سطح این وبلاگ بالاست.بدون تجهیزات ایمنی وبویژه کپسول اکسیژن وارد نشوید.من نیستم.اگر هم باشم به کسی تنفس مصنوعی نمی دهم.باهیچ مرده شور و نعش کشی قرارداد نبسته ام.
من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.
سطح این وبلاگ بالاست.بدون تجهیزات ایمنی وبویژه کپسول اکسیژن وارد نشوید.من نیستم.اگر هم باشم به کسی تنفس مصنوعی نمی دهم.باهیچ مرده شور و نعش کشی قرارداد نبسته ام.

دیگه دوستم ندارید،حتی قد یک تخم گاو؟
شصت و یکمین روز هزاروسی صدو هشتادوپنج خورشیدی(پایتخت...)

...البته؛ او به زنها عشق می ورزید؛اما نه آنطوری که شما؛ قلمزنها فکر می کنید!اصلاً اینطوری نبود!
دلش برایشان می سوخت!می فهمید چه رنجی می کشند وبه خاطرشان خود را فدا می کرد!وقتی
توی خانه متروکی دختری را می دید که با هوس و حسرت داشت تباه می شد؛یایک زن جوان _ حتی اگر
اصلا قشنگ هم نبود؛حتی اگر یک غول بی شاخ و دم هم بود _ که شوهرش پیشش نبود واز تنهایی
خوابش نمی برد؛این بابای خوش طینت خودش را بزحمت*می انداخت.لباس هایش را عوض می کرد؛به
هرشکلی که زن دلش می خواست؛در می آمد و به اتاقش می رفت
...*خیلی وقت ها حتی خودش را از پا می انداخت... کی می توانست این ماده بزها را ارضاء کند؟...*کله
سحر به خانه می آمد وبا خود می گفت:((آه؛پروردگارا ! کی خواهم توانست شبی را بیاسایم؟...))*اما
ناگهان آهی را می شنید.آن پایین روی زمین؛زنی هست که ملافه هایش را از روی خود پس زده وتقریباً
لخت وبرهنه به ایوان آمده و چنان آهی از سینه اش بر می آورد که می تواند پره های آسیاب بادی را به
حرکت در آورد
!وزئوس بیچاره پاک از پا در می آمد.((آه ؛ لعنتی باز هم باید بروم پایین!))...وقضایا همینطور ادامه داشت
تا اینکه زنها حسابی ریقش را در آوردند.دیگر نمی توانست کمرش را تکان دهد.فلج شد و مرد
.* توضیح ستاره ها نبشته نمی شود. چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.
پا نوشت. این پست پیش کش میشود به دوست تازه ام که اول اسمش آقای حسن عرب کرمانی است و
قشنگ می نویسد.(حسن جون من زوربا نیستم ولی اقای نیکوس کازانتزاکیس را دوست می دارم.اگر
من بخواهم شرح مسافرت های اینترنتی امرا بنویسم حضرت زئوس شرمنده می گردد.باور بفرما از صدقه سر همین اینترنت من کمک های زئوس گونه زیادی به بانوان و دوشیزگان میهنم کرده ام. چشمداشت گرفتن مدال از هیچ کمیته ای هم ندارم.من هرکاری کرده ام برای خاطر رضای خدا بوده است.اگر من به نزد آن دوشیزگان و بانوان نمی رفتم یا آنها را به سرای خود نمی آوردم چه کسی می رفت؟اصلاًکی حاضر بود اون همه پول زبون بسته را بباد دهد؟
نامسلمونا بخش دوم یا دنباله مطلب برای خوش بحال نمودن شماست. می گویید نه دنباله چند پست پیش را بخوانید ببینید چقدر خوش بحالتان می شود
.
فرسان پنجاهمین روز سال یکهزار وسی صدو هشتاد وپنج خورشیدی پایتخت فرهنگی جهان اسلام ناب محمدی(سپاهان گهرمان)

آپولو خدای آفتاب و دلداگی و موسیقی که از همه خدایان چهره اش نیکو تر بود. هرروز بر ارابه زرین خورشید کش خویش سوار میشد و از یک سوی آسمان بسوی دیگر میرفت. او بود که خورشید را از پس پهنه خاوری بیرون میکشید تا نورش را بر زمین تابد. آپولو با چنگ خویش آهنگهای دلنشین مینواخت و در تیراندازی سرآمد بود. .
همزاد وی دایانا خدای ماه بود. شبها پس از رفتن آپولو که برای آرمیدن به آسمان باختری میرفت دایانا سوار بر ارابه سمین خویش شب را بر پهنه آسمان می اورد. دایانا الهه شکار نیز بود.
دوستان و خوانندگان راستین من می دانند که من در پست های پیشین نوشته بودم که مرا در بخش های زیرین و زبرین بدن نشانه هاییست که در بدن هیچ پیامبر و پادشاهی نبوده است. باری من خود خدایی هستم که تخم هایم از تخم های آپولو apollo بزرگ تر و قشنگ تر هستند.بیش از این نیز برای خود دردسر درست نمی کنم
ای وبگردان نوین(ولگردان دیرین) دوست می داشتید من پرتره دایانا را بجای آپولو می نهادم؟
نگران نباشید چون در بخش دوم عکس های زیبایی از فرورفتگی ها و برجستگی های ،Juno ، Diana Venus ، دایانا ، ژنو ،ونوس پیش کشتان خواهم کرد وبچشمان تو وب برویتان خواهم رساند.
آنانکه بهره هوشی بالایی دارند دریافته اند که می خواهم ایلیاد وادیسه را بازخوانی کنم.
