تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

  

بامزی انگبین می خورد و نیرو می گرفت.

ملوان زبل اسپناج،

و فرسان چند باری کراتین خورده و اکنون پسته می خورد!!!

 

برادر ها یم به خانه برگشته اند و دیگر  تنها نیستم.فردا باید بروم و بریس هایم را پرو

کنم.نیک می دانم که باید یک فعل مناسب برای بریس هایم بکار می بردم.پس می نویسم

فرا باید بروم بریس هایم را آزمایش کنم. آرزو می کنم که بتوانم بیاری آنها بدون عصا راه بروم.

برای اینکه این پست بدرازا نکشد به یکی از عقده های سالم و نا سکسی   ویک عقده

ناسالم و سکسی ام اشاره می کنم.

 

یکی از روز های خدا که گمان کنم یک روز زمستانی بود(باید به سراغ دفتر های خاطراتم بروم

تا تاریخ درستش را برایتان بنویسم. شما که نمی خواهید من چنین کنم؟)در خانه بزرگ

واعیونی یکی از دوستان بانویم تک و تنها نشسته بودم. آن بانوی مهربان رفته بود اداره سر

کار. جز من و خدا و چند دستگاه الکترونیکی و دی جی تالی و چند گلدانِ گُل و کتاب

رومئو  ژولیت کس دیگری آنجا نبود. 

جای شما خالی  سرگرم تماشای برنامه های شبکه چهار شدم. یک برنامه ادبی در حال پخش

بود. آن برنامه در باره حضرت چارلز دیکنز بزرگ بود. گوینده برنامه گفت : هنگامی که دیکنز

 جان می خواسته دست بکار نوشتن گردد، کت و شلوار و جلیزقه اش را می پوشیده و

 دستانش را در کونش می گذاشته و توی کوچه های فقیر نشین لندن راه می افتاده.

من با اینکه ضربه بدی از این برنامه خوردم تلویزیان را خاموش نکردم و همه برنامه را

مانند همه عقده ای ها تا پایان دیدم. از همان روز گفتم شایدگره کور نویسنده نشدن من در این

باشد که من نمی توانم دست هایم را در کونم بگذارم و قدم بزنم. برای آن یا این دسته

از کاربران کودن که نگرفته اندچرا من نمی توانم دست هایم رادرکونم بگذارم؛ می نویسم که:

 زیرامن همیشه خدا باید دست در عصا راه بروم و اگر دست هایم را در کونم بگذارم یک قدم

 هم نخواهم توانست برداشت. اگر فردا نتیجه آزمایش بریس هاچنین گردد که بدون عصا راه

بروم نخستین کاری که خواهم کرد این خواهد بود که دستانم را در کونم بگذارم و راه بروم تا

شاید نویسنده بزرگی گردم.

می دانم در پست هایم به نکته های فراوانی اشاره می کنم و همین سبب می شود که

برخی از کاربران گه گیجه بگیرند. برای گه گیجه نگرفتن برخی کاربران سرو ته این پست را

در همین جا بپایان می برم.

این بار درست و حسابی توبه کرده ام و اگر خدا بتواند حریف خوبی برای شیطون بی پدر و

مادر باشد و شیطون بی پدر و مادر مرا و خدای مرااز راه بدر نکند زین پس نوشته های من

ادبی صرف خواهند بود.

من بی خیال این عقده که روزی یک هم بستر مویین میان را باردار کنم و خودم بتنهایی

بچه مان را بدنیا بیاورم و با دندان بند نافش را پاره کنم و دیگر عقده هایم می شوم.دیدن

و شنیدن یک زایمان طبیعی از هزار سزارین کیف دار تر است . اگر آن زایمان نیتجه

کوشش خود آدم باشد که دیگر قابل سنجش نخواهد بود!!!

 تنها برای این که وبلاگ و اینترنت درو پیکر ندارد و هر بانو یا بی نویی واردش می شود.

من هم چون رستم که از مال دنیا  یک دست اسلحه بیش نداشت یک وبلاگ بیش

ندارم پس دندان روی وبلاگ می گذارم و اینگونه می نویسم.

تف به گور پدر و مادر و لعنت به جد وآباء(املای نادرست جد و آباء می شود جدو آباد)کسی که

بخواند و نظر شایسته ننویسد.این پست مانند گوشت سگ بر آنها که می خوانند و نمی نظرند

حلال و روا باشد.به درد بی درمان گرفتار شود هر کسی که بخواند و نظر شایسته و به به ایی

ننویسد.

 

دیروز عنوان وبلاگم را از نوشته های ادبی به"مــــــــــــــــــــــــــــگوز برما"تغییر دادم.

یک آهنگ لری هم در وبلاگ گذاشته ام که کار نمی کند. بزودی آهنگ لری یا لکی در وبلاگ

خواهم نهاد.

راستی امروز موهایم را هم کوتاه کردم و یک اسپری  ۶۰،۰۰۰ هزار (تاخیر دهنده و بی حس

کننده)گرفتم. آن را روی دستم آزمودم ؛ نتیجه خوبی داشت. پس از چندین ساعت هنوز دستم

ارضا نشده و ابش نیامده.

 

خواهش می کنم خویشتن دار باشید. عواقب وخیم خواندن این پست در محل کار یا محل حال

کردن هیچ یک از شما به من ربطی ندارد.جنبه داشته باشید.

قول شرف داده ام که کمتر با اینترنت کار بکنم. اگر پاسخ آفلاین های شما داده نشده یا

به وبلاگ هایتان سر نزده ام بدانید دست آویزی جز کم کار کردن من با این ترنت ندارد.

ولی تحت هر شرایطی به دید های شما بازدید خواهم نمود.

گمان کنم آهنگ هم درست شده باشه.ایا شما هم آهنگ خرموه را می شنوید؟

فرسان نود او دومین شب هزار و سی ۱۰۰ هشتاد او ۵ خورشیدی سپاهان گهرمان.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنام خدا

 

 

اون هفته در باره درگذشت شادروان محمود اعتماد زاده معروف به میم الف به آذین در همین

 وبلاگ  یک پست زدم. دیروز کتاب دن آرام نوشته ماندگار و زیبای میخائیل شولوخف با برگردان

 زیباتر زنده یاد  " محمود اعتماد زاده "   بدستم رسید.

این رمان بزرگ با یک سکس خانوادگی آغاز نمی شود ولی نخستین ماجرای آن یک سکس

خانوادگی است. پدری قزاق دختر زیبا و برنایش را به استپ می برد وپرده اش را بر می دارد.

همان شب مادر و برادر دختر پدر تجاوزگر را می کشند . دن آرام در دنیایی ناآارام، آرام آرام

 پیش می رود!!!

 

 

 

به پوست بریده و فرق شکافته چیزم سوگند که در این پست  از سخن پردازی سراسر

 برکنار خواهم ماند.

در اینکه من و شما درون کمانک بلاگران راستین یا کاربران و خوانندگان راستین ودر

یک جمله نتوندان راستین و نه دغا کاران دشنام نویس از سیزیف سیزیف تریم شکی نیست.

ونیز شکی نیست که این نکته جای بسی دریغ است.همچنین جای بسی دریغ است که ـ

دراین نکته هیچ شکی نیست.

من که می دانم کمتر کسی از شما نام عزیز نسین راشنیده و داستان های او راخوانده است.

عکس ابولفضل زرویی را ندیده است.نمی داند که آقای زرویی ۳۰ بیل  هم دارد.داستان ها و

سروده های خنده دار او را نخوانده است.

یاچند تا از شما با نوشته ها و سبک چخوف بزر گ آشناهست به من ربطی ندارد. من تنها اینو

 می دونم که اگر من یکی از جمله های ادبی حضرت چخوف بزرگ را در پست هایم بنویسم

 مرا به ضد زن یا ضد دوشیزه متهم می سازید!!!

این در حالیست که وصله ناجور ضد دوشیزه و ضد زن به من و هیچ یک از نویسندگان

بزرگ دنیا نمی چسبد.مارکی دوساد همان که اصطلاح سادیسم از سبک و خوی او

برگرفته شده است هم ضد زن نبوده است. دلیل این را شاید خصوصی برای دوستان

بانو و بی نویم گفتم یا نوشتم.

بارها در وبلاگ هایم نوشته ام من از برندگان جایزه ادبی نوبل بر تر  هستم!!! برای این ادعای

کلفت هم کم و بیش کیبورد فرسوده ام. برتری من حالت بالقوه دارد یا بالفعل به کسی

مربوط نیست.

اگر من عکس هیجده ماه پیشم را در وبلاگم بگذارم ولوله و غلغله ای برپا می شود  که اون

سرش ناپیدا .  لیک من این کار را نمی کنم. درسته خوانندگان وبلاگ من فصلی و مقطعی

هستندو من به آگاهای خوانندگان تازه نرسانده ام که چه هستم وچه نیستم.اگر ناپرهیزی

کنم و خیلی خیلی ادبی بنویسم کاربرنما ها و گرسنگان فرهنگی هنری ادبی  می آیند می

 نویسد خاک برسر چیز ِ  بیست و یک سانتی متریت!!!ومن به آگاهی آنها نمی رسانم که چیزم

 دیگر بیست و یک سانت نیست( البته در درازا)و از پهنا هم پهن تر شده است.

چند هفته است که شیطونه داره وسوسم می کنه که در باره کف ریدنم بنویسم . شیطونه

می گه: چون خیلی به کف ریدنت دلبستگی داری روی آن کار کن حتی نوشته پایانی ات را

به دوستان ادبی ات نشان بده.آنرا مانند یک آس خوشگل در بازی بیست و یک بدان   که پشت

 بندش یک ده لو یا نه لوی خوشگل خواهد آمد و می توانی باهاش یک بانک درست و حسابی

 را ببری.

شما جای من بودید به شیطان بی پِدِر و مادِر چه می گفتید؟

من به شیطونه گفته ام که :شیطان بی پِدِر و مادِر بدان و آگاه باش که من یک چیره دست

هستم توی نوشته ا  م ناشی بازی در نمی آورم و از خوانندگان نمی پرسم شما نیز تا

 کنون کف ریده اید؟ برای اینکه بیشتر خوانندگان من بانو یا دوشیزه هستند و ریدن کف هم

تنها از یک عضو شریف چند منظوره بر می اید و آنها ممکن است گمان کنند من در باره

عضو شریفشان منظوری دارم.ورنه نظر نوشتن یا ننوشتن انگل هایی که نوشته های زیبای

منو می خونند و هر هر کرکر می کنند که ارزشی ندارد(بلانسبت دوستان و خوانندگان

 فرهیخته و کار درست).من اون دنیا پِدِر و مادِر ِ همه کسانی

که چون خر سرشونو می انداختند پایین و می اومدند تو وبلاگ خوشگلم  را در می آورم.

دریغ  که نمی شود بجای امضای اورجینال ام که با عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام

به چشم خوانندگان می رسد هر بار یک چیز تازه بنویسم.در گذشته ای نچندان نزدیک یعنی

 چهار سال پیش که من وارد این دنیای بی در و پیکر شدم گمان کردم می توانم ناجی و رهایی

بخش شوم. در نوشته هام خشانت موج می زد. بخواب هم نمی دیدم که روزی بی پرده یا

او پن یا کمیک بنویسم. نخستین نوشته سرکاری من در باره چیز یک پیر زن بود. همه گمان

 کرده بودند که چیز من به پیسی افتاده و چیز یک پیرزن مرا مدهوش کرده.در پایان به

 آگاهیشون رسوندم که پیرزن چیز نداشت و چیز ها داشت. چیز هاش هم از آنها بودند که

باید حلشان کرد. چیز های پیرزن جدول های کلمات متقاطع بودند.

