینکه خداوند بزرگ چند نشانه نشان من داد از آن اتوبوس پیاده نشدم. در صندلی های کناری من دو تا دختر 12 الی 13 ساله نشسته بودند که پدرمیانسالشان پشت سر من نشسته بود. پدر آنها در نهادن عصا هایم در جایگاه بالای سر کمک کرد و رفت پایین تا سیگار بکشد. شاگرد ها و راننده و دلال ها سرگرم بر زدن مسافر بودند. یک زن و مرد جوان دهاتی را شاگرد ها و ... بر زدند و آوردند گذاشتند پشت سر من "سر جای پدر میان سال آن دوتا دخترک". راننده به پدر دخترکان گفت که برود بنشیند روی یک صندلی در آخر اتوبوس. در حالیکه می توانست جوانکی که کنار من نشسته بود را بردارد و جایش را به آن مرد بدهد. پیرمرد ساده گفت من از دختر هایم جدا نمی شوم. او دخترهایش را به هم چسباند و نشست کنارشان. راننده گفت که نمی شود سه نفر روی دو صندلی بشینند. پیرمردو دختر هایش پیاده شدند. دوسه تا مسافر دیگر هم با نیرنگ و فریب بر زده شد و اتوبوس راه افتاد. شاگرد های اتوبوس بویی از انسانیت نبرده بودند. چون این سفرنامه طرحی است از نوشته ای که در آینده نوشته خواهد شد آنرا مانند یک چک نویس فرض نمایید. یکی ازشاگرد ها چنان کثیف و ژولیده بود که مانندش را در هیچ نوشته کمدی و تراژدی نخوانده اید. شاگرد دیگر که قد کوتاه تری داشت اندکی آراسته تر بود. شاگرد بهداشتی تر از ته اتوبوس کرایه ها را گرفت تا به سر اتوبوس رسید. هرچه پیش تر می آمد بگو مگویش با مسافر ها بیش تر می شد. من بدون اینکه اورا جزء آدم حساب کنم کرایه ام را دادم. خوبی ادم نما ها این است که پی به احساس آدمیزاد می برند. درست دریافته اید من تلخ ترین نگاه ها را از راننده و شاگرد هایش دریغ نداشته بودم و محل سگ به آنها نگذاشته بودم. شاگردک یک پانصد تومانی پاره پوره به من داد که حتی دریغم آمد به ان مرک بگویم عوضش کند.

پس از اینکه شاگردک چندین بار پول ها را شمرد و در هر بار شمارش ان گشت های آلوده اش را خوب لیسید به راننده گفت یک گنگ (کر ولال) را سوار کرده است که او چهار صد تومان بیش تر پول ندارد. همین دم مسافر گنگ آمد و نشست پشت سر راننده ( سرجاییکه اون دو تا دخترک نشسته بودند) آقای گنگ یک مردی بود که دچار پیری زود رس شده بود. چهره و جسمش بسیار بیش تراز سن راستینش نشان می داد. موهایش سپید شده بود. شلوارش پاره بود و جای چند تاز زخم روی پای راستش هویدا بود. در اتوبان تهران اصفهان راننده ایستاد تا یخ و آب جوش و تریاک و کوفت و زهر مار بگیرد. یکی از مسافر ها به شاگردک گفت تا برایش یک بسته وینستون بگیرد. ماشین راه افتاد. مسافری که وینستون گرفته بود بسته سیگار را باز کرد و سیگاری در آورد. مرد گنگ چشم از سیگار ها بر نداشت. مسافر بسته سیگار را به او داد و با زبان اشاره به او گفت یک دانه بردارد. مرد گنگ می خواست بیش تر بردارد. جوانکی بسته سیگار را گرفت و یک دانه از آن بیرون کشید و به گنگ داد. گنگه یک کبریت بی خطر از جیبش در آورد و می خواست سیگار روشن کند که شاگرد ها به او گیر دادند. نزدیک مورچه خورت راننده برای چهار مسافر که دست بلند کرده بودند ایستاد. راننده به مرد گنگ اشاره کرد که آماده پیاده شدن بشود. من ناخواسته دخالت کردم و گفتم من کرایه اش را می دهم. اینکه نوشتم ناخواسته منظورم پیشنهاد حساب کردن کرایه آون آقای گنگ نبود. چون مسائل گوناگونی از هنگام سوار شدن مرا آزرده بود آوایم ازکنترلم خارج شده بود. آوای من چندان بلند و فریاد گونه نبود. لرزش و بیزاری دهشتناکی در آوایم موج می زد. شاگردی که سرو وضع بهتری داشت. با گرفتن چند ژست لاتی و شوفر مابانه و تکان دادن دست و نگاه میر غضبانه باپرخاش به من نزدیک شد. اون توی رکاب ایستاده بود و با من چند سانتی متری بیشتر فاصله نداشت. متوجه نشدم چطور شد که یقه اش را گرفتم و چند سانتی متر جابجایش کردم و چند بار به پس و پیش هولش دادم. مرتیکه بی همه چیز خاموش شد و من هم از مشت های جهندمی ام سوء استفاده نکردم ( خواهش می کنم اگر نسبت به برخورد فیزیکی واخواهی و اعتراضی دارید به نوشته های پیشینم سرک بکشید ) راننده که وزنی بالای 120 کیلو داشت آمد جای شاگردش. گفت که شبی چند مسافر رارایگان به تهران می برند و یک پا نیکو کار هست. گفتم اونها به من ربطی ندارد. من به چشم های خودم بیش از گوش های خودم وزبان او باور دارد. به او گفتم پیاده کردن اون مرد میان سال و دختر هایش هم کار شایسته ای نبوده و اگر بخواهند از این گونه کارها بکنند برایشان بد می شود. به راننده که دست راستش را در دست راستم نگه داشته بودم و هر از گاهی می چلاندم گفتم می تواند پیشنهاد مرا بپذیرد یا رد کند. اگر مشکلش کرایه مرد گنگ است که من آن را گردن می گیرم. او گفت مشکل کرایه نیست و او نیکو کار است و باید گنگه پیاده شود و ...