هنوز هم باورم این است خواندن شاهنامه و ایلیاد و ادیسه و رمان ها و داستان های کوتاه زیبا از در آمیختن با ننه حواخوشایند تر است. کسانیه بهره هوشیشان از پور سینا بیشتراست نیک دریافته اند برای بزرگداشت حکیم فردوسی توسی بزرگوار(بزرگوار برابر است با همون حضرت خوداتون) من ایلیاد وادیسه را باز خوانی خواهم کرد.
هشدار:هرکسی بنویسد فرسان قشنگ نوشته ای یا فرسان موفق باشی اگر وب نگار باشد به تارنوشتش می روم و هرچه نوشته بود را برایش کی می کنم.اگر وب نگار نبود زیر نظرش یک چیزی کلفت و دراز برایش می نویسم.
فرسان
پنجاه و ششمین روز یک هزارو سی صدو هشتاد و پنج خورشیدی پایتخت فرهنگی جهان اسلام (سپاهان گهرمان)
کلنجار دیگه از فونتام ایراد مگیر

این بخش پیش کش می شود به برادران و خواهران دینی و فرهنگی من که امیدوارم همیشه در پناه الله باشند و من در کنارشان و مستفیض گردم از همه خصوصیات مثبتشان!!!!
حضرت رسول اکرم (ص
)
سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود
بخش دوم بدوستان مذهبی توصیه نمی شود.دنباله نوشته یک تست هوش نیمه ادبی است.به دریابنده پاداش داده خواهد شد.(پارسی نویسی را با اسلامی نویسی در همین بخش در هم آویختم. من دیگه کی هستم؟!!!)

بنام خدا
بازتاب نامه نگاری رییس جمهور محبوب به رییس جمهور منفور
(
برای اینکه یکی دو نفر نیز از جستجو گرها به اینجا بیاییند اینگونه می نویسم:نامه دکتر محمود احمدی نژادبه جرج بوش پسر)ای جرج بوش ای قُرم ساق،ای قُرم زانو، ای قُرم ران، ای قُرم ...یر،ای قُرم کمر،ای قُرم ناف،ای قُرم اشکم
ای قُرم پستان،ای قُرم دوش(کتف)،ای قُرم گردن،ای قُرم چانه، ای قُرم لب،ای قُرم دندان، ای قُرم دهان،
ای قُرم ده ماغ، ای قُرم پلک، ای قُرم چشم،ای قُرم ابرو، ای قُرم پیشانی، ای قُرم مو،عمه ات فاکیده
نگشت از خواندن آن نامه نامتعارف*؟
عمه های من و گزارشگران و گویندگان صدا وسیمای جمهوری اسلامی از شنیدن و خواندن بخش هایی
از آن نامه نامتعارف فاکیده گشت
!!!ای جرج دبلیو بوش قُرم ساق، قُرم زانو، قُرم ران، قُرم ...یر، قُرم کمر، قُرم ناف، قُرم اشکم
قُرم پستان، قُرم دوش(کتف)، قُرم گردن، قُرم چانه، قُرم لب، قُرم دندان، قُرم دهان،
قُرم ده ماغ، قُرم پلک، قُرم چشم، قُرم ابرو، قُرم پیشانی، قُرم مو تورا بتخم های بی بخار مولایت
مسیح سوگند می دهم یا پاسخ رییس جمهور عزیزمان را مده یا دست کم چند۱۰۰برابر۲۸ صفحه برایش
نامه بنگار
نامه نا متعارف*از سلاح های نامتعارف بدتراست زیرا عمه آدمیزاد را (اعم از خواننده وشنونده)می فاکاند
!!!
فرسان بیست یا بیست ویک یا بیست و دومین روز اردیبهشت پایتخت فرهنگی جهان اسلام
ای نامه که می روی بسویش
از جانب من بزن تو رویش
بنام خدا.بنام نامی خدا. بنام زیبای خدا. بنام نیرومند خدا. بنام دولتمند خدا
.برادران تکبیر
خواهران تکثیر
من(فرسان) باز دچار شگفت زدگی گشته ام. بسیاری از شما نوجوان و نوباوه هستید بیاد ندارید هنگامی را که یک نامه مقدس و تاریخ ساز و تاریخ شکن نوشته حضرت امام خمینیی قدس سره وشریف دمار از روزگار گرگ سرخ دنیای پاک ما بدر آورد
.الله اکبر
الله اکبر
الله اکبر
اکنون می رویم تا شاهد فروپاشی گرگ پیر سفید آمریکای جهان خوار باشیم. ای کاش بجای رییس جمهور محبوب این نامه را رهبر فرزانه که خودمو و وبلاگمو و همه دوستان ٍ اینترنتی و اونترنتی ام قربونش بریم می نوشت
.الله اکبر
الله اکبر
الله اکبر
برادران تکبیر را با اوای ماندگار برادر شاملو بخوانید
برادران تکبیر
ایکاش من نیز دلیری این را می داشتم یک نامه برای رییس جمهور ورییس مجلس ودیگر روسای عزیز میهنم بنویسم.ای کاش
این پست تغییر داده نمی شود
.
کتاب های هملت، رومئو وژولیت و جلد دوم برادردان کارامازوف بدستم رسید به این می گویند
عکس بزودی افزوده می شود.