آن هنگام توی یک پایگاه خیلی قشنگ برو بیا و کیا بیایی داشتم برای خودم خدایی بودم هنوز

 کارم به آنجا نرسیده بود که یک کودک(این دشنام یا صفت نیست . اون یارو ۱۶ سالش بود) به

 من بنویسه"کیسیم" سپس من پی ببرم کیسیم یعنی چی. و دوباره اون بیاد دشنام های

 آنچنانی بنویسد.

در کنار اون کشف کلفت یک کشف نچندان کلفت هم کرده بودم. کشف نچندان کلفت یا کم و

بیش کلفتم این بود که نوشته های ادبی و هنری یک پاپاسی هم نمی ارزد. از خود پرسیدم:

 این همه خوش نویس خوش نام توی اینترنت هست چرا کسی نمی شناسدشون و تره هم

 براشون خوردنمی کنه؟ خودم بخودم پاسخ دادم برای اینکه آنها چیره دست نیستند.

من هرگز در نوشته هایم خشمو نمی شوم. حتی هنگامی که بیست نظر ِ" هم خودم قشنگم

 هم نوشته هام هم وبلاگم" را دیلت می کنم ممکن است یک بار نروم به اون تازه بلاگر

 های پیاده بنویسم هی مسخره چرا می آیی تو وبلاگ من گدایی؟چرا به من دستور می دهی

 که به تو سر بزنم. اصلا تو می دونی اینجا کجاست و من کیم و از این چیزها،  باز هم خشمو

 نیستم.

در لابلای چند خطی که به اون یارو می نویسم  از تجربه ها و اندوخته هام برایش می

 نویسم. برای نمونه به او می گویم هی عزیز دل مامان جونت پست های ما بیبلورد یا تابلوی

 اعلانات نیست.که هر چه دلت خواست بنویسی.هرگز هم پشیمان نمی شوم. چون من یک

 خوش نویسم. نوشته هایم را خودم می خوانم. چون عایدی از نوشته هایم عایدم نمی شود

دیگر برایم مهم نیست که چه کسی آنها را می خواند یا نمی خواند.بله ولاگم کنتور هم داره

حتی می تونم منزلگاه نخستین یک خواننده را به همراه  آی پی و شماره تلفنش را بدست

 بیاورم(شماره تلفنو برای این نوشتم که  شیطونه گفت کمی سر بسرتون بزارم)

در ماه گذشته چهار دوشیزه به من شماره تلفن داده اند که حتی یک تک زنگ هم برایشان

نزده و نخواهم زد.شماره هم به کسی نداده و نمی دهم.

از این حرف ها بگذریم. شاید یک روزی ماجرای تک چرخ زدنم ر ااینجا برایتان نوشتم.

شاید هم در اینجا ننوشتم و توی کتاب رویایی ام نوشتم .  بنظر شما هنگامی که

من از موتور افتادم کدام عضو از ا عضای شریفم آسیب دید؟

درست پی بردید تخم های مبارکم.کسانی که اندکی فیزیک خوانده یا اهل تک چرخ زدن و

 جفتک زدن بوده اند می دانند احتمال اینکه در یک بدل کاری تک چرخی تخم های یک بدل کار

آسیب ببیند از احتمال قهرمانی ایران در جام جهانی که چه عرض کنم از احتمال قهرمانی

 ایران در گروه خودش هم ضعیف تر است. چون این پست بدرازا کشیده شده دیگر ادامه نمی

 دهم.

 

از دوستان ارجمندی که گمان کرده بودند من دیگر خوش نمی نویسم هم پوزش نمی خواهم

 چون انها آیدی و ایمیل مرا دارند و می توانند خصوصی بپرسند که راست راستکی نوشته ام

یا می خواسته ام بجای نوشتن چخه و برو گم شو به کاربران نیرز آن را بنویسم.

می دانید در شهرما هنگامی که می خواهند کباب درست کنند برای دور کردن گربه ها چه می

 گویند؟در حالی که سیخ های کباب را باد می زنند می گویند بلالِ بلال.تا گربه بی چشم و رو

به جای بهره بردن از حس بویاییش به حس شنواییش اعتماد کرده و دهنش آب نیافتد و به

 کباب ها چنگ برد نزند.

 

ای خدا به زمین گرمش بزنه کسی که نوشته های منو می خونه و دشنام می نویسه یا مانند

خرسرشو می ندازه پایینه و چونان سگ دمبش را می گذارد روی کولش.من تنها برای خودم و

 دوستان خودم و دوستان ادبیات می نویسم.

 

