بنام خدا.
رییس جمهور محبوب رییس سازمان بهزیستی،رییس بانک مرکزی و همهء هوادران و وفاداران به سران مملکت گل وبلبل اکنون که این پست را می پستم پاک وطاهر هستم.تازه دوش گرفته ام.شاید خداوند این دوش را به حساب یک غسل جنابت هم گذاشته باشد.ژل هم به موهای جو و گندمی ام نزده ام.داداش فرزان که کنارم نشسته است، شگفت زده به موهایم مینگرد.هنوز چیزی نگفته. گمان کنم توی دلش دارد یک چیزهایی می گوید. اجازه بدهید تا گوش جان به دل داداش فرزان بگذارم.داداش فرزان قلقلکی نیست و من هم هنوز گوش جان به دل او نسپرده ام.اگر راستش را می خواهید باید اندکی بردباری پیشه کنید.اگر خوابیده اش را می خواهید هم اکنون پیش کشتان می کنم.موهایم هنوز جو وگندمی نشده اند.
خواننده ها ی ارجمند و خواننده نماهای پررو کنجکاوی و فضولی موقوف.من هر طور که دلم بخواهد با رییس جمهور محبوب و رییس بهزیستی و از اون ها کوچیکتر پست می نویسم.
رییس بهزیستی یک دروغ گوی بزرگ است.هفته پیش توی رادیو داشت می گفت برای معلولین همه کاری می کنند. هزینه ازدواج می دهند.خانه می دهند.جهیزیه می دهند و ...
من یک معلول هستم. معلولی که خیلی دیر، زیر پوشش بهزیستی رفته.دوسال پیش پدرم توی روزنامه خوانده بود که سازمان بهزیستی برای معلول ها اله می کند و بله می کند.رفتم یکی از شعبه های سازمان بهزیستی و از آنها خواستم یک صدم این کارها که برای معلولین می کنند را برای من هم بکنند.کارمند مربوطه گفت خوب ما چکار کنیم؟گفتم یعنی چه شما چکار بکنید؟گفت توی روزنامه ها از این حرف ها زیاد می نویسند.من نیز اندکی آلودگی آوایی ایجاد کردم و آمادم به پدرم گزارش دادم.از آن پس به هر دری زدم تا توانستم یک امتیاز یک وام از سازمان بهزیستی بگیرم.راستش را بخواهید آنها نمی خواستند وام بدهند.ولی چندین بار که دفتر دستکشان را به هم ریختم و آهنگ خودکشی کردم این وام را تایید کردند.یک ضامنه نیکو کار هم پیدا کرده ام.رییس بانک می گوید این کارمند رسمی نیست و باید دوتا ضامن که کارمند رسمی باشند پیدا کنی.
آقای رییس جمهوردر خانواده و خاندان ما نصف کارمند هم یافت نمی شود تا چه برسد به دوتا کارمند.امروز دوش گرفتم قصد چسان فسان کردن هم نداشته و ندارم.می خواستم پیرهن سپیدم را بپوشم و به نزد رییس شعبه مرکزی بانک بروم و آنرا پاره کنم یا با زبان خوش یا زبان ناخوش از او بخواهم با همین کارمند که ضامنه شده است موافقت کنند.نمی دانم چه شده که هنوز نرفته ام.شاید فردا رفتم.صبح که رییس بانک زنگ زد و این پیغام یا پیام را داد با خشم گفتم من با شما سخنی ندارم.می روم و هرچه فریاد دارم بر سر از تو گنده تر ها می کشم.
نتیجه وبلاگی اینکه، کاربرهای نیکو کارکه قوم وخویش کارمند از گونه رسمی در اصفهان دارند با من تماس بگیرند.یا برای این پست نظر بنویسند.هرکار که از دستشان برمی آید انجام بدهند.پیوند این نوشته را با مسنجر یا ایمیل برای دوستانشان بفرستند. به چشم و گوش رییس جمهور محبوب یاهر مسئول دیگر برسانند.اگر من این وام را بگیرم از زیر خط فقر بیرون خواهم آمد.
پنج شنبه که رفته بودم بانک رییس بانک از من پرسید اموال من قول و غیر من قول چه دارید.بجان حنا نزدیک بود که راستش را برایش بگویم.می خواستم بگویم از دار دنیا یک جفت عصای اسپانیایی داشته ام که یکی از آنها کج شده است و هیچ ارزشی ندارد.ماجرای کج شدن عصایم را هم برای شمانمی نویسم.دوستان دیرین به تر می دانند عصا های من چرا کج می شود یا می شکند.تنها دارایی من قول و غیر من قول من همین وبلاگ است.رییس بانک گفت تلفن همراه داری؟گفتم خیر.گفت خونه داری؟گفتم خیر.گفت ماشین داری؟گفتم خیر.گفت حساب جاری داری؟گفتم خیر.دفترچه حساب قرض الحسنه ام که ۵هزارتومان ناقابل بیش تر در آن نبود را نشانش دادم.گفتم تاریخ و مقدار آخرین دریافتیشو نگاه کند.همان روز رفته بودم بانک و سیزده هزارو پانصد تومان از هیجده هزارو پانصد تومانی که همه دارایی منقول و غیر منقول من از داردنیا است رابیرون کشیده بودم.
اگر روزنامه خوان نیستید زین پس روزنامه خوان شوید.یا وامم را می دهند یا چنان معرکه ای می گیرم که حضرت گنجی و منجی و متحصنین اصلاح طلب و دیگر معرکه گیران نگرفته اند.هرگونه وام بلاعوض یا با عوض هم از آدمهای نیکو کار از سوی من پذیرفته می شود.نیازمند تر از من هم در هیچ کجا یافت می نشود.این پست هم برداشته نمی شود.هرکس هم توی نظرات بنویسد فرسان گدا آزرده نمی شوم.
وبلاگم را هم بفروش می رسانم.مزدوری هم می کنم. هرکه پول بدهد برایش می نویسم.دیگه کارد به استخوانم رسیده است.بشتابید نیکو کارها.
این نوشته را جدی بگیرید.اگر نوشن نیید نیشم نباشید.با خدا هم شوخی ندارم.
این پست نظراتش بدون تایید یا بشیوه نظر خواهی فعال فرستاده شده مراقب دشنام ها و ناسزاهایتان باشید