برین به بهشت
قرار شده بودتا چهار پست دیگر پست های من کوتاه کوتاه باشند ولی بنا با الهامی که هم اکنون از دادار دادگستر و یزدان پاک و اهورای مزدا و اهورای نیسان و خداوند کیتا و الله رحمن و رحیم و پدر و پسر ومامان مریم جون پسر روح القدوس بدستم و بمغزم و به ... رسید بر این شدم اندکی برای نفهمان و کم فهمان و شما کاربران تیز و فهمیده کیبورد بفرسایم
.تازگیها پست کوتاه از کسی نخوانده ام که بخواهم به حس حسادتم پاسخ دهم.شوربختانه نتوندان کنونی اهل خواندن نوشته های دراز نیستند.پس بخود گفتم بخت خویش را در پست کوتاه بیازمای
.گذاشتن عکس در پست هایم را کنار گذاشته بودم(دست آویزش حسی است فقیرانه بنام خساست)شاید وقتی دیگر درباره حساست و خساست نوشتم. کسی چه می داند؟دوست ندارم با نوشته های کلاسیک چه در قالب کمدی چه درام وتراژدی خوش بحالتان کنم .همین که با واژه ها بازی می کنم و از صنعت زیبای جناس بهره می برم را هم اضافی می دانم
.این پست بار چندم است که ویرایش می شود بار نخست آنرا با عکسی که دوست
کله خرابم کلنجار که اکنون در وبلاگ قشقرق می نویسد به وبلاگ فرستادم.پس از اینکه خوب عکس را نگاه کردم و به نشانی اینترنتی اون توجه کردم دیدم ای یک اشتباه بسیار کلفت انجام داده ام.پس عکس پیش کشی محمد درون کمانک همون کلنجار پیشین و قشقرق کنونی را پاک کردم وبا خود گفتم فرسان گذشت آنسان که دندان های اسب پیش کشی را نمی شمردند اکنون دوره آخر زمان است و اگر برخی از آدمهای ... باسن ها (می بیند من ادبی شده ام و دیگر از نوشتن کون خودداری می کنم) ی ِ این عکس را بشمارند ویا بنشانی آن توجه کنند با کون بدارت می زنند؟اکنون که شما پی به آهنگ من برده اید و من با شما از کونم سخن بنوشته ام بگذارید تا دیر نشده وبرخی برایم حرف درنیاورده اند بنویسم راستش را بخواهید کون من بمعنای راستین یا بمانند شما و دیگر بی ادم کون نیست. یعنی بگذارید مطلب را بیشتر باز کنم.اوه گمان مکنید می خواهم کونم را بیشتر باز کنم. همانسان که نوشتم کون من با شمات دگرگونی دارد.بخاطر همون بیماری که من در کودکی گرفته ام از داشتن کون وکفل یا کپل درست وحسابی محرومم(این خود یک نعمت است نه مصیبت)باری با این کونی که من دارم اگر اصحاب فیلترینگ بخواهند از آن مرا بدار بیاویزند جان بجان آفرین تسلیم خواهم کرد
.امان از دست کاربر نفهم یا کم فهم.باید بعرض وطول اینگونه کاربران برسانم که من نیز مانند همه آدمیزاد ها از راه دهان و دستگاه تنفسی دم و بازدم می کنم ولی خوب پذیرای هرگونه مرگی با اعمال شاقه هستم جز مرگ کم افتخار از کون بدار آویخته شدن.باور کنید حاضرم چندین بار از تخم های مبارک بدار آویخته شوم و با کون بدار آویخته نشوم
.خلاصه جونم براتون بنویسه نه کونم!!! خر ما از کرگی دم نداشت. اکنون بخش دوم پست هایی که باید با چشمک فلسفی خوانده شود را با عنوان <<برین به بهشت>> داشته باشید تا پست دیگر و از خداوند بخواهید که دیگر من بفکر بهره بردن از عکس برای نوشته هایم نیافتم
.یا ایهالذین بلاغون بدبینیون برگردانش به پارسی می شود ایکسانیکه مفتی مفتی از برکت سر دکتر شیرازی دارای وبلاگ در سایت پر سرعت بلاگفا گشته اید دست از بد بینی بردارید و به من فرسان ایمان بیاورید
.

برین به جهنم!!!
چند جمله از حضرت فئودور داستایوسکی یا داستایوفسکی
هیچ کس در جهان از مردپولدار نیرومند تر نیست.
تنها تیره بختانند که احساس شرم می کنند.
باید همواره اشخاص را مانند کودک و حتی دربیشتر مواقع مانند بیمار تلقی کرد وآنانرا نوازش نمود.
جلد نخست برادران کارامازوف دارد بپایان می رسد. نوشتن پستی درخور و برازنده نام نویسنده بزرگ ولی تهیدست روس می ماند برای هنگامی دیگر.از اینکه این نوشته و این تارنوشت را برای خواندن برگزیدید از شما سپاس گزارم. بلاگ فا خیلی سربسرم می زاره خسته شدم از بس روی بخش نظراتتون کلیک کردم.ولی باز هم روی بخش نظراتتون کلیک خواهم کرد وبا هر ترفندی که کارگر افتد برایتان نظر خواهم نوشت.
بنام خدا
ما همه
دیوآنه ایم.این دنیای مجازی دیوستانیست.طهمورث جان کجایی تا دیوانرا(مارا ببندی) ببندی؟؟؟کسی(به فتح کاف خوانده شود) چون من اگر کشف نکند چه کند؟می خواهم توبه کنم می بینم کردن یک سطل ماست تنگ تر از توبه است!!!درست از هنگامی که پست هایم را با نام نامی خدا آغاز کردم برای چندصدهزارمیلونومین بارتوبه را کردم
.باری من کشف کردم ما همه
دیوآنه ایم.ما،دیوآنی دهشتناکیم.این ترنت سرزمینی نفرین شده وطلسم شده است.این ترنت ما را طلسم کرده است.تا یک آدمیزاد به سراغ ما می ایداو نیز طلسم واسیرنوشته هایدیوآنی ما می شود.اکنون که از من دیو ِ دیوآن نشانه ونمونه می خواهید روشن ترین وکلفت ترین نمونه را برای شما می نویسم!!!تا یک آدمیزاد شیر پاک یا شیرخشک یا شیرپاستوریزه نوشیده (پستان یا پستانک مکیده)به وبلاگ ما که کنام ماست می آید مسحور طلسم ما می شود ومی نویسد وبلاگمون قشنگه،قشنگ می نویسیم و... ما
دیوآن خودمان نیک می دانیم نه وبلاگمون قشنگه نه نوشته هامون.دیدگاه ادمیزادان برای ما دیوان ارزشی ندارد. چون ما باورمندم زیبایی دهشتناک است زیرا تعریف ناشدنیست.دوست دارم یک نوشته کوتاه یا دراز یاکلفت در باره یکی از رایج ترین عادات بشر(انگشت کردن در دماغ)بنویسم دیر یا زود هم این کار را خواهم کرد.درنوشته ام به خوردن ان دماغ هم خواهم پرداخت.اگر مرا به بی ناموس نویسی متهم نسازند در آن نوشته اعتراف خواهم کرد که من نمی توانم زبان را درون سوراخ بینی بانوان بکنم.ولی نیک می دانم چگونه و چه هنگام زبانم را به سوراخ بینی بانوان نزدیک کنم تا به دلبستگی
دیو آنی من(بینی بانو لیسی) پی نبرند.دوست داشتم زبانم مانند زبان قورباقه یا مارمولک می بود تا براحتی وارد بینی بانوان گردد ولی افسوس.اگر قول بدهید راز مرا بروز ندهید برایتان می نویسم که روزی زبانم را باریک می کنم وبا آن بینی بانوان را قلقلک می دهم.بند بالا طرحی اولیه از یک داستانک است.مرا هراسی از داوری
دیوآن نیست.بگذار آنان پیوسته با چشمک(عینک) بی ادبی بخوانند. اقا کسری این نوشته یا نوشته های بد تر از این را هم که بخواند برداشت بی ادبی نخواهد کرد.دیروز پس از چندماه به باشگاه رفتم.باید خودرابرای مسابقات قهرمانی کشور معلولین آماده سازم.بااینکه چند وزنه و نیزه بیشتر پرتاب نکردم ولی شانه راستم درد می کند.دردهای ورزشی برای من لذتبخش هستند.درست مانند هنگامی که از بانویی می پرسم دردت می آید؟ می گوید دردم می آید ولی خوشم هم می آید.دردهای ورزشی من برای نداشتن پشتکار است.اگرهرازچندگاهی بی خیال ورزش نشوم ناگزیر به تحمل این دردهای خوشایند نمی شوم
.برای پست هایم عکس در نظر نمی گیرم.در هر پست من به چند موضوع ناهمگون می پردازم.انتخاب عکس برای یک موضع کار ستمگرانه ایت.مثلا برای این پست من عکس بینی یا محتویات نرم و سفت آنرا یاعکس دیو یا نیزه و وزنه ودیسک انتخاب می کردم؟
مسواک زدن رو بیش تر از پست زدن دوست دارم ولی بیش تر پست می زنم تا مسواک.
خداوند بزرگ و بخشنده مرا براه مسواک زنی رهنما گرداناد.
من زمینه های دیگر نیز از فعل زدن درست وبجا استفاده نکرده ام.
خداوند بزرگ تو زدن را به من بیاموز نزدن را خودم بلدم.
خداوند خوشبحالش شده امشب که فرسان مشتریش شده!!!
شاید نه باید بی خیال وبلاگ بازی شوم.
این تا اندازه ای بیانگر خلوت خانه آموزگارن من است. این نوشته شتابزده نوشته شده است.از دید من ایرادی هم ندارد.چون همین هزینه ای که برای این ترنت می کنم هم ستمگرانه است.

وخداپدرآن اندیشمند انگلیسی را بیامرزد که گفت در جهان دونفر یافت می نشود که هم سان باشنددرهمه زمینه ها!!!وخدا پدرکوته اندیشانی که توقع دارند در دهکده مجازی دیگران چون خودشان باشندیاپیوسته با سازآنها برقصند یا از روی سمفونی های مسخره آنها بنوازند را هم بیامرزد.
من فرسان هستم نه رقصان آن هم به ساز مسخره برخی ها.با هیچ یک از شما نیز همسان نیستم ونخواهم شد.درهفته گذشته تنها یک بار آسمان را دیده ام و کاری به کار خورشید بانو نداشته ام.بیش از دوهفته هم می شود که ماه دیوانه را ندیده ام.پیوسته دراتاق آبرومندانه خود هستم.دوستان دیرین من می دانند تا پیش از این اتاق های من آبرومندانه نبوده اند،چون یا اتاق زیرشیروانی را به من می داده اند یا اتاق دم دستشویی را.نانوشته نماند اتاق کنونی که سهم من شده نیز نزدیک دسشتویی است واین از دید من بخودی خود یک عیب بحساب نمی اید (یک اتاق معیوب اتاقی است که فرسان رویش نشود بانوان را به آن دعوت کند)چون دست کم ساعتی یک یا دوبار من باید به دستشویی بروم وسرپایی به احساسم پاسخ گویم.خوشبختانه هنوز شاش با شتاب از مجاری ادرار من بیرون می آید ومی توانم برای ثانیه هایی اهدفی از پیش تعیین شده راهدف قرار دهم.کاری که هیچ یک از شما انجام نمی دهید.
از پیش نوشتار بالا کمتر کاربری پی برده بود که در باره دوران کودکی و شاشتمان برروی درو دیوار مردم یا برروی زمین های آنان برایم دردسر درست می شد نویسی، تلنگری به روز معلم است!!!(این که گفته و نوشته اند زمین مال خداست دروغی بیش نیست چون من هیچ گاه روی زمین خدای یا خدایان نشاشیده ام.هرگاه روی زمینی شاشیده ام دارنده آن با من به ستیزه برخاسته است ویا به پدرم گزارش داده است یا به آموزگارم و کتک درمانی گشته ام)
پیش از پرداختن به معلمین زیبا، لنگ درازو خپلی که سروگوششان می جنبید دوست دارم اشاره ای به بیماری فراموشی ام که روزبروز درحال پیشروی است بکنم.من دردوران های دورو نزدیک کتابهایی خوانداه ام که ماجرا ها و شخصیت های آنان را فراموش کرده ام.هیچ یک از سروده های محمود اعتماد زاده یا م الف به آذین را بیاد ندارم.خواب عموجان داستایوسکی را درست و حسابی بیاد نمی آورم.(مژده اینکه بزودی با پژوهش همه سویه ای که انجام خواهم داد در باره این دو ادیب نامدار خواهم نوشت)
من در دوران بسیار شیرین نوزادی از سوی خدای جبار به بیماری مرگ بار ِ فلج اطفال دچارشدم.واگرچیره دستی پزشکان وپروفسور های بی خدا نبودباید می مردم.چنانکه می بینید ومی خوانید من نمرده ام وزنده می باشم و پیوسته کیبورد می فرسایم.خدای جبار نیک می داند بزرگترین نبرد او با من خواهد بود.اکنون گاه پرداختن به تصفیه حساب های من و خدا نیست.چون بیماری فراموشی من درحال پیشروی است و ممکن است هرگز به نشانه های منحصربفردم که بر روی تن و اندام هیچ پیامبر یا پادشاهی نبوده نپردازم اکنون برایتان بنویسم در بخش های زبرین و زیرین تن مبارک من نشانه هایی است که خطر کلفتی برای خدای جبار بحساب می آیند.
هدف از نوشتن بند بالا این بود که روزی روزگاری یا شب وشبگاری در اون باره کیبورد بفرسایم.این پست وزین درباره معلم و گرامی داشت این بنده های گوناگون است.اگر تا اینجا من هنوز در باره اونها کیبورد نفرسوده ام نشانه این است که خواهم فرسود.شما ها باید بروید روی بردباریتان کار کنید.اگر نمی توانید باید چند نفر را پیدا کرده وبرای من بفرستید تا روی باروری یا باربریشان کار کنم و دست آوردشان هرچه بود را بخورد بردباری سست شما بدهم.دندان روی هرکجا که می خواهید بگذارید تا من داستان معلم هایم که فراموش کرده ام را بیاد بیاورم.
دراین پست ودر هیچ یک از پست های ننوشته آینده من در باره آموزگاران حزبی درون کمانک توده ای ،شاه دوست، مجاهد خلق،و بچه فئودال های فریب خورده ای که در آمریکا راهپیمایی کردند بر ضد شاهنشاه و مرگ بر آمریکا گفتند وآمریکا بیرونشان کرد با اردنگی یا آموزگارانی که بزور به جبهه های جنگ فرستاده شدندوآموزگاران سوسول یا دهاتی نخواهم نوشت. می خواهم در باره آموزگارن خانمم بنویسم.نمی دانید چه شور وشوقی این گونه کمیاب که تنها در چند سال دهه نخست دانش آموزی آدمیزاد یافت می شوند در من می آفریدند.
نمی دانم درباره کدامشان بنویسم.نام هیچ یک از آموزگاران دبستانم را بیاد نمی آورم.از اینکه نام آموزگارانم را فراموش کرده ام دریغ نمی خورم.دیر یا زود من همه چیز را فراموش خواهم کرد. بی گمان تا چند سال دیگر فرسان را هم زیاد خواهم برد.بدون اینکه از دیوار توجیه بالا بروم و شیرجه بزنم می نویسم بانوان چه آموزگار باشند چه همکلاسی چه همسایتی باید فراموش گردند.اگر آدمیزاد بخواهد همه بانوان و دوشیزگان را در حافظه بگنجاند چندصد میلیون گیگابایت هم برایش کم است.من اکنون شماره هیچ دوشیزه یا بانویی را بیاد ندارم.حتی شما دوست ارجمند را.راستی گفتم دوشیزه یاد یکی از آموزگاران دبستانم افتادم.نام او مهوش بود.من توی دلم به او می گفتم مهوش جون.با اجازه شما اینجا نیز برای پاسداشت یاد ان آموزگار بازنشسته می نویسم مهوش جون.مهوش جون چنان سنگین وموقر بود که آدمیزاد گمان می کرد یک دوجنسی است.در دنیازنان خونسرداگر نایاب نباشندکمیاب هستند.مهوش جون از این گونه زنان بود.دوروبرمهوش جون خواستگاران فراوانی می پلکیدند.لیکن او چراغ سبزو وزرد به هیچ کدامشان نشان نمی داد.من هم در ظاهر کاری به مهوش جون نداشتم.بقول پسر ها به او محل سگ نمی گذاشتم.همین محل سگ نگذاشتن کارگر ترین حربه ای ست که یک شاگرد می تواند نسبت به زیباترین آموزگارش بکار ببرد.جای شما خالی دیگر آموزگاران که مانند دیگر زنان بودند هرگاه که میلشان می کشید مرا در آغوش می کشیدند یا مرا بخانه شان می بردند ویا دخترانشان این کارها را با من می کردند.این میان تنها سر مهوش جون بی کلاه مانده بود.نتیجه اخلاقی که از این پست می گیرید باید این باشد که بی هوده برای آموزگارتان کلاس نگذارید.سنگ مفت گنجشک مفت یک بار دیگر گذرتان به دوره دبستان افتاد مودبانه پیشنهادتان را بجای اینکه درون صندوق پیشنهادات بیاندازید درون سوتین او بندازید پاسخ مثبت خواهد داد.من از اینکه هرگز نتوانستم آنچنان که با دیگرآموزگاران یا دختران آنها یا همکلاسی های دختر که در دوران دفاع مقدس بالاجبار باآنهادرون یک کلاس قرارگرفته بودم برخورد کنم با مهوش جون برخورد کنم پشیمان نیستم.امروز ۱۲ اردیبهشت روز معلم است.در روز دانش آموز من یادمان های همکلاسی های دخترم را برایتان یا اگر شما در قید این ترنت یا این وبلاگ نبودید برای آنانکه در قید این ت رنت یا این وبلاگ بودند خواهم نوشت.این بار هرکسی دربخش نظرات بنویسد نفهمیدم یا گیج شدم یا از این قبیل جملات ناپسند همان جا زیر نظرش می نویسم به جهنم که نفهمیدی!!!

گمان کنم باید نخست پاسخ پرسش های دوست تازه ام آقای امیرکیهان را بنویسم.ایشانازمن پرسیدهاندفرسان یعنی چه؟وآهنگی که دروبلاگ من است به چه زبانی است؟
از دید من فرسان یعنی شکوهمند.اگردوست دیگری در این باره بیشتر می داند به آگاهی من نیزبرساند.آوای خوشی که هنگام گشودن وبلاگ من بگوش شما می رسد نیز به زبان شیرین کردی است.نکته دیگر که دوست دارم دراینجا بنویسم ایناست که
چندروزپیش که به سایت خوابگردسرزدم دیدم دربخش نوفرست ها پیوند وبلاگ داداش فرازن عزیزم را نهاده است.وازهرچه بگذرم از گرامیداشت روزجهانی کارگر که برابر است بااولماهمه نتوانم گذشت.بااینکهپدربزرگوارمچهرهای شناخته شدهوکارآمد درشرکت هایآمریکایی، فرانسوی،ایتالیایی وشرکت های بزرگ ایرانی است ولی همیشهخودرایک کارگردانسته است.کارگریکههموارهدرزنده نگه داشتنحقوقکارگرانکوشیدهاست.
برایرساندندرخواستکارگارنباچهرههای سیاسی(همون۳۰یا۳۰خودمون)سرشناسی دیدارداشتهاست.چقدردوستدارم اکنون حضرت پدراینجابودومن می توانستمچنددستگاه مکانیکی پلاستیکی(اسباببازی)می خریدم و بهاوپیشکش میکردم.بااینکه می دانم وبلاگم را نمی بیند ونمی خواند عکس یک دستگاه مکانیکی رابیاد اوکه در کارکردن بادستگاه های مکانیکی درهمه جهان بی همتاست دراین پست می گذارم.
دلم برای امیر و امیدورضا وچندتای دیگه از خوانندگان تنگ شده است.براستی که اینان وچند خواننده دیگر کیمیاهستند.

مشترک گرامي
دسترسي به اين سايت ها امکان پذير نميباشد
کجایی ویراستار یا کجایید ویراستارها که فرسانتونو کشتند!!!(من افلاین می تایپم دسترسی به شکلک و اسمایلز ندارم.خوداتون از شکلک های سیاه پوش.برسروسینه زن و گریان تجسم کنید
)درباره عنوان پست نمی نویسم.اگر بخواهم بنویس فریاد و فغانتان به هوا خواهدرفت
.تا حضرات وطنازانی چونان
نیک آهنگ کوثر یا ابراهیم خان نبوی یا هادی خرسندی و بخش طنز دوات یا نیمه طنازان ونیمه خشمویانی چون آشپزباشی و مسعود بهنود و حسین درخشان ونقطه ته خطودیگر ساموراییان دنیای نت این عکس زیبای رییس جمهور عزیز و گرامیمان را بر نک وبلاگ نکرده اند من
به همه آنها و به همه شما و به همه اونها بنویسم:رییس جمهور یک پا نداره.رییس جمهور عزیز قهرمان
بازی های ملی ومذهبی * چون هاچین و واچین یا لی لی نیست.پاپوشی که در عکس مشاهد می
فرمایید نعلین یا دمپایی نیست.برای این کشفیات کلفت من دلیل دارم. نعلین نیست چون رییس جمهور
محبوبمان عبا*ندارد.کسی که عبا نداشته باشد نعلین هم ندارد.دمپایی نیستند چون آقای رییس
جمهور، آبادانی نیست و اهل آبادان بازی هم نیست.اگر او می غرد و بلانگ بر می آورد از آمریکا ابایی
ندارد نشانه این است که لاف نزده و اهل آبادان و دمپایی پوشی وولک لولک بازی نیست. کفش های
مبارک او از محصولات کارخانه های ملی مذهبی خودمون هستند
.عکس زیبا و فرخنده و میمون (بجان حنا منظورم از میمون همون فرخنده و خجسته و مبارک است) بالا مرا یاد زبانزد شیرین پارسی خودمون ،مرغ یک پا دارد انداخت.من آرزو می کنم مصداق این زبانزد در باره سخنان ووعده وعید های حضرت رییس جمهور عزیز عینیت یابد. ایشان پایشان را در یک کفش کرده و بر روی سخنان بهنگامشان در باره عودت یکی از حقوق پایمال شده بانوان ورزش دوست و ورزشکاردوستمان بمانند.بگذریم از اینکه برخی بانوان جنبه ندارند وبه پیرو پاتال هایی چون ناصر درخشان باداشتن همسر گیر می دهند ورسوایی ببار می آورند.من با همه وبلاگم فریاد می زنم که بانوان نبوده اند که بارها و بارها به چهره های شناخته شده تیم ملی فوتبال گیر داده اند بلکه برخی فوتبالیست نما ها بوده اند که در دوره های مختلف بانوان را اغفال کرده اند.از آنجا که رییس جمهور ما سرش توی حساب و کتاب و ادبیات است و نیک می داند هر گردی گردوو نیست بی گمان کشف کرده که هر بانویی نیز پررو نیست
.
بانوان ما خود راه دروازه را بلدند می گویید نه این مانور آنها را ببینید. اگر من می خواستم به تماشای فوتبال بانوان و تماشاگران بنویسم نوشته ای بنت می فرستادم که همه شما انگشت به دهان و انگشت به ...بشوید این عکسو ببینید از وبلاگ لوگو ماهی
دوستان ارجمند،خوانندگان ره گم کرده،نا دوستان نینجا صفت بدانید وآگاه باشید این پست ارزش ۳۰یا ۳۰ندارد و نخواهد داشت.نوشته بالا ویرایش نشده.با اینکه یک بار آن را نوشته ام هنوز نیم بار هم آنرا نخوانده ام ولی پس از فرستادن به وبلاگ به شمار موهای مبارک اصغر ترقه آن را خواهم خواند.چون سیاست ما عین دیانت ماست وورزش بیش از هر زمان دیگری ۳۰یا۳۰ مذهبی گردیده من هیچ پیغام و پسغامی برای ایات عظام(گمان کنم صفت عظام برای آن آیات عظام بس باشد.ولی در همین جا و همین گاه قول می دهم نشانی پایگاه همه آیات عظام را در وبلاگم بگذارم
.)*
بازی هایی که در آنها نوزاد یا کودک یا نوجوان یا جوان یا کهنسال پولی رد وبدلنکند یا بر روی همنوعش نیافتدو... از دید مذهب اشکالی ندارند و از دید من مذهبی بشما می آیند
)خارج از دستور
خوانندگان ارجمند وگرامی از شما خواهش می کنم پیوند های در باره خیاطی و مدل لباس و الگوی خیاطی برای من بفرسیتد . خواهش مرا جدی بیگرید.باهیچ بانو یا بی نویی(آقایی)شوخی ندارم.
انگار بلاگفا مشکل داره هرکاری می کنم نمی توانم برای دوستانم نظر بنویسم.
آیا من همان فرهادم که شگفتی گُنگ درچشم کاربران به کمین می نشست تا جمله های شیرین وشکرینش را برباید؟
چه کسی میدانداندیشهامازچهگرانباراست؟چرادربارهکارهای سترگوبزرگکیبورد نمیفرسایم؟
اگر(پافشاری می کنم،اگر)ناپرهیزیکنمودرسرم نواختندربکوچهای از خیابانکارستانافتدچنانآنراتابانیدهیا پیچانیدهیاباژگونهمی کنمکهروانوجانخوانندهراخسته کردهوبهجستجوییبی هودهدرکلان شهریازمجهولات گم سازم.سپس بخود می گویمابهام وپیچیدگیاز محاسن ادبیات است!!!
نمی دانم نوشتههای درخورم که هریک نفرینوشکوایییا آفرین وبزرگداشتی بودراچه شد؟پرسش کلفتم این نیست که چراشماربازدیدکنندگانمازمشتریان یک توالتعمومی وترجیحا در روز سیزده بدر(روز طبیعت)کمتراست!!!
چه سود که بنویسم،هنری پنجم شکسپیر پادشاه نمایشنامه های تراژیک و حماسی راخواندم.یادرحال خواندن برادران کارامازوف پیامبرجنایات و مکافات و گناه های بزرگ وکلفت وپاداش های نازک،حضرت فیودورداستایوفسکی هستم.بازسردادن قهقه های شیطانی ام را از سرگرفته ام.این بار به حماقت و شهوت پرستی خاندان کارامازوف ونادانی و ناتوانی خویش می خندم.
بااینکه این نوشته بدرزا کشیده نشد دوست دارم به شما بنویسم هدفم از زیاد نویسی پرداختن به تکثیرو توحید(وحدت)نبوده ونیست.خوشم می آید که شماراندکی زبان و فونت یا همون خطم را توان دریافتن باشد.
رایانه ام رادستکاری کردم.بگمان فراوان دگرگونی هایی سخت افزاری دیگری در آن خواهم کرد.
دلم برای حضرت سهراب سپهری می سوزد.چرا هرکس وناکسی بخود اجازه داد چینی نازک تنهای آن هنرمند گوشه گیر را بشکند.وای بر شما.لاگ راگل آلود مکنید/شاید که لاگری در حال کش رفتن نوشته یا چشم اندازی باشد.وای بر شما.
به دوستان و یارانم در نخستین فرصت سر خواهم زد.کسی از دست فرسان خشمو مگردد.
فرسان.نخستین ساعات سی ونهمین روز سالیکهزاروسیصدوهشتادوپنج
خورخه فرانسیسکو ایزیدور لوییس بورخس آکهوودو

گمان کنم نخستین مترجمی که نوشته های زیبا و گیرای حضرت بورخس، غول با شاخ و دم وحتی سُم ِ ادبیات را به خوانندگان پارسی شناسانده است جناب احمد میر علایی بوده است.بورخس در کشور جنده خیز آرژانتین درشهر بوئنوس آیرس دریک محله که چاقوکش فراوان داشت چشم بجهان می گشاید.بقول بیشتر منتقدان از خدا بی خبر او یک بچه پولدار درون کمانک بورژوای مرفه ودردناآشنا بوده است.منتقدان و مردم بیکار و بیشعوری که ادبیات را برای ادبیات نخواسته و نخواهند خواست.حتی یک نویسنده آوانگارد و حزبی را به هزار ویک اتهام واهی دیگر نه تنها متهم می کنند بلکه محکوم می سازند.اگر احمد شاملو یا بورخس اعدام از هرگونه،خواه تیرباران یا بر دار شدن یا با مرگ موش وارسنیک و سیانور وخفه کردن و...کشته می شدند گیر من دلباخته و پاکباخته ادبیات چه می آمد؟هیچ.ولی شمار نچندان اندکی که همه زندگی هایشان لنگ شهیدوقهرمان ودن کیشوت بازی است تیره و تار می شد.
تابیش از این خشمو نشده ام اندکی آدم وار تردر باره یکی از آغازگران ادبيات پستمدرن و مكتب رئاليسم جادويي آمريكاي لاتين بنویسم.اودرسال 1899دریک خانواده کهن( شما همون سرمایه داررا بجای خانواده کهن و قدیمی بخوانید) و درس خوانده(اگر دلتون خواست بخوانید تحصیل کرده)وکتابدوست بدنیا آمد.چون پدر وپدربزرگ ومادربزرگ هایش هرکدام از یک نژادویژه بوده اند بورخس جان با زبان هایی غیر از اسپانیولی آشنا شده بوده است.چون او زیاد کتاب می خوانده با فلسفه ها و فیلسوف ها و نویسندگان شرقی ازجمله فریدالدین عطار نیشابوری آشنا شده است.پدربورخس یک وکیل و استاد دانشگاه بوده است.مادرش نیزچند کتاب ترجمه کرده است.بورخس در کودکی به ترجمه روی می آورد وشعر می سراید.او با مبارزه مسلحانه میانه ای نداشت واز چه گواراپشتیبانی نکرد.ولی نماد ایستادگی مردم آرژانتین شد.بورخس در باره دیکتاتور ها می گوید:دیکتاتورها ظلم را برمیانگیزند، دیکتاتورها بردگی را برمیانگیزند، دیکتاتورها شقاوت را برمیانگیزند، و نفرت انگیزتر از همه اینکه حماقت را برمیانگیزند.
بورخس از بیماری چشم رنج می برد.پدرش نیز از این بیماری رنج برده بود.بورخس سی سال از زندگی اش را در نابینایی بسر برد.اوهومر همدوره ما بود.در این پست به پست ها و سمت ها و مسئولیت های بورخس اشاره نمی کنم.بورخس در۱۴ ژوئن 1986 درژنودرگذشت .
در باره قالب و محتوای داستان های او چیزی ننوشته ام زیرا دوست دارم خودتان آنها را بخوانید و با دنیای فانتزی و جادویی او آشنا گردید.بورخس همسانی زیادی با ما و شما نتوندان داشته است.اونیزچون ما یا ستایش شده یا سرزنش.همون به به چه چه و اَه اَه خودمون.یک جایی نچندان دور توی همین اینترنت بی در وپیکر با چشمان خودم خواندم که نوشته بودند حضرت بورخس دریغ لات ولوت هاولمپن ها را می خورده است و به یک کون کُن(کون کُن یعنی کسی که رو خوبه زنان را پشت و کون آنها می داند و از کون کردن خسته نمی شود)دریغ ورزیده است.وخودرا از چاقو کشان کوچکتر می پنداشته است. توی شهر ما مانند شهرهای زیبای شما زبان زد های بی ادبانه فراوان هستند ولی من یکی از مناسب ترین اونها را می نویسم.درچنان هنگامه ای یک سپاهانی خوش لهجه با گویش غلیط سپاهانی می گوید:او چیز تو چیز اول تا آخر باوِرکون.اینکه در آرژانتین زنان وترجیحاْ جنده را تحقیر کرده یا می کنند هیچ پیوستگی با بینش بالای بورخس نداشته و ندارد.اون کسی که در اینترنت به بورخس گیر داده بود بدورغ نوشته بود بورخس در اثر یک تصادف بیناییش را از دست داده.
سردر یا پیشگاه وبلاگ من جمله ای از بورخس جان نوشته شده است.باید بنویسم حق با بورخس جون بوده.مقصد فراموشی است من (فرسان)نیز زود آمده ام.
جای همه شما خالی من دارم مجموعه داستان های کوتاه کتاب خانه بابل بورخس را می خوانم.
سالروز زاد روز حضرت سعدي بچه باز شيخ اجل و خداي سخن را به همه دوستداران آن بزرگوار بویژه اهالی قزوین و شهرضا شاد باش مي نويسم.