تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

دوستان و خوانندگان گرامی درود. خوش آمدید. هیچ کجا مانند اتاق ادمیزاد نمی شود. به ترین جای دنیا هم پشت میز رایانه آدمیزاد است. چشم به لاگ باشید تا سفرنامه مرا بخوانید.

نمی دانم سفرنامه ام را چگونه به چشمتان برسانم؟ از ویلا و ژیلا و شاشیدن در دریای کاسپین و ... هم بنویسم یا خیر؟ شاید مانند آدمیزاد سفرنامه ام را از آغاز نوشتم. مانند دوست خوش نویس و فوق مهندسم نوشین مهربون، نوشین خوش مرام، نوشین که از همه فیلسوف ها بیش تر می داند یا مانند اون دختره تنومند که اول اسمش سیده زهره سادات بود. یاااز شیوه حسن آقا سوء استفاده کردم. درهر دو روی سفرنامه ام رابرایتان می نویسم.

این پست را بی نظر می فرستم. خسته ام من(با صدای یکی از خواننده های کوچه بازاری اونو بخونید. خسته اممممممممممممم من)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 7:20 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است 

 

نام خدا.

اکنون من از امیر غربتی غربتی ترم. توی یک شهر کوچولو مانند قناری در گل گیر کرده ام. سفرنامه را بزودی می نویسم و در وبلاگ می گذارم. به آگاهی برادر گاهی در سنگر وبلاگ می رسانم روانپزشک شدن من باری به هر جهت نبوده است. با در نگر گرفتن نوبت دوستان بی مار همه آنها را درمان خواهم کرد.

برایم دعا کنید. مهربان ترین و پول دار ترین و نازنین ترین دوست کنونی ام رفته است به مهربان ترین و نازنین ترین و پول دار ترین دوست پیشینم بزنگد. چون نیازی به دعای شما ندارم از شما نمی خواهم دعا کنید در این باره.
من از کافی نت وارد وبلاگم نمی شوم. این پست را برای نظرات داداش فرزانم نوشته ام و او آن را در وبلاگم خواهد نهاد. دوروز است دوش نگرفته ام وریش هایم اندکی روییده اند با این وجود هنوز خوش تیپم. از کافی نتی پرسیدم اینجا کافی شاپ داره؟ گفت نه. چون تا کنون مشتری خوش تیپ و خوش نامی چون من نداشته شاگردش را فرستاده برایم نوشیدنی بیاورد

نکته های باریک تر از موی فراوانی کشفیده ام همه آنها را به چشمانتان خواهم رساند. می خواهم بنویسم دختر غربتی ها(کولی های) شهر خودمون از دختر غربتی هایی(کولی هایی) که توی جاده های شمال دیدم خوش گل تر و خوش هیکل تر هستند.
من پسر خیلی خوبی استم. اگر روی نوشته هایم کار کنم از حسن جون هم خشنگ تر می نویسم. برای اینکه با این حسن جون آشنا شوید توی بخش پیوند ها می توانید آنرا پیدا کنید. توی بخش نظرات هم می توانید روی پیوندش کلیک کنید. برای پاس داشت انسانیت هم که شده هوای اوشان را داشته باشید. به او نظر بنویسید. در سعت 11و 21 دقیقه بامداد یا نیمروز آقاهه ای که توی کافی نت کافی نت گردانی می کند چای ام را برایم آورد. جای همه شما خالیست. این چای را می نوشیم به یاد همه نوش های شیرین زندگی ام. می دونم متوجه شدین از این همه نوش نوش نوش منظوری دارم. بله. حق با شماست. اگر شما هم یک دوست مانند نوشین می داشتید دیگه اندوهی نداشتید. حتی حسن آقا هم چنین دوستی ندار. من نوشین را با همه دوست های بانوی حسن عوض نمی کنم. چشم براه سفر نامه من باشید.

ماچ ماچ ماچ تا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

بنام خدا.

ایمان بیاورید؛ ولی نه به فصل سرد و فصل گرم و فصل ولرم. ایمان بیاورید به فرسان، مردی برای همه فصول. از اکنون تا چندی دیگرمن روانپزشک می شوم. معجزه می کنم. اندیشه روان پزشک شدن دیشب به ساختمان مغزی مبارکم ره یافت. در جستجوی سوژه ای بودم که ارزش های ادبی و هنری و پزشکی داشته باشد و عوام از آن سر در نیاورند. تا ساعت ۴ بامداد در خودآگاه و ناخوآگاه خودم و رایانه و این ترنتم کاویدم. هوده کاوشم این بود که بیایم و در وبلاگم به آگاهی شما برسانم که می خواهم روان پزشک شوم. برای این که همه شما ها بی مار های روانی استید و خودتان نمی دانید. چون این کشف کلفت ممکن است شما را دچار دلهره و تلواسه کند و بیش تر به سراغ وبلاگ من بیایید؛ به آگاهی تان می رسانم راز های شما نزد روانپزشک شما، فرسان چیره دست نگهداری خواهد شد.(برای اینکه ننویسم محافظت می شود ناچار شدم چند کارواژه (فعل) هم بیافرینم) می توانید برای فریب دادن خودتان توی دلتان بجای نزد  ِ روانپزشکِ چیره دستمان فرسان می رویم، بگویید نزد رایزن فرهنگیمان فرسان چیره دست می رویم.

شیوه درمانی شما شیوه ای گران و ویژه است. می توانید پس از هنگامی، سری در میان سرها در بیاورید و کلاهتان را کج تر وبالا تر بگذارید (اگر گمان می کنید کج تر و بالاتر نهادن کلاه اون هم برای بی مارهایی که در بیماری های شیزو فرنی آنه و مالی خولی آنه بسر می برند و گمان می کنند بی کلاه هستند، هوده ای ندارد، شما هم یک بی مار روانی از گونه خطر ناک استید)

من همه شما را با کتاب درمان می کنم.

اکنون همه شما را در  کنجکاوی می گذارم و بیش از این شفاف سازی نمی کنم(بخوانید و بدانید بسته های تشویقی هیچ کس در هدف من لرزشی نیافریده. دلم خواست شفاف سازی را تعلیق کنم به کس چه؟)

بی ماری که نیم سال خورشیدی روی او پژوهیده ام اول اسمش است بی نو حسن عرب کرمانی اصل تهرانی کرجی نو ی ِ رازیِ کهنه. اگر ایشان بی درنگ کتاب هایی که ازماجراجو ترین نویسنده های یانکی حضرت ارنست همینگوی بزرگ و جک لندن که به  اوپیشنهاد می نویسم رابخواند بهبود خواهد یافت.

از همسر گرامی بی نو حسن(دنباله اول اسم حسن آقا  دراز بود فاکتور گرفتم) می خواهم بد به دل راه ندهد. خواندن کتاب های همینگوی توانایی گرفتن چهار زن را به بی نو حسن نخواهد داد. اگر بجای روانپزشکی حسن بی نو (آقا اپوزید بانو است؛ بجای آقا بکار می رود) ژن درمانی شود و ژن های فتح علی شاه قاجار را هم دریافت نماید باز خبری از هوو موو نخواهد بود.

 بانو نسرین و بانو پروانه و بانو پرین باید نگران باشند. زیرا هنگامی که حسن بی نو نوشته های مرا بخواند شوهر های آنها را به دوئل با اسلحه ء مُشت خواهد خواند. من با همه باوری که به امیر بلجیکی شوهر ورزشکار وهیکلمندِ  بانو نسرین دارم باز هم ده به یک روی حسن بی نو شرط می بندم.

با اینکه راز های بی مارهایم برایشان ارزشمند استند در پست آینده راز های بی ماری های روانی حسن بی نو را خواهم نوشت. شاد هم ننوشتم. کی دل و ده ماغ نبشتن دارد؟

راستی من وب نویسم؛ روانپزشکم؛ کاشف کشف های کلفتم؛ چیستم؟

پس نوشت. جن تل منی که در بالا دیده اید حسن نیست و جک لندن هست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

بنام خدا.

 

کسانیکه پست پیشین مرا خوانده بودند می دانند که من چه نوشته بودم. بخشی از آن نوشته را به آگاهی شما می رسانم. نوشته بودم که کارت اینترنتم دارد تمام می شود و دیگر نمی نویسم ولی نه برای پایان یافتن کارت این ترنت ام.(همین. بیش از این هم نمی نویسم در پست پیش چه نبشته بودم)خواهش می کنم لاگ فشاری نکنید.

 یکی از کتاب های بانو ط را گرو گذاشته ام و یک کارت ناقابل ۱۰ ساعته گرفتم. زین پس هم دیگر کیبورد فرسایی نخواهم کرد(بخوانید ولی باور نکنید) نوشته زیر را استاد خسرو شاهانی نوشته و استاد رویا بانو، صدر (که من یک بار عکسش را در یک پست نهاده بودم و پیوندش در بخش پیوند ها با نام بی بی گل درون کمانک رویا صدریافت می شود)آنرا بدون اجازه استادشاهانی دروبلاگش نهاده و پایگاه استاد، شورای گسترش زبان فارسی آنرا در بخش طنز نهاده است. پیوند هیچ یک را به چشم شما نمی رسانم.از این دست نوشته ها و نوشته های فنی و ادبی فراوان از پایگاه استاد شورای گسترش زبان فارسی کش رفته ام که روزی یک تای آنها را به چشم شما می رسانم.

انشاء الله رحمن مورد پسند شما خوبان قرار گیرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

پیروزی برا دران حزب الله لب نان را شاد باش می نویسم.

حضرت سعدی(همو که هم بانو نواز بود و هم بی نو نواز) درپایان چکامه ای چنین می سراید:

سعدی در بستان هوای دگری زن
وین کشته رها کن که در او گله چریدست

با اجازه خودم چند نشانه شگفتی نا دیدنی در پس اون بند بالایی نهادم. من داعیه جامعه شناختی و از شما به تری و منتقد ادبی و سعدی شناسی و زن شناسی ندارم. خویشتن را هم جای این سراینده دنیا دیده نمی گزارم. هرچه خواستیداز بند بالا برداشت کنید. از پیکره های اندیشمند بالا بیاموزید و بیاندیشید.تا کی من بجایتان بیاندیشم؟

ای کسانیکه کشفی کلفت نموده اید و کامنت نبشته اید، شتاب من در خواندن شگفت انگیز است! از شما می پرسم، کتاب نخوانم چه کنم؟ پست بزنم؟ پست نزنم؟

ورزش که نمی کنم. به کنار زنده رود و میان قمار بازان هم که نمی رم. در بی نوایی هم از فانتین (پس از گیسو بریده گی و بی دندان شدن. فانتین مامان کوزت جون بود) بی نواتر شده ام. تله ویـــــــــزیان نیز نمی نگرم.همه کارم ز ناکامی شده کتاب خوانی!!! بدمیکنم هم خود کتاب می خوانم هم دیگ؛ که چه بنویسم؟ پاتیل حسادت شما را بجوش می آورم؟ پیوند کتاب های خواندنی را در نوشته ام می نهم تا شما نسکی به چنگ آورید و ...

نوشتن دل خوش می خواهد. یک نویسنده چیره دست اگر نوشته هایش را پیش فروش کرده باشدزیر بار بده کاری ونداری کمرش دوتا شده یا دلداده و الکل و تریاک و قمارش لنگ در هوا باشد باز می تواند مداد یا کیبوردی بفرساید.

کافه نادری ما هم شده سایت زرین ِ بلاگفا. در بازی پیکار اندیشه ها(شطرنج) هرگاه پیش یک حرکت نشانه شگفتی می نهادیم نشانه خوب بودن آن حرکت بود و هرگاه نشانه پرسشی می نهادیم نشانه بد بودن آن حرکت. داوری اینکه میزبان مهربان ما بلاگفا پذیرای اش در خور نشانه شگفتی یا پرسشی است با شما.

دلم برای درازنویسی تنگ نشده. یکی از غول های نویسندگی امریکای جهانخوار بی شرف بی خواهر مادر ... در یک فیلم ۳۰ نمایی می گفت هنگام نوشتن با دلت بنویس سپس با خرد و تاکتیک های ادبی ات آن را بویرای. من که پند اون نویسنده بزرگ را بکار نمی بندم. اگربخواهم چنان کنم نوشته ام دراز می شود و برخی خواننده نماها به پر شولایشان بر می خورد.

در پایان تازه ترین اندیشه ام را می نویسم. سودای شب وروزم شده این که یک دانه شوالیه(رزمنده، جنگنده، سامورایی، چریک، کماندو، چیره دست، نجیب زاده، نژاده و...) ببینم. حالم از لکاته ها و رجاله ها به هم می خورد. اگر بیم لغزیدن نمی بود آرزو میکردم بازگردم به سه سال پیش که مانند قهرمان بوف کور تریاک می خوردم و چشم های اثیری می کشیدم.

پس نوشت: در پست آینده نمونه ای از نوشته های فنی و ادبی نویسنده های پیشین پارسی نویس را به دوستان خوبم پیش کش خواهم کرد.

اگرعکس زیبای اندیشه ای را ندیدید(جان حنا دختری که در کشتزار کار می کرد به فعل ندیدید توجه کردید) بدانید عکس فیل تر شده است و باید با فیل تر شکن آن را بگشایید. من عکس رابگونه فیلترشکن سرخود نهاده ام. به خواهران وبرادران چشم بسته هم پیشنهاد می کنم به تندیس اندیشه سمت راست که باسنش پیداست نگاه نکنند و اگر کردند بجای اینکه یقه وبلاگ مرا بگیرند یقه وجدانشان را بگیرند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

بنام خدا.

چند روز پیش یک چکامه  از رند فرزانه شیراز در وبلاگ نهادم. یک دوست گرامی چکامه زیر را در گوشی برایم خواند. ازاو خواستم رنج نوشتنش را هم بکشد تا من آن را به چشم شما برسانم. از نقاشی هم در این نوشتار خبری نخواهد شد. به کسانی که پست تازه داشته باشند سرخواهم زد. روز خوشی داشته باشید برادرها و خواهر های خشمو و پولدارواز من به تر!!!

 

کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
بغمزه رونق و ناموس سامری بشکن
بباد ده سرو و دستار عالمی یعنی
کلاه گوشه به آیین سروری بشکن
بزلف گوش که آیین دلبری بردار
به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن
برون خرام و ببر گوی خوبی از همه کس
سزای حور بده رونق پری بشکن
به آهوان نظر شیر آفتاب گیر
به ابروان دوتا قوس مشتری بشکن
چو عطرسای شود زلف سنبل از دم باد
تو قیمتش سبز زلف عنبری بشکن
چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ
تو قدر او به سخن دری بشکن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 عکس زیر بانو زویا پیرزاد است.

                                                                                      

 

 

لکه ها: نوشته زویا پیرزاد.

خرمگس: نوشته اتل لیلیان وینیچ. برخی ها بجای اتل... می نویسند لیلیان اتل وینیچ!!!

رمان خرمگس را پیش کش می کنم به یک دوست که امیدوارم تا پایان این رمان خواندنی را بخواند.

می خواستم نام این پست را بگذارم: در برابر فرسان بزرگ کرنش کنید. با خود گفتم کرنش این هارا میخواهم چیکار؟

حالم خیلی بده. دارم دیوانه می شوم. دیشب سه بار با کله زدم به دیوار  دو سه تا سیلی زدم سمت راست صورتم وسه تا مشت هم زدم تو بینیم. کله ام خون نیفتاد و بینی مبارکم مشکست. یک درد سری کشیدم که با خوردن استامینوفن بدون کودئین خوب شد.

من که به شما ننوشتم دربرابر فرسان بزرگ کرنش کنید شما هم نباید به دیوانگی ها و خود زنی های من بخندید. پدر جان یک هفته دیگر تشریف می آورند و من ۲۰ هزار تومان بیشتر پول ندارم. سه هفته هم هست که از خونه بیرون نرفتم.یک کارت ۵ ساعته خریده ام که بزودی تمام می شود. شاید با اکانت شبانه سرکی کشیدم.

رمان خرمگس را دو روزه خواندم. پدران و پسران ایوان تورگنیف را هم دیروز دست گرفتم و صدو اندی صفحه اش را خواندم. ربه کا نوشته دافنه دوموریه و ویلت نوشته شارلوت برونته را هم پس ازخواندن پدران و پسران خواهم خواند. بجای اینکه بروید دوسه هزار تومان بدهید و یک خرمگس چاپ جدید بخرید روی پیوند خرمگس کلیک کنید. هنگام خواندن آن هم بیاد من باشید ولی مرا با خرمگس نسنجانید. من و خرمگس همانندی های داریم ولی بی دگرگونی هم نیستیم. کلفت ترین دگرگونی من و خرمگس این است که من از سیاست بیزارم.

سیاست خوب نیست. ادم یا باید تیرباران بشود یا ازاعتصاب غذا درون کمانک خود داری از خوردن خوراک، یا شکستن جمجمه براثر خوردن به یک شی سخت یا خفه شدن یا بدون کتاب درسلول انفرادی تنگ و خون ریزی درونی یا واجبی خوردن یا هزار شیوه مردنی دهشتناک دیگر جان به دژخیم ببخشد!!!

برای دوستان  نظر خواهم نبشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

دور از جون حسن واقا و یکی دوتای دیگه زن و شوهر دارهادرون کمانک از ما به ترون یا از ما بد ترون!

این راه خطاییست که شما جوان ها، نخست مرتکب آن می شوید. برای نشان دادن موجودیت وشخصیتتان بلاگرمی شوید، قهرمان می شوید، بروی دیگران نظرمی کشید، بزندان این ترنت می افتید،خشونت می کنید، دشنام می دهید، شکنجه می بینید و سرانجام س از زمانی پوک و خالی بیرون می آیید. نه شوقی دارید ونه برایتان جایی خالیست. برای نمونه فلان دختر هم که بوجود شما افتخارمیکرده است اکنون شوهر کرده! فکرکنید برای شما هم سودی داردکه روی مشتی احساسات ناخود آگاه و زشت بخاطر مردی که به شما خیانت کرده است، خودرا به آب و آتش میزنیدو آینده وزندگیتان را تباه و آلوده می کنید؟ .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

رویا صدر پس از چند دسته ده تایی روز تارنوشتش را بروز نمود. برای خواندن نبشته تازه این خوش نویس روی بی بی گل کلیک رنجه نمایید. بی بی گل

زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

 

ساعت ۷ بامداد است. کیبورد فرسایی نخواهم کرد. یکی از چکامه های حضرت حافظ را به چشم شما خواهم رساند. به حسن آقا زود سر نمی زنم چون زود به من سر نزد. پروین بانو هم که وبلاگ ندارد تا به او سر بزنم. توی وبلاگ دیگران هم به او سر نخواهم زد. روزی  یا شبی با یک خنده اهریمنی این وبلاگ را دیلت خواهم کرد.بدون اندکی پشیمانی.

هیجده ساعت این پست توی وبلاگ من بود و کسی اشاره نکرد که مصرع نخستش نبشته نشده است!!!

از پست تازه هم خبری نیست. به کسانی هم که با دیر کرد به این تارنوشت سر زندند می نویسم که با دیر کرد به آنها سر خواهم زد. گرچه با اکانت شبانه فرسان تنها می تواند به عقده ادبیاتی اش پاسخ دهد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 7:28 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

در زندگی حقیقی هرگز لقب نداشته ام. یکی دوبار هم که جوجه لات ها به من گفته بوده اند فری شل ِ

(شاید هم شَــــلِـــــــــه)گنده لات ها با زنجیر یا ته کارد(می تونستم بنویسم چیز کارد) زده بودند توی

دهانشان. ومن خیلی دیر با لات ها دم خور شدم. تا هیچ ده سالگی و هیجده سالگی همدم دکتر ها و

 مهندس هایی بودم که ازکارهای دولتی  محروم بودند!!! آنها درکنارپیاده رو ها کتاب می فروختند یا

ناخنگیر و قیچی و خرت و پرت می فروختند ولی هیچ یک مانند پیرمرد خنزپنزری نبودند.

به شیوه ازشما به تران سخن می گفتم. از اصطلاحاتی که در رادیوهای ... می شنیدم و توی کتابهایی

که خدایان اصطلاح سازی چون محمد مسعود وصادق هدایت وبزرگ علوی جلال آل احمد می افریدند

اصطلاح درومیکردم.(دروغ چرا؟ هنوز باهوشنگ گلشیری جون آشنا نشده بودم)

باپدرم در راه تهران که برای درمان پاهایم میرفتم هم نام ها واصطلاح هایی که دختر های کمونیست و

پدرم که یک مسلمان راستین بود گوش فرا می دادم. چسان فسان را پیش ازاینکه از سید محمد

علی جمالزاده جون بخوانم از پدرم شنیده بودم.

نمی دانم پدرم چند تا دختر کمونیست را مسلمان کرد ولی می دانم هیچ کس پدرم را کمونیست نکرد.

همه گروه های۳۰ یا ۳۰ در پی شکار پدرم بودند و پدرم تنها عضویت حزب علی ابن ابی طالب را

پذیرفت.

از اصل پست دور نشویم. در اوایل دهه هفتاد خورشیدی وارد گرو ه های لاتی شدم. گروه لات های کوی

خودمان بودند. هرکاری کردند بنگ بکشم نکشیدم. به آنها کتاب و  هفته نامه می دادم و برایشان جدول

های کیهان را حل می کردم. و همه می گفتند سخن گفتنم بادیگران دگرگونی دارد.

بجز گروه لاتی کویمان با گروه های ورزشی و مردانی که با ادبیات و هنر و ۳۰ یا ست آشنا بودند گفتمان

می کردم. گروه های ورزشی و ۳۰ یا ۳۰ هم باوردارشده بودند سخن گفتنم با همه دگرگونی دارد.

  هرگز کسی برایم لقبی درست ننمود. تنها خودم بودم که از فرنام شل بهره می بردم. هنگامی که از

یک کوی نا آشنا می گذشتیم و کودکان با در آوردن شکلک( بشیوه من راه رفتن) دنبالمان راه می افتادند

یا زن ها با نچ نچ و خدا باری کسی مخواهد لب می جنباندند و دوستانم خشمو می شدم می گفتم

سخت مگیرید، بنده خدا ها شل ِ خوش تیپ ندیده اند.

با اینکه سینه ای فراخ و بازوهای ستبرو کمری باریک داشتم و باز هم کسی به من نگفت دراگو(پلنگ کمر

باریک دهکده حیوانات).

امروز به ترین دوستم به من گفت بد جنس!!!

وبلاگ بازی امر خطیر و خطرناکی است. بلاگر برای یافتن سوژه ناگزیر است سر به هر سوراخی بکشد تا

پستی درخور وبلاگش بیابد و به چشمانِ ... خواننده نماها و دوستانش برساند. گفتم در باره بد جنسی

هایم بنویسم. خواهش می کنم باز برایم حرف درنیاورید و منویسید فرسان جنسی نوشته است.

این دوست ارجمند هنوز جنس مرا نیازموده است. شاید از توی وبلاگم یکی دوپست خوانده باشد و

دستگیرش شده باشد که پشمالو نیستم و دماغم ده ماغ است و ...

او به من گفت بد جنس. و من مجنون وار به همین بد جنس دل خوش کردم و این پست نشانه

خشموییت من نیست. تنها فرنامی که من داشته ام خوش نویس بوده که این را هم خودم به خودم داده

ام. شما هم ماذون نیستید به من بنویسید فری بد جنس.

می خواستم دوباره کیبورد فرسایی را ها کنم که این دوست نازنینم سبب شد به نت بیایم.

پس نوشت: نظر دهندگان گرامی که سواد ندارند یا سوادشان نم کشیده است و نمی توانند یک

مصدر درخور از فرسایی در بیاورند بدانند و آگاه باشند که من از خواندن نظری که به من بنویسد کیبوردت

فرسوده می رنجم. کیبورد من از به ترین مارک کیبورد ها درون بازار سخت افزار است. فراسو است . چند

هزارش  را هم نمی دانم.  برای سالگرد زاد روزم گرفته امش.

به دوستانی که برای نظر نوشته اند نظر خواهم نوشت.

فری خوش نویس. بد جنس عمه تونه. تنها دوست خوشگلم می تونه به من بگوید یا بنویسد بد جنس.

گرچه او هم دیگر چنین نخواهد گفت و نخواهد نوشت.

کارت این ترنتم دارد پایان می یابد و پیدا نیست تا کی دوباره این ترنتی شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

بنام خدا.

پارسال در همین وبلاگ در باره روزپدر یک پست زده ام که باید سر جایش باشد. وبلاگ من که خرس پست خوار ندارد که پست پدری ام را خورده باشد.

دی شب با پدر جان در گوشی سخن گفتم. پیش از اینکه من بگویم بنام خدا، درود، او فرمود سلام علیکم و رحمه الله. من، فرسان، یکی از بزرگترین گویندگان چنان بغض کرده بودم که مپرس. با هر جان کندنی بود سه دقیقه با پدرجانم درگوشی سخن گفتم. گفتمانم را با ماچ ماچ ماچ تا هنگام دیدار به پاین رساندم. پیش از اینکه با پدر سخن بگویم(درگوشی) داداش فرزان (دوستان نزدیک ما واپسین نوشته اش را خوانده اند. برای دوستان و خوانندگان تازه پیوندش را نهاده ام) داداش فرزان پیوسته می خندید ومن گمان کردم دارد سربسرم می گذارد. از نت و وبلاگها آماری به او دادم و از او خواستم برایم خرما بفرستد.

بیست سال است من دنبال چند دستگاه مکانیکی ترجیحا بیل جرثقیل یا جرثقال یا جراثقال و لودر و گریدر و بولدیزر و سایدبوم و کمپرسور پلاستیکی یا فلزی از گونه اسباب بازی می گردم تا روز پدر یا روز کارگر به پدر ارجمندم پیش کش کنم و نمی یابم. ولی هنگامی که من کودک بودم او همه گونه اسباب بازی برایم می گرفت. از ۵ سالگی هم اسباب بازی های کاغذی درون کمانک کتاب به میدان بازی من انداخت.

 

بامید روزی که این ترنت و نتوند ها یشرفت نمایند و هر ناکسی نوشته های زیباو ادبی ام را نخواند این نوشته زیبا را سانسوریدم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

نوشتنی است جایزه نوبل ادبی با ارزش ترین جایزه ادبی در جهان به شمار می رود.ارزش این جایزه ده میلیون کرون(1/3 میلیون دلار )است و دسامبر هر سال از جانب پادشاه سوئد به برنده آن اعطا می شودو همچنین معمولا ساعت یک بعد از ظهر به وقت گرینویچ پنج شنبه نخست یا دوم ماه اکتبر هر سال نیز برنده اعلام می شود..

بگمان هیچ یک از خواننده ها و بلاگر ها کاری ندارم جزیک نفر. او دروبلاگ و در ساختمان مغزی و در دل من جایگاه نخست را دارد. او موجودی فوق العاده باهوش است. اگر خشمو نباشد با مهربانی در باره من وبا ارزش ترین جایزه ادبی داوری خواهد کرد.

تا جایزه ادبی نوبل دوهزارو شیش شیش دسته ده تایی و چند دسته یک تایی، روز بیشتر باقی نمانده است. به دلم نیافتاده که امسال این جایزه را به من بدهند. امیدم را هم برای دریافت این جایزه ارزنده از دست نداده ام. من با همه برنده های جایزه نوبل نقاط همسان فراوانی دارم. حتی با یکی دو تا بانویی که این جایزه را گرفته اند هم دارای نقاط همسانی هستم. این کلفت ترین فرنود من برای گرفتن این جایزه ارزنده نیست. بگمان من بنیاد نوبل برای در انداختن طرحی نو هم که شده باید جایزه نوبل دوهزارو شیش را به من بدهد. اگر من بگمان شما ارج می گذاشتم بیش تر شما ها مرا سزاوار گرفتن این جایزه نمی دانستید. ۱۸ عضو گزینش کننده جایزه نوبل هم شما ها و از شما گنده تر ها را نمی شناسند. امید من برای ربودن این جایزه روز بروز بیش تر می شود.

از دوهفته پیش این کتاب ها راخوانده ام.

جان شیفته ـ نوشته رومن رولان. برگرداننده به زبان شیرین پارسی شادروان م.ا. به آذین. انتشارات نیلوفر. چاپ پنجم ۱۳۶۹

ابله ـ نوشته داستایوسکی. برگرداننده به زبان شیرین پارسی مشفق همدانی. انتشارات صفی علیشاه ۱۳۶۸

آخرین وسوسه مسیح ـ نیکوس کازانتزاکیس. برگردانند به زبان شیرین پارسی صالح حسینی. انتشارات نیلوفر ۱۳۶۰

شاید در باره روز مرد فردا بپستم. تا فردا چندهزار زن در این وبلاگ گرد خواهند آمد را خدا می داند.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 هرگاه خدا می خواهدمردی را کیفردهد می زند پس کله اش تاخردش از دهانش بپرّد بیران؟

پس نوشت: می شد جمله خبری بالا را بگونه دیرگی هم نبشت.

بگفته و نوشته هایی ۱۴ اوم یا ۱۶ اوم مرداد سالگرد درگذشت ماه بی همتای موسیقی ایران بانو قمر است.یاد اورا گرامی می دارم و این مناسبت را بیاد برخی قمر ها گرامی می دارم.برای قمرها خصوصی نظر می نویسم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

 

۱-ناصرالدین شاه قاجار۲-مظفرالدین‌شاه قاجار۳-محمدعلی‌شاه قاجار۴-حاج زین‌العابدین مراغه‌ای5-میرزا فتحعلی آخوندزاده6-میرزا فتحعلی میرزا ملکم خان7- میرزا آقاخان کرمانی8-محمدتقی خان پسیان 9-سید جمال‌الدین اسدآبادی10-عبدالرحیم طالبوف11-شجاع نظام مرندی12-علاءالدوله عین‌الدوله13-مسیو نوز بلژیکی14-آقا سید محمد طباطبائی15-آقا سیدعبدالله بهبهانی16-میرزا نصرالله‌ خان مشیرالدوله17-محمدعلی میرزا18-عباس‌آقا تبریزی19-ملک‌المتکلمین20-میرزا جهانگیرخان21-قاضی ارداقی22-علیقلی خان سردار اسعد23-آقا بالاخان24-احمد میرزا25-ابوالفتح‌میرزا سالارالدوله26-ستارخان27-باقرخان28-حیدرخان عمواوغلی 29-یپرم‌خان30-سیدحسن مدرس31-شاهزاده ابوالحسن میرزا شیخ الرئیس قاجار 32-بوالحسن میرزا شیخ الرئیس قاجار33-ابوالحسن میرزا شیخ الرئیس قاجار34-ملامحمدکاظم خراسانی35-ملامحمدکاظم خراسانی36-شیخ فضل الله نوری37-شيخ خزعل38-سید حسن تقی‌زاده39-احمد کسروی 40-حسن پیرنیا (مشیرالدوله)41-حسین پیرنیا (موتمن‌الملک)42-سلیمان‌میرزا اسکندری43-امین‌السلطان44-ظل‌السلطان45-مورگان شوستر46-علی‌اصغرخان اتابک47-امین‌السلطان48-محمدولی‌خان تنکابنی50-عضدالملک51-ناصرالملک52-حسن مستوفی‌الممالک53-مشیرالدوله54-مستشارالدوله55-محمد خیابانی56-ادوارد براون57-علی مسیو58-سیدعبدالله بهبهانی59-سیدمحمد طباطبایی60-علی اکبر دهخدا61-کامران میرزا62-تیمورتاش

درپایگاه فرهنگسرا و ویکی پدیا اطلاعات بیشتری در باره نامدارن بالا بدست و بچشم خواهید آورد. کتاب هایی که در باره روشن فکری نوشته شده اند و من از آنها اگاهم، غربزدگی و در خدمت و خیانت روشنفکران جلال آل احمد و بازگشت بخویشتن دکتر علی شریعتی است. دکتر علی شریعتی همان شعبده باز و تردست و طراری است که در دشمن تراشی ید طولایی داشت. چه کسی جز دکتر می توانسته حضرت امام حسین علیه السلام را با چه گوارا تشبیه کند؟ اقای آل احمد هم که من یک لا وبلاگ باید تا شهریور باز در باره اش بنویسم شارلاتانی است که مگو و مپرس.

اکنون که بازار شارلاتانیسم و روشن فکریسم گرم است بگذارید یک پیام هم برای برادر اکبر گنجی بفرستم. برادر گنجی درود. چطوری؟ کجایی؟ کاری به خوراکی ها و اعتصاب غذایت هم ندارم. خودم با گوش های خودم شنیدم که در نیویورک فرمودی اسلام با دموکراسی سازگار است. من با اجازه خودم می نویسم اونجای وبلاگ آدم دروغگو. آقای گنجی دموکراسی است که با اسلام و هر دین و اندیشه دیگر سازگار است.

من در وبلاگم دست از دراز نویسی و چند کار فرسان پسندانه و خدا پسندانه برداشته ام. با این همه یک یا دو پاراگراف دیگر می نویسم. درانقلاب کبیر وکلفت و نهضت مبارک مشروطه روشن فکرها و روحانی ها درکنارهم بودند.پس از پیروزی انقلاب کبیر مشروطه روشن فکرها از روحانی ها پیش افتادند. البته برادر و روحانی گرامی سید حسن مدرس در همان آغاز انقلاب کبیر مشروطه کاری کرد کارستان که من آنرا به آگاهی شما نمی رسانم.

در انقلاب کبیر ۵۷ باز هم برادرهای روشن فکر و روحانی درکنار هم و همسنگر بودند. در این انقلاب کبیر از امر خدا روشن فکرها برای همیشه کنار زده شدند.

انشاءالله رحمن در انقلاب آینده که به رهبری آقای همه ما حضرت صاحبازمان علیه سلام (ع عج الله ...)خواهد بود روشن فکرها هیچ جایی نخواهند داشت. خود آقا جان تشریف خواهند آورد و مارا از شر مستکبران . منور الفکران خواهند رهانید.

پس نوشت: شاید در آینده عکس چند تن از چهره های تابناک آسمان مشروطه را در این پست نهادم. در انقلاب مشروطه یک برادررزمنده آمریکایی درکنار مجاهدین تبریزی رزمیده وشهیدشده بوده است که اول اسمش" هاواردباسکرویلHoward Baskerville"بوده. یاد و نام آن شهید راه مشروطه را هم گرامی می دارم. در این نوشته من به کتاب ها و نوشته های که در باره بزرگان انقلاب کبیر مشروطه و انقلاب کبیر ۵۷ نوشته شده ان د ومن آنها را خوانده ام اشاره نمی کنم. ( چه کنیم خدا؟ مردیم از فروتنی)

وسلام و علیکم و رحمه الله

التماس دو آو سه آ و چهار ا و ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

بنام خدا

دیروز باز هم محمدرضا سرشاررا در برنامه نقد کتاب شبکه چهار دیدم.داشت کتاب کوری نوشته ژوه ساراماگو را نقد دینی می کرد. آقای منتقد از قافله بسیار دور و به غافله بسیار نزدیک استند. اگر به رمان کوری گیر بدهم خواننده ها باز خوش بحال شان می شود. دوست گرامی ام نیز خواهد نوشت: همه راه ها به روم ختم می شود!!!

امروزکادوهایی که خارسویم از مکه مکرمه آورده بودم بدستم رسید. درمیانشان یک ماساژور هم بود که خیلی بی بخاراست. پیراهن ماندی گلم چنان خشنگ است که دلم نمی آید بپوشمش. یک دست کاپشن شلوار ورزشی هم برایم آروده بود. نگاهی به ماکرش کردم و زیر لب گفتم پدرم همیشه ازخارجه برایم ادیداس اصل می آورد.

نمی دانم چراخداوند امر کرده که کلفت ترین سوتی ادبی زندگیم را در این پست بنویسم؟ داستان داش آکل صادق هدایت را چند بار خوانده ام. فیلمش را هم یک بار دیده ام. نخستین بار که داش آکل را می خواندم، مَشتی را مُشتی می خواندم. تا اینکه هشت سال پیش درون کارگاه یکی از غول های قلمزنی شاگردشدم. اوستایمان عشق جوات یساری شدیدی داشت. توی جمله هایش  از واژه مَشتی زیاد سوء استفاده می کرد. من دریافتم منظور هدایت هم مَشتی بوده نه مُشتی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

توی صفحه نخست و فهرست وبلاگ های بروز شده ِ میزبانِ مهربانمان بلاگفا، کم تر دنبال وبلاگ های خواندنی می گردم. از بخش شگفت انگیز نظرات چندان راهی به وبلاگ هایِ خواندنی، نه می بینم نه می یابم. Favorites اینترنت اکسپلوررم چندان انباشته گشته که دست کم یک هفته باید وقت صرف باز بینی وبلاگ و وب سایت هایی که در ۵۹ پوشه گردآوری کرده ام بنمایم.این برای این ترنت است.

ورنه روزها کارمن این است که  کتاب کاغذی بخوانم و رادیو گوش بدهم.دست کم روزی ۳۰۰ صفحه کتاب می خوانم. هفته پیش چند واژه چینی هم از رادیو چین آموختم که فراموششان کرده ام. بدی رادیوی من این است که سه موج اف ام و ام دبلیو واس دبلیو بیشتر ندارد. از ساعت ۱۴ هم موج اس دبلیو را ترک ها اشغال می کنند. در باره همه پیغامبران برنامه پخش می کنند.این هم برای اون ترنت است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است 

 

 

بنام خدا.

امیدوارم زین پس سر هیچ کدامتان منت نگذارم. اگرپیوندی ادبی در وبلاگ می نهم با فروتنی بنهم.

يکی بود يکی نبود، روزگاری فاحشه ای بود به اسم ماريا که...

پاراگراف پایین تنها یک طرح است برایِ آینده. اگر اکنون بخواهم آن را بنویسم هم وقت شمارا می گیرم، هم چنان که باید نخواهم توانست درش بیاورم.(من پسر خوبی شده ام. شما هم دیگرسخت نگیرید و مته بخشخاش مگذارید.درش بیاورم یک اصطلاح ادبی هنری است)

آخرین خواهر زادهِ خواهر سومی پدرم(کدام بلاگری برای اینکه از واژه تازی عمه سوء استفاده نکند می تایپد  آخرین خواهر زاده ... پدرم؟)یکی از بزن بهادر ترین و برومند ترین جوان های این برو بوم است. ایشان در زندگی سی و چند ساله اش تنهاکتاب سینوحه پزشکِ فرعونِ مصر من را خوانده است. چند صفحه ای هم که نوشته یادگاری هایی بوده که هنگام می گساری توی دفتر یاد داشتها ویادگاری های من نوشته است.اگر من هم  مانند سردوزامی بیرون از میهن می بودم آنها را اسکن می کردم و به چشم شما می رساندم. ایشان هفته پیش از دیدار خانه دوست(کعبه، عربستان) بازگشتند. سه روز پیش به او زنگ زدم تا  سوژه ای برای پست زدن بدست بیاورم  شما اگر دلتان می خواهد بخوانیدزیارت قبولی خدمتش عرض کنم.

گفتم حــــــــــــــــــــــــــاجی زیارت قبول. که گفت حاجی، که زنبور عسل بود؟ گفتم اختیار دارید حـــــــــاج آقا. از او خواستم از حال و هوای آنجا بگوید. گفت: توی غار حرا با بچه های تهران درگیر ودست به یقه شده بوده. البته او به زبان لاتی گفت غار حرا را بستم(بستن یعنی قرق کردن درگویش لاتی)

گفتم دیگر چه خبر؟ وهابی ها آزارتان ندادند؟ پیدا بود سر از گروه ها و فرقه های دینی در نمی آورد. درنگی کرد و گفت: اگر منظورت میمون هایی است که برای دزدی پرورش داده شده بودند، خیر. گفتم می شود ماجر وهابی ها یا بقول شما میمون ها را بگویی؟ گفت: میمون ها دورو بر مردم و ترجیحا ایرانی ها می پلکیدند و کیف های آنها را می قاپیدند. هربار که به ما نزدیک می شدند با اردنگی می زدم در چیزشان. گفتم مگر نمی دانستی که آنجا وادی امن است و همه جاندار ها ایمن هستند؟ گفت وادی یا بادی؟دریافتم می خواهد در تعریفاتش از وادی سوء استفاده کند. چند نکته انحرافی بخوردش دادم تا اگر آدمیزادی ادبی و فرهنگی بود بخندد و خوش بحالش گردد.

گفتم خوب حــــــــــــــــاجی جون ازاون نوشیندنی ها که دیگر نمی نوشی؟ با یک قهقه شیطانی گفت اختیار داری. 

 

همان سان که در آغاز نوشتم دیگر با نهادن پیوند های ادبی منت سر شما نمی گذارم.اگر تنها جمله آغازین داستان ۱۱دقیقه پائولو کوئیلو را می نوشتم کاربرنما ها می توانستند بنویسند یا بگویند این فرسان دگرگون ناشدنی است. یا دوست گرامی و استاد فرهیخته باز در دل مهربانش بگوید همه راه ها به روم پایان می یابند. شیطونه وسوسم کرد که همون جمله آغازین را بنویسم.

يکی بود يکی نبود، روزگاری فاحشه ای بود به اسم ماريا که...

این نیز پیوند پایگاه سایت گردی. اگر عکس کودکان و شهیدان لبنانی را نگاه کردید و حالتان بد شد یا عکس هایی که برای افراد بالای هیچده سال است مسئولیتش با من نیست.

دیروز یک جایی(جمالزاده غلط کرده جمال زاده بوده) خواندم یک از ادب بیخبری به استاد سید محمد علی جمالزاده توهین کرده بود.اوشان بدانند ادبیات شناسان می دانند کی بکیه. اگر یک اسکیمو هم معصومه شیرازی جمالزاده یا صحرای محشر یا سروته یک کرباس یا حتی داستانک "فارسی شکر است" آن سید بزرگوار و پدر داستان نویسی پارسی را بخواند خوش بحالش می شود. منی نمی دانم اینها چرا هنگام رویاروی با بزرگان ادب و فرهنگ ما برای وجدانشان لالایی می خوانند!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

 

 

 

بنام خدا.

یاران گرامی درود.ساعت۹بامداد یک شنبه ۸ امرداد است (هزارو چند خورشیدی اش را خودتان میدانید).فرنود ننوشتنم، خواندن کتاب جان شیفته رومن رولان یارولند بود.آنت بانوی خوش اندام و قهرمان داستانِ جان شیفته برای اینکه فرزند حرامزاده اش مارک زنده بماند به خدایش( خداباوری آنت نیز مانند خدا باوری بسیاری از ما ها و شما هاست) گفت هرچه می خواهد از زندگی آنت بگیرد و فرزندش زنده بماند. مرا جو گرفت و گفتم خدایا از این ترنتم بکاه و بر آرامش ام بیافزا !!!

در پست پیشین ماجراهای فراوانی را ننوشته گرفتم.باید برای دوست و استاد خوش نویسم یک هفته می نوشتم و می ویراستم وآنگاه می پستیدم.چنان نکردم.فی البداهه پستیدم.ازاینکه دوست سفرکرده ام را خندانده بودم در پوست خود نمی گنجم.

یک نفر اومده برای پست پیشینم نظر نوشته "بروزم" گمان می کنم این بروزم یک اصطلاح ناشایست باشد. شاید رفتم و برایش نوشتم به روزگارم.

امروز قرارا است بانو طا برایم کتاب بفرستد.

خوانندگان و دوستان کهن می دانند من یک عقده ای استم.(اگر شما در شمار دوستان و خوانندگان نوین هستی بخودت اجازه ندهی به من بنویسی عقده ای که شر درست می شود)یکی از عقده های دور و درازم داشتن و در بر کردن پیراهن و جامه هایِ ماندی گل است.کودک که بودم می دیدم دایی جان شاغلامم(با دایی جان ناپلئون اشتباه مگیریدش) پیراهن هایی می پوشد که در تن هیچ مردی نیست.زن دایی جان شاغلام بسیار خوش گل و خوش اندام بود با این همه زنهای خوش گل و خوش اندام دست از سر دایی شاغلام بر نمی داشتند.موهای دایی شاغلام هم پرپشت و دراز بودند، چون یال شیران نر.دایی جان شاغلام جز در یال در هیچ چیز دیگری با شیران همسانی نداشت.او یک جنگنده با کلمات بود.بگذریم. زیاد به دایی جان شاغلام گیر ندهیم. من از همان کودکی بخود گفتم رمز مورد پسند بودن دایی جان شاغلام نزد بانو ها پیراهن های منحصر بفردش است.چهار سال پیش توانستم به نام پیراهن هایی که دایی جان می پوشید پی ببرم.

دوهفته پیش که خارسویم می خواست مشرف شود به خانه خدا از من خواست تا از او بخواهم برایم ارمغان و ره آوردی بخواست خودم بیاورد.من مانند حسن آقا حسابی کلاس گذاشتم و تعارف تیکه پاره کردم و سپس با شوق و ذوق گفتم برای من پیراهن ماندی گل بیاور.دلبستگی و هواخواهی ام به ماندی گل را هم به او نگفتم.

خارسوی گرامی از خانه خدا یک دستگاه دوربین دیجیتال پیشرفته اخرین سیستم(سیستوم) به ههمراه چند ماندی گل و چند چیز دیگر برایم آورده است. نامزدم دوربین را مصادره فرموده است.من بنوبه خودم به او حق می دهم.چون هم دوربین است هم وب کم.از آن دوربین هاست که نمایش گر دارد و در چشم زدنی می توان با فن فوتوشاپش دل هر بانوی ظاهر بین و باطن بینی را هورررررررررررررری ریخت پایین.

اکنون نوشتن همین ها از سر من و شما ها زیاد است. در پست آینده به حضرت سید حسن نصرالله و دوست گرامی ام آقای رها برادر یکی از دوستان سفر کرده به ولایت لنگ دراز های جرمنی خواهم پرداخت. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

 

از همان روز نخست که دون ژوانِ دون ژوان نبود.تازه بلاگری بود پیاده با کوله باری از حقه های کثیف که بانوها و دوشیزه ها را به زانو و به پهلو و به شکم و به کمر در می آورد.دوست دیرین اگر زود چشمت به این نوشته افتاد بدان و آگاه باش که هوای تورا بیش تر از خورخه لوییس بورخس خواهم داشت.

خوانندگان گرامی ماجراهایی که در این نوشتار نوشته می شود مربوطه به دوران نخست وبلاگ سازی بروزن دیرینه سنگی است.شما ها که هیچ؛ دیرینه ترین وبلاگ نویس مرتبط با شما هم در آن هنگام با اینترنت آشنا نبود.

پدر پدر بابا تایسون بود و پدر تایسون و پسر تایسون و عمه تایسون و آسوده تون کنم؛ تایسون ها بودند و جیرجیرک و مارمولک و هندونه و من و سپس سروکله علی مقوا که مانند یارعلی پور مقدم وجلال و صادق چوبک یک کلاه نویسندگی سرش نهاده بود.

بله جونم به همراه کیبوردم برایتان بنویسد که شخصیت متواری مد نظر ما از پشت کوه آمده بود ودر کلان پایتخت میهن بزرگ مان که در آن هنگام بیش از این هنگام اسلامی بود و مانتوی دختر ها وبانو هایش این اندازه تنگ و کوتاه نبود خانه گوزیده بود.اسم وبلاگش را هم گذاشت گنجشکک ... تا بانو ها بدانند این کاربر همه اش در اندیشه جیک جیک و مست بازی و ۳۰گار و۳۰ نما و بانو بازیست.تو شهرشون هم به تیکه و جیگر وشقه می گویند ممس!!!

آغاز وبلاگ نویسیش همراه بود با آنارشیسم و هرج و مرج.هرپست را در سه یا چهار یا ۵ نسخه به وبلاگ می فرستاد ومی نوشت مشکل اینترنتی دارد.می خواستم به بایگانی که از وبلاگ های کاربران پایگاه نخست شکاری که در رایانه گرد آورده ام بروم و بخشی از نخستین پست هایش را اینجا بنویسم که درون رایانه آنها را نیافتادم.به سراغ سی دی ها هم نمی روم.

هنوز همدیگر را ندیده بودیم.اونمی دانست فرسان چرا غلط تایپی دارد.پیوسته می آمد و نقش آموزگار دیکته را بازی می کرد.عقده نمایش و فیلمنامه نویسی که خیلی داشت.بی گمان عقده آموزگار بازی هم در درونش نهفته بود.

نخستین شماره ای که گرفتم از میان بی نو ها شماره همراه اوشان بود.نخستین باری که دیدیمش در کافی شاپ دیدنیها روبروی پارک ساعی بود.آن روزها من آشفته آشفته بودم.سر هم چهار ماه نمی شد که از بیماری شوم اعتیاد رها شده بودم.با حالی خراب و ترس و هراس در همایشش شرکت کرده بودم به همراه یک پسر عمه دومتریوسی.نخستین گفتمان جدی این دن ژوان در باره خسته و مانده بود.او با چند تن از دوشیزه های بلاگر با دلسوزیی دایگانه اندوه زبان پارسی را می خوردند.همایش پایان یافت و من و بادیگاردم با او و یک دوست سراینده روبه سوی میدان ولیعصر راه افتادیم.من و بادیگاردم در میانه راه از آنها جدا شدیم و به ترمینال رفتیم.توی دلمان هم می گفتیم این تهرانی ها چقدر مهمان نوازند.

از همان دیدار نخست هردوحساب کار دستمان آمد.مانند ادمهای حرفه ای به تکنیک های هم آشنا شده بودیم.او سیگار کنت می کشید و من وینستون قرمز.او یک شکارچی بود که برای شکارهای خوش هیکلش وقت صرف می کرد. ازیک عنکبوت آبی و خشکی بیش تر شکیبا بود.تورش را پهن می کرد و چشم به راه شکار وطعمه می ماند.من بر خلاف او بودم.او در نخستین حرکت با بانو یا دوشیزه دعوایی فرهنگی راه می انداخت و چند صباحی توی مسنجر کل کل می کرد وشماره هایش را برای بانو می نوشت.

وجهه خوشی هم نداشت.اینقدر توی وبلاگش از میگساری و خلاف کاری هایش می نوشت که سایه اش را با تیر می زدند.من از خدا و دکتر علی شریعتی و احسان طبری و نادرنادرپور و خسرو گلسرخی می نوشتم.هیچ بد خواه مدخواهی هم نداشتم.همه دوستم می داشتند.این کودک بزرگ هنر و ادب به کوچیک و بزرگ رحم نمی کرد.من ساده چون اورا نخستین دوست اینترنتی مذکر خود حساب می کردم برای نخستین بار در یک دعوای مسخره و خنده دار خودمو انداختم و سط و یک عربده کشیدم بخوانید سنگش را به سینه کوفتم.آن هنگام شمارمان هم زیاد نبود.کاربران کوشا و فعال از ۴دسته ده تایی کم تر بودند.هنوز رویمان توی روی هم باز نشده بود که اقای دن ژوان چگونگی آشناییشان با سایت "پ" را گفتند!!!

سال دوهزاروچهار را با خوبی و خوشی و مهربونی سر کردیم که سال شوم دوهزار وپنج از گرد نت رسید.دور از جان شما خر تو خری شد که کافر ننویسه و کمونیست نخونه.من که در سال های پر از فراوانی درون کمانک مرز های شمال شرقی و شمال غربی و نواحی کویری و مرکزی و ووو را به میهمانی بانو های پولدار رفته بودم در دام بانو های تهرانی افتادم.شما بخوانید معاهده ای که نه به هم گفته بودیم نه نوشته بودیم را زیر عصا گذاشتم.(از بانو نون خواهش می کنم به عصای مبارک من حساسیت نشان ندهد.خواسته و ناخواسته باید در این پست نامی از عصا هایم بیمان می آوردم)

من و او هرگز وارد جزییات نمی شدیم.شما وارد جزییات نمی شدیم را بخوانید از هم حساب می بردیم.هرکدام باور های خودمان را داشتیم.من به سادگی و خوش قلبی این دوست و رقیب گردن کلفت می خندیدم و او به ماجرا جویی های من.من سرگذشت بانو هایی که با آنها درد دل ها و درد زیر دل ها؛ کرده بودم را از زبان یا کیبورد او می شنیدم و می خواندم و می خندیدم.

من شدم آواره پایتخت و در آوارگی، چند باری در خانه عنکبوتی او که برای بسیاری از بانو های این ترنتی و اون ترنتی آشنا بود بیتوته کردم.بزحمتش انداختم و خودم هم بزحمت افتادم.اسباب آسایش در خانه او فراهم بود ولی من شوریده بودم.نه می خواستم توی دستشوییش ایستاده بشاشم نه دل و دماغ نشستن داشتم.از اینکه باد های سرگردان اشکمم به گوش او و دوست هنرمند و ادیب و ژرفا شناسمان(ماجرای ژرف شناسیشو می نویسم) که همیشه یک پای بازی بی دل و سخنران و متکلم مع الغیرو متکلم الوحده بود برسد.

بله دوستان دون ژوان مد نظرما شد الویس پریسلی.او هرکجا می رفت در عین زمان هم دن ژوان می شد هم می خواست الویس پریسلی یعنی شاه تاجدار بی همتای آن سایت باشد.من پس از پشت سر گذاشتن زمستان سرداعتیاد رفته رفته چاق و سرو مرو گنده تر شدم.حتی هم پیمان های او که در نشست نخست مرا دیده بودند پس از اینکه عکس های مرباییم را دیدند زدند بتخته و نوشتند. بزنیم بتخته رنگ روروت یعنی رنگ وروی من درون کمانک فرسان باز شده.اکنون دیگر نیاز به یک دسیسه بزرگ بود تا دن ژوان یک بار برای همیشه از شر من آسوده گردد.

من آب به آسیاب دن ژوان که اگر دشمنش نتوانتم نوشت رقیب و هم آورد توانمش نوشت، ریختم.دن ژوان فرصت را غنیمت شمرد و در وبلاگش نوشت که هرچه میان من و او بود به آخر خط رسید.دوست و همراه همیشگی اش که نامش را نمی توانم نوشت توی وبلاگش نوشت:برخی ها در ظاهر اقیانوس اند و در باطن ژرفایشان دو بند انگشت است.خداییش به اینجا که رسیدم گفتم به سراغ شکلک ها بروم و مانند بانو هایا کاربر های احساستی از شکلک ها سوء استفاده کنم.درسته من چند شب پیش این دن ژوان و ان دوست خیلی سخن رانش که هیچ احساسی نسبت به جنس لطیف نداشت شب زنده داری کرده بودم. یک بار هم شلوارکی که از آن دن ژوان بود و چند جایش پاره و سوراخ بود راپوشیده بودم.ولی بیاد ندارم آن دوست مرا انگولک کرده باشد و ژرفای مرا براورد کرده باشد.

واون بزرگترین و کلفت ترین بی مهری دن ژوان و دوست باوفایش بود.پس از آن چپق صلحی کشیدیم.با اینکه مانند گذشته جون جونی نشدیم ولی درود و دورودی برای هم پرت می کردیم.تااینکه باری دگردن ژوان قرص هایش را نخورد و هرچه کاسه کوزه بود بر سر من شکاند.آن روز های سرد و بی مهری هم گذشت و روسیاهی نه به من ماند نه به او.

روزهای پایانی فروردین همین سال یا امسال دن ژوان آمد توی مسنجر.پس از احوال پرسی به خود گفتم باید این بارحواسم جمع باشد که باز زیان نکنم. همیشه دن ژوان می رفت تو جلد آقاروباهه و گربه نره و من می شدم پینو کیو.او اطلاعات ذی قیمت بانوانه مرا می ربود ویکی دوتا اطلاعات مرده و از رده خارج به خورد من می داد.

من احوال یک بانو را از او پرسیدم که او به از من یک پرسش پرسید.من به او گفتم من هم می خواستم همین پرسش را از تو بکنم.خلاصه هیچ کدام دم لای تله ندادیم. شما بخوانید اون بانو را هردوی ما بله.هرگاه شک من به او بیش از حد استاندارد می شد از او می خواستم تا دست راستش را بر روی چیز چپش بگذارد.من بیمی از نوشتن تخم ندارم ولی چون او توی نظرش نوشته چیزش گفتم شاید تخمش را کشیده باشند قاچاق چیان آدم.بله آن شب او دست راستش را گذاشت روی تخمش.برای اینکه بدانید من چه اندازه باهوشم خدمتتان می نویسم که از توی وب کم می دیدمش.هیبتش شده بود مانند رهبران کاریزما.اگر موهایش بلند شده بود رک و پوست کنده می نوشتم که هیچ صفتی مانند گرگ بارون دیده برازنده او نمی بود.من دنبال بهانه بودم تا عکس تخمیشو بزنم توی وبلاگ پربیننده ام که از امر خدا عکس های تخمی او گم شد.

پس نوشت:نهادن پیوند وبلاگ الویس پریسلی همه پایگاه های اینترنتیز برای رفتن چند خواننده از وبلاگ من به وبلاگ او نیست. به اندازه شرکای سکسی خودم و خودش من پیوندش را در پست هایم نهاده ام.دلایل دیگری دارد ننهادن پیوند وبلاگش در این عکس.معنی دن ژوان را هم نمی نویسم.بی گمان جاسوسه هایش به چشمانش می رسانند که در این پست به اوپرداخته ام.خودش می اید و ویژگی های دن ژوان را می نویسد.خوانندگان گرامی بدانند که توی گوگل واژه خارنجکی دن ژوان را جستجو نکنند که جز دن ژوان کرج نوشته صادق هدایت نسیبشان نمی شود.

گرچه شر او از سر بانو های پایتختی دور شده است ولی یکی از نیرنگ های پلیدش را می نویسم تا بداند موسی پیغامبر خداست.او می نوشت که هنگامی بانو ها برایش کار خداپسندانه مکش را انجام می دهنند زمان دقیق فوران را به آنها اعلام نمی کند تا دهانشان پر از آب گردد.

دن ژوان مد نظر ما دن ژوان با جنبه و با گنجایش درون کمانک با ظرفیتی است او از این افشا گری من نه تنها نمی رنجد بلکه می لبخندد و می قهقهد.روان پریشان حضرت گراهام بل اکنون به او نزدیک تر است و داد همه درگوشی سخن گفتن با بانو ها را از او خواهد ستاند.اگر ایشان وضعشان به گشته می توانند ۵۰۰ یورو بفرستند تا من یک طلسم برایشان بنویسم وکارشان را درست نمایم.این نوشته ارزش استنادی ندارد.بسیاری سخن ها و رازها در آن نوشته نشد.من وبرادرانم خیلی آرزو داشتیم بتوانیتم گوشه ای از فرسان نوازی اورادر شهر سپاهان تلافی کنیم. این افتخار اکنون دور از دسترس است.همیشه برای شادکامی و تندرستی او آرزو می کنیم.

گزینش عکس برای این پست کار دشواری بود.بیاد دانش بالای ۳۰نمایی او عکس بانو کیدمن را در این پست نهادم.عکس الویس پریسلی را هم اپلود کرده ام ولی نمی فرستمش.او دیوانه شیوه نوشتاری گلی ترقی بود.در وبلاگش پیوند عکاسخانه نویسندگان و سرایندگان خوش نام و نامدار میهنمان بودشاید اکنون هم باشد.توی پایگاه قابیل همی می توانید عکس خوش گل های خوش نویس را پیدا کنید.نکته دیگر مه ننوشته مانده این است که به او پسر حجی و آقازاده و بورژوا ننوشتم چون خیلی دوستش دارم.روزهای نخستی که دریافتم رفته چند قطره اشک هم از دیده افشاندم.

به آگاه او می رسانم که دن ژوان ها هم گاهی خر می شوند و افسار وپالانشان را می دهند دست بانو ها و ناگزیر وی مشوند دمی پیاله بزنند و در تنهایی گریه کنند.بجای او از همه بانو هایی که به ما مهر ورزیدن و در آغوششان مارا جادادند سپاس گزاری می کنم.در این نوشتار به پشتیبانی ها و هواداری های دوست گرامی مان از اکبر گنجی یادی نشد.من همیشه گمان می کردم او دومین داستان درازش را از روی بامداد خمار فتانه حاج سیدی کپی کرده ولی چنین نبود. او از نیما یوشیج و فروغ فرخزاد تقلبی کرده بود و هی نامه به فرشته می نوشت.نوشته های دوست دیرینم از سروده هایش خوش تر بود.سروده هایش خیلی بی مزه وبی نمک بودند.او اگر قرص هایش را می خورد هم نمی توانست یک دوره مجلس وبلاگی را به فرجام برساند. خودش و نور چشمی هایش می شدند رییس مجلس و ... من می شدم رییس فراکسیون زی زی ها یا رییس کمیسیون  نمی دونم چی چی ها.

این نوشتار بدون بازبینی فرستاده شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |