تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

بنام خدا.

 

رییس جمهور محبوب رییس سازمان بهزیستی،رییس بانک مرکزی و همهء هوادران و وفاداران به سران مملکت گل وبلبل اکنون که این پست را می پستم پاک وطاهر هستم.تازه دوش گرفته ام.شاید خداوند این دوش را به حساب یک غسل جنابت هم گذاشته باشد.ژل هم به موهای جو و گندمی ام نزده ام.داداش فرزان که کنارم نشسته است، شگفت زده به موهایم مینگرد.هنوز چیزی نگفته. گمان کنم توی دلش دارد یک چیزهایی می گوید. اجازه بدهید تا گوش جان به دل داداش فرزان بگذارم.داداش  فرزان قلقلکی نیست و من هم هنوز گوش جان به دل او نسپرده ام.اگر راستش را می خواهید باید اندکی بردباری پیشه کنید.اگر خوابیده اش را می خواهید هم اکنون پیش کشتان می کنم.موهایم هنوز جو وگندمی نشده اند.

خواننده ها ی ارجمند و خواننده نماهای پررو کنجکاوی و فضولی موقوف.من هر طور که دلم بخواهد با رییس جمهور محبوب و رییس بهزیستی و از اون ها کوچیکتر پست می نویسم.

رییس بهزیستی یک دروغ گوی بزرگ است.هفته پیش توی رادیو داشت می گفت برای معلولین همه کاری می کنند. هزینه ازدواج می دهند.خانه می دهند.جهیزیه می دهند و ...

من یک معلول هستم. معلولی که خیلی دیر، زیر پوشش بهزیستی رفته.دوسال پیش پدرم توی روزنامه خوانده بود که سازمان بهزیستی برای معلول ها اله می کند و بله می کند.رفتم یکی از شعبه های سازمان بهزیستی و از آنها خواستم یک صدم این کارها که برای معلولین می کنند را برای من هم بکنند.کارمند مربوطه گفت خوب ما چکار کنیم؟گفتم یعنی چه شما چکار بکنید؟گفت توی روزنامه ها از این حرف ها زیاد می نویسند.من نیز اندکی آلودگی آوایی ایجاد کردم و آمادم به پدرم گزارش دادم.از آن پس به هر دری زدم تا توانستم یک امتیاز یک وام از سازمان بهزیستی بگیرم.راستش را بخواهید آنها نمی خواستند وام بدهند.ولی چندین بار که دفتر دستکشان را به هم ریختم و آهنگ خودکشی کردم این وام را تایید کردند.یک ضامنه نیکو کار هم پیدا کرده ام.رییس بانک می گوید این کارمند رسمی نیست و باید دوتا ضامن که کارمند رسمی باشند پیدا کنی.

آقای رییس جمهوردر خانواده و خاندان ما نصف کارمند هم یافت نمی شود تا چه برسد به دوتا کارمند.امروز دوش گرفتم قصد چسان فسان کردن هم نداشته و ندارم.می خواستم پیرهن سپیدم را بپوشم و به نزد رییس شعبه مرکزی بانک بروم و آنرا پاره کنم یا با زبان خوش یا زبان ناخوش از او بخواهم با همین کارمند که ضامنه شده است موافقت کنند.نمی دانم چه شده که هنوز نرفته ام.شاید فردا رفتم.صبح که رییس بانک زنگ زد و این پیغام یا پیام را داد با خشم گفتم من با شما سخنی ندارم.می روم و هرچه فریاد دارم بر سر از تو گنده تر ها می کشم.

نتیجه وبلاگی اینکه، کاربرهای نیکو کارکه قوم وخویش کارمند از گونه رسمی در اصفهان دارند با من تماس بگیرند.یا برای این پست نظر بنویسند.هرکار که از دستشان برمی آید انجام بدهند.پیوند این نوشته را با مسنجر یا ایمیل برای دوستانشان بفرستند. به چشم و گوش رییس جمهور محبوب یاهر مسئول دیگر برسانند.اگر من این وام را بگیرم از زیر خط فقر بیرون خواهم آمد.

پنج شنبه که رفته بودم بانک رییس بانک از من پرسید اموال من قول و غیر من قول چه دارید.بجان حنا نزدیک بود که راستش را برایش بگویم.می خواستم بگویم از دار دنیا یک جفت عصای اسپانیایی داشته ام که یکی از آنها کج شده است و هیچ ارزشی ندارد.ماجرای کج شدن عصایم را هم برای شمانمی نویسم.دوستان دیرین به تر می دانند عصا های من چرا کج می شود یا می شکند.تنها دارایی من قول و غیر من قول من همین وبلاگ است.رییس بانک گفت تلفن همراه داری؟گفتم خیر.گفت خونه داری؟گفتم خیر.گفت ماشین داری؟گفتم خیر.گفت حساب جاری داری؟گفتم خیر.دفترچه حساب قرض الحسنه ام که ۵هزارتومان ناقابل بیش تر در آن نبود را نشانش دادم.گفتم تاریخ و مقدار آخرین دریافتیشو نگاه کند.همان روز رفته بودم بانک و سیزده هزارو پانصد تومان از هیجده هزارو پانصد تومانی که همه دارایی منقول و غیر منقول من از داردنیا است رابیرون کشیده بودم. 

اگر روزنامه خوان نیستید زین پس روزنامه خوان شوید.یا وامم را می دهند یا چنان معرکه ای می گیرم که حضرت گنجی و منجی و متحصنین اصلاح طلب و دیگر معرکه گیران نگرفته اند.هرگونه وام بلاعوض یا با عوض هم از آدمهای نیکو کار از سوی من پذیرفته می شود.نیازمند تر از من هم در هیچ کجا یافت می نشود.این پست هم برداشته نمی شود.هرکس هم توی نظرات بنویسد فرسان گدا آزرده نمی شوم.

وبلاگم را هم بفروش می رسانم.مزدوری هم می کنم. هرکه پول بدهد برایش می نویسم.دیگه کارد به استخوانم رسیده است.بشتابید نیکو کارها.

 این نوشته را جدی بگیرید.اگر نوشن نیید نیشم نباشید.با خدا هم شوخی ندارم.

این پست نظراتش بدون تایید یا بشیوه نظر خواهی فعال فرستاده شده مراقب دشنام ها و ناسزاهایتان باشید

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

بنام خدا

 

                                    

 

کس آنیکه می دانند دافنه دوموریه زن بوده یا مرد،دستاشون بالا، بی حرکت.

دیروز خواندن زنبق ِ درّه پایان یافت.دیشب جان شیفته رومن رولان را آغاز کردم.اگر من جای تولیو بودم  آنت و سیلوی رابا هم خرسند می کردم. کسانی که جان شیفته را خوانده اند نیک می دانند خرسند ساختن این دو خواهر خوش گل و خوش هیکل فرانسوی در یک جا کار آسانی نمی توانسته و نمی تواند باشد.ولی من می توانستم که آن دو را خرسند نمایم. من بزرگترین خرسند کننده دنیا ها هستم.

 

 دیشب یک پست زدم.چند دقیقه ای هم توی وبلاگم جا خوش کرد.چند نفر از دوستان هم آنرا خوانده بودند.امروز درگوشی در باره اون پست سخنانی هم گفته وشنیده شد.پست دی شب نامش بود دوتا چ یا چ. چ.شاید باز به وبلاگ فرستادمش.شاید هم خصوصی برای دوستانم بفرستمش.پست دوتا چ را در ۱۵ دقیقه نوشتم. یک بار هم آنرا دست کاری نکردم. خود شیفتگیم بیش از پیش شده است.اگر رومن رولان در ۳۵ سالگی نخستین کتابش را نوشته من که هنوز ۳۳ سال بیش تر ندارم نباید نا امید شوم.

اکنون که این پست را می می تایپم در چند و چون شلوغ بازی های لبنان و اسراییل نیستم.تا دیروز که این دو به گلوله باران مراکز تفریحی یک دیگر سرگرم بودند.آنها که اهل حال هستند وصف لبنان و سیب های لبنانی را شنیده اند یا خوانده اند.من تا چند سال پیش یهودی ندیده بودم. چند سال پیش یعنی دردهه هفتاد خورشیدی،من یک یهودی دیدم که اول اسمش موسی خان بود.من نه تنها اول اسم دخترموسی خان بلکه اول اسم خیلی ازدختر ها را فراموش کرده و می کنم و خواهم کرد.هنگامی که دختر موسی خان را دیدم نزدیک بود یک گیر سی پیچ به حکیم فردوسی طوسی بدهم. باری دختر نیز می تواند نشان داشته باشد از پدر.دختر موسی خان که مانند خود موسی خان بلند بالا و تپل مپل از گونه خوشآیند بود. از همان گونه ها که جون می دهد آدمیزاد برای جوجه کشی و آفریدن یک گونه اصلاح شده به هر قیمتی شده یکدانه شان را به چنگ بیاورد.از آن هنگام من دست از دشمنی با یهودها برداشتم.شاید روزگاری دیدگاهم را در باره فرقه بهایی هاهم نوشتم.اکنون بر می گردیم سر مواضع سوق الجیشی لبنانی ها و اسراییلی ها.

گویند که ما شگفت انگیز ترین مسلمان های دنیا هستیم.در برخی کشور های مسلمان هم زن ها آزادی کامل دارند هم مرد ها.در برخی کشور ها آزادی های زن ها بیش از آزادی های مردها نیست.خوشبختانه در میهن خیلی اسلامی ما عدالت و برابری برای هردوجنس یکسان است.این پیش نوشتار برای این بود که بدانیدمراکز تفریحی در لبنان و اسرائیل یعنی چه.

ممکن است شما ناخواسته یک فیلم هایی دیده باشید که برخی خودرا مانند اسراییلی ها درست می کنند و به شکنجه هنر پیشه های خوش گل که نقش  فلسطینی ها را بازی می کنند می پردازند.تماشای این فیلم ها به آدمیزاد یک نکته را یاد آور می کند . آن یک نکته این است که آدمیزاد در جنگ باید مراکز سوق الجیشی یا استراتژیک دشمن را بکوبد.در خبرها آمده بود که چند هزار نفر از توریست های خوش سلیقه دوروبر تفریح گاه های لبنان و اسراییل مانند خر در گل گیر کرده اند.

پس نوشت: بانویی که در بالا بچشم شما رسید برآیند جستجوی واژه لبنان بوده نه هیچ واژه دیگر!!!

به بخش دنباله مطلب بروید.تا نام شاهکار های ادبی جهان را بچشم خود ببینید.

 

خاک بر سری که بنام اکبر گنجی برای من نظر می نویسند بداند که من سبک گنجی را می شناسم.خاک بر سر بدبخت بی چاره خودت برو خشتکت را بجرانده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

بنام خدا

عنوان این پست این است:من می نویسم آن مرد درون کمانک گنجی، رفت.بهنود می نویسد ان مرد یا درون کمانک گنجی آمد!!!

برادر اکبر گنجی، عالیجناب اعتصاب غذایی*دستگاه پرتاب گر دوربردِ درودم خر آب شده است با این همه از یک دستگاه کوتاه بردِ درود سوء استفاده می کنم ویک درود برایت پرتاب می کنم.

سه دو یک

درود.

زنده یاد علی اکبر ده خدا اگر به زبانزدها خوب گوش جان بسپرد یک جلد کتاب بنوشت که اول اسمش شد امثال وحکم،شما چرا فریب زبانزد ها را می خوری؟برادر اکبر گنجی همیشه در تحصن، بجای فریب زبان زدها  رو خوردن برو یک قرص نان آغشته در خین بدست آورد وبخور.قرص نان  وخین در همه دنیا هست.هنگامی که ننه حوا بابا آدم را در تنگنا قرار داد که از میوه ممنوعه بخورد مزه قرص نان رفت زیر دندانش.ننه حوا چون پای به جده گذاشت رسیده و نرسیده سوار بابا آدم نشد.بابا آدم از سرزمینی بنام اندونزی طی طریق کرد بسوی جده.اگر من نام فرودگاه بابا آدم را درست ننوشته ام سخت نگیر.چون  ننه حوا و بابا آدم به هم رسیدند نخستین کاری که کردند همان بود که سبب شد قابیل و هابیل آفریده شوند.ننه ادم ننه سخت کوشی بود.حتی از آن مادر آرژانتینی که رکوردار مادریت است هم بیشتر زایمان کرد.در همه زایمان هایش هم ویاری جز قرص نان نداشت.برای همین هم همه فرزندان خلف وناخلف او نانوا ها یا نانخور های خوبی هستند.ناخلف ترین فرزند ننه حوا که میانه خوبی با نانخوری نداشته بابی سانس بوده است.شما هم زبانش لال، دارید ادای بابی جان  را در می آورید.

فرزنده (این ماده بوده است) ناخلف دیگر ننه حوا که وجود خارجی نداشته و یکی از شخصیت های رمان زنبقِ درهِ آنوره دوبالزاک است و اول اسمش هانریت مورسوف بووده است نیز ۴۰ و چند یا ۵۰ و چندروز لب به قرص نان وآب نزد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.راست و دروغش گردن بالزاک بانو باز، بر وزن قمار و خمار باز!!!

بجان همه نان خورها من آنقدر که از مرگ بیوه زن زوربای یونانی  نوشته نیکوس کازانتزاکیس اندوهگین شدم از مرگ کنتس مورسوف زنبق دره انوره دوبالزاک اندوهگین نشده ام.(شاید وقتی دیگر برتری های بیوه زن نیکوس کازانتزاکس را نسبت به کنتس مورسوف نوشتم)شما که خدا را صد کرور سپاس، در زمینه اعتصاب غذا یک نیکو کار هستی.من نمی دانم نام این صنعت را چه خواهند گذاشت خوانندگان نق نقو؟ هدف کلفت من از نوشتن نام زنده یاد دهخدادر آغاز نوشته  برای این بود که حضرت آلفرد هیچکاک گفته است: یک سناریست یا نمایشنامه نویس یا نویسنده غلط می کند نامی از یک شی یا وسیله در اثرش بنویسد و در اثرش از ان سوء استفاده نکند.و فرسان هیچ غلطی نمی کند را بروزن آمریکا هیچ غلطی نکرده و نمی کند وهرچه کرده درست بوده است.

بله برادر گنجی، کارنیکو کردن از پر کردن است و بزنم بتخته ،بزنم بتخته، رنگ روت واشده!!! (از اینکه خواننده ها بزنم بتخته .. را ریتمیک خوانند من سپاسگزارم.چشمداشت سپاسگزاری از گنجی هم نداشته باشید که خود غط است پنداشتتان)چرا دوباره می خواهی فعل کردن اعتصاب غذا را صرف کنی؟

گنجی جان، می دونی که من از بانو شیرین عبادی دل خوشی ندارم؟دانستن یا ندانستن شما مهم نیست به آگاهی خوانندگان خوب و بدم  می رسانم،با این که فرهاد هستم  و بنام شیرین حساسیت دارم از بانو شیرین از گونه عبادی مدل جایزه صلح نوبلی هرگز خوشم نیامده است.شاید خوانندگان بگویند یا بنویسند که فرسان نباید به بانو شیرین گیر می داد.و اکنون شیرین را می خواهد کجای نوشته اش بگذارد؟اگر من بلاگرم می دونم با تو و شیرین چکار کنم.همان کاری را می کنم که آوا و سیما با شما کردند. یعنی چند ثانیه در باره شما بیشتر سخن نگفتند.

خوانندگان گرامی من حضرت ایوب نیستم به جمله صبور باش تا پیام خداوند برسد کمتر از سروده زیبای سعدی یا حافظ باور دارم که سروده اند:صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد.خوانندگان گرامی صبوری کنید و ببینید فرجام گنجی و شیرین عبادی را.سیاست دنیایی، شگفت انگیز تر از سرزمین عجایب الیس جان دارد.حضرت خاتمی در دانشگاه صنعتی شریف به دانش جو های خط امام گفت:اگر سرو صدا بکنید دستور می دهم بیرونتان کنند.خاتمی جان با اردنگی و قنداق و باتوم را توی دلش گفت.

گنجی خان در آغاز نوشته ام به نان آغشته در خین اشاره کرده بودم، یادت است؟ اکنون پسر خوبی شو و سخن این چیره دست و خوش نویس را بشنو و برو توی یک کلیسا و به یک کشیش بگو قرص نانت را بزند توی شرابی که به خین خدا یا خین مسیح معروف است.

اقای مسعود بهنود که معرف حضور ان+ ور ِتان است؟او یک مورخ و خوش نویس است ولی بد ترین نوشته ای که من از او خوانده بودم همان بود که نوشته بود توی فرودگاه چشم به بانوی  در فرودگاه بوده است تا شما را ببیند.

بهنود گرامی و محمد علی ابطحی فرهنگ وبلاگ بازی را هرگز پاس نداشته اند.حتی مانند حسن آقا نویسنده وبلاگ هویجور هوو جوری یا بانو پروانه، نویسنده پشت هیچستان هم با فرهنگ غنی وبلاگ بازی آشنا نبوده ونیستند. این بزرگواران(بزرگواری برازنده حسن اقا و پروانه بانو است نه اون گردن کلفت ها.برای کردن کلفت ها نیز کمانک باز کنم؟ای خدا چکار کنم با این خواننده ها؟بابا اکنون مسئله اصلی بهنود و ابطحی استند. گیرنده تون را درست کنید. جمله ...درست کنید امری بود چون خواهش میکنم و لطف+ ان نداشت) توی بخش نظراتشون با یک کار خداپسندانه بنام پاسخیه هم پاسخ نظر نویسانی را می نویسند که وبلاگ دارند هم نظر نویسانی که وبلاگ ندارند!!!گاهی به آدمیزاد سر هم می زنند.ولی شما چی؟(مقصود همان بهنود و ابطحی است )خیال می کنید خیلی خوش نویسید؟یا چون مردانی دیوانی و دولتی ِ بالفعل و بالقوه هستید از دماغ یا سولاخ پایینی  فیل افتاده اید؟

هیچ می دونید من از کدام غول های پژوهش گر و نویسنده بزرگ ایرانی ایمل یا نظر داشته ام؟

بهنود خان یک پیشنهاد به تو می نویسم. برو و نوشته های دکتر علیرضا نوری زاده را بخوان.ببین نوری زاده دانشمند چگونه می نویسد؟در نوشته هایش مانند علیرضا میبدی*از سروده های زیبا سوء استفاده می کند.

نامردی است آدمیزاد از گنجی بنویسد و نام ابراهیم نبوی گرامی خوش نویس را ننویسد.خوانندگان و بینندگان گرامی اگر توان رفتن به گویا نیوز یا روز آنلاین یا هرکجا که ممکن است ابراهیم نبوی گودزیلا وار به گیدورای ۳۰ یا ۳۰ اکبر گنجی گیر داده باشدرا دارید پیوند آن گیردادن را برای من هم بفرستید.

بسیاری از شهروندان همیشه در وبسایت بلاگفا نه گنجی رامی شناسند نه بهنود را نه دکتر علی رضا نوریزاده و میبدی و ابراهیم نبوی جان را. حسن اقا قربون شلکت می دونم تو داش ابرام و داش مسعود را از نزدیک هم دیده ای صداشو در نیار.خداییش من خودم هم گنجی را درست نمی شناسم.هرگاه نام گنجی را می شنوم یا می خوانم یاد کنفرانس کون لختی+ آنه برلین کافر و اعتصاب غذا و عالیجناب سرخ پوش و کاست مانیفست گوگوش و یک دوست قدیمی که هی لوگوی حمایت از اعتصاب غذای اکبر گنجی را در وبلاگش می گذاشت می افتم.من از آدم های عصبی و اعتصابی که بهداشت روانیشان پایین است و راه های کم  پیچ و خم و کم سنگلاخی  لمپن هایی چون طیب و شعبان جعفری را آزموده اند و اکنون در ورطه عصبانی بازی بین المللی بخت خویش می آزمایند خوشم نمی آید.

(گمان کنم طیب و شعبان جعفری هردو از بچه محل های استاد حسن باشند. من بی گناهم هرچه فریاد دارید بر سر حسن بکشید)

اکنون هر کنش و واکنشی را یا با پستیِ پست های ِ کتاب برادران کارامازوف نوشتهء داستایوسکی می سنجم یا با رذالت ِرذلی های ِ  سروان باتلر نماینده رذل های ِ جنوب و شمالِ ایالات متحده امریکای جهان خوار ِ  برباد رفته، نوشته مارگارت میچل.

  پس نوشت:

برا درها و برا پنجره های خوانده و ناخوانده از اینکه این نوشته را خوانده اید نوش چشمتان.فرهنگ لاگ بازی را پاس بدارید. نظر های شما برای من هیچ ارزشی ندارد.نوشتنپاسخ به یک حس است. مانند پاسخ دادن به احساس های خوش آیند و ناخوش آیند.مانند شنیدن یک آوای درونی.من اکنون نه شنیدن آواهای درونی را شفاف سازی می کنم نه دیگر احساس های خوش آیند و نا خوش آیندرا.

حضرت ماکسیم گورکی بی نوا در کتاب چلکاش به یک قزاق می گوید بی گمان عشق بازی و لاو ترکانی با یک کولی خوش پستان به تر از شنیدن پند های من و نوش جان کردن دود چپق من است.و جوانها دوست دارند عشق ببازند و لاو بترکانند.

درون وبلاگ من یک پست هست که ناخواسته چندین دسته یک تایی تویش واژه سکسی نبشته شده است.روزی چند دسته ده تایی از راه جستجو گرها به آن پست وارد می شوند.هدف من سرکار نهادن آنها نبوده است.آنها ناشی هستند.ونمی دانند چگونه توی جستجو گرها جستجو کنند و کدام واژه های کلیدی یا قفلی را بتایپند.من دیروز توی گوگل دنبال نمایشنامه افسانه افرینش ِ صادق هدایت می گشتم که به یک نمایشنامه از سایت کرست(پستان بند ، سوتین) دست یافتم.

در این ترنت برخی هستند که تنها شاهکار ۳۰ یا ۳۰ شان رای دادن به خاتمی و دکتر معین بوده و خواندن نوشته های مردی با عبای شکلاتی و وب نوشت های محمد علی ابطحی.خدارا خدا تا سپاس می نویسم که نه به خاتمی رای داده ام نه به دکتر معین.خدای را خدا تا سپاس می نویسم که از حزب کمونیست هم دل خوشی ندارم. دیروز با کارگر های پلیدو بی شرفی که در نزدیکی خانه ما کارگری می کنند دعوایم شد.چنان مزد بی تربیتیشان را کف دستشان گذاشتم که نپرس.باخودم هم پیمان بسته ام  زین پس با خشم و اخم به همه توده ها بنگرم.

 

شفاف سازی علیرضا میبدی هم می شود این که آقای میبدی گزارش گر یکی از تله ویزیان های ماهواره ای است که من یک سخن پراکنی از او رادر این ترنت گرفته و نیوشیده ام.آن سخن پراکنی با یک سروده بنام افشان کنید گیسو آغاز شده بود.

رفراندوم و نظر خواهی از شما بعمل نمی آورم. بگذار یک میلیانوم  از کاربران به پرو پا و در و دم یک دیگر بپیچند و پوست از کله هم بکنند.من یک خوش نویسم و حسابم از آنها سواست. بد بخت های دزد که نوشته های چهار تا ادم عصبی را می دزدند و ان دکی واکس و روغ و ماست بهشان می مالند و در وبلاگ هایشان می نهند.

 

عکس اکبر گنجی را هم به چشم شما نرساندم چون هوده  ای نداشت.

از دوستان نیز خواهش می کنم زین پس نظر هایی که شایسته تایید نیستند ننویسند.شاید خدا زد پس کله من و پستم را بدون تایید فرستادم.آنگاه  تکلیف شماو آب رو وآب زیرتان چه می شود؟دشنام ها را که حذف می کنم. نظر های شما را هم حذف کنم؟ من یک خوش نویسم از هر پیوند و رابطه ای برای خوش نویسی سود می برم.زی زی و زیزو هم خودتون هستید.آنها که مرا می شناسند می دانند چه اندازه خود خواه و خود رای و خودبین و خود شیفته و خودبین هستم. هنوز بانویی که بتواند سوار من گردد آفریده نشده است. گر تو گمان می کنی بانویی این تو و این من ببینم می توانی سوار گردی؟

چُسمک

 

ماچ ماچ ماچ تا روز رستاخیز.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

اکنون ساعت ۱۴:۳دقیقه یک شنبه ۲۵ تیرماه هشتاد و پنج یک هزارو ۳۰ صدو هشتادو ۵ خورشیدی است.روبروری رایانه ام نشسته ام و دارم داستان پایتناژ را می خوانم. در شهر باستانی ما باید از همه چیز ترسید بویژه همسایه ها.برای ترس های حقیقی و مجازی که من ا ز همسایه و هم سایه ها دارم تله ویزیان را روشن کرده ام.(جمله یشین را بشیوه من تله ویزیان را روش ان کرده ام مخوانید)برای اینکه اتاق من پنجره ای رو به کوچه دارد و هر آوایی از اتاقم به بیرون درز پیدا می کند.پیچ های تختم را سفتِ سفت کرده ام تا آوای جیر جیر ِ گاه بگاه تختم به درون کوچه درز پیدا نکند.از میان چند شبکه ای که آوا و ۳۰ مای میهنی دارد بیشتر شبکه چهار یا شبکه خبر را می نیوشم و می بینم.(از فعل می نیوشم بیش تر بیاد نوشین گرامی و باهوشم بهره می برم)یک باره آوای جیغ و داد بانو های لبنانی بلند می گردد.من از هراس این که همسایه ها بپندارند آوای جیغ وداد از لب دانی مهمان های من است در روز روشن کورمال کورمال بدنبال کنترل تلویزون داداش فرزان که به اتاقم آورده ام می گردم و از شبکه خبر می پرم روی شبکه چهار(رایانه من داری تی وی کارت است ولی چون به یک بانو قول داده ام رایانه ام را جمع کنم دلیری سوء استفاده کردن از توی وی کارت رایانه ام را ندارم)شما می دانید من یک بانو نواز هستم. شما نشانی وبلاگ مرا دارید ومی توانید زیر بخش پیوند های بلاگفا جمله دوست بزرگ خوش دل ها را ببینید همسایه های ما که نمی توانند!!!

 

پس نوشت:  همه مردم جهان می دانند که مردم نصف جهان چقدر فضول هستند و بلای جان همسایه هایند!!!

آهنگ پستیدم نداشتم. این پست تنها بخاطر هشدار یک نفر فرستاده شد. اکنون یک شنبه 26 تیر ماه هشتاد و پنج.برای فری آرزوی آرامش نمایید. لینک پاتیناژ هم یک نوشته اروتیک است دوستان و کاربرانی که به این گونه نوشته ها حساسیت دارند رویش کلیک نکنند. اگر کلیک کرده اند آنرا نخوانند. التماس دعا.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

بنام خدا

باز هم پست!!!می پستم نه برای شما که هر را از بر تشخیص نمی دهید. می پستم ولی نه برای شما که آهنگ پریدن یا پایان دادن به ریدن از روی بلندای دیوار ها و پرچین های حاشا و انکاررا ندارید.می پستم نه برای شماییکه ازپست های من چیزی در نمی یابید.در این پست نه از عصا های سیاه و سپیدم می نویسم نه از ماجرای خط خوردنم از تیم.

این پست را پیش کش می کنم به یک گلبدن. گلبدنی که نه باید به بدن و اندام او دست زد. گلبدنی که بدنِ گلش شاپره ندارد ولی باز هم نباید به بدنش دست زد.گلبدنی که  بی دست هم نباید با بدن گل او فعل کردن را کرد صرف.

گر زنبق دره نوشته ماندگار انوره دوبالزاک با برگردان خنده دارِ بهروز بهزاد را نمی خواندم یا نسخه ای که حضرت میم الف به آذین به پارسی برگردانده بود به دستان پینه بسته ام می رسید به تر با گلبدن هایم چت می کردم.

برای گلبدن جمع بکار بردنم برای این بود که عمر دوستی با گل بدن ها مانند عمرگل ها اندک است.

کاش می شد بجای چهره محمود کویر یا آقا میرزا عسگری درون کمانک مانی که در زمره سرخلوتیان هستند چهره یک گلبدن را در وبلاگ گذاشت. گلبدنی که شماره موهایش از همه پادشاهان و پیغامبران بیش تر باشد.

محمود کویر

 

 


« ابليس زيبا»


محمود كوير

باغ
پيراهنت، ا
عطر گناه، ا
و آن دو سيب سمرقند. ا
ابليسی زيبا كه منم! ا

کاش می توانستم یکی از نقاشی های حضرت جبران خلیل جبران را در این پست بگذارم.تا یک لبنانی دل آور ودلاور از راه گوگل یا دیگر جستجو گرها به اینجا بیاید.در باره بدن های گلگون لبنانی ها فروان خوانده و نوشته و گفته وشنیده ایم.من روزی به لبنان خواهم رفت.بخون خواهی گلبدن های لبنانی پوست از سر صهیونیست ها خواهم کند.

 

 

 چشمان:

 ختن!

 دو تا بچه آهو! 

  لبان:

 توت هراتی!

 دو پستان:

 سیب سمرقند!

 کمر:

 نسترن.

 

 همه جان و تن

 کرده ام من چو آغوش

 بهاری کن و دکمه واکن

 مرا! گلبدن

 بنوشان! بپوشان! رها کن!

                           محمود کویر جان

 

بخشی دیگراز کتاب خشت و خاکشیر آقا میرزا عسگری را خوانم.پیوند آن را در اینجا نمی نهم.چندسروده اروتیک زیبا هم خواندم که آنها را هم به کسی پیشکش نمی کنم.

با اجازه خودم باز هم چند بندی می تایپم.

جبران خلیل جبران در ماجرایی نوشتنی و خواندنی به دعا گیر می دهد. گروهی گربه را گرد می آورد و از زبان میو میوی یک گربه دیگر به آنها می گوید اگر دعا کنید باران موش از آسمان خواهد بارید.سگی که آن سو تر ایستاده می خندد ومی واق واقد وبا خود می گوید که اینها نمی دانند جز باران استخوان چیزی از آسمان نخواهد بارید!!!

آدمیزادو ترجیحا ولگردهای نتوند گمان می کنند اگر به خدا جون بگویند یک بانوی چاق و چله بی استخوان یا یک باربی بی چربی بفرست،آخدا هم دعای آنها را استجابتمی کند(برمی آورد)؟!!!

آن خدا نیست که بانوهای چاق و چله بی استخوان یا باربی های بی چربی را به تور یا چنگ یا لاگ یا مسنجر آدمیزادمی اندازد. خوش نویسی است که این پاداش ها را به خوش نویس می دهد و نداری و تهی دستی و تنگ دستی سبب می شود خوش نویس نتواندن از خجالت بانو هایچاق و چله بی استخوان و باربی های بی چربی بدر آید.

 

ای کسانیکه هر از بر را تشخیص نمی توانید داد. یکی از برهان ها و دلیل های دراز نوشتن من این است که شما بیشتر به بد نویسی خویش پی ببرید. تف به اونجای  کسی که ازکیبورد زد بانو های چاق و چله بی استخوان یا باربی های بی چربی بدون اجازه من سوء استفاده نماید.

با ابنکه ممکن است گلبدن کنونی ام خشمو شود می نویسم که دلم برای یکی از بانو هایِ ...  خوشنویس بلاگفا تنگ شده است.این دلتنگی را بهپاس نه ماه گل گفتن و گل شنیدن و گلبدنی او نوشتم.ساختمان مغزی  گلبدن کنونی از ساختمان مغزی پور سینا شگفت انگیز تراست. پیکره ترشان و تندیس سازان رومی و هلندی هم نمی توانند چنین الهه ای بتراشند. باشد که روزی چیز پدر اورا در زر بگیرن داوران گلبدن شناسی و چیز زرین را به پدر این گل اندام پیشکش کنند.

 

خدایا این خوش نویسی را از من مگیر چون تا هنگامی که من خوش نویس باشم بانوهای گلبدن دست از سر خودم و چیزم برنخواهند داشت.خدایا من زوربا نیستم که آرزو کنم چیزم تا هشتاد سالگی به من کار بدهد. خدایا من ژنرال داستان پاییز پیشوا نیستم که سه بار ستاره دنبال دار را ببینم و به پیش خدمتها و روسپی ها تجاوز کنم.خدایا من یک خوش نویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

بنام خدا.

هرچه فریاد دارید بر سر دکتر عبدالکریم سروش که مرا یاد پروفسور عبدالسلام پاکستانی می اندازد بکشید.دکترعبدالکریم سروش مانند دکترعلی شریعتی ناشناخته یا بد شناخته باقی مانده است. کاش جلال آل احمد زنده شود و خدمت وخیانت این دو روشن فکر را بررسی کند.سپس یک نفر دیگر مانند رحیم پور ازغندی به هر سه تایشان گیر سه پیچ بدهد.

جام جهانی رفت و رو سیاهی به خیلی ها ماند. رو سیاه های مانده از جام جهانی تنها  رو سیاه های افریقایی الاصل یا تیم های افریقایی تبار نبودند.خیلی ها از آزمون جام جهانی سرافکنده گشتند نزد ملت همیشه در صحنه و آگاه و ...

دو پست پیش از این من در نوشته ام به شبکه چهار و نقد ادبی خنده دار آن اشاره کردم.چند ساعت نشده بود که یک ایمیل از شبکه چهار داشتم.ایمیل شبکه چهار یک فایل هم ضمیمه داشت.من ایمیل شبکه چهار را باز نکردم. بی درنگ آن را دیلت کردم. اکنون هم هدفی جز تلافی کار ناشایست شبکه چهار ندارم. میان پست پژوهشی ام چند بار شبکه چهار شبکه چهار کردم برای این بود که بدانند فرسان بلاگرخداست.من این همه نام نویسندگان ادبی و وبلاگ های ادبی را می نویسم برایم ایمیل نمی نویسند!!!

خودم هم می دونم شبکه سه جام جهانی را پوشش می داد. شبکه سه هم جام جهانی را پوشش می داد هم تماشاگر نماهای بانو یا (توی اروپا که دوشیزه گیر کسی نمی آید همشون اوپن هستند)که در ماه های گرم جون و جولای تابستان تا فیها خالدونشان را در معرض باد  یا فوت مرد هایی که بانو های گرمازده را از بازیکن های گرمازده بیش تر دوست می داشتند.

باید یک پیغام هم برای حضرت مدرس بفرستم. مدرس جان گذشت آن سان که ما همه چیزمان عین دیانتمان بود.اکنون از افاضات دکتر سروش هم قرائت حد اکثری می کنند هم قرئت حد اقلی!!!گذشت آنسان که اصول و فروع دین مبین مو لا درزش نمی رفت. در بازی های کشتی و شوتبال و وزنه برداری که هرسه ویژه آقا های مسلمان است و به درد بانو های مسلمان نمی خورد نوامیس شخصیت های ۳۰ یا ۳۰ به تماشای اندام برهنه ورزشکاران مسلمان و نا مسلمان می پردازند. من خودم همیشه با چشم های خودم می بینم نه با چشم های همسایه های مان.باچشم های خودمان می بینم که پرچم پر افتخار و پر اهتزار کشور پرمقدسمان را بانو های محجبه اسلامی ایرانی تکان تکان می دهند.البته در کشور های خارنجکی. من نمی دانم خانواده های محترم دولت مردانی که توی کشور خدمت می کنند چه گناهی کرده اند؟ درسته برخی ها وضعشون از من به تره و اگر به ورزش گاه ها(استادیوم ها) هم نروند مانند من و از من بد تران نیستند که آنتن ماهواره نداشته باشند.برادر مدرس بی گمان شما با شیوه نگارش من آشنا نیستی و ممکن است چیز شوی.

ساده تر می نویسم.من اهل مسئله و توضیح المسئله  خوندن نیستم. شنیده ام که زنای مرد مسلمان بازن نا مسلمان گناهی ندارد.ولی زن مسلمان حتی با مرد مسلمان هم نمی تواند زنا کند.می دانم که می دانی که شهوت مسلمان و نا مسلمان سرش نمی شود.هرکس از ظن خود می شود یار دین مبین.من وارد این جزئیات نمی شوم. ببین برادر جان  من خودم  با چشم های خودم خوانده ام که یک مرد مسلمان حتی بقصد لذت نمی تواند به انگشت ها یا موهای یک دخترک ۹ ساله مسلمان نگاه کند.نا نوشته نماند که من دارای ایمانی سفت و قرص و محکم هستم. با نگاه کردن که هیچ با مالش و نک نکی هم خودمو خراب نمی کنم. خواهش می کنم نگران من نشو.مگر ننوشته اند که مرد مسلمان می تواند به عکس زن نامسلمان نگاه کند؟ خوب دوربین تلویزیانی با دوربین عکاسی تفاوت چندانی ندارد.چرا مسئولین شبکه سه این اندازه از شرعیات بدور مانده اند؟

 

در جام جهانی من نه تنها نتوانستم به آلمان بروم و یک مسلمان خوب باشم بلکه از دیدن هرگونه تماشاگر کافر خوبی هم محروم شدم. بجان حنا شبکه سه ایها یاآنقدر تصویر تماشاگر ها را محو می کردند که آدمیزاد شاخ و برگ در می آورد.یا یک صحنه از یک مربی دم دست می گذاشتند و پیوسته آن را نشان می دادند. خودم با چشم های خودم دیدم که صحنه نوشیدن برانکو  را آنقدر نشان دادند که برانکو را با برانکارد بردند کرواسی (کروات ها همچنان که از اسمشان پیداست نا مسلمان هستند. یک  مسلمان نباید کراوات بزند. من کراوات نمی زنم. اگر یک بار دیگر هم کراوات ها به بوسنی ها تجاوز کنند می روم اول از همه به برانکو تجاوز نمی کنم. نمی کنم درست است.)

 گزارش گر های شبکه های تله ویز  یانی می روند توی خیابون های تهران بزرگ پایتخت بزرگ  یا همان ام القرای خودمون و از زن ها و بانو ها(خواهش می کنم کاری نکنید که من زیاد به پرده خیالی و مجازی بکارت دوشیزه ها  گیر بدهم. خواهش می کنم گیر بدهم را با کاف مخوانید)هم میهنم ما فیلم های نا شایست می گیرند.با خانم هایی گفتکو می کنند که موهایشان با روسری مشکل دارد.فیلمبردار روی پاهای بانو ها که بسیار مسئله بر انگیز هست زوم می کنند.بانو هایی را نشان می دهند که با گزارش گران بانوی صدا وسیما از زمین تا آسمان دگرگونی دارد.اگر سروان باتلر که از همه شخصیت های ادبی بی ادب تر و هیز تر بود هم بخواهد چیز های یک گزارش گر بانو  راتجسم کند نمی تواند ولی یک برادر نابینا بخوبی می تواند بلندی های بالایی بانو هایی که گزارش گرهای مرد مغرضانه با آنه گزارش می کنند را از بلندی های جولان به تر تجسم می کند.

 

اکنون که من این ها را می نویسم شبکه دو دارد یک فیلم وسترن نشان می دهد. شما نشان می دهد را پخش می کند هم می توانید بخوانید. پیش از نمایش یا پخش فیلم سینمایی گزارش گر شبکه دو که فیام های شبکه دو را مجری گری می کند به یک دوشیزه(اینو دیگه می تونم رو دوشیزگیش سوگند بنویسم) که زنگ زده بود تا در به اصطلاح مسابقه فیلم های تابستانه شرکت کند گیر سه پیچ داده بود. مجریه از دوشیزهه که من روی دوشیزگیش با هر کس وناکسی حاضرم شرط پرسید: شما برای گرامیداشت روز مادر چه خریده اید؟ دوشیزهه گفت نمی شه بگه!!!

مجری گستاخ گستاخانه روی کادویی که دوشیزه با حیا نمی توانست بگوید کلید کرد و خودش را با یکی از شرکت کنندگان مسابقه سی پرسشی اشتباهی گرفت. من از حیای اون شرکت کننده پی بردم که یک دوشیزه راستین است. مجریه گفت هدیه شما رو سری است؟دوشیزه بنده خدا چیزی نگفت. مجریه گفت مانتوه؟ دوشیزه چیزی نگفت؟ مجریه گفت: عطره؟ دوشیزه چیزی نگفت؟من با همه اپن نویسیم رویم نمی شود دنباله گیر های مجربه را بنویسم.

 

چون من تصمیم کبرای ام را گرفته ام ومی خواهم زین پس دیگر در وبلاگم خوش ننویسم زیاد این نوشته راکش ندادم، به دانته و بئاتریس و بالزاک که برای( نوشته های بی پرده اش عضو فرهنگستان فرانسه نشده بود و هنگام مرگ جز تئوفیل گوتیه و ویکتور هوگو هیچ غم گساری نداشته بود) گیر دادم!!!

تنها به مسئله زیدان نامرد که آب به آسیاب دشمن های ما ریخت اشاره می کنم. اگر زی زو یک جمله گفته بود ماتراتزی خالی خالی به او گفته بود تروریست.ما خدا تا مشت محکم به دهان فاشیست ها و امپریالیست جهان خوار می زدیم.

جام جهانی رفت و رو سیاهی به خیلی ها ماند.

 

بانو پروانه هیچستان گاهی به من می نویسد مطمئنی  متولد بهمن نیستی؟یا می نویسد چون بی پرده نوشته ای برایت نظر نمی نویسم.گاهی که من از دانسته هایم بیش از اندازه استاندارد در اختیار شما می گذارم دوستان جدیدی چون بیلی و من به من می نویسند تخم کموتر حردیه؟یعنی تخم کبوتر خورده ای؟

من پیوند بانو پروانه هیچستان و بیلی و من را در اینجا نمی گذارم چون پبوند آنها در میان پیوند های من است.

می خواهم شما را با یک دوست دیرینه که در پرشین لاگ با ما هم وبلاگی بود آشنا کنم. اول اسم این دوست گرامی مسیح عادی است.آب دستتون است روی میز بگذارید و بروید و نوشته های زیبای و هفت یا ده بخشی او را بخوانید.

 

این نوشته حتی یک بار هم باز خوانی نشده است.شاید، کیبورد فشاری می کنم که شاید گاهی جمله ای با دقت نوشته شده باشد. اگر فعلی یا ضمیری یا مصدری از نظر ادبی با جمله ای هم خوانی نداشته بود سخت نگیرید. من خودم این نوشته را چندین بار خواهم خواند. غلط های املایی و انشایی آنرا کشف خواهم کرد.  تخم خواننده ریز بین و ادیب را ملخ خورده است.

 

من از دست یک بانوی بلاگفایی خشمو نیستم ولی دلگیرم.اون خودش می دونه کیه.من سر پل صراط وای می ایستم وپل صراط را تکون تکون می دهم تا او بخواهد بیافتد توی چاه بی انتها و من دستشو بگیرم و با هم بیافتیم. دو شب پیش که بهش نوشتم توی جهندم می بینمت گفت من جهندمی نیستم.او نمی دونه که من چه نشقه ای براش کشیدم شما هم چیزی به او نگویید. بین خودمون دو نفر بمونه.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

بنام خدا.دیروز یکی ازبانو های اون ترنتی درگوشم گفت که ازمیز رایانه برای نگارش بهره ببرم. من به بانو های اون ترنتی گفته ام که دیگر توی نت نمی روم،برای همین آن بانو به من گفت که از میز رایانه بجای میز نوشتن و نگاشتن سوء استفاده کنم.او می گفت نویسندگی درخون من است.اوشان افزود اگر من یارای نهادن دستهایم را بر پشتم ندارم و نمی توانم روی دیکنز را کم کنم،میز تحریرم(آخرش برای چیز فهم کردن شما ناگزیر شدم از تحریر بجای نگارش بهره ببرم)از میز تحریر دیکنز خشنگ تر است.می دانم نزد خودتان به دادگری من آفرین گفتید و نتیجه گرفتید که من میان بانو های این ترنتی و اون ترنتی فرق نمی گذارم.اصطلاحات و زبان زد ها و کیبورد زدهایم را بصورت برابر و یکسان میانشان پخش می کنم.

 

 

تابستان فصلی است که آدمیزاد باید ازطبیعت و فراورده های طبیعی بیش ترین بهره برداری را بکند.بهره بردن از طبیعت و فراورده های طبیعی رابطه تنگاتنگی باهم دارند.هفته گذشته و هفته پیش از هفته گذشته دوستان من به سراغ من آمدند و مرا به کنار زاینده رود بردند. در کنار زاینده رود من تنها به بازی شیرین حکم پرداختم.

باور کنید با صرف چند ساعت ناقاب می تونم یک چشم انداز و صحنه پردازی ادبی بکنم که چشمان شما از شگفتی گرد و چهار گوش شود.پاراگراف بالا بدون ویرایش و در نگر گرفتن صحنه پردازی نوشته شده است.ورنه دانای کل شدن که کار چندان شاقی نیست.

توی وبلاگم ماجراهای تابستان پارسال نوشته شده است. اکنون تنها برای دل خودم و برای اینکه چند طرح ناب و ارزشمند دارم می خواهم آنها را اینجا بنویسم.شاید روزی روزگاری آنها را ویراستم و بازنویسی کردم و بخورد یک ناشر بین المللی بدهم. خودتون بزرک نمیر ...

 

 

بی هوده خودتان را خسته نکنید که از این پست سر در بیاورید.

طرح نخست

از اینکه من پس از ده سال دریافتم صمیمی ترین دوستم در هر دو سوی دهانش دندان نیش ندارد و باندازه دو میلی متر دندان هایش از هم فاصله دارند احساس گناه می کنم.دوست مورد نظر من که بارها در وبلاگم از او بنیکی یاد کرده ام بین دو دندان جلویی جلوی اش هم فاصله است. من حتی فاصله جلویی جلوی دندانهای اورا ندیده بودم. این یک داستان ترسناک و دهشتانک خواهد شد.

 

طرح دوم

شبی از شب های تیرماه یک هزارو سی صد و هشتاد وپنج خورشیدی با گروهی از دوستان پاک کنار زاینده رود روی یک پتوی کهنه و نخ نما شده نشسته بودیم و ورق بازی می کردیم.یک بانوی چاق و چله با یک دوشیزه لاغر مردنی از کنار ما گذشتند.من که سرم توی ورق های خودم بود و گوشه و کنار را کنترل نمی کردم.به گوشه و کنایه دوستان هم که خیره به من می نگریستند و با اشاره کردن به من درگوشی به هم می گفتند: یکی از بهره های پارک آمدن نرمش گردن است محل سگ نمی گذاشتم(شما داستان های استاد جمالزاده را نخوانده اید و پی نبردید که نوشته من داشت به شیوه جمالزاده ای نزدیک می شد)هنگامی که بانوی چاق و چله و دوشیزه لاغر مردنی از شریک من که در آن سوی پتوی کهنه و نخ نما شده نشسته بود گذشتند شریک من به بانوی چاق و چله گفت: چرا روی پتویی که ما روی آن نماز می خوانیم با کفش راه رفتی؟بانوی چاق و چله لبخندید و دخترک لاغر مردنی دست وپا شکسته(دست و پای خودش که نشکسته بود)گفت چرا شما خودتان روی پتو ورق بازی می کنید؟ نماز خوان ها که شکل شما نیستند!!!

 

 من یک بازیکن چیره دست هستم و هرکجا که بازی می کنم چند دسته ده تایی تماشاگر پشت دستم می نشیند. تماشاگر نماها همه با هم برخاستند تا به بانوی چاق و چله احکام و مسائل شرعیه را توضیح بدهند.

پس از اینکه ما چند دست بردیم تماشاگر نما ها برگشتند و تمبلکیدند.بانوی چاق و چله و دخترک لاغر مردنی چندین بار دیگر از کنار ما به آرامی گذشتند ولی دیگر با کفش روی پتوی کهنه و نخ نمایمان نیامدند.هرگاه آنها رد می شدند شریک من که یک بانو نواز بازنشسته بود می گفت اون دولول را بدین ببینم ... و بانوی چاق و چله می لبخندید. پر روشن است اگر شما جای آن بانوی چاق و چله بودید به شریک من می گفتید خرس خاله و عمه و زن عمو  و زن داییت است.و شریک بانو نواز بازنشسته من جوابتان را نمی داد تا تماشاگر نما ها بیایند و ارشاد تان کنند.آن شب من به هیچ بانو و دوشیزه متلک نگفتم.پیوسته دریغ خوردم و نچ نچ کردم.هیچ یک از دوستان ورق باز با زوربا آشنا نبودند. چون زوربا شخصیت اصلی یک رمان بود و رمان دارای موضوعات گوناگونی است من نتوانستم از قول زوربا به آنها بگویم بانو آزاری از قتل و دزدی و ... بد تر است.از آن شب تا کنون من تنها یک بار به کنارزاینده رود رفته ام، آن هم شب بازی آلمان و پرتقال بوده است.آهنگ رفتن به کنار زاینده رود را هم ندارم.

 

پارسال در چنین هنگامی من دو تا پیراهن کمر کرستی(اندامی) خریده بودم.آن زمان شکمم مانند این زمان پیشروی نکرده بود. من ماجرا های پیراهن های کمر کرستی و برد وباخت ها و ... را در همین وبلاگ نوشته ام.

نمی دانم بانو طاهره را می شناسید یا خیر؟بانو طاهره چند بار برای من نظر نوشته و من دوبار برای او.من به بایگانی وبلاگ او رفتم و دیدم که او در اینجا پیوند یکی از نوشته های امشاسپندان را نهاده است. من با این فرناز بانو نویسنده وبلاگ امشاسپندان نوشتمان هم کرده ام توی مسنجر.

وبلاگ دیگری که می خواهم به چشمان شما برسانم وبلاگ زیاد نخند دل درد می گیری است. این وبلاگ هم خدا وکیلی وبلاگ قشنگی است. من یکی دو نوشته اورا خوانده ام و خوش بحالم شده است.

شناساندن وبلاگ های طاهره و امشاسپندان و زیاد نخند که ... به شما نشانه همدستی من با آنها نیست. من به نوشته های ۳۰ یا۳۰ احتمالی آنها ندارم.همه نوشته های آنها را هم نخوانده ام.

 

پس نویس:من یک بلاگر چیره دست هستم. هرکس برایم بنظرد برایش می نظرم. اگر کسی برای من نظریده و من برایش ننظریده ام بداند و آگاه باشد که من بی گناهم و مشکلات فنی بلاگفا گناهکارند. کمیت و کیفیت نظرها هم برای من مهم نیست. هر بیست وچهار ساعت یک یا چند پست می زنم تا دوستانم که درمان درد کم درمانشان نوشته های معجزه کننده من است دردمند نشوند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

بنام خدا

 

 

عکسی که می بینید، عکس بانو رویا صدر، بانوی خوش نویسی است که من نوشته هایش رادوست می دارم.بانو صدر برای من نامه الکترونیکی هم می فرستد.من موجود شگفت انگیزی هستم.چنان شگفت انگیزم که اگر خدا هم برایم یک نامه پستی یا افلاین بشیوهsend ti all بفرستد خشمو می شوم.ایدیشو دیلت می کنم و توی صندوق پستی یا همون ایمیلم لینک اسپم را کلیک می کنم.به ایمیلم با زبون ایمیلی می نویسیم که این یارو یک مزاحم است.تنهابه نامه های بانو صدرکه بشیوه سند تو آل فرستاده می شود واکنش خشن نشان نمی دهم.

کسانی که دست اَن در کار طنز هستند با جنبه و با ظرفیت و باظرافت هستند.شما به عکس بانو صدر نگاه دوباره گر می کنید بکنید،اشکالی ندارد.اگر توی دلتان هر ان دیشه ناشایستی در باره آن بزرگ بانوی خوش نویس کرده یا بکنید با من طرفید.

اگر من توی ایران نبودم یا نتوندان گردن کلفت ایرانی شخصیت های حقوقی بشمار نمی رفتند آنگاه به حسن عرب کرمانی نشان می دادم که با  ابراهیم نبوی و هادی خرسندی درسال ازیک بار بیش تر نون و قهوه یا نون و پالوده مصرف نمی کردم.

مخلص نوشته اینکه بانو صدر را به سخره نگیرید.نه از ترس خدا یا شیطان که برایشان کاری ندارد شمارا به شکل بانو صدر دربیاورند و نوشته های شما به گرد پای آن خوش نویس نرسد.برای خواندن نوشته هایِ خوشِ بانو صدرنیز به اینجا بروید. به اینجا بروید یعنی روی اونجا کلیک کنید.اگر خیلی خیلی چیز تشریف دارید و پیوند بانو صدر را پیدا نکردید بروید بالای صفحه و روی عکس بانو صدر کلیک کنید

 

خوانندگان ارجمند و همیشگی و فرزانه وهمیشه دروبلاگ خواندنی این عالیجناب "فرسان" خوش آمدید.قدمتون روی تخم هایِ چشم زنِ دایی جان ناپلئون.اگرمن شمارا به بخش دنباله نوشته رهنمون می شوم برای دوبرابر شدن شمار بازدیدکنندگانم نیست. برای اینکه به اندازه شما خوانندگان دانا و توانا و دارا، مهمان ناخوانده و نا آشنا با فرهنگ غنی و پر بار وبلاگ بویژه وبلاگ فرسان دارم که مانند خر سرشون رو پایین می اندازند و می آیند اینجا. ادب و اخلاق به من اجازه نمی دهد به آنها بنویسم چِخِه. نوشته ام که بسیار خواندنی است را در دوبخش پیش کشتان می کنم.نگران گوزو شدن نوشته من هم نشوید چون نه نوشته من عروس است و نه من مادر عروس.

با اینکه می دانم بانو نوشین دنباله نوشته را می خواند برای محکم کردن کار ونه محکم کردن نوشین مژده دادم. روی کلفت این مژده با بانوی گرامی و پولدار و خوش سلیقه و خوش دل و خوش گل و خوش هیکل نوشین جون است. نوشین در ایران است ولی خوشبختانه دارای شخصیت حقوقی یا حقیقی نبوده و نیست و نخواهد بود.از روزی که به بانو نوشین نمی اندیشم، باد پنکه پکیده ام از چس شیطان رجیم داغ تر شده است. بانو های تنها و کشته مرده من خوش نویس هم به بخش دنباله نوشته بیایند و برای مدتی نامعلوم نقش دلداده های مرا ایفا کنند. چنانچه بانو نوشین سرش جایی دیگر گرم نشده است می تواند مانند گذشته روزی چند بار در وبلاگ و گفتمان گر ونوشتمان گر و دیدمان گر یاهو برای من پی ام بگذارد.  

برادر دلاور و خوش نویس حسن آقای عرب کرمانی (روی حسن آقای ... هم کلیک کنید و نوشته های خوش اورا بخوانید) بچه پولدار نیز بداند که من خودم یک چخوف دوست هستم.حضرت چخوف علاوه بر نمایشنامه نویس و خوش نویسی پزشک هم بوده است.چنانچه خداوند بزرگ طی یک فقره معجزه مراپزشک نمود تنهابانوان بی مار را بی مادرانشان معاینه خواهم نمود. 

 

همه کسانیکه به نوشته های من وابستگی و اعتیاد پیدا کرده اند بدانند و آگاه باشند در بخش دنباله این پست خوش ترین و شیرین ترین پست تاریخ وبلاگ نویسی دنیای مجازی را خواهند خواند.   

 

در باره خط خوردنم از تیم معلولین و جانبازان هم فردا می نویسم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

بنام خدا

این پست پیش کش می شود به یک دوشیزه خوش گل و خوش دل زیر  بیست سال بلاگ فایی که من توی مسنجر به او می نویسم،دختر مهربون.اگر سن و سال این دوشیزه خوش دل و خوش گل را نادرست نوشته ام از او پوزش می خواهم.دوشیزگان و بانوان همواره به من مهرورزیده و با من مهربان بوده اند.تنها خدا یا شیطان می داند من چندین بار از دوستان بانو یا دوشیزه این ترنتی ام خواسته ام خودشان را بشناسانند یا باز شناسانند!!! چون همه بانوان و دوشیزگان همواره در تصورات باطل بسر می برند و ممکن است خودرا آن دوشیزه زیر بیست سال بیانگارند می نویسم که این دوشیزه مهربان درون کمانک دختر مهربان کسی است که توی نوشتمان گر و گفتمان گر و دیدمان گر یاهو(یاهو مسنجر) به او مژده دادم دی سی می کنم و پستم را می نویسم و بر می گردم. 

 

شیخ شما شیخ فرسان الدین نتّار سپاهانی که حق کلفتی به گردن شما دارد و گردن برحق خودش و چیزش کلفت است هفته گذشته می خواست شما را با هفت مرحله عشق آشنا سازد که آنا نساخت!!! به شما می نویسم که نگران پاراگراف ها نباشید چون گر من بلاگرم ومی دونم پستم چند تا پاراگراف داشته باشد.بله من می خواستم برایتان بنویسم که عشق را هفت مرحله است که ...فرمان داد اینترنت بی اینترنت.من برای خشنود ساختن...رایانه ام را نیمه کامل برچیدم.آن را به اتاق پدرم بردم و از داداش فرشید که پنهانی با اینترنت کار می کرد خواستم تا نظرات نظر نویسان را برایم بخواند.

 

ای کسانیکه به من سر زدید و ای کس آنیکه من درگذشته به شما سر زده بوده ام...

 

با اجازه خودم بجای سه نقطه بالا یک یا چند پاراگراف می نویسم.از تیم ... معلولین و جانبازان خط خوردم.(نگران سه نقطه یا ... جمله پیش نباشید.نیازی به نگرانی شما نیست.اگر من بلاگرم می دانم چند پاراگراف بنویسم)

بسیاری ازشما ها ازراه های دور و نزدیک گرد وبلاگ من آمده اید چون نمی توانید گرد خودم آیید.ناتوانی شما درگردهمایی ها یا چهارگوشه هم آیی ها (اصطلاحی است مانند میز گرد و میز نا گرد)نکته انحرافی است.شما یا در حال فخر فروشی و برخ وبلاگ هم کشانی یک دیگر بوده اید یا دزدان بی سروپای این ترنتی هستید که نوشته های خوش نویس ها را بدن نوشتن نام نویسنده و سروده های خوش سرا ها رابدون نوشتن نام خوش سراها یا نقاشی و کاریکاتور های خوش نقاش ها و خوش کاریکاتوریست ها را بدون نوشتن نام خوش نقاش هاوخوش کاریکاتوریست های ننه مرده(بیاد برادر نیک آهنگ کوثر و آن مزدور که به سوسک ها نوشت ترک و به ترک ها نوشت سوسک.البته برادران آذری به نوشته آن کاریکاتوریست کاری نداشتند و به کاریکاتورآن خوش نویس کار داشتند) را نا جوانمردانه می دزدید و در وبلاگ های نامشروعتان می گذارید.

اگرمن بلاگرم می دانم در این پست چند پاراگراف بنویسم!!!

حضرت ریموند کارور یکی ازخوش نویسان بزرگ است که شما ها اورا نمی شناسید.آقای کارور فرزند پدرش بوده است که به بیماری الکلیسم دچار بوده است.بیماری خود آقای کارور از دید من و هم کاران من بیماری شناخته نمی شود.هرکه بانو دوست نباشد نویسنده نیست و بی ماراست.کارور جان نیز یک بانو دوست خوش نویس بوده است.از دید من بیوگرافی نویسان یا زندگی نامه نویسان از منتقدان (نق نقویان)بالا تر هستند.حضرت گابریل گارسیا مارکز بزرگترن خوش نویس همدوره ماست. چون من آهنگ فخر فروشی ندارم به حضرت گابریل گارسیا مارکز نمی نویسم غول بی شاخ و دم زنده یا یکی از بزرگترین غول های زنده ادبیات.حضرت گابریل گارسیا مارکز از همه رند ها و کاکو های شیرازی رند تر بوده است.عالیجناب مارکز بزرگ زنده ام که روایت کنم را نوشت تا به مرده خواران یا همان زندگی و بیوگرافی نویسان اجازه  مرده خوری یا مرده خواری ندهد.

بسیاری از شما نه مارکز شناسید نه کتاب پاییز پیشوا که در ایران بنام های پاییز پدرسالار یا خزان پدرسالار شناخته می شود را خوانده اید.دست کم سه سال پیش من با این کتاب بزرگ آشنا شدم.آشنایی من بامارکز سبب شد که نه بخوانم نه بنویسم.توی فرسان پرشین لاگ نوشتم که مارکز یک جادوگر است.نوشتم یک پاراگراف از مارکز بزرگ بسان یک معجزه است.گمون یا گمان کنم توی دفتر خاطراتم هم نوشته باشم که مارکز از من خوش نویس تر است.اکنون نیز مرا یارای ادعای روشن اندیشی نیست.آن هنگام که قَدَم کار نکرده بودم و با نواقصم چندان آشنا نبودم.با خود گفتم در دنیای ادبیات به اندازه کافی برای دو غول و نویسنده بزرگ جا نیست!!!پس چند ساعتی دست از نوشتن شستم و کشیدم!!!

پاییز پیشوایکی ازکتاب های داداش فرزان است (روی فرزان کلیک کنید وبروید یک پست کوتاه ولی رسا وبلند و گیرا از نظر ادبی و و ورزشی که ۴۰ الی ۵۰ واژه بیشتر ندارد را بخوانید).داداش فرزان و برادر مارکزو پسر خاله محمد رضا راه ور دست بدست هم داده بوده اند تا من پاییز پیشوارا بخوانم و به ریش یا روی شما بخندم.

شوربختانه کتاب ابله داستایوسکی را نتوانستم گیر بیاورم.بکوری چشم برخی ها کتاب های زنبقِ درّه نوشته ارزشمند نویسنده بانو دوست بزرگ فرانسه حضرت انوره دو بالزاک را با ترجمه بهروز بهزاد و جان شیفته نوشته رومن رولان با ترجمه زنده یاد میم الف به آذین و چراغ آخر زنده یاد و خوش نویس بزرگ درگذشته میهنمان، صادق چوبک را گیر آورده ام و خواهم خواند.

 

برخی از بی کارها و بی عارها و بی وبلاگ ها(از دید من بکار گرفتن الف و نون برای جمع بستن یک خیانت کلفت است به ادبیات. برای همین من از ها برای جمع بستن بهره می برم)تا به وبلاگ من می آیند و می خواهند در بخش نظر نویسی خودی نشان بدهند روح پرفتوح شیخ اجل سعدی شیرازی یا قائم مقام فرهانی یا محمد علی ندوشن می رود آنجا خودشان و نودترشان!!!

شما جای من باشید بدانها چه می نویسید؟

برخی دیگر گمان یا گمون می کنند راستی راستی من بر تارک همه نکته دانان ریده ام و هیچ نکته دانی بر تارک من نریده است!!!برای اینکه اجازه برون رفت از این یا اون جهل مرکب را به اون برخی ها ندهم یکی از کشف های کلفت عرفانی و عشقانی ام را به چشم شما می رسانم.

تا پایان پاراگراف بعدی می توانید مرا فرسان الدین نتّار(نت کار) سپاهانی  بر وزن فرید الدین عطّار  نیشابوری بخوانید.

من به شما می نویسم که عشق را هفت مرحله است.حضرت یونگ(نتام کوچکش را نمی دانم)در آغاز شاگرد پیامبر عظیم الشان سکس و سون و ایت و نایت حضرت زیگموند فروید بود.یونگ در آغاز حسابی خایه های منحصر بفرد فروید بزرگوار را مالاند و سپس به او نارو زد.نوشتن نام یونگ برای تئوری مسخره کهن الگو یا زبان سمبلیکی عدد هفت نبوده است. چون فروید الدین سکسی بر وزن فرید الدین بود نام یونگ خایه مال را نوشتم.

 

دنباله نوشته بالا فردا یا پس فردا یا پسین فردا نوشته خواهد شد.

 

ای کافران از فرسان بی خبر. ایمان بیاورید به فصل گرم. این منم، مردی نشسته در آغاز فصل گرم.

 

هر هر هر (فردا یا پس فردا یا پسین فردا بجای هر هر هر دنباله پست نوشته و نهاده می شود)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

بنام خدا.

سیستم پر سرعت بلاگفا چل شده است.پدرآدمیزاد صلواتی می شود تا برای یک دوست نظربنویسد.

برخی با فونت نامرئی سردر وبلاگشان نوشته اند:نتوندان یاری کنند تا آنها وبلاگ داری کنند!!!

بی خیال بلاگفا و برخی می شوم.

مانند همیشه که دست بکیبورد می شوم سوژه باران شده ام. قول شرف می دهم که هزار ویک سوژه را به چشم ... شما نرسانم.

یک بانوی گرامی و خجالتی که اول اسمش بانو پروانه هیچستانیان است یک بازی تخته نرد در وبلاگش نهاده که من بخشی ازآن را دانلود کرده ام.اگررایانه ام راجمع نکردم وآن بازی را دانلود کردم شب ها با بانو ها و دوشیزها بازی خواهم کرد. می دونم دارید به این می اندیشید که ایهام جمله" شب هابابانوها ودوشیزه ها  بازی خواهم کرد" از اندازه قانونی و متعارف بالا تراست.این شتری است که در وبلاگ من خوابیده و کاریش هم نمی شه کرد.دیگر کسی نخواهد توانست که مرا مورد نقد ادبی وبی ادبی قرار بدهد. جمله هایم را چند وقت اخیر نیمه تمام و ناقص و دم در هوا رها نکرده ام.آنان که از ساختمان مغزی ویژه ای برخوردار بوده اند از همه موضوع های پست هایم لذت برده اند.

بی گمان بسیاری از شما علت بالا رفتن سن ازدواج مرا نمی داند.اگر من بخواهم شفاف سازی کنم باز فغان و شیون شما به آسمان شصت اوم خواهد رفت.خوب تا این پست دراز نشده به تر است عطای پیش بینی و پیش نویسی جو شیون و فغان را رها کنم.

چون من در کودکی و نوجوانی بسیار اکتیو و شیطان بودم بیش از شما با خطر زن گرفتگی روبرو بودم.آدم بزرگها حریف زبان و ساختمان مغزی من نمی شدند. همیشه یک زبانزد یا شعر و مصرع بود که من ازآن سوء استفاده کرده و یک زخم زبان کاری به آدم بزرگ هابزنم.آنها که می دیدند از یک کودک و نوجوان چه زخم کاری خورده اند، نقشه های شومی می کشیدند تا دست مرا در حنا بگذارند. خوانندگان قدیمی من بدانند که این حنا با اون حنا که توی مزرعه کار می کرد یکی نیست.آنها می خواستند من در آیین کهن حنا بندان شرکت کنم و قاطی مرغ ها شوم.تا میان مردم کم تر سرافکنده گردند. (مثلا خودشان را خر کنند. بگویند که از یک مرد زن دار زخم زبان نوش کان کرده اند) یک بار به یک پیرمرد که از شیوه سمبلیک بیش ازدیگران بهره می برد گفت بزودی دستم را در حنا می گذارد.پس از اینکه چهره یک آدم مشتاق و مودب را بخود گرفتم از پیرمرد پرسیدم: به پاهایم را هم در حنا می کنند؟پیرمرد که از ادب و اشتیاق من سر از پا نمی شناخت گفت بله. باز با موش مردگی پرسیدم :می توانم عصا هایم را هم در حنا بگذارم؟ مردان و زنانی که شاهد گفتمان ما بودند و خطر را خیلی نزدیک حس می کردند آب را گل الود کردند تا من پرسش خطر ناک دیگرم را که نوک زبانم آماده شلیک بود با سرعت برق و باد مطرح نکنم.

 

دوستان دیرین می دانند که من یک مشلول هستم.برای دسته جدید یا دوستان نوین که بسان خرگوش های وحشی به اینجا یورش آورده اند مشلول را شفاف سازی نمی کنم.

دردوره ای که می خواستند مرا زن بدهند ازدواج به این راحتی ها نبود.پسر های شیطان وچشم و گوش بسته با هر حقه کثیفی خود را پشت در وپنجره حنجله (همون حجله شماست) یا زیر تخت و درون کمد آنها می رساندند و همزمان(چقدر دوست داشتم از توامان هم سوء استفاده می کردم)با باز شدن دخترک چشم و گوششان را باز می کردند. شما که آنجا نبوده اید پس، پیش داروی مکنید و تو دل ... تان مگویید که فرسان هم بارها بشیوه قاچاقی شاهد پرده برداری شاه داماد ها بوده است.

هر بار که یک شاه داماد به حجله می رفت  من و چند تا از نوجوان های انرژیک هفت شب و هفت روز نمی خوابیدیم.ماجرای این را هم در کتاب هایم خواهم نوشت.یک بار نبود که من بشنوم(نزدیک بود از فعل زیبای ببینم سوء استفاده کنم و خودمو لو بدهم) یک عروس بدون حواشی تن به پرده برداری داده باشد.

 

رایزنان من همواره نگران من بودند. می گفتند فری تو اگر بخواهی ازدواج کنی پوستت کنده می شود.من هم قد و سرتق، تو کتم نمی رفت.درآخرین ماجرای پرده برداری دختر مشهدی ... نیم ساعت پسر کربلایی... را توی اتاقی که مانند اتاق های ما استاندارد نبود دوانده بود.چرا بیهوده سرتان را درد بیاورم یا چشمتان را مشغول سازم؟

جونم براتون بنویسه از آن هنگام تا همین ده سال پیش من مانند گاوچران ها تمرین کمند اندازی می کردم تا در شب زفاف که زنم خواست کلاس بگذارد ودور اتاق برای خودش یورتمه رود در چشم به هم زدنی  سرش یا پایش را با کمند آشنا کنم.یا همیشه در حال تمرین اسیر کردن بدون سوئ استفاده از کمند بودم. تمرینم به این شکل بود که مانند پلنگ روی طعمه و شکار از پیش تعیین شده که اندکی تحریک شده و آماده گریختن است بپرم.

 

براستی که من با همه تیزی و زیرکی چه کارها و اضطراب های بی هوده بجان نخریده ام.اکنون نمی دانم چند بار مزه خوش حالت ازدواج را چشیده ام و هیچ یک از آن کارهای خنده دار و کهنه و قدیمی را انجام نداده ام.

با اینکه هنوز پستم را به پایان نبرده ام می دانم شما آن را با چشمک ادبی و فرهنگی (چون درباره آیین های کهن و فرهنگی ِ پرده برداری و حنا بندان. ببخشید بترتیب زمانی ننوشتمشان) نخواهید خواند.من هم از شما زرنگ تر، همه ماجر اهایم را ننوشته ونخواهم نوشت. بدلم افتاده که روزی به عقده داستان کوتاه نویسیم پاسخ  خواهم داد. از خوانندگان ادیب یک پرسش داشتم. بنظر آنها من می توانم با روی هم نهادن داستان های کوتاهم به عقده رمان نویسی ام هم پاسخ بدهم؟

 

دیشب یک دوست این ترنتی بلاگفای که یک بانوی خوش ...، ...، .... است از من پرسید جزء به زندگی نویسنده ها و زحمت کشیدن برای بانو ها و این ترنت به چیز دیگری می اندیشی؟ من اندیشیدن به زندگی نویسنده ها و زحمت کشیدن برای بانو ها و این ترنت و ترجیحاْ وبلاگ خوش گلم را تایید کردم ولی شفافل سازی نکردم. آن بانو خوش ...، ...، .... مرا با یک نفر دیگر اشتباه گرفت!!!او دل مرا شکاند. من مانند هیچ کس نیستم.

 

پس نوشت:

این پست ویرایش نشده.حتی یک بار خوانی هم نشده چه برسه به باز خوانی.اگر دوستان خواستند به آن لینک بدهند ازاد هستند.   

اگر پشت سرتان را دیدید پست تازه هم از من خواهید دید. تا اطلاع ثانوی غیبت صغری می کنم.تیزهوشان دریافته اند که هشدارم جدی است و حالم خوش نیست ورنه از واژگان تازی سوء استفاده نمی کردم.

اگر نظر ننوشتین این پست حلالتون مانند گوشت خوک و خر و سگ و گربه و ...

نظر نوشتن شما هیچ سودی برای من ندارد.شخصیت وبلاگی و فرهنگی و انسانی و از همه مهم تر ادبی شما را نشان می دهد.

 

۱۱

سپاهان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

محمد رضا سرشار یاآقای رضا رهگذر دمت چیز. آقای سرشار باورهای ما اندکی دگرگونی دارد مگه نه؟

برای من ادبیات یعنی ادبیات. برای شما ادبیات یعنی اخلاق + دین + ...

دمت چیز آقای سرشار.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است 

 

 

 

بنام خدا.

دست راستم را روی تخم چپم می گذارم و سوگند یاد می کنم که این پست سرکاری نیست و همه احساساتم را ننوشته ام.ان دکی تعلیق شفاف سازی را تعلیق کرده ام.هراسی از داوری و پس و پیش داور نما ها ندارم.پس از این نیز وب خوانان وبلاگم را خواهند خواند و آب از آب تکان نخواهد خورد.شما نگران تخمی شدن کیبورد من نباشید. کیبورد من از به ترین کیبورد های گیتیست.اگر کیبورد روکش هم نداشت باز تخمی نمی شد.قول می دهم در آینده ای نچندان دور یک پست با عضو شریف هم خانواده تخم هایم برایتان بنویسم.

پیش کش به ایزد بانوی مهربان ۵۰ و چند کیلویی یا ۶۰ و چند کیلویی و یک صدو شصت و چند سانتی ِ مو صاف ومهربانم درود همه ایزد بانوهای خوش دل و خوشگل بر تو باد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

سوزش آری،سوزاک خیر.

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

  

برای اینکه یک درس درست و حسابی به شما بدهم این پستم را به بینی و انگشت اختصاص می دهم.همه کشفیات کلفتم را برایتان نمی نویسم.بخشی از آنها را اینجا به چشم های خوشگل و تو وب بروی شما و چشمان باباغوری کاربرنما ها می رسانم.

انگشت در بینی کردن کنشی است خوشایند.کسانی که خوشی این کنش زیر ناخن یا دندانشان می رود از ترک آن ناتوان خواهند بود.هیچ یک ازشما نمی تواند ازدیوار حاشا بالا رفته و بنویسد یا بگوید که تا کنون انگشت در بینی نکرده است.چنانچه به دهان مبارکتان مراجه کنید ته دهانتان مزه های شوری یافت می کنید که نوشته مرا تایید می کند.

از اینجا را با شیوه دانای کل می نویسم.

در دهه شصت خورشیدی پسرکی کنجکاو وبازی گوش و دختر دوست یک دل نه صد دل به دخترکی کمر باریک دین و دل باخته بود. پسرک و دخترک از هر بهانه ای برای هم نشینی سوء استفاده می کردند.یک روز که پسرک به خانه دخترک رفته بود و داشتند با هم مقش ( مشق) راست راستکی و مقش عشقکی می نوشتند پسرک ته مداد سیاه دخترک را در دهان کرد و شروع به مکیدن آن نمود.دخترک دچار استفراغ شد و دوید توی حیاط و مقدار فراوانی استفراغ کرد.مامان دخترک آمد وپسرک را از خانه بیرون کرد.مامان پسرک ازمامان دخترک توضیح خواسته بود و مامان دخترک گفته بود : ته مداد دخترش عن یا اَن دماقی بوده است.مامان پسرک به دخترک و مامانش گفته بود که بویی از بهداشت نبرده اند.مامان پسرک افزوده بود که مداد برای نوشتن درست شده است نه بینی روبی.کار بیخ پیدا کرده و پسرک و دخترک برای همیشه از دیدن هم محروم گشته بودند. پسرک در اعماق دهانش مزه محتویات بینی دخترک را برای همیشه نگه داشته بود.او هنگامی که بزرگ تر شد برای تجربه نمودن محتویات بینی دوشیزه ها و بانو ها زبانش را به سوراخ های بینی آنها می مالید ولی هیچ گاه نتوانسته بود آن مزه فراموش نشدنی را تجربه کند.

در نوشته بالا از شیوه اول شخص مفرد سوء استفاده نشده است.کسی نمی تواند ثابت کند که پسرک من بوده ام. از اینجا به بعدرا با شیوه اول شخص مفرد می نویسم.

اکنون به خساست خدا گیر نمی دهم. در باره حکمت بی پایانش می نویسم. خداوند حکیم فکر همه ء اعضای آدمیزاد را کرده است.انگشت های مرا گر کلفت درست کرده سوراخ های بینی ام را هم گشاد نموده تا هنگامی که می خواهم به کار لذت بخش انگشت تو بینی نمایی بپردازم دچار درد بینی یا دردانگشت نشوم.

خوشبختانه انگشت در بینی کردن من با شما دگرگونی دارد. من میان برهایی پیدا کرده ام که این کار را با شتاب و لذت و دقت بیشتری انجام بدهم.چون آدم دست و دل بازی هستم کشف کلفتم را برایتان می نویسم.بامدادن که از خواب بر می خیزم پس ازرفتن به توالت دست هایم را چندبار با آب و صابون می شویم. با یک روش منحصر بفرد چند تا فین می کنم(درادامه بیش تر توضیح می دهم) از حوله و دستمال کاغذی هم برای خشک کردن صورتم سوء استفاده نمی کنم. به اتاقم می آیم و رایانه ام را روشن می کنم.گوش جان به یک ترانه ترکی یا عربی یا لری یا لکی یا کردی یا شهرام ناظری و علیرضا افتخاری می سپارم.هنگام فینتمان بگونه ای فین کرده ام که همه بینی ام خالی نشود.بخش نیمه جامددرون بینی ام که اون بالا بالا ها جا خوش کرده بوده اندکی جا کن شده وپایین تر آمده و نرم تر گشته است.چنان در این کار چیره دست شده ام که بدون بالا کشیدن بینی به ترین هنگام انگشت نمایی را می دانم.

نک انگشت اشاره(همین که نزدیک انگشت کلفته است) را به لبانم نزدیک می کنم و با ظرافت می بوسم.سپس ان را در سوراخ سمت راست بینی ام فرو می کنم. به نخستین عن یا اَن بینی که بر می خورم می لبخندم و شادمان می گردم.با دست چپ چغانه می زنم .با دقت انگشتم را بیرون می کشم و جلوی دیدگانم می گیرم.دررنگ زیبا وگیرایش دقایقی غرق می شوم. با اینکه دل کندن از تماشای عن دماقم ساده نیست یک دستمال کاغذی بر می دارم و انگشتم را می بوسم و به دستمال کاغذی می سابم(می سایم).

برای اینکه نوشته ام دراز نشود واپسین مرحله را برایتان می نویسم. با اینکه کناره های هریک از سوراخ های بینی ام لذت های ویژه خود را دارد به واپسین مرحله می پردازم.آخرین مرحله از همه مراحل لذت بخش تر است. تا کنون یک بار هم نشده که هنگام بیرون آوردن آخرین عن دماغم ۵۰ سانتی متر کشیده نشود.فکرش را بکنید۵۰ سانت کش دادن عن دماغ از مور مور و قلقلک شدن و ارضاء شدن هم خوشایند تر است.

همیشه خدا من دستمال کاغذی همراه نداشته ام.گاهی عن دماغ هایم را به سُک کبریت هایی استفاده شده که درون زیر سیگاری بود می مالاندم.از شما چه پنهان که همان هم خالی از لذت نبوده است. گاهی ازکاغذ یا پلاستیک ادامس یا شوکولات یا پاکت سیگار استفاده می کردم و عن دماغ هایم را به آنها می مالیدم و در جیبم می گذاشتم.هرگز هم به عن دماغ هایم بی احترامی نکرده و مانند عوام شوتشان نکرده ام.

ترفند های دیگر این کار لذت بخش را روزی که دو دسته ده تایی بانوی ویراستار بدست آوردم و خواستم کتاب هایم را نشر و پخش کنم می نویسم.

از هم اکنون نام کتاب هایم را برایتان می نویسم. شاش نامه، گوز نامه، گه نامه یا عن یا ان نامه که بر دو گونه است. گه یا عن یا انی که نتیجه کار معده و روده است و گه وعن و انی که نتیجه بینی و دماغ است.

عکس یکی از بانو های خوش نویس را دیده ام که در پست های بعدی در باره اش می نویسم.بجان حنا نوشته های خوش این بانوی خوش نویس برای من از همه خوش گلان ارزشمند تر است.

ان دماغ خدا وشیطان تو روح پدر ومادر و جدو آباد (جد وآباء)کسی که بخواند و بخندد نظر ننویسد یا دشنام بنویسد یا برای من معلم بهداشت بشود. من گدایی کامنت نمی کنم ولی دوست هم ندارم نوشته های ادبی ام را بخوانید و نظر ننویسید. اثِ هرکی خوند و نظر ننوشت نوشته ام حالاش مانند عن دماغ.

 

 

این پست یک بار بیشتر نوشته و خوانده نشده است.پر پیداست که همینجوری هم قشنگ شده و قشنگ تر هم می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

دیده ودهان ودل ودست و... اَم دوتا پستانک می خواهند. از گونه بی دغدغه.

 

۹

سپاهان

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

 

 

بنام خدا.

دیشب توی نت چرخ می زدم که به وبلاگ یک بابای کاردرست برخوردم.نوشته های صفحه نخستش را جملگی خواندم.توی وبلاگش شماره تلفنش را گذاشته بود. از خوانندگان خواسته بود که برایش بزنگند و با او درگوشی سخن بگویند.من احساساتی هم خر شدم و شمارشو گرفتم.به پرسش هایش مهربانانه پاسخ می دادم تا اینکه او گفت از ادبیات بیزار است.همین جمله برای اینکه بدون خداحافظی گوشی را بگذارم بس بود ولی گوشی رابدون خداحافظی  نگذاشتم. هیچ گوشه آسمان نوشته نشده که همه نتوندان ادبیات را دوست داشته باشند. خودمو کنترل کردم.ولی نام و نام خانوادگیمو برای اون دوست جدید وبابای  کاردرست نگفتم.

خوانندگان ارجمند و گرامی اگر شما ازادبیات بیزار هستید یا خوشتان نمی آید به تر است این پست را نخوانید.خواندن این پست تنهابه ادب دوستان سفارش می شود. شما دکتر چیز فندرسکیان یا چیزبر چیر یان( چیر غلط نوشته نشده است.گونه ادبی شده یک عضو کاف داراست) هم که باشی از خواندن این نوشته ادبی دچار رعشه و نعشه و خدشه می شوی.

من دلباخته ادبیاتم.دیوانه ادبیاتم.لیکن سرسپرده ادبیات نیستم.تازه من خودم آزادم به خودم هرچه می خواهم بنویسم ولی شما و از شما به تران چنین حقی ندارید.من می خواهم بنویسم چیزم تو چرخ گوشت توشـــــــــــــــــــــــــیبا و دیگر مارک های نامدار ژاپونی ولی شما نباید زود با من پسرخاله شوید و چیز مبارک مرا به یک رنده پلاستیکی که پیاز را زورکی برنداند حواله کنید یادهید.چند هفته پیش هم یک کاربر تیز وزیرک و باهوش، بخش در باره وبلاگ مرا خوانده بود و به من نوشته بود سرسپرده ادبیات.باور بکنید من ازاو رنجیدم.قربون شکل ماه اون کاربر و نکته سنجی و تیز خوانیش و کلیک رنجه اش بروم و برگردم دربست.چرا به زود رنجی و زود خشمی من پی نمی برد؟چرا دلباخته راسرسپرده می خواند.

ما پنج تا برادریم.پنج تایمان اهل دلیم نه اهل سر. سه تایمان هم اهل همسر نیستیم. هیچ کداممان اهل سربازی وسرباختن و سرسپردن نبوده ایم، نه هستیم. هیچ کداممان به خدمت مقدس نظام درون کمانک سربازی نرفته و نخواهد رفت.اگرخدایی نکرده امریکا حمله کند پدرگرامیمان تا دندان مسلح مان می کند و در برابر امریکا می ایستاندمان.البته خودمان نیز ایستادگی می کنیم. برای محکم کاری هم پاهای برادرانم را مانند سربازان عمر محتار یا شیر صحرا می بندیم تا فرار نکند. پاهای من هم که نیازی به بستن ندارند.ازخوانندگان خواهش می کنم با دقت بیش تری نوشته های منو بخوانند. بمرگ شما تا کنون یک دندان پزشک و چند تنبان پزشک نوشته هایم منو خوانده اند و از آنها سردرنیاورده اند.

مگه دیونه شدم که یکی از زیباترین نوشته هامو کامل و ویرایش شده بفرستم به نت تا سه سوته پست رباییش کنند؟

من حاضرم با ملکه زیبایی زیر ... ده سالگان ژاپونی آمیزش کنم ولی چیزم را بکنند یا بکنم تو یا بکنیدتو چرخ  گوشت توشیبا یا سونی یا ناسیونال.تیغه چرخ گوشت توشیبا یا ناسیونال یا سونی هم پولادین یا گونه ای دیگر از فلزات سخت و برنده باشد. این کار یا اون کار را تنها با یک پیش شرط بکنم یا بکنید یا بکنند. پیش شرطش هم این باشد که چرخ گوشتِ... خاموش باشد و سیم برق نداشته باشد و در نزدیکی اش هیچ پریزی نباشد.چرخ گوشت با انرژی هسته ای که نمی تونه کار بکنه.چشمک.

این پست ادبی ادبی بوده برای اینکه از آن سوءاستفاده نکنند بخش های ادبی تر و فنی تر آن در اینجا بمیان نیامده.

 

پس نوشت :  می دونم که میدونید که قشنگ تراز این هم می تونستم بنویسم.اندازه مندازه فونت بعدا درست می شود.می توانیدبه این پایگاه بروید و ببینید که من و اکبر کپنهاکی زیاد هم اپن هاکی نمی نویسیم.گزینش نوشته ای از نوشته های استاد سردوزامی دشوار بود. اندکی از سلیقه خودتان سوء استفاده کنید.

 

این هم  خدای اپن هاکی نویسی   پیوند فیل تر شکن سر خود اس