راننده می گفت مرد گنگ نمی داند کجا می خواهد برود و باید پیاده شود. هرگاه از مرد گنگ می پرسیدند کجا می خواهی بروی دستش را رو به تهران می کشید و آواهایی در می آورد. به راننده گفتم می تواند کارش را انجام دهد. مسافر های مورچه خورتی سوار نشدند و گنگه هم پیاده نشد.

نرسیده به میمه کنار یک مسجد که ممکن است چند تا از ویژگی هایش را بنویسم اتوبوس ایستاد تا مسافر ها نماز بخوانند. در آغاز آهنگ پیاده شدن نداشتم. خوشبختانه تا اندازه ای توانسته ام گنجایش مثانه ام را افزایش بخشم. ( خواهش می کنم زیاد شرمنده نفرمایید ) مسافرها که بیش ترشان افغانی ها از افغانی بد تیپ تر بودند آستین بالا زده و برای نماز پیاده شدند. یکی از نماز گزار ها از آن مادر بخطا ها بود که مادر گیتی لنگه اش را ندیده. یارو بسیار گنده و جوان و راستش را بخواهید خوشگل بود. در حال پیاده شدن چنان به زن دهاتی که پشت سر من نشسته بود بروبر نگاه کرد که یک آلمانی و ایتالیایی ( اینها از دید من سکسی ترین آدمها هستند) که هفتاد سال جنس لطیف ندیده باشد مانند او نگاه نمی کردند. این مرتیکه ریشوی بی همه چیز که پیاده شد گفتم من هم پیاده میشوم شاید توانستم امر بمعروفش کنم.

پیاده شدم و دنبال اون یارو رفتم توی دستشویی های مردانه. یک مرد خیلی مهربون ( او هم عقلش بجای پاره سنگ صخره سنگ برمی داشت) به من گفت دستشوی آخری فرنگی است. اجازه اظهار لطف بیش تر به او ندادم و با نهایت خشانت اورا از خودم دور ساختم. حواسم به مرتیکه چشم چرون بود که دستشویی اولی تهی شد. چریکی تپیدم درون دستشویی و سر پایی شاشیدم و آمدم بیران. آمدم بیرون دستشویی ها که اون یارو از دستم نپره. دیدم روی دیوار دستشویی های زنانه نوشته اند خواهران محترمه آشغال هایتان را بریزید توی سطل آشغال. همان هنگام شصتم خبر دار شد که نام تازه نوار بهداشتی شده است آشغال!!!

گله به گله ء دیوار مسجد هم حساب بانکی نوشته بودند و منت سر بنده های نماز گزار خدا نهاده بودند. آمدم روی صندلی ام نشستم. مرتیکه ریشو توی واپسین نفر ها پیدایش شد. با خشمو ترین نگاه ها به او نگریستم. او بجای اینکه نگاهش را به نگاه من بیاویزد به زن دهاتی پشت سر من می آویخت.

دم یکی از سوهان فروشی های حاج نمی دونم چی چی و پسران اتوبوس ایستاد. من پیاده نشدم. مرتیکه ریشو و چند تا از مسافر ها پیاده شدند. از امر خدا مرتیکه ریشو یک همراه داشت که دختری چادری و محجبه و دراز و رعنا و خوش اندام بود. مرتیکه ریشو وارد سوهان فروشی شد و زن چادری همراهش بیرون سوهان فروشی چشم در چشم من دوخت. بجان حنا کوچکترین فکر شیطانی به ساختمان مغزی ام راه نیافت. پس از اون نگاه نخست که مرا یاد خوش اندام ترین و چابک ترین دوستانم انداخت دیگر نیم نگاهی هم به او نیانداختم. می دانستم که اگر آن اندام را درون چادر نمی پیچید و یک دانه مانتوی کوتاه می پوشید ملکه خوش هیکلی می شد. در آن روی باز هم من وسوسه نمی شدم. چند باری که نگاهم به بیرون می افتاد می دیدم مرتیکه ریشو دستش را روی شانه ، کمر، کفل یا کپل، دختر چادری همراهش نهاده.