نود اومین روز هزارو سی صد و هشتاد و پنج خورشیدی سپاهان پایتخت فرهنگی جهان اسلام

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

بهرام بيضايي

بهرام بیضاییعصر 7 آوريل 1951م  و 18 فروردين 1330ايراني؛ پاريس
در عصر ابريِ دل‌گرفته، وقتي صادق هدايت، نويسندة چهل‌وهشت سالة ايراني، مقيم موقت پاريس، به سوي خانه‌اش در محلة هجدهم، كوچة شامپيونه، شماره 37 مكرر مي‌رود، دو مرد را مي‌بيند كه بيرون خانه‌اش منتظرش هستند. آن‌ها ازش مي‌پرسند كه آيا از ادارة پليس مي‌آيد، و آيا جواز اقامت پانزده روز بعدي را گرفته؟ آن‌ها با او در خيابان‌ها راه مي‌افتند و حرف مي‌زنند: رفتن پي تمديد اقامت، آن هم با خيالي كه تو داري! هدايت مي‌گويد: من خيالي ندارم! يكي‌شان مي‌خندد:البته كه نداري! خودكشي؟ اين‌جا پاريس است؛ و آن هم اول بهار!
در هواي خاكستري پيش از غروب، آن‌ها در دوسويش از پي مي‌آيند و ازش مي‌پرسند چه فايده‌اي دارد زنده بماند؟ اين زندگي كه پانزده روز يك بار تمديد مي‌شود! آيا نمي‌داند كه هيچ اميدي نمانده است؟
هدايت تقريباً خاموش است. يكي از آن‌ها فكر او را مي‌خواند و از آخرين اميدش ـ تغييري معجزه‌آسا در همه چيز ـ حرف مي‌زند:تو مي‌داني كه هيچ تغييري در پيش نيست. همه در نهان مثل همند. كشورت بوي نفت و گدايي مي‌دهد، و همه هم‌دستِ چپاولگرانند. رجاله‌ها همين نيست كلمه‌اي كه به‌كار مي‌بري؟ رجاله‌ها هر فكر نوي دل‌سوزانه‌اي را با گلوله پاسخ مي‌دهند. همين روزها نويسنده‌اي را در دادگستري تهران، روز روشن جلوي چشم همه كشتند، به خاطر صراحت افكارش! و اميد به اين‌كه با نوشتن چيزي را عوض كني يا حتي فقط آيينه‌اي باشي، در تو مرده. اين‌جا كسي زبان نوشته‌هاي تو را نمي‌داند؛ و آن‌ها كه در كشورت خط تو را مي‌خوانند آيا از حروف الفبا بيش‌ترند؟! هدايت مي‌خواهد بداند كه آن‌ها پليس‌اند؟ نه؛ آن دو بسيار شبيه خود هدايت هستند. هدايت مي‌گويد در نظر اول آن‌ها را اشتباه گرفته با كساني كه خيال مي‌كند دنبالش هستند. آن‌ها پيش خود مي‌خندند.
آن‌ها به كافه مي‌روند و زن اثيري برايشان قهوه و كنياك مي‌آورد. هدايت دست به جيب مي‌برد: نمي‌توانم مهمانتان كنم. آن‌ها لبخند مي‌زنند: ته ماندة دست و دل‌بازي اشرافي؟ هدايت رد مي‌كند: برايم ممكن نيست! يكي‌شان نگاهي شوخ مي‌اندازد و به جيب بغل او: نمي‌شود گفت نداري! هدايت دفاع كنان پس‌مي‌كشد: اين نه! يكمي به شوخي تأكيد مي‌كند: البته؛ بايد به فكر آينده بود! دومي تند مي‌پرسد: مخارج كفن و دفن؟ هدايت مي‌گويد: دست دراز كردن ياد نگرفته‌ام! يكمي مي‌خندد:داستان «تاريكخانه»! او يادداشتي در مي‌آورد و پيش چشم مي‌گيرد:«با خودم عهد كرده‌ام روزي كه كيسه‌ام ته كشيد، يا محتاج كس ديگري بشوم، به زندگي خودم خاتمه بدهم». يادداشت را مي‌بندد: لازم است بگويم چه سطر و چه صفحه‌اي؟
هدايت كمي گيج در نيمة تاريكي چراقي كه فقط روي ميز را روشن مي‌كند به آن‌ها مي‌نگرد: حتماً مأموريتي داريد. چپي هستيد يا راستي؟ مذهبي هستيد يا دولتي؟ اين تكه را نوشته و دست و دستتان داده‌اند. شما فقط وانمود مي‌كنيد كه خيلي مي‌دانيد؛ ولي واقعاً يك كلمه هم از من نخوانده‌ايد! آن‌ها در برابر اين خشم غير منتظره، دمي هاج و واج و ندانم‌كار به‌هم نگاه مي‌كنند؛ و اندك اندك يكي‌شان آغاز مي‌كند:«همة اهل شيراز مي‌دانستند كه داش‌آكل و كاكا رستم ساية يك‌ديگر را با تير مي‌زنند...» و هم‌چنان كه مي‌گويد داش‌آكل و كاكا رستم قمه‌كشان، در جنگي ابدي، از پشت پنجره كافه كه حالا ديگر بفهمي نفهمي همان محله سردزك شيراز است، از برابر مرجانِ طوطي به‌دست مي‌گذرند. هدايت فقط مي‌نگرد. ديگري چراغ روي ميز را به سوي هدايت سر مي‌گرداند و سايه او را چون جغدي بر ديوار مي‌اندازد:«در زندگي زخم‌هايي است كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي‌خورد و مي‌تراشد...» و هم‌چنان كه مي‌گويد زن اثيري ـ كه سيني سفارش يك مشتري را مي‌برد ـ دمي روان ميان تاريك روشن كافه به هدايت لبخند مي‌زند؛ و گدايي شبيه پيرمرد خنزرپنزري با كوزة شكسته زير بغل از پشت پنجره ـ كه حالا كم و بيش خانه‌هاي كاه گلي تو سري خورده، و درشكه‌اي با اسب لاغر مردني، در چشم‌انداز آن پيداست ـ مي‌گذرد. و به طرزي هراس‌آور مي‌خندد چنان كه دندان‌هايش نمايان مي‌شود؛ از ميان راهش زني لكاته ناگهان پيش مي‌آيد و چادرش را مي‌اندازد و سر و تن خود را به شيشه پنجره مي‌چسباند. هدايت مي‌كوشد با تكان دادن سر آن‌ها را از ذهن خود براند. يكي‌شان علويه خانم را تعريف مي‌كند؛ زن ميان سالي پر زاد و رودي كه براي ثواب و كاسبي، دائم با كاروان زوار مي‌رود و مي‌آيد و در راه صيغه مي‌شود؛ و هم‌چنان كه مي‌گويد قافلة زوار و چاوش‌خوان از پشت سرش مي‌گذرند، علويه خانم نشسته ميان گاري پر از زن‌هاي ديگر و بروبچه‌هاي قد و نيم قد خودش، پياپي بر سينه مي‌كوبد و كسي را نفرين مي‌كند. هدايت خاموش مي‌نگرد. ديگري مي‌گويد تو كه نمي‌خواهي حاجي‌آقا را سر تا ته بشنوي. هان؟ خود آزاري است! كار چاق كني نشسته بر يك سكو كه گمان مي‌كند مركز دنياست! و هم‌چنان كه مي‌گويد كافه اندك اندك نوري از سوراخ سقف مي‌گيرد و حاجي‌آقا نشسته در هشتي خانه‌اش ديده مي‌شود كه به چند مرد ته‌ريش‌دار با تحكم و بد خلقي دستورهايي مي‌دهد و صدايش كم‌كم شنيده مي‌شود:«در مجامع رسوخ بكنيد؛ سينما و تياتر، قاشق چنگال، هواپيما، اتوموبيل و گرامافون را تكفير بكنيد. از معجزه سقاخانه غافل نباشد!» ناگهان گويي چشمش به هدايت افتاده لحن عوض مي‌كند:«آقا من اعتقادم از اين جوانان فرنگ رفته هم سلب شده. وقتي برمي‌گردند يك نفر بيگانه هستند!» ارباب‌رجوع حاجي‌آقا محو مي‌شود و فقط دو تن كه محرم‌ترند خود را پيش مي‌كشند. حاجي‌آقا خشمگين هدايت را نشان مي‌دهد:«آقا اين مرتيكه خطرناكه. حتماً بلشويكه؛ از مال پس و از جان عاصي؛ بايد سرش را زير آب كرد.» ناگهان پارابلومي از زير لباده بيرون مي‌آورد و به آن‌ها نزديك مي‌كند:«در حقيقت شما ثواب جهاد با كفار را مي‌بريد!» هدايت بي‌اختيار مي‌گويد كاش مي‌شد همه را…! ساية يكم از تاريكي درمي‌آيد: نه، نمي‌تواني پاره‌شان كني؛ آن‌ها سال‌هاست ديگراز اختيار تو بيرون‌اند. دوره‌ات كرده‌اند. نه! اين كي بود رد شد؟ ساية دوم از تاريكي درمي‌آيد: زرين‌كلا؛ زني كه مردش را گم كرد. سايه يكم مي‌پرسد: دوستش داشتي؟ هدايت لبخند مي‌زند. ساية دوم مي‌گويد هنوز دنبال مردش مي‌گردد. و هم‌چنان كه مي‌گويد زرين‌كلا پيش مي‌آيد و در جست‌وجوي مردش مي‌گذرد. ساية يكم كتابي را باز مي‌كند: «عشق مثل يك آواز دور، نغمه دل‌گير و افسونگر است كه آدم زشت بد منظره‌اي مي‌خواند. نبايد دنبال او رفت و از جلو نگاه كرد!» كتاب را مي‌بندد: مي‌خواهي ببيني؟ نوشته توست:«آفرينگان»! ـ هدايت برافروخته و بي‌اختيار از جا بلند مي‌شود. يكمي در پي‌اش مي آيد: عشق يك طرفه. نه؟ به مردمي كه دوستشان داري و قدر خودشان را نمي دانند! هدايت از در بيرون مي‌زند؛ دومي در پي‌اش مي‌آيد: درد تو وقتي شروع شد كه زن اثيري در آغوشت مرد. بدبختي تو بود كه پيش از مرگ آن درد عميق را در چشمانش ديدي. اين وطنت نبود؟ هدايت رو مي‌گرداند كه چيزي بگويد ولي زبانش بسته مي‌ماند. پشت شيشة كافه زن اثيري، با بردن انگشت به سوي بيني‌اش او را به خاموشي مي‌خاند لبخندي بي‌رنگ؛ و سپس هدايت سرش را به زير مي‌اندازد.
آن‌ها در خيابان‌ها مي‌روند مردي با ته‌ريش شتابزده مي‌گذرد؛ به تنه‌اي كه ندانسته مي‌زند مي‌ماند و مي‌پرسد شما ايراني هستيد؟ من پي واجب‌القتلي به اسم هدايت مي‌گردم؛ صادق هدايت! هدايت مي‌گويد نه، من هادي صداقتم. مرد نفس‌زنان مي‌گويد حكم خونش را دارم ولي به صورت نمي‌شناسمش. لعنت به چاپارخانه وطني! مدت‌هاست از تهران فرستاده شده و هنوز در راه است. اين ملعون چه شكلي است؟ هدايت مي‌گويد: او تصويري ندارد؛ مدت‌ها است شبيه هيچ كس نيست؛ نه هم‌وطنانش، نه مردم اين‌جا. مرد شتابزده مي‌رود، و هدايت به سايه‌هايش مي‌گويد اين يكي از آن‌ها است. چندي است دنبالش هستند. پس از دست به دست شدن نسخه في بلادالافرنجيه حكم قتلش را دارند. آن‌ها از حاجي‌آقا دستور مي‌گيرند. سايه‌ها نوشته را مي‌شناسند؛ داستان چند قشري كه مي‌آيند فرنگ را اصلاح كنند و خودشان آلودة فسق و فجور فرنگ مي‌شوند. و هم‌چنان كه مي‌گويند شخصيت‌هاي داستان في بلادالافرنجيه مست و خراب مي‌گذرند؛ يكي مطربي كنان و يكي دست در گردن لكاته‌اي.
هدايت و دو همراهش به پرلاشز مي روند و گوري را مي‌بينند كه پيرمرد خنزرپنزري مي‌كند. كنار درشكه فكستني با اسب لاغر مردني‌اش، سايه‌ها مي‌گويند ببين حتي گور آماده است. از گور دو قشري شتاب‌زده درمي‌آيند و راست به سوي هدايت مي‌آيند و مي‌گويند حاجي‌آقا مي‌پرسد چه‌طور بهتر است بميرد؛ با زهر، چاقو، گلوله، يا طناب؟ او بايد انتخاب كند! هدايت برمي‌گردد و به همراهانش مي‌نگرد. آن‌ها با شانه بالا انداختن نشان مي‌دهند كه توصيه‌اي ندارند. هدايت رو برمي‌گرداند به سوي دوقشري؛ ولي آن‌ها نيستند. گيج پرسان رو مي‌گرداند سوي دو همراهش؛ و از ميان شانه‌هاي آن دو، پاي درخت سروي لب جوي، زن اثيري را مي‌بيند كه به پيرمرد خنزرپنزري گل نيلوفري تعارف مي‌كند. هدايت مي‌كوشد اين خيال را از سر خود براند، ولي چون به خود مي‌آيد دو همراهش هم نيستند.
هدايت از كنار آگهي سيرك و چرخ و فلك مي‌گذرد؛ از كنار آگهي لاتاري، و راستة نقاشان خياباني. نقاشي پيش مي‌خواندش كه چهره‌اش را بكشد. هدايت سر تكان مي‌دهد و دور مي‌شود. روان ميان جمعيت، يكي از دو سايه‌اش از دور مي‌گويند: «افسوس مي‌خورم كه چرا نقاش نشدم. تنها كاري بود كه دوست داشتم و ازش خوشم مي‌آمد!» حرف توست از دهن قهرمان زنده‌به‌گور. هنوز هم به اين گفته پايبندي؟ بعد از آن‌همه نقاشي با كلمات؟ هدايت رومي‌گرداند و از كنار عينك فروشي دو دهنه‌اي مي‌گذرد با علامت جغدي عينك زده؛ و سپس‌تر از كنار كتاب فروشي بزرگي كه پشت پنجره‌اش عكسي از كافكا است. از ميان آيند و روند جمعيت يكي از سايه‌ها مي‌گويد: عجيب است كه جلوي كتاب‌خانه نايستادي! و دومي جواب مي‌دهد: چه فايده وقتي پول نداري بخري؟ يكمي مي‌گويد: تازه اگر پولي هم بود اول دسته عينكش! روزنامه فروشي فرياد كنان مي‌چرخد و چند تن روزنامه‌خوان پيش مي‌آيند. هدايت از ميان آن‌ها مي‌گذرد. يكمي شوخي‌كنان نگاهش روي روزنامه‌ها مي‌چرخد: هيچ خبري از ايران! و اگر هم بود مثلاً چه بود؟ درنرو؛ حدس بزن! ـ آن يكي مي گويد: تازگي‌ها روشن‌فكراني مرده‌اند. هدايت هم‌چنان كه مي‌رود زير لب مي‌غرد: دركشور من هيچ روشنفكري نمي‌ميرد؛ همه نابود مي‌شوند!
باران سيل‌آسا. چترها باز مي‌شوند. هدايت از زيردرختان برگ نياوردة لخت ميان جمعيت مي‌رود. دورادور بر سردر سينماها هملت، مهمانان شب، محاكمه، رم شهر بي‌دفاع ، اورفه نفرين شدگان، زمين مي‌لرزد، همشهري كين، درشهر و سپس تصويري از انفجار بمب اتم در هيروشيما. هدايت ولي به سينماي مقابل مي‌رود. سايه‌اي مي‌گويد: فيلم‌هاي مرفح‌تر است چرا فيلم‌هاي بعد از جنگ اوّل؛ ما بعد از جنگ دوميم! و آن يك مي‌گويد: با روح تو سازگارترند. نه؟ با تصور تو از ويراني كشورت! هدايت بر مي‌گردد فحشي بدهد، ولي فقط رفت و آمد مردم است زير چترها، و پليسي باراني‌پوش كه از دور به او مي‌نگرد. هدايت مي‌رود توي سينماي سوت و كوري كه چهار تالار كوچك دارد. دري باز مي‌شود: روي پرده دانشمند زردوست كه از ائيرمن كمك مي‌گيرد ناگهان درمي‌يابد كه قلعه‌اش آتش گرفته، و غلام گِلي‌اش ـ گولم ـ از ميان آتش مي‌رود. مردم روستايي به ديدن قلعة آتش گرفته شادي مي‌كنند. هدايت لاي در به بليط خود مي‌نگرد و صدايي از پشت سر مي‌شنود: گجسته‌دژ چنين چيزي مي‌شد اگر درآن كشور سينمايي بود. نه؟ هدايت گيج مي‌نگرد؛ و مي‌داند كه از دو همراهش خلاصي ندارد، حتي اگر ظاهراً جلوي چشمش نباشند. دري باز مي‌شود: روي پرده بردگان شهر پيشرفته متروپوليس كارخانه‌ها را مي‌گردانند و توسط چشم‌ها و دستگاه‌هاي پيشرفته نظارت مي‌شوند. پچ پچي زير گوش هدايت: جاي يك قلدر سيبيل از بنا گوش دررفته با چشمان از حدقه در آمده خالي است؛ با چكمه‌هاي سربازي‌اش. اين طور نيست؟ هدايت رو مي‌گرداند. دري باز مي‌شود؛ روي پرده ارابة نوسفراتو مي‌ايستد و او نوك پنجه با قوزي كه پشت خود مي‌اندازد و دست‌هاي جلو برده از پله‌ها بالا مي‌رود. هدايت در تالار را مي‌بندد. دري باز مي‌شود؛ روي پرده ارابة مرگ خسته مي‌گذرد. هدايت در صندلي خود مي‌نشيند. پچ‌پچ آن دو را از پشت سر مي‌شنود: اين تباهي و تلخي با روح آزرده تو هم‌آهنگ است؛ انسان‌هاي عاجز، كه بردة خود يا ديگري‌اند. درست گفتم؟ هدايت با خشم رو برمي‌گرداند و مي‌بيند زن اثري به سوي او مي‌آيد. هدايت يكه مي‌خورد و عينك از چشمش پايين مي‌لغزد. دست و پا گم كرده باز عينك دسته شكسته را بر چشم خود استوار مي‌كند، ولي حالا زن لكاته است كه از يكي دو رديف آن طرف‌تر وقيحانه روبه او مي‌خندد و دست به دكمه‌هاي لباس خود مي‌برد. هدايت از ميان فيلم بر مي‌خيزد.
ميان شلوغي خيابان دوقشري شتاب‌زده از دور پيش مي‌دوند، و فقط وقتي ندانسته به او تنه مي‌زنند دمي مي‌مانند و با خشنودي مي‌گويند يك نفر هدايت را در اين راسته ديده است. وآن‌ها به زودي پيدايش مي‌كنند و كلكش را مي‌كنند. هدايت به آن‌ها تبريك مي‌گويد و آن‌ها شتابان دور مي‌شوند؛ در همان حال كه دو هم‌راه پيش مي‌آيند و گويي منتظر تصميم به او مي‌نگرند. هدايت يكهو شكلكي مي‌سازد؛ ناگهان ابروان خود را بالا مي‌برد و نيم‌خنده‌اي به چهره خود مي‌دواند، پنجة راستش را بالاتر و پنجة چپش را پايين‌تر ـ گشوده ـ جلو مي‌برد؛ در حالي كه بر پنجة پاي چپ است، پاي راستش را مثل اين‌كه بخواهد از پله‌كاني بالا برود پيش مي‌برد و اداي نوسفراتو را درمي‌آورد. ساية يكم مي‌گويد تو اداي نوسفراتو را درمي‌آوري. مرده‌اي كه روزها در تابوت مي‌خوابد و شب‌ها به دنبال عاطفه و خون زندگي است. چرا؟ و سايه دوم تندي مي‌كند: تو بهشان تبريك گفتي. چطور مي‌تواني احساس دروني‌ات را پنهان كني؟
هدايت تند پشت مي‌كند و دور مي‌شود؛ آن‌ها در پي‌اش مي‌روند. يكمي تند مي‌گويد: «شايد در دنيا تنها يك كار ازمن برآيد؛ مي‌بايستي بازيگر تئاتر شده باشم.» و ديگري تند بشكني در هوا مي‌زند: از«زنده به گور» زير باران هدايت تند مي‌كند تا هرچه بيش‌تر از آن‌ها دور شود، ولي ناگهان آن‌دو را سر راه خود مي‌بيند. ساية يكم: تو داري خداحافظي مي‌كني! درست نگفتم؟ هرجايي كه خاطره‌اي داري چرخ مي‌زني! ساية دوم: همه‌چيز عوض شده، به سرعت، و ديگر همان نيست كه در خاطره بود! هدايت از ميان آن‌دو مي‌گذرد و به زير سرپناهي مي‌كشد. آن‌دو، دو سويش زير سرپناه جا مي‌گيرند. زير چترها مردمي مي‌گذرند. هدايت مي‌نگرد: چاق، لاغر، خشنود، غمگين، شتابزده، كند. پيري كه اداي جواني را درآورده؛ مردي كه خود را شبيه زنان ساخته. زني كه خود را چون مردان آراسته. يكي كه گويي غمباد دارد با فرزندش كه عين خودش است. صداي ساية يكم كه از روي نوشته‌اي مي‌خواند: «هركس چندين صورت با خود دارد. بعضي‌ها فقط يكي از اين صورت‌ها را دائم به‌كار مي‌برند كه زود چرك مي‌شود و چين و چروك مي‌خورد. دستة ديگر صورت‌هاي خودشان را براي زاد و رود خودشان نگه مي‌دارند. بعضي ديگر پيوسته صورتشان را تغيير مي‌دهند، ولي همين‌كه پا به سن گذاشتند مي‌فهمند كه اين آخرين صورتك آن‌ها بوده و به زودي مستأمل و خراب مي‌شود و صورت حقيقي آن‌ها از پشت آن بيرون مي‌آيد». تو نوشته‌اي، يادت هست؟ بوف كور!
هدايت ناگهان برمي‌گردد و خود را در پنجره مغازه‌اي كه پر از آينه‌هاي كج و كوجي است مي‌نگرد؛ كش آمده، دراز شده، كوچك‌تر يا بزرگ‌تر شده. صداي ساية دوم در گوشش مي‌پيچد كه از رو مي‌خواند: «صورت من استعداد براي چه قيافه‌هاي مضحك و ترسناكي را داشت. گويا همه ريخت‌هاي مسخره، هراس‌انگيز، و باور نكردني را كه در نهاد من پنهان بود آشكار مي‌ديدم. همة اين قيافه‌ها در من و مال من بودند. صورتك‌هاي ترسناك و جنايت‌كار و خنده‌آور كه به يك اشاره عوض مي‌شدند.» همان «بوف كور» شش صفحه بعد! هدايت عينك خود را كه شيشه‌هايش خيس باران است از چشم برمي‌دارد و مي‌برد زير بالاپوش و با ماليدنش به پيراهن پاكش مي‌كند. باران بند آمده چترها بسته مي‌شود. دوچرخه‌ها و چرخ دستي‌ها راه مي‌افتند. توي چالة آبي ماه مي‌درخشد. هدايت پيش مي‌رود و به آن خيره مي‌شود. دو همراه مي‌بينندش و لبخند مي‌زنند: درست است؛ در تهران هم ماه بالا آمده. آن‌جا هم كساني به ماه نگاه مي‌كنند. كساني با بغض و اشك و كساني بي‌خيال. دومي پيش مي‌آيد: آه مردمان است كه روي ماه را گرفته. نه؟ هدايت مي‌گويد: تا كي مي‌خواهيد فكرهاي من را بخوانيد؟
ساية يكم به ابري كه از روي ماه مي‌گذرد مي‌نگرد: اين سايه‌‌روشن تو را ياد آن فيلم‌ها مي‌اندازد، وقتي كه خون‌آشام راه مي‌افتاد. با همة تاريكي، درآن فيلم‌ها، به معنا عشق است كه مي چربد گرچه در عمل مرگ است كه پيروز است. مرگ خسته! ـ آن‌جا اميدي بود. نبرد عشق و مرگ. چرا در نوشته تو عشق كمكي نيست؟ هدايت با پا ماه را در چاله آب به لرزه مي‌اندازد: انفجار اتم دروغ آوريل نبود! آن دو يكه مي‌خورند و گويي از كشفي كه كرده‌اند خشكشان زده باشد، ميخكوب به رميدن هدايت مي‌نگرند: هوم ـ تا به حال از وطنت نااميد بودي، و حالا از همه جهان! هدايت تند و بي‌اختيار مي‌رود آن‌دو شتابان به او مي‌رسند: ولي اين جواب نبود، فرار از جواب بود: چرا در نوشته تو براي داش آكل هيچ اميدي نيست. چرا مرجان تلاشي نمي‌كند؟ چرا عشق هميشه باعث دل‌گرمي است؟ هدايت مي‌ماند و مرموز مي‌شود؛ و با لبخندي پنهان‌كار به سوي آن‌ها رو مي‌گرداند و صدايش را پايين مي‌آورد: رازي هست كه شما نمي‌دانيد، حتي اگر همه كلمات مرا ازبر باشيد. آن دو كنجكاو پيش مي‌آيند. هدايت تقريباً پچ‌پچ مي‌كند: مرجان متعلّقه حاجي‌آقاست؛ همسر پنجمش! آن دو جا خورده و ناباور مي‌نگرند: اين را فقط به شما مي‌گويم. درست شنيديد؛ همسر خون آشام! خودش دير مي‌فهمد؛ مثلِ طوطيِ در قفس. اگر اين را نفهميده باشيد چيزي هم از من نخوانده‌ايد! هدايت دور مي‌شود و آن‌ها حيران مي‌مانند، گيج و سردرنياورده. از هر جيب كتابي بيرون مي‌آورد تند‌تند ورق مي‌زنند و پي اين مضمون مي‌گردند. مي‌غرند و مي‌خروشند كه چرا تا به حال اين نكته را نيافته‌اند.
هدايت از كنار سينمايي كه فيلم «نبرد راه آهن» را نشان مي‌دهد رو به پياده‌روي آن سو مي‌رود و خط‌‌كشي عابر پياده خيابان را پشت سر مي‌گذارد كساني با صندوق‌هايي كه تكان مي‌دهند براي مصدومان نهضت مقاومت اعانه جمع مي‌كنند. هدايت از ميان آن‌ها مي‌گذرد. يك سواري بيماربر آژيركشان مي‌گذرد و جماعتي شمع روشن به‌دست آرام در عرض خيابان پيش مي‌آيند، با شعارهايي. در رديف‌هاي جلو برخي بر صندلي چرخدار، و بعضي با چوب زير بغل؛ بي‌دست يا بي‌پا.
روي پل رودخانه هدايت پياده مي‌شود و به ‌آن پايين به جريان آب مي‌نگرد. بازتاب لرزان ماه در آب. دو هم‌راه پشت سرش پديدار مي‌شوند: سقوط در آب؟ نه؛ تو يك بار امتحان كرده‌اي! دومي تأكيد مي‌كند: تو در آب نمي‌پري. نه! مي‌ترسي يكهو وحشت بگيردت و كمك بخواهي. يكمي كامل مي‌كند: تو عارت مي‌آيد از كسي كمك بخواهي! هدايت راه مي‌افتد؛ آن‌ها در پي‌اش. يكمي مي‌گويد: تو نقشه‌اي داري! هدايت هم‌چنان مي‌رود و دومي به جاي او مي‌گويد: «از كارهايي كه قبلاً نقشه‌اش را بكشند بي‌زارم.» يكمي رد مي‌كند: اين فقط جمله‌ايست در سين گاف لام لام كه مي‌تواند تا به حال تصحيح شده باشد. و تند رخ به رخِ هدايت پس پس مي‌رود: هوم ـ تو واقعاً داري خداحافظي مي‌كني؛ با همه‌چيز و همه‌جا! تو خيالي داري! هدايت مي‌ايستد. يكمي مي‌گويد چرا ما را به خانه‌ات نبردي؟ ترسيدي پنبه‌ها را ببينيم؟ دومي فرصت نمي‌دهد: سه روز است پنبه مي‌خري. نه؟ براي لاي درزها! يكمي دنبال حرف را مي‌گيرد: مي‌شد از لحاف كش رفت و پول نداد. هدايت مي‌گويد: من پول ندادم: من از لحاف كش رفتم. آن دو به هم مي‌نگرند: خب، اگر به اين‌جا كشيده پس بهترين راه است؛ فقط بپا؛ نبايد كبريت بكشي! هدايت لبخند مي‌زند: من نقشه‌اي ندارم! آن دو گيج مي‌نگرند. هدايت عينكش را برمي‌دارد وبه بالا مي‌نگرد؛ به ماه، كه ابر از روي آن مي‌گذرد. يكمي شگفت‌زده تأكيد مي‌كند: حرفم را پس نمي‌گيرم. آخرين نگاه ـ واقعاً داري خداحافظي مي‌كني! ساية دوم به ماه مي‌نگرد و لب باز مي‌كند: «نياكان همة انسان‌ها، به آن نگاه كرده‌اند؛ جلوي آن گريه كرده‌اند؛ و ماه سرد و بي‌اعتنا در آمده و غروب كرده. مثل اين است كه يادگار آن‌ها، در آن مانده.» هدايت در حالي كه عينكش را مي‌گذارد. پيش دستي مي‌كند: «سين گاف لام لام»، نمي‌دانم چه صفحه‌اي! و راه مي‌افتد. آن‌ها در پي‌اش مي‌روند: هنوز فكر مي‌كني «ماه تنها و گوشه نشين از آن بالا با لبخند سردش انتظار مرگ زمين را مي‌كشد؛ و با چهره‌اي غمگين به اعمال چرك مردم زمين مي‌نگرد.»؟ هدايت مي‌غرد: ماه در هيروشيما غير اين چه مي‌بيند، گرچه روز يا شبي هم نگاهش به فلاكت كاروان علويه‌ خانم بود؛ و ببخشيد كه نمي‌دانم چه صفحه و چه سطري!
درشلوغي پياده‌رو، تردستي كه با چشم بسته گذرندگان را شناسايي مي‌كند و چند تني دورش جمع شده‌اند، ناگهان آستين هدايت را مي‌گيرد و به سوي خود مي‌كشد؛ و هدايت فقط مي‌كوشد عينك دسته شكسته خود را روي بيني حفظ كند. مرد چشم بسته، بازيگرانه مشخصات او را در ذهن جست‌وجو مي‌كند: هاه ـ مال اين‌جا نيستي! شغل؟ نداري! شايد ـ هنرمند! كلمات! بله؛ حرف، حرف، حرف ـ شايد نويسنده‌اي، جهان‌گرد؟ نه ـ خودت را تبعيد كرده‌اي در وطن حسرت اين‌جا داري و اين‌جا حسرت وطن! ناگهان هراسان مي‌ماند: نه، ديگر نداري! تو داري تصميم مهمي مي‌گيري هدايت به دومرد مي‌نگرد كه توي جمعيت منتظرش هستند؛ و مي‌غرد: من دارم هيچ تصميمي نمي‌گيرم! او راه مي‌افتد. دو سايه پشت سرش مي‌روند. يكمي خودش را مي‌رساند: درست گفتي «كسي تصميم به خودكشي نمي‌گيرد. خودكشي با بعضي‌ها هست. در خميره و سرشت و نهاد آن‌ها است. نمي‌توانند از دستش بگريزند. خودكشي هم با بعضي زاييده مي‌شود» ـ و از دومي مي‌پرسد«زنده به گور» نيست؟ دومي ـ در پي‌شان ـ مي‌گويد: آن هم نه فقط يك بار؛ دوبار! هدايت دور نشده مي‌ماند و كلافه برمي‌گردد و سكه‌اي جلوِ مرد چشم بسته پرت مي‌كند. مرد چشم بسته مي‌‌گويد: نگفتم مسيو تا ده شماره برمي‌گردد و سكة ما يادش نمي‌رود؟ جمع‌شدگان مي‌خندند و كف مي‌زنند. سكه را از روي زمين پيرمرد خنزرپنزري برمي‌دارد. هدايت پشت مي‌كند و دور مي‌شود؛ داش‌آكل با قداره‌اي خونين به‌دست و زخمي در پهلو به دنبالش. از روبرويش حاجي‌آقا پرخاش‌كنان و بد دهن پيش مي‌آيد، ولي زودتر از آن كه به هدايت برسد زن لكاته زير بغل حاجي‌آقا را مي‌گيرد و خندان دور مي‌كند. در خيابان درشكة مرگ مي‌رود؛ پيرمرد خنزرپنزري دعوتش مي‌كند بالا. زن اثيري كنار خيابان دامنش را بالا مي زند و رانش را به گذرندگان نشان مي‌دهد. بر يك گاري علويه خانم از جلوِ برج ايفل مي‌گذرد؛ توي سر بچه‌هاي قد و نيم‌قدش مي‌زند وبه زمين و آسمان بد و بيراه مي‌گويد. از روبه‌رو زرين‌كلا، زني كه مردش را گم كرد، پيش مي‌آيد و مي‌گويد مردي كه گُم كرده اوست. در خيابان سگي ولگرد زير يك سواري له مي‌شود. و كساني جيغ مي‌كشند و صداي بوغ چند سواري به هوا مي‌رود. دوقشري شتاب‌زده به او كه حواسش پرت است تنه مي‌زنند و عينك هدايت مي‌افتد. به او مي‌گويند فهميده‌ايم كه هدايت عينك دارد؛ همه اين منورالفكرهاي لامذهب عينك مي‌زنند! و به شتاب مي‌روند. هدايت خم مي‌شود عينك دسته شكسته‌اش را بر مي‌دارد و بر چشم مي‌گذارد. كنار كاباره‌اي مردي دلقك‌وار معلق زنان و هياهو كنان توجه گذرندگان را به كاباره جلب مي‌كند. در دهنة ورودي كاباره، مرجان در قفسي به اندازه خودش طوطي به‌دست با لبخندي اندوهگين همه را به درون مي‌خواند. هدايت به كابارة مرگ مي‌رود كه ميزهايش تابوت‌هايي است، و دلقكي با لبادة كشيش در آن وعظ‌كنان آوازي مسخره و گستاخ در شوخي با زندگي و مرگ سر مي‌دهد. هدايت روي صندلي خود چون جنيني در خود جمع مي‌شود. ساية يك نوشته‌اي را پيش چشم مي‌گيرد و لب باز مي‌كند: «ما همه‌مان تنهاييم. زندگي يك زندان است؛ ولي بعضي‌ها به ديوار زندان صورت مي‌كشند و با آن خودشان را سرگرم مي‌كنند». سايه دوم نزديك مي‌شود: گجسته‌ دژ! هدايت سر برمي‌دارد و آن‌ها را سر ميز خود مي‌بيند. يكمي مي‌گويد: خيال مي‌كني آن‌چه نوشتي صورتي بود بر ديوار زندان كه سرت را با آن گرم كرده بودي؟ يا مقدمه‌اي بر لحظه‌اي كه در آن هستي؟ هدايت سر برمي‌دارد تا در يابد آيا منظور او را درست فهميده؟ دومي خود را پيش مي كشد: تو سال هاست تمرين مرگ مي‌كني و تمرين‌هايت را در سين گاف لام لام و زنده به گور كرده‌اي! درست نگفتم؟ يكمي كتابي بازشده را مي‌كوبد روي ميز و با سر انگشت نشان مي‌دهد: «كساني هستند كه از بيست سالگي شروع به جان كندن مي‌كنند؛ در صورتي كه بسياري از مردم فقط در هنگام مرگشان خيلي آرام و آهسته مثل پينه‌سوزي كه روغنش تمام بشود خاموش مي‌شوند». كتاب را مي‌بندد: بوف كور! حتماً يادت هست. هدايت تند از جا برمي‌خيزد.
در خيابان هدايت خود را به پليس مي‌رساند و مي‌گويد اين دو نفر را از من دور كنيد. پليس مي‌گويد خونسرد باشيد مسيو؛ كدام دو نفر؟ ـ پليس برگة شناسايي هدايت را مي بيند. نشاني‌اش را مي‌پرسد و يادداشت مي‌كند. نام پدر؟ فرانسوي را كجا ياد گرفته؟ شغل؟ اين‌جا كسي را داريد؟ هدايت سر تكان مي‌دهد كه نه. پليس مي‌گويد تو فقط فرصت كمي داري. بايد تمديد كني! هدايت مي‌رود؛ و پليس به سفارت ايران زنگ مي‌زند. آن‌ها هدايت را نمي‌شناسند.
هدايت در خيابان مي‌رود. در مسجد مراكشي‌ها شور سماع سياهان است. انجمن في بلادالافرنجيه همه مست و خراب دست در گردن فواحش ـ يا ساز زنان ـ در خيابان مي‌گردند و از دو سوي هدايت مي‌گذرند. شور رقص سياهان و نواها و الحان بدوي. هدايت ناگهان گويي صدايي شنيده باشد دمي مي‌ماند. كساني به در مي‌كوبند و او را مي‌خوانند. هدايت رو مي‌گرداند ساية يكم نزديك مي‌شود: تو تمرين مرگ مي‌كردي. در آن داستان؛ اسمش چه بود؟ زنده به گور! خودت را به خواب مرگ مي‌زدي، و منتظر مي‌ماندي با آن روبرو شوي. ساية دوم پيش مي‌آيد: نمي‌خواستي قاطي رجـاله‌ها باشي! ساية يكم نوشته‌اي را بالا مي‌گيرد: «مي‌خواستم مرده‌ام را خوب حس كنم!» يادت هست؟ به دومي رو مي‌كند: شمارة صفحه و سطر! ساية دوم كتاب را باز مي‌كند: واقعاً لازمش داري؟ هدايت گويي صدايي شنيده باشد گوش تيز مي‌كند؛ كساني در مي‌زنند. ساية يكم از روي يادداشت مي‌خواند: «اول هرچه در مي زنند كسي جواب نمي‌دهد. تا ظهر گمان مي‌كنند خوابيده‌ام. بعد چفت در را مي‌كشنند و وارد اتاق مي‌شوند...».
ـ دري شكسته مي‌شود و چند نفري درو همسايه مي‌ريزند تو، و بلافاصله جلوي تنفس خود را مي‌گيرند و يكي‌شان جيغ مي‌كشد. هدايت رو برمي‌گرداند. سياه‌ها در اوج شور سماع. ساية يكم از روي نوشته مي‌خواند: «اگر مُرده بودم مرا مي‌بردند مسجد پاريس؛ به‌دست عرب‌هاي بي‌پير مي‌افتادم دوباره مي‌مُردم». نوشته را كنار مي‌برد: چيزي جا ننداختم؟ ساية دوم كتاب را پايين مي‌آورد: كلمه به كلمه «زنده به گور»! سياه‌ها در اوج شور سماع و جست‌وخيز و ولوله. هدايت يكهو اداي نوسفراتو را درمي‌آورد. از روبرو پيرزن كولي فالگيري پيش مي‌آيد و مچ او را مي‌گيرد. گُلي به سكه‌اي. از ديگران كم‌تر از دوتا نمي‌گيرم، ولي براي شما فقط يكي؛ آن هم چون به نظرم غريبيد. خب، آيندة شما موسيو ـ هدايت مي‌غرد: تنها چيزي است كه خودم بهتر از تو مي‌دانم! او دستش را مي‌كشد و مي‌رود.
دوقشري با تپانچه و گزليك و شوشكه به او مي‌رسند و مي‌گويند خبري خوش دارند. عكس هدايت فردا به دستشان مي‌رسد. هدايت عكس خود را در مي‌آورد و بهشان مي‌دهد و مي‌گذرد. آن‌ها خوشنود از يافتن تصوير هدايت در جمعيت گم مي‌شوند.
خيابان شامپيونه. شماره 37 مكرر. هدايت مي‌رود تو و در را پشت خود مي‌بندد. بلافاصله دو همراهش مي‌رسند و به بالا به سوي پنجرة هدايت مي‌نگرند. پنجره روشن مي‌شود. هدايت آن‌ها را پايين، در كوچه، مي‌بيند و حفاظ پنجره را رويشان مي‌بندد. هدايت مي‌رود سوي شير گاز و آن‌را لحظه‌اي باز مي‌كند و مي‌بندد. دوباره باز مي‌كند و مي‌بندد. حاجي‌آقا پيش مي‌آيد و تشويقش مي‌كند: چرا معطلي! بازش كن. صداي پر ملائك را مي‌شنوم از خوشحالي بال مي‌زنند؛ بجنب! «ايران قبرستان هوش و استعداد است. وطنِ دزدها و قاچاق‌ها و زندان مردمانش!» چرا زودتر شرت را نمي‌كني؟ كاكا رستم درمي‌آيد با قداره خون چكان: صن ـ صنّار هم نمي‌ارـ زد؛ بِ ـ‌ بگو يك پاپاسي! «از تو ـ توي خشت كه ـ كه مي‌افتيم براي آخ ـ خرتمان گِ ـ گريه مي‌كنيم تاـ تا بميريم؛ اين هم شد زِن ـ دگي؟».حاجي آقا هنوز پرخاش مي‌كند: معطل كني خودمان خلاصت مي‌كنيم. شنيدي؟ «تو وجودت دشنام به بشريت است. خواندن و نوشتن و فكركردن بدبختي است ـ آدم سالم بايد خوب بخورد و خوب بشنود و خوب ـ آخي!». هدايت خيره در آيينه مي‌نگرد. علويه خانم برسينه‌زنان پيش مي‌آيد: برو زيارت؛ استخوان سبك كن. ازجدم شفا بگير. برو بچسب به ضريحش. گِل به سر كن. جدم به كمرشان بزند كه خط ياد دادند. علاج تو دست آقاست! لكاته مي‌زند به گريه: چرا حتماً بايد معنايي داشت. هان؟ ـ و در جنوني ناگهاني چنگ مي‌زند در خط پهلوي و خط سنسكريت كه بر ديوار است: زندگي خطي است كه نمي‌شود خواند حتي اگر همه زبان‌هاي مرده و زنده دنيا را ياد گرفته باشي! هدايت خيره در آينه مي‌نگرد: «چگونه مرا قضاوت خواهند كرد؟». لكاته لب ورمي‌چيند: «بعد از آن‌كه مرديم چه اهميت دارد كه يادگار موهوم ما...». مرجان اندوهگين مي‌گذرد، قفس طوطي در دست: نبايد لب باز مي‌كردم. نبايد گله مي‌كردم. مرا اين‌طور نوشته بودند؛ ولي تو چرا ساكت شوي كه مي‌تواني حرف بزني؟ مردي بي‌چهره از تاريكي درمي‌آيد و لب باز مي‌كند: «تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد! ما بچه‌هاي مرگ هستيم. در ته زندگي اوست كه ما را صدا مي‌زند. در كودكي كه هنوز زبان نمي‌فهميم، اگر گاهي ميان بازي مكث مي‌كنيم براي اين است كه صداي مرگ را بشنويم».حاجي آقا فرياد مي‌كند: اميد؟ معطل چي هستي؟ «هرچي اين مادرمرده وطن را بزك بكنند و سرخاب سفيداب بمالند باز بوي الرحمنش بلند است. ما در چاهك دنيا زندگي مي‌كنيم» شنيدي؟ زرين كلا بقچه در دست مي‌گذرد: بي‌رحميد! لعنت به هرچي بي‌رحمي! ـ نه؛ داشتم پيدا مي‌كردمت. صدها مثل من گم بودند و تو از سايه درآوردي. چرا بايد بميري؟ زني تكيده از تاريكي درمي‌آيد: منم ـ آبجي خانم؛ يكي از آن همه كساني كه در نوشته‌هاي تو خودكشي كرده. نشناختي؟ ما چشم به راه توايم. مرد بي‌چهره پيش مي‌آيد: «تاريكخانه» يادت هست؟ ما از كساني هستيم كه با قلم تو به‌دست خود مرديم؛ ما چشم به راه توايم. زرين كلا مي‌گذرد: نه، هنوز كسان بسياري منتظرند آن‌ها را بنويسي كساني كه روي خوش از زندگي نديدند! لكاته كف پاهاي خلخال به مچ بسته‌اش را به زمين مي‌كوبد و دست‌هاي پر النگويش را مي‌گشايد با پنجه بالا كشيده؛ سرش را بر گردن و چشم‌هايش را در چشم‌خانه مي‌گرداند چون رقاصه‌اي هندي پيش بخوردانِ معبدي. مرد بي‌چهره صورتك هدايت را بر چهره مي‌زند: فكر كن به آن‌ها كه منتظر خواندن نوشته‌هاي تواَند! افسوس نمي‌خوري بر آن‌چه فرصت نوشتنش را پيدا نكردي؟ يعني برايت تمامند؛ همه آن‌ها كه با زندگي‌شان داستان‌هايت را نوشتي؟ داش‌آكل پيش مي‌آيد ولي به ديدن مرجانِ طوطي به‌دست چشمان خود را مي‌بندد و تند رومي‌گرداند و اشكش راه مي‌افتد: شما پرده را مي‌بينيد نه عروسك پشت پرده! «همه ما اداي زندگي را درآورده‌ايم. كاش ادا بود؛ به زندگي دهن كجي كرده‌ايم». آباجي خانم لبخندي خوشنود بر لب مي‌آورد: مي‌روي به «يك جايي كه نه زشتي نه خوشگلي، نه عروسي و نه عزا، نه خنده و گريه، نه شادي واندوه،» در آن‌جاست. هدايت ايستاده، خميده، خيره به زمين، با عينك دسته شكسته‌اش، و لبخندي، يك باره از لاي دندان‌ها مي‌غرد: «هرچه قضاوت آن‌ها درباره من سخت بوده باشد، نمي‌دانند كه پيشتر، خودم را سخت‌تر قضاوت كرده‌ام!» كاكارستم قمه به زمين مي‌كوبد: دو ـ دوره‌اي كه مُر ـ ركب تو ثب ـ ثبتش كرد تم ـ مام است. زب ـ زباني كه حف ـ حفظش كَ ـ كردي عو ـ عوض شده! داش‌آكل قداره‌كش توي حرف او مي‌دود و گريبانش را مي‌گيرد: خدا شناختت كه نصف زبان بيش‌تر نداد! ـ ديگران پيش مي‌دوند تا سوا كنند. حاجي‌آقا دل‌سوزي كنان نزديك مي‌شود: تو بايد گوشت مي‌خوردي. گوشت قرباني! تو بايد خون مي‌ريختي جاي خون دل خوردن! در همين بين‌الملل چند مليان يك‌ديگر را كشتند؟ بشر يعني اين! آن وقت تو علف‌خوار از همه كشتن‌ها فقط كشتن خودت را بلدي! بگو مگويي ميان شخصيت‌ها؛ آن‌ها سر زندگي و مرگ او را در كشاكش‌اند. هدايت خيره از پنجره مي‌نگرد و از آن زن اثيري را مي‌بيند كه به پيرمرد خنزرپنزري گل نيلوفر تعارف مي‌كند. صداي علويه خانم مي‌پيچد: گيريم چند صباح بيش‌تر ماندي؛ مرگ دوست و آشنا ديدي؛ درد خوش خوشانت را توي دل اين و آن خالي كردي. آخرش؟ داش‌آكل قمه به سر مي‌كوبد: پيشاني‌نوشت ماست! امروز يا فردا چه فرق مي‌كند؟ «در اين بازيگرخانه دنيا، هركس يك جوري بازي مي‌كند، تا هنگام مرگش برسد». مرجان مي‌گذرد اشك در چشم: بازي‌هايت به آخر رسيده؛ صورتك‌هايت را به كار برده‌اي. ناگهان مي‌ماند و پس مي‌كشد: يا نخواستي بازي را قبول كني؛ نخواستي صورتك به چهره بزني! علويه خانم خود را باد مي‌زند و دود قليانش را به هوا مي‌دهد: «بچه‌اي! بچه ننه! تو از درد عشق كيف مي‌كني نه از عشق. اين درد است كه تو را هنرمند كرده؛ عشق كشته شده!». طوطي در دست مرجان فرياد مي‌كشد: «مرجان تو مرا كشتي! ـ به كه بگويم مرجان؛ عشق تو مرا كشت». لكاته چون رقاصة معبدي دست‌هايش را چون دو مار به حركت در مي‌آورد و پا به زمين مي‌كوبد. داش‌آكل دل‌خوشي مي‌دهد: با مرگ تو ما نمي‌ميريم؛ و هميشه هرجا باشيم مي‌گوييم كه تو ـ بودي! ما تو را زنده مي‌كنيم! هدايت ناگهان با شوقي كودكانه سربر مي‌دارد، گويي كشفي كرده: حالا يادم افتاد. اين نقش را واقعاً ديده‌ام. صندوق‌خانه بچگي‌ام؛ جلو صندوق‌خانه آويزان بود؛ يك پرده قلمكار قديمي، سرجهازي مادرم؛ كه روي آن پيرمردي پاي سروِ لب جوي چمباتمه نشسته بود، انگشت به دهان زيباي زن، و از آن طرف جوي، زني با ابروان پيوسته و چشمان سياه ـ به سبكي هوا ـ به او گل نيلوفر تعارف مي‌كرد. پس ـ من ـ واقعاً اين نقش را ديده‌ام! علويه خانم پيش مي‌آيد: برو طلب آمرزش؛ از اين گرداب بكش بيرون. داش‌آكل مي‌غرد: بين يك مشت مرده‌خور چه مي‌كني؟ مشتي زنده بگور! آبجي خانم سرزنش مي‌كند: ميان مشتي صورتك؛ توي بن‌بست؛ جلوي آيينه شكسته. حاجي‌آقا مي‌غرد: تا كي سرگشته مثل يك سگ ولگرد؟ ختمش كن؛ مثل مردي كه نفسش را كشت!
هم‌چنان كه هركه چيزي مي‌گويد، زن اثيري از در آمده است با گل نيلوفري، كه به هدايت تعارف مي‌كند. لبخند هدايت رنگ مي‌گيرد. ديگران در گفت و واگو. زن اثيري ملافه‌اي سفيد كف زمين پهن مي‌كند؛ هدايت آرام بر آن مي‌خوابد. زن اثيري مي‌نگرد. درزها با پنبه بسته شده است. گاز باز است و اتاق پُر مي‌شود. به وي لبخند مي‌زند و آرام عينكش را از چشمش بر مي‌دارد. عينك بر چمداني كوچك قرار مي‌گيرد؛ كنار ساعت مچي و خودنويس و كيف دستي. يك سو مجوز اقامت كه بايد تمديد شود؛ يك لفاف پول براي كفن و دفن. داش‌آكل پس‌پس مي‌رود و محو مي‌شود. علويه خانم پس‌پس مي‌رود و محو مي‌شود. حاجي‌آقا پس‌پس مي‌رود و محو مي‌شود. زني كه مردش را گُم كرد، پس‌پس مي‌رود محو مي‌شود. دوقشري شتابزده با تپانچه و گزليك و شوشكه و مي‌گذرند. مرجان، كاكارستم، آبجي خانم، لكاته، مرد بي‌چهره همه پس‌پس مي‌روند و محو مي‌شوند. درشكة مرگ كه پيرمرد خنزرپنزري مي‌راندش پيش مي‌آيد و مي‌گذرد. زن اثيري پيش مي‌آيد با پيراهن سياه و گيسوي بلند، و با يك حركت سراپا برهنه مي‌شود. مراكشي‌ها در سماعي شور انگيزند. انجمن في بلادالافرنجيه مست و خراب در خيابان‌ها مي‌خندند و آواز مي‌خوانند. پيرزن فالگير كولي با دستة گل سياه پيش مي‌آيد و گل‌هاي سياهش را پيش مي‌آورد تا همه‌جا را پُر مي‌كند.
ـ تصوير پنجرة خانه از بيرون؛ گويي عكسي بگيرند.
ـ تصوير همة خانه از بيرون؛ صداي جغد تنها.
خيابان شامپيونه. شماره 37 مكّرر. شب 8 آوريل 1951 ميلادي ـ 19 فروردين 1330 ايراني.

این نوشته از اینجا کش رفته شد

 

شاید این واپسین پسا فرسان باشد. شاید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

خیلی دوست دارم از این این ترنت بروم و توی اون این ترنت بنویسم

 

جواب قاضى

عاقله زنى گريه ميكرد و شيون مينمود كه شوهرم به من تجاوز كرده در اين سن و سال.

قاضى دادگاه پرسيد: ترا چه حالت بود در آن ميان؟

زن گفت: با قامتى لهيده و بدنى دريده ، اژدهائى در من خزيده ، اين مرد بر من لميده.

قاضى گفت : كاش همه ى مردان را هميشه همين همت بود.

شنيدم كه قاضى مرد را بنواخت و انعامى داد. زن را هم امر به سكينه فرمود با وقار

 

پس نوشت:مردانه شو مردانه شو مردانه ورنه همت بلند دارید که مردان روزگان از سکس خشن رسیدند به آسمان هفتم.آسمان هفتم جایی است که خدواند برهنه نشسته است و حشمانه به الهه  هایش نظر سوء می افکند.

 

فرسان.هشتادوششمین روز هزاروسیصدو هشتادو پنج خورشیدی سپاهانِ گهرمان.

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 بنام خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

 

دوستان بخوانند و خوششان بیایند. سگان و حرامزادگان نخوانند

 با اینکه امروز سالگرد وبلاگ نویس شدنم  است.دلیرانه می نویسم:

گور پدر وبلاگ نویسی. از دست دشنام نویس هاهم که شده می روم نویسنده ویژه کودکان می شوم.آجر شدن نون اقای علی اکبر مردادی کرمانی هم گردن کاربرنما های بی همه کس.

 

گور پدر وبلاگ نویسی.از دست دشنام نویس هاهم که شده می روم نویسنده ویژه کودکان می شوم.

زندگی نه تاج بر سرم نهاده نه زیر پاهای ِ پتی اَش  له ام کرده است .  در به ترین جایگاهی که دوست دارم قرار گرفته ام.کمانک باز نمی کنم. گور پدر هر کسی که ای کیو یا یو کیوش پایین است.در میانه زندگی قرار گرفته ام هم آن را می لیسم هم ...

من نمی دونم موج نوی ادبی یعنی چه.برای پاسداشت فلان سبک و شیوه نیست که اینگونه می نویسم.هرگاه انسان خوبی به من می گوید فری از کجا آغاز کنیم.می گویم از میانه.از میانه آغازمی  کنم و به بالا یا پایین به پایان رسانم کارم را. خودم هم می دونم خود خواهی است.به جهندم ... (بی خیال)

 پدر مادر ها هیچگاه در اندیشه فرزندانشان نبوده اند.آنان توان دادن آگاهی به کودکان را ندارند.من توان این کار را دارم.پس نویسنده کودکان می شوم.

کارم را اینگونه آغاز می کنم. کودکان گرامی شما می دانید آدم بزرگ ها چگونه بدنیا می آیند؟در این نوشتار به پاسخ های نادرست آنها نمی پردازم

 

به آنها می گویم آدمها چند دسته اند. یک دسته که در زندگی پیش می افتند از جلوی مامان ها سر در می آورند.اینها در مامان جانشان درد سر درست می کنند!!! به آنها می گویم اگر یک بچه با پا بیرون بیایید ممکن است سبب مرگ مامانش شود یا درد پاهای دیگری بوجودبیاورد.

دسته دوم کسانی هستند که از پس مامان هایشان می آیند و به آنها پس مانده می گویند.ممکن است مامان های این ها با گُه اشتباهی بگیرندشان و بجای اینکه برروی خشت بندازندشان سر از سنگ دستشوی در بیاورند.اگر هم مادرانشان با دنده سنگین برینند باز فرقی نمی کند چون این پس مانده ها از جای خیلی خوبی نیامده اند. اینها در زندگی هیچ پیشرفتی نمی کنند. همیشه خدا رنگ وریشان زرد و تیره است(بستگی دارد مامان هایشان در دوران بارداری چه کوفت کرده باشند)بوی گه و چس می دهند.هرگاه می خواهند برای فرسان نظر بنویسند نوشته هایشان فرسان را یاد آواهای ناهنجاری چون دییییییییییییییییز یا گوزززززززززززززز می اندازد.

گروه دیگر بشیوه سزارین بیرون می آیند. سزارین و اثرات آن بر روی کودک را هم تمام و کمال شرح می دهم. اگر کودکی تخص بازی در آورد و خواهان دانستن پی آمد های سزارین بر روی پدر یا مادر شد هم برایش شفاف سازی می کنم.

 

 

من کاربری بنام آشنا ماشنا نمی شناسم. هر بانو یا بی نویی که بشیوه ناجوانمردانه نظر بنویسد اورا نمی بخشم. هر بامدادو شامگاه به مرده ها و زنده های او لعنت خدا را می فرستم.نوشته های من ربطی به زاویه دید یا زاویه چیز هیچ آقایی ندارد.من خوش نویسم و خوش می نویسم.نادان ها و ناتوان ها هم تشریف نحسشون را اینجا نیاورند. بجان عزیزانم سوگند من بیماری خود آزاری ندارم. وبلاگ هایی که حالمو بد می کنند را باز نمی کنم.به وبلاگ هایی که برای نخستین بارمی روم هم نظرم را می نویسم و بگونه ای به نویسنده انرژی و عشق می دهم. درسته در باز کردن وبلاگ ها از تجربه چند ساله و فاکتور های دیگری بهره می برم و بندرت به سراغ وبلاگ های ناشناس می روم. برای نویسندگان نامداری چون میرزا آقا عسگری و مهین میلانی و دیگر نویسندگان نامدار میهنم هم نظر نمی دهم. عقده اینکه بروم از آقای اسدالله امرای سپاس نویسی بکنم در دلم مانده ولی هنوز به آن بزرگوار یا عزیزانی چون مسعود بهنود و هوشنگ معین زاده و دیگر بزرگان سر نزده ام.وبلاگ بازی درد سر داره. باید براش وقت گذاشت. همین چهار پنج نفر خوشنویسی که باهاشون در تماس هستم را هم نمی توانم بایسته وشایسته بدارم.(بدارم یک اصطلاح سپاهانی است)

نکته پسین این که روزی روزگاری کتاب های من نوشته و پخشیده خواهند شد. من یک خوش نویسم. سوژه و طرح های خیلی گیرایی دارم. اگر باز این لعنت کار گر افتد و سگان برای چند هفته توی وبلاگ من آفتابی نشوند قول می دهم یکی از نوشته هایم را کامل در وبلاگ بگذارم . پست پیشین با اینکه حسابی سلاخی شده بود در نوع خود کم تا و بی تا بودوخوانندگان فراوانی را خرسند و شادمان نمود. تنها چند دشنام و ناسزا بود که سوقشان دادم به کسان دشنام نویسان بی همه چیز.

 

فرسان:هشتادو پنجمین روز هزار و سی صدو هشتادو پنج خورشیدی. زدگاه سلمان محمدی سلام الله ... سپاهان.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

 

 

 

بنام خدا.

 

بینندگان خوانندگان و شنودگان گرامی درود.(داداش فرزان کنار دست چپم نشسته و می گوید: خزندگان و جنبندگان و بند پاییان و نینجا ها و تروریست ها و کمونیست ها و هموسکشوالها و سادیسماییان و مازوخیسمییان و مالیخولیاییان و(می گوید هشت پایان* را هم بنویس تا یک خاطره را برایت تعریف کنم)و تندروها ترجیحا دوندگان ۱۰۰ متر با مانع و بی مانع و اصول گرایان و میانه رو آن * را هم بیافزایم.

کلیک رنجه همه گروه های بالا و  پایین ِ  مهمان های ناخوانده بی خردی که  از راه های دور و نزدیک به این جستار آمده و دشنام می نویسند را گرامی می دارم.

خوش آمدید.

 

پیش نویس:۸پایان را نمی خواستم بنویسم.داداش فرزان می گوید من گردن می گیرم.نگاهی به گردنش افکندم چنان که باید و شاید کلفت نیست.خودش می گوید کلفت است. می رود روبروی آیینه می ایستد وآرنولدانه کف دستی بر آن می زند و می گوید کلفت است.

دل و دماغ آفرینش ندارم.این یک فرضیه است.مراحل آزمایش ونتیجه گیری آن را به آینده وا می سپارم.به گمان من همه ارقام و اعداد از ۰تا ۹سکسی هستند.نام این گروه از اعداد را فراموش کردم.گمان کنم اعداد طبیعی یا  حقیقی باشند.

در دوره پیش دبستانی نخست کشف نمودم که در بدن من یک، یک (۱)وجود دارد. سپس دریافتم یکِ  (۱) من یک بافت غضروفی است و گاهی تا یک وجب کش می آید. (۱)یک من همیشه اندازه وجب هایم بوده است.یعنی اینکه هرچه کف  دستم رشد کرده انجایم هم رشد کرده است)

 از چند دوشیزه پرسیدم که آیا شما هم چنین کشفی کرده اید؟ آنها گفتند: خیر.گفتم: چرا؟گفتند: آنجای ما با آنجای شما یک سان نیست(داداش فرزان می گوید اعتراف کنم.ولی من اعتراف را نمی کنم.کردن اعتراف را به باری دیگر می افکنم)(داداش فرزان خودش اعتراف کرده و می گوید او در دوره پیش دبیرستانی پی برده که یک وجب از بدنش چون چوق*چوب می شود)

درست یادم نیست که دوشیزگان آنجایشان را به ۵راستین تشبیه کردند یا۵واژگونه؟کشفم را با یکی از خویشاوندن هم سن وسال در میان نهادم.پس از چند روز اندیشیدن در باره آنجای دوشیزگان من و خویشاوند هم سن وسالم به این نتیجه رسیدیم که به یکی از کوچه های دراز و تنگ و تاریک زادگاهمان برویم و یک ۵راست راستکی و یک ۵وارونکی روی دیوار بکشیم و یکمان  (۱) روی پنج گان فرضی دوشیزگان بگذاریم.جای دشمنتان خالی ۵راستین و۵ وارونه را کشیدیم و شلوار کردی هایمان را پایین کشیدیم. (داداش فرزان می خندد و مرا هم می خنداند)

با ترس و لرز یکِ مان را روی نقاشی های دیواری گذاشتیم.(داداش فرزان گیر داده شب بود یا روز بود؟دیوار سرد بود یا گرم یا تنگ؟ اگر به او اخم نکنم تا فردا پرسش هایش را پی می گیرد)از شانس بد دیوار هدف از زبر ترین آجرها درست شده بود وبند هایش بندکشی نشده بود و دوغاب پایین آمده برامدگی های دهشت ناکی روی آن ایجاد کرده بود.در نخستین یورش به سوی ۵ یا ۵ باژگونه چنان سوزشی در نوک یکماحساس کردم که مپرس. دنباله اون ماجرا روزی روزگاری در کتاب من نوشته خواهد شد.بلند بگویید:ایشششششششششششششششش الله

 

اون نخستین بار بود که من یکم را آزار دادم ولی آخرین بار نبود.در وبلاگ فرسان پرشین لاگم یک بار نوشتم: درد زیپی کشیده ام که مپرس،ولی ماجراشو ننوشتم. یکی از بانوان دانا و فرهیخته که دانش ادبی و سیاسی او با بسیاری از بزرگان ادبی و سیاسی همسنگ و همسان بود در بخش نظرات نوشت که او هم درد زیپ کشیده است.

آخرین باری که یکم  را خونی کردم همین داداش فرزان شاهد و گواه بود.او بایکی از پسر عمه سین آنسوی در ایستاده بودند و به من می خندیدند.و من و بانو ح (حا)اینسوی در.نشون به اون نشون که آن هنگام دوپینگ می کردم.یک بست شیره که می خوردم تا ۸ ساعت ....!!!هنگامی که اراذل و اوباش شنیدند چه کارستانی کرده ام و رکورد شکسته ام.در اماکن عمومی از من می خواستند که چیز زخمی ام را نشان دهم.من نیز با سربلندی یکِ زخمی ام را نشان می دادم. آن از خدا بی خبر ها چپ و راست کنسه های مخرب می دادند.یکیشان می گفت من دندونم لق شد کشیدمش.یکی می گفت این ناحیه حساسی است و میکروب و باسیل و باکتری در آن فروان می یافت شود.چنان گفتند که مرا ترس برداشت.رضایت بدادم تا بتادین بر رویش بریزند.هنگامی که این نادانی را کردم درون یکی از پارک های کنار زنده رود بودیم.اگر یک مارگیر هندی نی می زد و مارش از زنبیلش سر بر می آورد اندازه یکِ من که از درد بخود می پیچید تماشاگرپیدا نمی کرد.بله دوستان ارجمند و گرامی من برای خوش نویس شدن هزار بلا بجان خریده ام. توی کتابم خواهم نوشت که دوست نماها درون بتادین فلفل و پشم شیشه هم ریخته بودند.

داداش فرزان دارد می خندد.

در باره کلاهک هسته ای و مبارکِ یکم هم بعدا خواهم نوشت.

 

 

بسیاری از دوستان از شیوه ویژه من انگشت به دهان مانده اند. آنها که عشق سال های وبای گابریل گارسیا مارکز را خوانده اند می دانند آقای  فلورنتینو آریزا نمی توانست مانند دیگران عامیانه بنویسد.نامه های اداری اش هم عشقی و ادبی از آب در می آمد.من نگویم که آقای ... و ... و اقای واعظی و ... دیگر معاونان ...  چون من سخن بگویند.دست کم اندکی پارسی را پاس بدارند.

 

بازی آرژانتین وساحل عاج آغاز شده است و باید بروم تماشایش کنم.ساعاتی پیش سربازان گمنام ترینیداد وتوباگو مزدوران سوئدی را متوقف ساختند آن هم با یک نفر کم تر 

وبلاگ داداش فرزان نیز بروز گشته است.اوز بخشی از رمان ماه وشش پنی سامرست موام را نبشته است.

 

چهار چهار(۴/۴) روز زایش من است.آن را از هم اکنون گرامی بدارید.همه دوستان مادینه ام برایم ارمغان بفرستید.ارمغان هایتان ارزشمند و گرانبها باشند.

هشتادو دومین روز هزارو سیصدو هشتادوپنج خورشیدی سپاهان گهرمان...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

 

بنام خدا.

  

من یک عقده ای هستم. عقده هایم را هر روز غنی سازی می کنم.تحت هیچ شرایطی غنی سازی

عقده هایم را تعلیق معلیق نمی کنم.

عقده غنی شده نخستم این است که نشسته بشاشم.

عقده غنی شده دومم این است که ایستاده مسواک بزنم.

عقده غنی شده سویمم این است که به ترهات برخی گوش فرا دهم و دریغ بخورم.

 

<<خوشبختانه دراین ترنت هرپایگاه وتارنما وتارنوشتی را نمی گشایم.کاش اون ترنت هم مانند این ترنت

در کف قدرت واختیار من  بود.>>

 

شماره و ارزش گذاری عقده های غنی شده من در هر پست تنها به همان پست بستگی دارد.

پایگاه ارزشمند ادبی دیباچه را به دلباختگان ادبیات یش کش می کنم.

دیـــــــــــــــــــــــــــباچه.

 

از کسانیکه به این وبلاگ می آیند و می بینند من پست تازه ننوشته و نفرستاده ام پوزش می خواهم.

آنان می توانند به بخش های گوناگون این وبلاگ رفته و به پایگاه های ادبی سرکشی کرده و کم کاری مرا

ببخشند.

 

موزیک پلنگ صورتی که چندروز پیش در اینجا گذاشته شده است را بشنوید. بزودی آن را بر خواهم داشت.

هفتادو نهمین شب هزارو سیصدو هشتادو پنج خورشیدی سپاهان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

زن زورمند درخشان بلند بالا وخوش اندام...که از او آب روان است،به فراوانی تمام آبهایی که در روی این

زمین جاری است.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

برای خواندن گفتگوی به آذین روی عکس کلیک کنید.

 

 
 
تدفين پيكر به‌آذين در كرج
پيكر م. ا. به‌آذين (محمود اعتمادزاده) صبح روز پنجشنبه پس از انجام غسل و اعمال مربوط ، در تهران، براي تدفين، به كرج منتقل شد.

 

وداع با " به آذین"
به آذین" را همه می شناسیمش . همه مدیونش هستیم . همه آنها که باباگوریو خواندند و آنها که با اتللو و هملت طعم عشق و خیانت و دیوانگی کشیدند و بسیاری که با ژان کریستف زندگی کردند ... همه ... همه می شناسیمش !!

 

گفتگويي با م.ا.به آذين
چرا سالياني دراز از گفت و گوهاي مطبوعاتي سرباز زده ايد؟

 

به‌بهانه‌ي درگذشت مترجم دن آرام كه در خاك آرام گرفت؛
نجف دريابندري: كسي جاي به‌آذين را نمي‌تواند پر كند عبدالله كوثري: هنوز هم ترجمه‌ي او بهترين است

 

 

برای خواندن خواندی های بیش تر به  پایگاه ادبی   بروید.

 

پس نوشت:نظرات این پست را می بندم. آخه شما می خواین چی برای این پست بنویسین؟

در بخش پیوند های روزانه پیوند پایگاه های ادبی نهاده شده است. به این کار ادب پسندانه باز هم خواهم پرداخت.

کتاب تنگسیر صادق چوبک را که دیروز ،نیم روز دست گرفته بودم،امروز پسین به پایان رساندم. فردا ایلیاد هومر را می خوانم.

فرسان

هفتادوششمین شب هزارو سیصدوهشتادو پنج خورشیدی.اسپهون یا سپاهون یا سپاهان یا ...


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است 

 

 

 

 تنگسیر

تنگسیر نوشته زنده یاد صادق چوبک است.

بخش هایی از چاپ چهارم این کتاب که در سال ۱۳۵۱ ازسوی  انتشارات جاویدان منتشر شده است را

به دوستان ادب دوست و چوبک دوستم پیش کش می کنم.

صفحه ۶۸

زائر محمد خطاب به ورزای سکینه می گوید:

<<من می دانم دردت میاد.دلم برات می سوزه. تو هم جون داری و دردت میاد که کسی سیخ توگوشت

تنت فرو کنه. امّا آخر تو چرا باید مسّ کنی و اسباب زحمت خودت و دیگرون بشی؟

زنکه بیوه که غیر از تو نون آوری نداره.تو جای شوورشی. باید باش رفیق باشی. نازش بکشی، نه اینکه

بری مسّ کنی و یاغی بشی وبزنی به نخلستون ویه کاری کنی که همه اهل ده ازت بدشون بیاد.

تو نمی دونی چقده بده که همه از آدم بدشون بیاد.حالا همه اهل ده دشمنت شدن؛ این خوبه؟

آخه این لهراسب بد بخت چکارت کرده بود که با شاخت کونش را پاره کردی؟>>

 اینجا نیز یک پست ادبی نوشته ام. اینجا هم کسی نمی تونه کامنت بی ادبی بنویسه.هر هر هر هر

خط بالا یک سره پیوند ناک است. مردیم از خوشی.

 

پس نوشت: مس = مست.

فرسان

هفتادوپنجمین روز هزارو سیصدو هشتادوپنج خورشیدی سپاهان گهرمان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

بنام خدا.

دوست ارجمند واندیشمند و( شکوه مند و چندین مند دیگر ام)اقای هوشنگ معین زاده*نگاهی نقد گونه

به نوشتار :خدا ربوده شده است نوشته ی دکتر اسماعیل نوری علا افکنده است.آقای معین زاده خود

پژوهشگری است که تنها در میدان خدایان و پیغامبران پژوهش کرده.او در پژوهش های دانشمندانه اش

گاهی خدا را از آسمان به زمین آورده و گاه مژده بازگشت خدا به زادگاهش را می نویسدیا یک پرسش

کلفتِ بی پاسخ برای خواننده مطرح می کند که آیا خدا مرده است؟!

چندروز پیش من مژده دادم که دیگر کیبورد فرسایی نمی کنم.چند آفریده خوش رو به من گفتند و نوشتند

اگر کیبورد نفرسایی وبلاگ هایمان را پاک می کنیم.چون حفظ وبلاگ خوب رویان از واجبات کلفته است

گفتم میان دروغ نوشتن ناخواسته و نابود نشدن وبلاگ خوبرویان هم پیمان؛ دومی را برگزینم.

امشب چند داستان خواندنی و خنده ناک از دوست** خوش نویسم اقای آقامیرزا عسگری(خواندم)

خدا پدر و مادر کلنجار را عمر با برکت دهاد که یک فیل تر شکن کارآمد به من رساند.چنان عقده

آقا میرزا عسگری(مانی)یافته بودم که نوشته های هیچ کدامتان حالی بحولیم نمی کرد.نظراتی که

برایتان نوشته بودم هم باری به هر جهتی و از سر رفع تکلیفی بوده بود.

اکنون پیوند نوشته های زیبا و گیرای دوست خوش نویسم مانی را برایتان می نهم تا کلیک کرده و

به خوب بودن اینترنت ایمان بیاورید.نزدیک به هفت هشت نه ماهی بود اسیر فیل تررررینگ شده بودم.

ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺧﻠﻴﻔگی ﻣﻦ !

بچرخ تا بچرخیم!

 

ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭی و حمله علیه حاملگی!

ﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﻭﺍﺩﻯ ﻣﺮﺩﮔﺎﻥ

پیوند های بالا را پیش کش می کنم به آقای عرب کرمانی و آقای امیر غربتی(بلژیکی)

و آقای کلنجار و آقای قشقرق وآقای امید یکی از نویسندگان وبلاگ دوخط که رفته

در سنگر دانشگاه و گمان نکنم (این نوشته ها را بخواند.امید خان اگر گذرت به اینجا

افتاد پیوند های بالا را بگشا و بخوان)

نوشته های دیگری هم از نت گرفته ام که بیشترشان را خوانده ام.پستی در

تارنوشت دوست و استاد ارجمندم بانوی هزار گی