راننده سوار شد و آماده حرکت شد. شاگردی که بوی از ادمیت نبرده بود و بسیار کثیف بود نان در دست وارد شد. نان را جلوی اتوبوس نهاد. راننده به او گفت به تر است غذایش را بخورد. شاگر نان ها را روی جلوی اتوبوس پهن کرد و با دستان سیاه و چرکینش تخم مرغ را مالاند روی نان ها. با چنان وضعیت اسفناکی غذا خورد که تا کنون در فیلم های علمی تخیلی هم ندیده اید.

جاییکه مسافر های قم برای تهران می ایستند که گمان کنم نامش هفتاد و دوتن باشد راننده ایستاد. یک مرد که ریسمانی گردن دوتا گوسفند بسته بود گفت تهران؟ شاگرد ها هردو پایین رفتند. هنگامی که گوسپند ها را درون جعبه های کنار جا داداند افسر پلیس آمد و راننده را جریمه کرد.

وارد تهران بزرگ که شدیم. سیمای نورانی برادر حسن حزب الله توجهم را جلب کرد. پشت همه اتوبوس های شرکت و واحد وبرخی سواری ها عکس برادر دلاور حسنحزب الله را چسبانده بودند. جز این هم چند ماجرای خصوصی بود که سر سوزنی مرا تکان نداد.شفاف سازی هم نمی کنم.

به ترمینال جنوب که رسیدیم شاگرد چرکین به من گفت کرایه گنگه را بده. به او گفتم خفه شو. نمی خواهم از خودم تعریف کنم. با اینکه ۵ سانت از ستبری بازوانم کاسته شده و رژیم می گیرم تا گنده تر از این نشوم باز هم بازوانم ترسناک استند. پیاده شدم و می خواستم بروم که شاگرد دوم که یقه اش را در مورچه خورت گرفته بودم خودش را از بیخ عرب کرد. دم شیشه راننده رفتم و گفتم : بلللللله.

راننده با زبون خوش می خواست کرایه گنگه را از جیب من بکشاند بیران. به او گفتم مگر او حرف حساب نمی فهمد؟ با زبان بی زبانی گفت نه. راننده گفت تو حرف زده ای و باید برای حرف خودت ارزش برخوردار باشی. او گفت قائل با اینکه من حس نوشتن ندارم باز هم پارسی را پاس می دارم. راننده و شاگرد هایش هرسه معتاد و مصرف کننده بودند. از خود اصفهان به شیوه دهشتناکی سیگار کشیدند و مواد خوردند و...

کرایه گنگ را پرت کردم توی صورت راننده. به او گفتم من برای حرف خودم ارزش برخوردار هستم ولی او به من گفته بود که گنگه را پیاده می کند و ... به راننده گفتم مرتیکه . راننده گفت احترامم را دارد و به تر است درست حرف بزنم. به او گفتم بجان حنا چنان حالی از او میگرم که تا زنده است فراموش نکند. او دوباره از در دوستی وارد شد. گفت کدوم حنا؟ گفتم همون حنا که توی کشتزار کار می کرد.به او گفتم آن چهار نفر که سوار نشدند برای این بود که اورا به پشمشان هم حساب نکردند. او باز گفت مراقب حرف زدنت باش. من دیگر محل سگ به او نگذاشتم. پشتم را به او کردم و در حالیکه از او دور می شدم؛ گفتم اگر راست می گویی بیا پایین. او گاز اتوبوس را گرفت و گفت هدفش تنها گرفتن پول بوده است.

نشستم جلوی یک تاکسی و از ترمینال جنوب رفتم ترمینال آزادی. ترمینال آزادی که رسیدم دریافتم باید بروم ترمینال شرق. در بین راه راننده تاکسی که مرا به ترمینال شرق می برد ماجراهای شیرینی آفرید که شاید در پست آینده نوشتمشان. از شما می خواهم چشم بسته یا چشم باز غیب مگوییدومنویسید. نه تنها با این راننده تاکسی دست به یقه نشدم که دوست هم شدیم.

چند بار روی وبلاگ حسن عرب کرمانی و چند تا از دوستان کلیک کرده ام که باز نشده اند. بزودی یا بدوری برایشان نظر خواهم نوشت. مخلص نوشته اینکه نظر نوشتنم دیر و زود دارد سوخت وسوز ندارد. کسانیکه برایشان نظر نوشته ام وبرایم نظر ننوشته اند بدانند پشت سرشان را خواهند دید نظر مرا نخواهند دید. پس از سفرنامه کشفیات کلفتم را در باره وبلاگ نویسی می نویسم. از کسانیکه به وبلاگم آمدند و دیده اند نوشته تازه ننهاده ام پوزش می خواهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |