تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

بزرگترین اشتباه من این بود که فکر می کردم یک چهارم وجود من با دیگران تفاوات دارد درحالیکه چهار چهارم من تفاوت داشت.

پس از دو سال فرسان در کافی نت(البته توی شهر خودمون وگرنه در شهر های دیگر کافی نت رفته بودم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

خواندن اين پست به كودكان سفارش نمي شود.در شب يا تنهايي اين پست را نخوانيد.سفارش و پيشنهاد مرا جدي بگيريد.

اين پست دردو بخش فرستاده مي شود.

دوستان و خوانندگان ارجمند بدانيد و آگاه باشيد زندگي زيباست.زندگي بي هوده زيبا نشده است.زندگي را مردان و زناني زيبا كرده اند كه زيبا بوده اند و زيبايي را مي شناخته اند.من و شما نه تنها بايد از آنان سپاس گزار باشيم بلكه بايد خودمان هم به زيبايي اين دنيا بيافزاييم.

امروز چند بخش ديگر از پيوند هاي اين وبلاگ بازسازي شد. بخش كتابخانه ها،بخش ايراني ها(اين بخش باز هم گسترش داده خواهد شد.دراين بخش پيوند تارنوشت و تارنماهاييكه به آيين و تاريخ ايران مي پردازند نهاده خواهد شد.)وبخش لرها بازسازي شده است.

اكنون چند پيوند ادبي به شما پيش كش مي كنم و دنباله سخنانم ا در بخش ديگر مي نويسم.

 

دوشيزه:نوشته ماريو بارگاس يوسا با برگردان:عبدالله كوثري

مدير مدرسه نوشته شادوران جلال آل احمد

پنجابه:نوشته شادروان احسان طبري

با كليك كردن بر روي پيوند پنجابه شما با پنج داستان كوتاه روشنگرانه از شادروان احسان طبري انديشمند بزرگ ايران روبرو خواهيد شد.

 حكايت هاي آقاي كوينر؛نوشته برتولت برشت با برگردان دكتر حامد شهيديان

 

براي خواندن  دنباله اين نوشته  اين جــــــــــــــــــــــــــــــا كليك كنيد

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

پنج روز بیشتر نیست دست بکیبورد نشده ام ولی چنان نوشتن برایم دشوار شده که مپرسید.

دوستان و خوانندگان ارجمند من (فرسان)تا کنون در هیچ یک از تارنوشت  هایم از واژه های ک... شعر و ک...خل بهره نبرده ام. یک عکس برهنه در وبلاگ هایم ننهاده ام.در شهریور هزارو وسی صد و هشتاد و چهار در همین تارنوشت ، در پست "پدرو پدر بزرگم تا کنون کمربند به گناه باز نکرده اند..."عکس یک بانو که برجستگی ها و فرورفتگی هایش پوشیده بودند نهادم.آن عکس هم پس از چند دقیقه برداشته شد. در سال یک هزاروسیصدو هشتادو دو و درتارنوشت فرسان پرشین لاگ نیز چند بخش از داستان چشم جرج  يا ژرژباتای که از تارنوشت ادبیات کثیف برداشته شده بود را کپی پیست کرده بودم .در آنجا هم از عکس های برهنه بهره نبرده بودم. با توجه به توضیح بالا شما بگویید کجای تارنوشت من سکسی است؟

چند خط بالا نشانه جا نماز اب کشیدن من نیست.کسانی که از نزدیک مرا دیده اند می دانند که پستان های من درشت و بزرگ هستند.کسانی که پستان های مرا لبسیده اند هم می دانند پستان های من آبدار نیستند آبی که روی پستان های من روان شده یا می شود اب دهان یا بزاق یا تف  خودشون بوده است.(تا كنون زبان هيچ نرينه اي هم به پستان هاي درشت من نخورده است)

چون داره از نوشته ام خوشت می آید ادامه می دهم.

باری پستان هاي من از امر خدا بزرگ و درشت نشده است.آنها با ورزش و نرمش شناي سوئدي  و پرس سينه بزرگ شده اند.من شناي سوئدي را بر روي تخته شنا انجام نداده ونمي دهم.ماجراي شنا رفتن من به اين شكل است كه بر روي يك جنس لطيف دارز مي شوم.اونجامُ با اونجاي اون لطيفه درگير مي كنم.سپس با ريتم و آهنگي ملايم و تند به شنا رفتن مي پردازم.يا بصورت تاق باز دراز مي شوم و با يك بانوي مگس وزن پرس سينه زده ام.(مگس وزن سبك ترين وزن ورزش بكس است ولي دليل بر بوكسور بودن شركاي سكسي من نيست)

ماهيچه پشت بازوي من هم هيچ پيوستگي با خود ارضايي يا جلق زدن ندارد.تا دوسال پيش من روزي ده يا پانزده كيلومتر با يك جفت عصاي پولادين پياده روي مي كردم. پياده روي با اون عصا هاي ويژه و منحصر بفرد كه در دنيا لنگه و همتا ندارند، برايم  سود هايي به همراه داشته است. كلفت ترين سودشان اي بوده كه دستان من پينه مي بسته و نمي شده از آنها  براي سكس يك نفره بهره ببرم.در سكس هاي راه دور و تلفني و اينترنتي هم الكي آخ و آه و اوف كرده ام.كمرم از تيرآهن ۲۴ سفت و سخت تر است.

نتيجه اينترنتي ايت كه من سكسي هستم ولي تارنوشت من سكسي نيست.

گمان كنم امشب يا فردا شب سال روز يا سال شب درست شدن اين تارنوشت باشد.

به همه عزيزاني كه به من نظر دادند نظر مي نويسم. پيوند مريم جون بانوي ارجمندي كه براي پست پيش نظر نوشته و پيوند مرا در ميان پيوندهايش نهاده را هم در ميان پيوند ها خواهم نهاد. هركس برام نظر بده براش نظر مي دهم.هركس پيوند مرا در ميان پيوندهايش بگذارد پيوندش را در ميان پيوند ها مي گذارم.هركس لوگوي مرا بگذارد لوگويش را مي گذارم و برعكس(يعني نظر نده نظر نمي دهم. لينكمو در بياره لينكشو در ميارم و...)

من خشمو نيستم. اين پست نشانه خشموييت من نبوده و نخواهد بود. مي ماچمتون.

 

فرسان بيست و چهارمين روز زمستان يك هزار و سي صدو هشتاد و چهار خورشيدي.سپاهان يا شهر نيكان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

دی شب خواب گروهی از بانوان را دیدم. بانوان مهربانی که چشم

دیدن رقیب را نداشتند.هر یک از آنهامی خواست من تنها از آن او

باشم.من هرگز روان و اندام خود را به یک بانو نخواهم بخشید.

من از آنِ همه بانوان مهربان هستم.

امروز ژاندارک را در برابر دیدگان من به آتش کشیدند.من در این روز

فرخنده و بزرگ(بزرگي این روز از دید من باآیین های حج پیوستگی ندارد)

هر روزی که در خود بانو یا بانوانی داشته باشد برای من ارجمند و

درخور ستایش است.

کلیساپس ازپانصدسال بانو ژاندارک رایک قدیسه(پاکدامن)شناخت.

در بربار ديدگان من چند راهبه پرده بكارت ژاندارك را وارسي كردند.

اگر بانو ژاندارك دوشيزه نبود ممكن بود زودتر اورا به آتش بكشند.

با اينكه هنوز هيچ پرده بكارتي نديده ام ولي با دختراني كه آن پرده

را نداشته باشند بد رفتاري نمي كنم.

پس ازبيست و هفت ساعت اعتصاب غذايم را شكستم.پدر به مادرم

گفته كه تا پنج شنبه به خواسته من رسيدگي خواهد كرد.

آرزو مي كنم چند تيغ ژيلت بدست بياورم و تا چند ماه هر روز ريش و

سيبيلم را بزنم. سه شب پيش با كمك داداش فرياد مسواك

زدم.تلفنم هنوز قطع نشده است.ديروز نوشته هايي در باره

ارنست همينگوي بزرگ خواندم. بخش هايي از داستان قمار باز را در

 اين پست مي نويسم.

"مذهب فقط افيون توده ها نيست؛بلكه ميهن پرستي،جاه طلبي،

موسيقي،راديو،قمار،والكل نيز چنين است.حتي نان هم افيون است،

چرا كه خورنده اش را در كوششهاي بي هوده زندگي درگير مي كند.

دنيا همه را مي شكند.آنهايي را كه نمي شكند مي كُشد.همه

آدمهاي خيلي خوب،همه آدمهاي خيلي شريف و همه ادمهاي خيلي

دليررابدون تبعيض مي كُشد.اگرهيچ كدام ازاينها نباشي،مي تواني

مطمئن باشي كه تورا هم خواهد كُشت،عجله خاصي در كار نخواهد

بود."

بيش از يك دهه است كه  اين جمله ((آدمي را مي توان كشت

ولي نمي توانش شكستش داد))را در سخنانم بكار برده ام.

.همينگوي اين جمله را به اين شكل مي نويسند:((ولي آدمي براي

شكست آفريده نشده،آدم ممكن است نابود شود،ولي شكست

نمي خورد.))

 

همينگوي در جايي به ناشرش مي نويسد:

هميشه وقتي سخت كارمي كند،از عشق ورزيدن بايد دست بكشد،

چرا كه اين دوكار با يك موتوربه حركت در مي آيند.

 

دير يا زود بناچار نخواهم توانست به نت بيايم و بنويسم.آرزو مي كنم

ماجراهاي عشقي شيريني داشته باشم.آيا عشق وسكس هم

افيون توده هاست؟ميلان كوندرا بفريادم برس.بگو كه همه لذت هاي

تن ذلت در پي ندارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

با عینک ادبی بخونید.لیکن اینو بدونید که آهنگ بی ادبی نویسی ندارم.تنها می خواهم برداشت ننه من غریبم از نوشته ام نکنید.توی دلتون نگویید: فرسان تو همونی که داوری و پیش داوری  وپس داوری دیگران برات ارزش نداشت؟

چند ماه پیش یک آقا توی یک پست سروده ای در قالب ترانه نهاد و از خوانندگان خواست که نام سراینده را بنویسند.من نام سراینده را ننوشتم ولی نام خواننده را برایش نوشتم.اون آقاهه اومد به من نوشت بچه زرنگ اگه راست می گویی نام سراینده را بنویس.بچه زرنگ هم اکنون  هم برای من هضمش مشکله.در اون هنگام من هیچ پاسخی به او آقا ننوشتم.

من  زودرنج و زود خشم بودم،اکنون اندکی رشد کرده  ام و تا اندازه ای دیر خشم شده ام ولی هنوز زود رنج هستم و دیر رنج نشده ام.

از داداش فرزانم که در سفر است می خواهم نگران من نباشد.او هم با عینک ادبی بخواند.تا بیست و چند ساعت شاید هم سی و چند ساعت دیگر تلفنم برای پرداخت نکردن فیش تلفن قطع می گردد.پدر پولی برای پرداخت فیش پرداخت نخواهد کرد.زیر بار پرداخت فیش تلفن از سوی هیچ یک از دوستان دختر و بانوی لوطی نمی روم از امشب از خوراکی خوردن خودداری می کنم.شما بخوانید اعتصاب غذا می کنم.اکنون با هم برگردیم به بخش نخست نوشته ام .با اینکه هنوز آنچنان که باید نامدار نشده ام ولی افسانه های فراوانی در باره خودم شنیده یا خوانده ام.کارها و جملاتی را به من چسبانده اند  که روحم  از آنها خبر دار بنوده.اگر دلتان می خواهد بخوانید ناخواسته نقش بیلبورد را بازی کرد ه ام.این بازی یک روی دیگر هم داشته وآن این بوده که شماری از شیرین کاریهایم هرگز  گفته و نوشته نشده.از جملات و واژه هایم بدون در نگر گرفتن حق کپی پیست سوء استفاده شده است.بیاد ندارم جمله ای را از کسی نوشته یا گفته باشم و از نویسنده یا گوینده اش یادی نکرده باشم و نامی نبرده باشم.بیش از این وقت شما را نمی گیرم.ارزش کوتاه نویسی را می دانم.اینو هم می دونم که زیاد نویسی با زیاده نویسی دگرگونی دارد.خودم هم  نوشته های خودمو دوست دارم.شما بخوانید برای خودم نوشابه قبیله باز می کنم.دوستتون دارم.به یادتون هستم.روزی هزار بار در رویا پست می زنم.اگر پست هایتان را برایم بخوانند وبگویند برایم نظر نوشته اید افلاین برایتان نظر می نویسم و هرگاه تلفنم وصل شد برایتان می فرستم.خودداری از خوردن خوراکم تنها برای پرداخت پول تلفن نیست.من به کسی دروغ نگفته ام یا ننوشته ام.چند ماه پیش به همراه پدرم به خواستگاری یک دختر رفتیم .خانواده دختر گفتند که باید از خودم خانه داشته باشم.پس از آن بیکار بودنم هم در نگر گرفته شد.پدرم که تا آن هنگام گفته بود توی خونه بمونم به برخی کارهای اورسیدگی کنم و ماهیانه مبلغی نزدیک به دویست هزارتومان دریافت کنم.هزینه سی گار و سی دی و تاکسی سرویسم را هم از صندوق ذخیره ارزی بپردازند،گفت باید بروم سرکار تا برایم خانه بخرد.من آدم تنبل و تن پروری نیستم. به او می گویم پدرجان بیا یک بار دیگر به خانه آن دختر برویم خانه هم نمی خواهد برایم بخری.کار هم پیدا می کنم.هنگامی که من به خواستگاری اون دختر رفتم دختران وبانوانی بودند که آمادگی همسری با من را با همین شرایت مالی داشتند.یکی از آنها گفت برایم یک دستگاه خانه و یک دستگاه خودرو می خرد.مشکل اشتغالم را هم برطرف می کند.من به او گفتم باید به یک کشور آزاد ترجیحا آمریکا بروم،او گفت برایم ویزای آمریکا هم می گیرد.دختران درس خوانده و مشغول بکار در سازمان ها و اداره های دولتی و پولدار دیگری هم بودند که آمادگی  همسری مرا داشته باشند.من از سن ده سالگی که با پیشنهاد های ازدواجی روبرو شده بودم تصمیم گرفته بودم هرگز ازدواج نکنم و فرهامم(پسر)را بدون ازدواج درست کنم.براین شدم که با اون دختر ازدواج کنم.حتی اگر هرگز مزه پدر شدن را نچشم.بله دوستان خوب داستان و شرح پریشانی من اینچنین است.اگر دارید برای من می گریید واز دیدگان اشک افشانی می کنید بخوانید و بدانید که من آهنگ گریاندن و درآوردن اشک شما را نداشتم.اگر هم می لبخندید یا می خندید یا می قهقهید که دمتون گرم.من از سایت وزین و پر سرعت بلاگ فا دوستان دختر و بانو و شرکای سکسی و شرای ادبی بدست آردم.با اینکه توی همین وبلاگ نام دلدادگان و دلارام هایم را بارها نوشتم و خواهم نوشت.به شمار جزر موهایتان  دوست و هم آغوش و هم اندیش یافتم.خرسندم که رودست مارشال پتن و تورگنیف و بسیاری از چهره های ادبی و۳۰یا۳۰ و هنری و..را آوردم.بسیاری از آنها عمر گرانمایه شان رابه پای یک بانوریختند ولی من هرگز به یک بانو بسنده نکردم و نخواهم کرد.من همون قماربازم که در نبرد با قمار بازترین قماربازان دستم را رو می کردم.

چند بخش از پیوندها درست شده است.اگر از خوراک نخوردن نمردم.شکمم کوچک می شود وباز در این وبلاگ خواهم نوشت.برای نوشتن به هیچ کافی نتی نخواهم رفت.اگر توانایی رفتن به خانه دوستان دختر وبانویم را داشتم پست خواهم زد.کتاب کاغذی به اندازه و مجلد های کافی در اختیار دارم.داداش فرزان هم باز سوغاتی کتاب خواهد آورد.چون پدر دوستم دارد در صورت کشیده شدن من به بیمارستان هم بجای کمپوت برایم کتاب خواهد آورد.دوست دخترانی که نزدآنها کتاب دارم از طریق ایدی برادرانم نشانی بیمارستان را بگیرندوکتاب هایم را که هنوز پس نیاورده اند پس بیاورند.کتاب های خودشون هم برای خودشون... 

این بود پایان پست ک مانند کمپوت و کتاب

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 ۱ـ وای شارون مرده شد.مرده شدن شادروان شارون را به عموم فلسیطینیان اشغالی همیشه درتلاویو و... تسلیت می نویسم.شارون مرد بزرگی بود.شاید وقتی دیگر به سایت بهنود رفتم تا ببینم این نویسنده بزرگ که قدرت ویژه ای در مرده نویسی دارد پشت سر شارون چه نوشته است؟!!!

۲ـ دوستان ارجمند،دراین بخش یک پندو اندرز ارزنده برای شما در نظر گرفته ام:در دوستی و زندگی ازدواجی و اشتراکی از هم، خودگذشتگی نشان بدهید.من ویک دوست اینترنتی با اینکه بیش از اندازه از هم خود گذشتگی داشتیم ولی دوستیمان به پایان رسید.اون جدایی در سال کهنه ترسایی ان جام گرفت.

۳ـ سیگار نکشیدنم بسیار بدرازا نکشید.

۴ـاگر قول هم بدهید تا اینها را که می گویم انجام ندهید دنباله نوشته ام را نمی نویسم.پس بانوان ارجمند دست راستشان را بر روی سینه چپشان و آقایان گرامی دست راستشان را بر روی تخم چپشان بگذارند و سوگند بمکند و بمالند که با عینک ادبی بخوانند وخشمو نشوند تا این بخش را هم بنویسم و بسیار کیبورد فرسایی نکنم.اینو هم بدونید اکانت روزانه ندارم وپدرم هم در قیدخانه هستند و شب ها نمی توانم انلاین شوم.نظرات را هم سفارشی وپس از تایید می فرستم.اینک این بخش که بی گمان پیامدها نچندان خطرناک ،خطرناک ودوچندان خطرناکی در پی خواهد داشت را با عینک ادبی بخوانید.

من یک دوست دختر دارم که ۲۵ سالش می باشد. با حروف هم می نویسم که دچار اشتباه نشوید بیست وپنج سال درست است.او یک کمر باریک و سینه فراخ(بزرگ)راستین است.روی شکم او رگه ها و خطوطی است که نشان دهنده کم کردن وزن است.او چهره وسیمایی بسیار زیبا وهنری دارد.من با این دوست ورزشکار و خوش گل و خوش هیکل و خوش دل پرس سینه می زنم.او اجازه هرکاری را به من می دهد.تنها عیب او این است که به صدای زنگ تلفن حساس است. بخاطراو که یک دوست اونترنتی است من چهارتا از دوستان اینترنتی ام را از دست داده ام. چون شمار کاربرنما و وبگردنما دراینترنت فراوان شده است من از گرما بالای ران وپایین ناف او چیزی نمی نویسم.

۵ـ دوستان و کاربران و وب گردان ریشه دار و نادوستان و کاربرنما ها و وبگرد نما ها من به باورها و کنش ها وپندارهای شما کاری ندارم،شما هم به باورها وکنش و ها و نوش ته های من کاری نداشته باشید.من یک چیره دست هستم.هم اکنون که این نوشته را به نت می فرستم از میان اقشار همیشه در اینترنت واونترت بانوهااز کلاس پنجم ابتدایی تا دانش آموخته شدگان نامدارترین دانش گاه ها و آکادمی ها ویونیور سیتی ها دوستِ دختر و بانو دارم.به بازگو و نوشته ای ساده تر،من چند دوست دختر و بانو دارم که مدرک دکترا گرفته اند.بیش از یک دسته ده تایی دوست بانو و دختر دارم که مهندسی گرفته اند.بیش از دو دسته ده تایی دوست دختر و بانو دارم که مدرک بالای دیپلم دارند.بیش از سه دسته ده تایی دوست در حال درس خواندن بشکل پیوسته و ناپیوسته دارم.چند دسته یک تایی دوست دختر در دوره دبیرستان و راهنمایی دارم.پس بدانید وآگاه باشید که فرنام دوست بزرگ خوش دلا و خوش گلا را بی هوده به دست نیاورده ام.من پسر خوبی هستم.از دوستان نویسنده و سراینده چه بشیوه سنتی (کس آنی که در دفتر های کاغذی) وشیوه مدرن( کس آنی که در دفتر های الکترونیکی ،وبلاگ و تارنمای)،می نویسند آمار دقیقی در دست ندارم.درمرام من دوست آن باشد که برهنه در بر من پدیدار گردد با من هم بستر و همسر گردد یا این که پوشیده در بر من و تارنگار من ظاهر گردد.(هویدا کردن این که تو از کدام دسته بوده یا هستی برای من ارجی ندارد.خوانندگان این دوره زمونه هم از امام محمد غزالی و دکارت شکاک تر هستند پس خودت را میازا)

در این دنیای وانفسا هرکه را بهر کاری ساخته اند مرا هم بهر دوستی با خوش دلا و خوش گلاوخوش هیکلا ساخته اند.گرتو نمی پسندی چندان مهم نیست.مهم این است که فرسان بپسندد.

برای شادی روح بزرگ و پر پيروزي (پرفتوح) شارون اجماعاً یک کف مرتب بزنید.وسه بار م.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

ویل دورانت:ادبیات هم مانند تاریخ، زندگی کرده است وبا گوشت و خون انسان ساخته یا نوشته شده است.

 

 عکس پایینی فرسان است نه حضرت ويل دورانت.من خودم ويل دورانت و ويل سه رانت و ويل چهار رانت را با چشم های خودم دیدم. شباهت زیادی با فرسان ندارد.

 

در پست پیشین جمله نامدار با عینک ادبی بخوانید نوشته نشد.نظرات پست پیشین اهمیت نوشتن جمله <<با عینک ادبی بخوانید را بخوبی می نمایاند>>

جمله های ضد زن در پست پیش نوشته هایی سامرست موام بوده اند.یک ماهی می شود که من از کتاب خوانی و کتاب خواندن چیزی ننوشته ام.شوخی ادبی مرا نادیده بگیرید.

در پی یک خدای تازه هستم. دوشیزه ای زیبا و هنرمند و ادب دوست که تاب شوخی های ادبی مرا داشته باشد.از دوشیزگان اخمو و خشمو پیشواز بعمل نخواهم آورد.ایدی خدای گذشته ام را هم دلت کرده ام. هر بانو یا بی نویی مرا برنجاند برای همیشه از مغزو دلم بیرونش می اندازم.

اکنون چهل و شش ساعت است که سی گار نکشیده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

زنها چون كار ديگري غير از عشقبازي بلد نيستند، براي آن به طور مضحكي اهميت قائلند. آنها مي خواهند به ما بقبولانند كه عشقبازي همه زندگي است؛در حالي كه بخش بي اهميتي از زندگي است. من شهوت را مي شناسم. احساس عادي و خوبي است. اما عشق نوعي بيماري است... وقتي زني عاشق شما مي شود،تازماني كه بر روحتان استيلانيافته،ازپانمي ننشيند. چون موجودي ضعيف است، ميل مفرطي به تسلط دارد وكوتاه هم نمي آيد. زن مغزكوچكي دارد وازتجريدكه توانايي دركش را ندارد،بدش مي ايد.

 

مردان اندكي پيدا مي شوند كه برايشان،عشق مهمترين چيز دنياست،واينها مردانچندان جالبي نيستند،حتي زنها كه عشق برايشان اهميتي بس عظيم دارد،اين گونه مردان را تحقير مي كنند.

 

 

اكنون بيست وپنج ساعت است كه سيگار نكشيده ام.مي خواهم بدون دود زندگي كنم.بدون قليان و پيپ و هر گونه دودي.

تصميم مهم ديگري كه گرفته ام اين است كه زين پس با هيچ بانويي شوخي نكنم.با هر بانويي به اندازه ساختمان مغزي او سخن بگويم يابنويسم.در باره دوپاراگراف بالايي اكنون چيزي نمي نويسم.صبر مي كنيم وواكنش برخي ها را با هم مي خوانيم. من هرگاه از حضرت چخوف نوشته اي ضد زن نوشته ام چند زن بر من شوريده اند و پس ازآن آشتي كرده اند و ماهيت كثيف و پليد و ركيكشان را به بد ترين شكل نمايانده اند!!!براستي كه برخي زنها بدرد جهنم هم نمي خورند. اه اه اه حالم داشت به هم مي خورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

من تاوان نویسندگی را چندین بار پرداخته ام.دیروز نزدیک بود تاوان کیبورد فرسایی را هم ک... ک... بپردازم.نفرین بر شماره ای که پس از بکن بکن گرفته شود.

یک بار هنگامی بود که دبیر فیزیک گفت:یک داستان یا داستانک علمی تخیلی بنویسد و در آن چیرگی انسان را بر جاذبه بنمایانید.من نه تنها جاذبه را شکست دادم ِبلکه چند اصل کلفت فیزیکی دیگر را هم بخوبی در داستانم گنجاندم.بجای اینکه از سوی انجمن های ادبی دبیرستان و آموزش پرورش ناحیه و آموزش وپرورش شهرستان و آموزش پرورش استان مورد تشویق قرار گیرم مورد سرزنش و محرومیت از درس خواندن در یک استان پهناور و نفت خیز شدم.پس از آن به یک استان پنهاور گرز خیز سفر کردم.سفر کردم را بخوانید هجرت کردم.کاری که برخی از پیامبران و نویسندگان کرده ومی کنند و خواهند کرد.هم پیامبران و هم نویسندگان از کمر های سفت و قرصی برخوردار بوده اند.شما غم کمر این خاموش گران و روشن گران ادب و اندیشه را مخورید.در استان گرز خیز یک بار دیگر به من اجازه درس خواندن و آموختن داده شد.من باز هم خر شدم و قدر عافیت ندانستم و در ورطه نویسندگی تا پای خفگی نه با آب و طوفان و این قبیل قرتی بازی ها که خفگی با طناب دار پیش رفتم.داستان چنان بود که دبیر جامع شناسی گفت شاگردان یک داستان که در بر گیرنده دگرگونی های اجتماع و جامعه باشد بنویسند.من یک داستان نوشتم که به مسائل و قصائد اجتماعی و تاریخی و اقتصادی و سیاسی به بهترین شکل پرداخته بود.باز هم بجای تشویق و پشتیبانی مورد نکوهش و عطاب وخطاب قرار گرفتم و ناپای دارانه، تا پای داررفتم.

با خود عهد بستم که دگر در این سر زمین قلمم یاد نوشتن نکند.این چند سال هم که در نت کیبورد می فرسایم بارها نوشته ام من نویسنده نیستم ولی نویسنده گان را دوست دارم.هربانو یا بی نویی هم نوشته یا گفته: فرسان تو محشری گفتم بابات حشریه برای من حرف درنیار من نویسنده نیستم.اگر گفته یا نوشته: تو چقدر خوب می نویسی نوشته یا گفته پدرت خوب می لبسد.در هر روی من هرگز ادعای نویسندگی نداشته ام.نویسندگای پیش کش بعضی ها که هنر های دیگری ندارند و شمشیر آخته شان بر وبر نگریستن تلویزیان یا مانیتور است.

نویسنده از دید من کسی است که خیر او به آدمیزاد برسد نه شر او.من سرایندگانی که سروده هایشان نه وزن دارد و نه قافیه ولی خودشان هم وزن دارند و هم قیافه را بیشتر از نویسندگانی که چندین داستان و داستانک و پاورقی نوشته اند به نوع دوستی و بی زیانی ( ز ی ا ن - نه - ز ب ا ن )باور دارم.

یک نویسنده امشب و فردا شب و شبهای دگر به این وبلاگ می آید تا خواننده نوشته ای باشد.او نمی داند که من هیچ اشاره ای به شوخی خرکی او نمی کنم.تنها می نویسم تو تنها نبودیِ چون روان پزشک سکسی تو اجازه بدون شریک سکسی زیستن را به تو نداده استِ اون هم توی یک مجتمع بازرگانی به اون بزرگی.دوست نویسنده و هنرمند و دیرینه بازی خشنی را آغاز کرده ای.بچرخ تا بچرخیم.اصول بازی جوانمردانه هم توی سرت بخورد.من که همون اول صداتو شناختم.بعدش هم الکی گفتم از ترس شاشیده ام روی دستم.تو هیچ شاهدی هم نداری که شهادت بدهد یا بنویسد که تو راست می گویی.اگر هم شاهد داشته باشی بیان گر این است که تو تنها نبوده ای و در ماه مبارک دیماه که شاه سکسی از میهن اسلامی رفته است در حال بکن بکن بوده ای.اگر چنین است که هرگاه ما در حال بکن بکن هستیم شوخی خرکی با دیگری بکنیم که کلاهت پس معرکه است.

من دوستان با نویی دارم که از پایتخت با ماشین های خارنجکی به شهر ما می آیند.دوستان من در رانندگی از خودت و پسر خاله جونت و همه شرکای سکسی شما دو سادیسمی، دیوانه وار تر رانندگی می کنند.من هرگاه کنار دست آنها می نشینم بجای کمربند ایمنی بیضه بند ایمنی می بندم.پیش از این که این پست را بفرستم عکس و نشانی اون خونه تیمی تار عنکبوتی ات که چند منظوره است را به آنها می دهم و سفارش می کنم روزی یک بار با سرعت مادون صوت از کنارت رد شوند و گل و لای حاصل از آب و دیگر نزولات آسمانی را بروی کت و شلوار خودت یا مانتو و شلوار شرکای سکسی ات بریزند.از آنها می خواهم فضولات ا...سانی را به در و دیوار خانه و شرکت و کوچه و خیابانتان بمالند.زین پس هرگاه در حال بکن بکن باشم یک چیز کلفت سفارشی نثار روحت می کنم تا در بهترین فریزر برزخ نگهداری شود و در دنیای دیگر بمحض ورودت آنها هر ثانیه چندین تا چیز کلفت و دراز دریافت داری و پیوسته با خود بگویی چه رقیبی داشته ای و خبر نداشتی.تو ایمیل هایت هم اندازه بکن بکن های من نیست.سکس امروز هم نوش ...رت.

پیوند نویسنده بـــِــــــــــــــــــر و بـــِــــــــــــــــــــــر بنگرماتریکسی و سکسی در پست های آینده نهاده خواهد شد.

بزودی برای همه دوستانی که در سکسهایشان مردم آزاری نمی کنند نظر خواهم نوشت.

فرسان سینزدهمین روز زمستان یک هزارو سی صد و هشتاد وچهارخورشیدی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

سروده اي را كه براي اين پست در نگر گرفته ام پيش تر ها در تارنوشت فرسان پرشين لاگ بكار برده ام.

پيش از هر پرش شاخه اي؛ نو شدن سال ترسايي را به مردمي كه اين سالشمار در زندگيشان نقش دارد؛ شاد باش مي نويسم.آرزو مي كنم سال خوب وخوشي براي يكديگر رقم بزنيد.سال ها از خود هيچ هنري ندارند.

بايد بي خيال شم پستم داره مانند پيام ادم بزرگهايي مانند جرج دبليو بوش ورييس جمهور بوركينافاسو و گينه نو و كشور دوست و برادر پاكستان وپاپ(نشانه اختصاريشو نمي دونم )... مي شود!!!منو چه به اين كارها؟

 

خدايا تو بوسيده اي هيچ گاه

لب سرخ فام زني مست را

به وسواسي لرزيده دستان تو؟

به پستان كالش زدي دست را؟

خديا تو احساس اگر داشتي

دلت را چو من سخت مي باختي؟

براي خود اي ايزد بي خدا

خداي دگر نيز مي ساختي؟

اي كسانيكه ايمان آورده ايد و اي كسانيكه ايمان نياورده ايد به من و فصل سرد و بسياري چيزهاي ديگر به بخش دنباله مطلب درون كمانك نوشته؛برويد و چند رويداد بزرگ را بخوانيد.رويداد هايي چون فرتور(عكس)فرسان؛شماره همراه فرسان؛و؟

پانوشت:اگر پستان را رنگي نكرده ام به بزرگي خودتان و نه پستان هايتان ببخشيد مرا.هرچه فرياد داريد بر سر بلاگفا بزنيد.كه رنگ وي‍ه پستان را در نگر نگرفته.

پستان كال همان است كه در خاور ميانه خاطر خواه زياد دارد.مي توانيد پستان چهارده ساله ها هم بخوانيدش.

با عينك ادبي بخوانيد.نه اينكه پستان نديده باشيد.نـــــــــــه.من شانس ندارم.هرچه ادبي مي تايپم برداشت هاي بي ادبانه مي كنند برخي ها.

آيا بلديد به بخش دنباله مطلب برويد؟آيا وكيلم به شما بياموزم چگونه به بخش دنباله مطلب برويد؟هنگامي كه من پستم را فرستادم در پايان پست يك عکس کوچولوی ورد به چشمان زيبايتان خواهد خورد روي آن كليك كنيد به دنباله مطلب خواهيد رسيد.شماره تلفن همراه مرا به كسي ندهيد.خواهش مي كنم.

 فرهاد.دهیمن شب زمستان هشتادو چهار شهر شیرین های خوش دل درون کمانک سپاهان زیباو دوست داشتنی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

دوستانی که آگاهانه به این جستار آمده اید وای ره گم کردگان وآمدگان الله بختکی خوش آمدید. تنها می توانم همین پست را به وبلاگ بفرستم وبروم خواب شیرین را ببینم.

از دوست ادیب و مهرورزم ستاره فروزان و رخشنده و مهربانم که این پست واین نظر را برای من نوشته اند سپاس گزاری می کنم.

از دوست روشن اندیشم امیر خان نویسنده تارنوشت روز نوشت های یک ایرانی در بلژیک برای اینکه نتوانستم به وبلاگش بروم پوزش می خواهم. امیر جان بدان وآگاه باش که با تو هم باور هستم.

پیوند ها را دیر یا زود درست می کنم.دوست ندارم دوستی به این وبلاگ بیاید و با نوشته نویی روبرو نگردد.

 

ستاره جان بی اندازه از مهرت سپاس گزارم.

فرسان عزیزم سلام
بعد از صحبت هایی که با هم داشتیم قلبم شروع به فوران کرد و دستایم برایت نوشتند
این شعرمُ با همۀ وجودم تقدیم می کنم به تمام وجود نازنینت

دستت را می گیرم
و هر دویمان به پاهای چوبی تو تکیه می کنیم،
قلبت را در میان دستهایمان می فشاریم.
به چشمانت می نگرم
و عطرت را نفس می کشم.
باز هم می گویی
ستاره بیا،
من توان بردنت را دارم،
برای بردن تو به پا نیازی ندارم...

پایدار و پیروز و همیشه پرفروغ باشی.
دوستدار تو ستاره

 

بزودی به همه دوستانم سر می زنم. می ماچمتون.

 

فرسان واپسین دقایق نهمین روز زمستان.سپاهان یا شهریاران خوش دل

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

من رییس جمهوربرگزیدهب حضرت دکتر محمد احمدی نژاد را بیش تر از سید خندان رییس جمهور پیشین د کتر سید محمد خاتمی دوست دورم.

دکتر احمدی نژاد را از عالیجناب هاشمی رفسنجانی جان هم بیش تر دوست دارم

من احمدی نژاد را از همه رییس جمهور های پیشن حتی از رییس جمهور شید محمد علی رجایی بیش تر دوست دوست دارم.

 

من دکتر احمدی نژاد را از دکتر ابوالحسن بنی صدر هم بیش تر دوست دارم.

ولی چون مهندس مهدی بازرگان رییس جمهور نبود تحمدی نژاد را از شادروان مهندس مهدی بازرگان بیشتر دوست ندارم.

۱۰ دقیقه بیشتر وقت ندارم اکانت شبانه ام دارد زمانش سر می رسد. بزودی نوشته ام را در این باره می نویسم.

 

حضرت احمدی نژاد صلام الیکم.

اگر این نوشته را می خانی . منو استخدام کن تا یک مشت محکم توی کون

کاندو لیزا رایس بزنم تا محمد علی ابطحی که از ژورنالیست چیزی نمی دانم جساب کار دستش بیایید. او گمان می کند خاتمی هنوز رییس جمهور است. من نمی نویسم مرا هم رییس صدا وسیمای مشهد مقدس استان قدس رضوی بنمایید. نه من این پست را نمی خواهم من تنها می خواهم حضرت احمدی نژاد به من دلار یا یورو بدهد تا به ابطحی بنویسم...

 

دوستان ارجمند قالب و پیوند ها را بزودی درست می کنم.خواهش می کنم برای کار نکردن پیوند ها خشمو نشوید.

به خیلی هاتون نتونستم نظر بنویسم این ناتوانی را هم ببخشید.

همه تونو بجز ابطحی و احمدی نژاد را می ماچم

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاچ

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

دركم نكنيد.حسم كنيد.اگر نه درکم می کنید نه حسم می کنید،بدانید که کار خوبی نمی کنید.چون،من همه چیزو با هم می خوام،خوبشو می خوام، و زود می خوام.

من توان درک کردن همه تونو دارم.ولی تنها کسانی را می توانم حس کنم که اجازه حس شدن را به من بدهند.

امروز یک پریِ شادِ مینیاتوری را پس از ۵ سال دیدم.

داداش فرياد ديروز يا پريروز برايم يك چراغ مطالعهِ صورتي خريد.چند تا دوست شيرين دارم كه تا مي شنوند يا مي بينند كه به يك ابزار يا كتاب يا سي دي نياز دارم برايم مي خرند.چون وضع مالي ام زياد خوب نيست و توان خريدن كادو براي آنها را ندارم رنجيده مي شوم و تا آنها دست بکیف نشده اند خودم کالای مورد نیازم را می خرم.درسته سلیقه دخترهای پول دارو برنا حرف نداره ولی دیر یا زود باید مهر و محبتشان را تلافی کنم.

دوشنبه يكي از شيرين هايم برايم دو تا ساعت گرانبها خريده است.کی قلک من پر شود و بتوانم محبت این عزیز را جبران کنم معلوم نیست.

دوستان ارجمند بجان حنا من هوس باز نيستم.من دوست بزرگ دخترها و بانو ها هستم.اكنون هيچ گونه كمبود سكسي و احساسي عاطفي ندارم. بسياري از پيشنهاد هاي آغوش هاي بي دغده را هم بدون درنگ رد مي كنم.انگشت پشيماني هم نه مي گزم نه به جاييم فرو مي كنم.

بدنيا آمدن من دست خودم نبوده ولي بدنياي مجازي آمدنم دست خودم است.توي نت هم كه نيام هركجا يك الهه زيبايي ببينم يا الهه زيبايي مال من مي شود يا من مال الهه زيبايي مي شوم.

توي كتاب چلكاش ماكسيم گوركي خواندم كه پيرمرد روستايي به مرد جواني كه دلباخته دختري كولي شده بود مي گفت:بي گمان عشق بازي با يك بانوي زيبا بهتر از چپق كشيدن با من وشنيدن اندرز هاي من است.واين شده است داستان و شيرازه همه ماجراهاي من.من دوست ندارم در انديشه هاي بنيادي هيچ آقا یا بانویی دگرگونی ایجاد کنم. من برای کمونیست ها و مسلمون هایی که عقده ای نیستند بیک اندازه ارزش قائل هستم.

توی این ترنت برای رسیدن به هر سوژه و موضوعی بیش از خدایان و نمیچه خدایان سایت و وبلاگ و یاهو گروپز است.اگر شما در یافتن خواسته ات دچار رنج می شوی من می توانم بسرعت برق وبادو در چشم به هم زدنی با کمک گرفتن از عمو گوگل و عمه پارسیک ودیگر خاله و خالو های جستجو گر شما را به خواسته ات برسانم.بزودی به پیوند های بخشها پایگاه های دیگری افزوده می شود.اینجا که بیایی به همین سبک وسیاق و شیوه روبرو می شوی.

من خرسندم از اینکه زیباترین ها را می بینم و می شنوم و می بویم و می بوسم و می ...

دست اندرکاران بلاگفا درخواست کرده اند بلاگران جایگزینی برای پخش آگهي هاي بازرگاني براي آنها بيابند. من يك پيشنهاد كارآمد براي آنها در نظر گرفته ام ولي تا كنون آن را با آنها در ميان نگذاشته ام.اگر اين نوشته را خواندند با من تماس بگيرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

خودت درود.

کاری داری؟می شه بنویسی چرا اومدی اینجا؟

تو داری تو دلت می گی چی شده فرسان؟خشمویی؟

من می نویسم:خیر خشمو نیستم.

تو توی دلت می گی :ممنونم ننوشتی بابات خشمو  ِ.

من می نویسم برای این ننوشتم که خشمو نبودم.

تو توی دلت می گی :نکنه گمان کردی(باز توی دلت می گی من که پارسی نمی گویم.پس چرا بجای گمان کردی ننوشتی فکر کردم یا حدس زدم؟)من پدر ندارم که ننوشتی پدرم خشموِ ِ؟

تو می خواهی بگویی:مامانم که نه پدرم!!!

من می نویسم:فدایت گردم می گزاری پستمو بزنم؟ و تازه من به مامان شما چکاردارم؟

تو توی دلت می گویی:گذاردن؟یا گزاردن؟ نگاه فرهگ عمید کردی یا از دوست دخترات پرسیدی؟

من می نویسم: در چنین هنگامی خاموش می شوم تا یاد پاسخ نادان ها خاموشی است بیافتی

تو توی دلت می گوی:من که به دوست دختران یا شرکای ... سخن بدی نگفتم.

من می نویسم:                                                                      .

 

اون جای خالی که برابر <<می نویسم:>>بالا نهاده ام همان،جمله نامدار:پاسخ نادان‌هاخاموشیست.درست دریافتی روبروی<<می نویسم:>>خاموشیست!!!

در دنیای وبلاگ نویسی آدمیزاد تَرَک سروده(همن ک...شعر خودتون)زیاد می خونه. یا می شنوه .من که تا کنون  وبلاگ شنیداری نشنیدم یکی دوبار هم که به وبلاگ برادر حسین درخشان رفتم ودر این باره نوشته هایی خوندم بهشون گوش نکردم.

من پست هایی دیدم که  فستیوال( جشنواره، جُنگی )از ...(نقطه چین)بوده!!!من پست هایی دیدم که با نشانه پرسش ویراسته شده بوده!!!شما بخونید ( یارو می خواسته پست کوتاه یا مدرن بزنه)

در پایگاه دوست پلنگ خانم هم ...شعرهایی خوندم که نویسنده اش خودش یک جاییشو نهاده بوده روی یک یا یک ردیف از دکمه های صفحه کلید(کیبورد)و برای پا نوشتش نوشته،  اون ها را پلنگ جونم  با پنگال خوشگل و لاک زده اش نوشته!!!اگر این رفتار ضد ادبی را هر نویسنده دیگری انجام می داد دوست پلنگ خانم خواهر مادرش را شیر دار می کرد.از امر خدا پیرزنان هم توان شیر دهی دارند.باور نداری به کتاب های دینی سر بزن!!!

خوب آقا یا بانوی ارجمند اومدی اینجا که چی بخونی؟

کاری بکار من نداشته باش که چر اینگونه می نویسم. پاسخ منو بده.باور بفرما دردنیای حقیقی هم آدمها یک رنگ و یک رویی هستند که از بازدید کننده شون بپرسند:چرا اومدی منو ببینی؟

اکنون من هم می نویسم:چرا اومده بودی تو وبلاگ من؟

اندکی به مغزتون مرخصی بدین واین چند خطو بخونین. بامداد دیروز یک نفر زنگ زدو شروع کرد به ...شعر گفتن.پذیرش من پایین نبود.تا پیش از اون هم با دوبانوی ارجمند سخن گفته بودم.اینو هم بنویسم چون آوایم خوش است بانوان برایم زنگ می زنند(اگر تو آوایت خوش نیست یا با آوای بانوان از خواب ناز یا خوب زشتت بیدار نمی شوی به تخم چپ اسب حضرت امیر المونین یزید(باور کنید به یزید هم زمانی حضرت امیر المومنین یزید می گفته اند.ولی تا کنون کسی  تخم چپ اسب اورا در وبلاگ یا نوشته اش ننوشته بوده است!!! این هم یک سر بلندی دیگر برای من خوش نویس خوش آوا.اگر بانویی زنگ نزند. منو  غریوتوپ‌مرواریِ حضرت صادق هدایت هم از خواب بیدار نخواهد کرد.

من که نمی خواستم به ... شعر های اون تلفن زننده گوش بدهم بدون سانسور به او گفتم خواهش می کنم چیز شعر نگو زود خودت را به من بشناسان یا گوشی را خواهم گذاشت.از سخن من آزرده شد. گفتم شماره مرا از کی گرفته ای؟او گفت منو نمی شناسی؟ گفتم :خیر، شناخت شما اجباری است یا اختیاری؟گفت از جبر سخن مگو.مگر کسی را یاری زور گفتن به تو هست؟گفتم پس خودت را بشناسان.گفت که ده سال پیش توی پاتوق ... مرا می دیده.باز هم اورا بجا نیاوردم.سراغ پسر عمه ام را گرفت که من در چشم به هم زدنی شماره همراه پسر عمه را به او گفتم.نا نوشته نماند چون غریب بود به او گفتم اگر پسر عمه ام در دسترس نبود زنگ بزند.

 

هنگامی که روی نقره کار می کردم یک اوسا داشتم که دوست داشت به همه دوستانش دشنام خواهرو مادر بدهد واگر کسی به او دشنام می داد اخم می کرد و برای دشنام دهنده طاقچه بالا می گذاشت.باور وتزش هم این بود که دوست ندارد کسی به خواهر مادر او بی ادبی کند.در آن سال ها هم مانند این سالها من پسر خوبی بودم و قلمبه سلمبه سخن می گفتم.اوسام دوست دخترهای گوناگونم را دیده بود.دوستان من بدون هیچ مشکلی می توانستند هرگاه که دلشان یایک جای دیگرشان می خواهد به مغازه زنگ بزنند یا به مغازه بیایندو گاهی هم مرا با خود ببرند.اوسا هم که می دید من این قدر هوادار دارم پیشنهاد داده بود مامانش را(مگه ننوشتم اوسام خوشش نمی اومد کسی به مامانش دشنام بده؟چرا اون حرفو توی دلت زدی؟)خوشبخت تر ،  بکنم.

دنباله پست بالا را هرگز نخواهم نوشت. عکس های خودمو وپدر وبرادرم را هم از وبلاگ برداشتم.عکس تازه ام را که روز نخست زمستان یعنی چندروز پیش گرفتم  هم در این وبلاگ نخواهم گذاشت.برای دوستانم جدا گانه می فرستمش.آیدی     farhanian2001@yahoo.com فرهانیان دوهزارو یک را بزودی از گردونه نت بیرون می کنم.من که به اون وابسته نیستم.اگر شما به اون آیدی وابسته شدی هم بدون که یک آیدی ارزش وابستگی ندارد.اگر که farhanian2001@yahoo.com فرهانیان دوهزار و یک  باشد، نباید به اون وابسته بشی.درسته نخستین بار آوا و سیماو نوشتار مرا اونجا شنیدی و دیدی و خوندی ولی نباید به اون وابسته می شدی.

من خیلی گردنم کلفت شده.گردنم کلفته= زورم زیاد شده دانشم هم بالا رفته.در گذشته از این جملات بدین شکل:که من خودآزاری نمی کنم هم بهره برده ام.می دونید توی مسنجر هنگامی که به من دشنام می دهند خندم می گیره.چون دیگه هیچ کی نمی تونه خشموم کنه.راستی دوستانی که بتازگی فرهانیانfarhanian2001@yahoo.com را ادد کردند هم منو ببخشند.اونا می تونن به آیدی تازه ام که باز هم نمادی از امپراتوری آینده من دارد وابسته بشوند.

جون ماماناتون بنویسین چرا به وبلاگ من می آیید؟ بجان حنا اگر گمان می کنی من به ولاگت اومدم اینو خوب بخون.اگر بتازگی نظر دادی که گمانت درست است. اگر نظر ندادی بدون به وبلاگت نیومدم.

در این میان تنها به  وبلاگ یک نفر رفتم و براش نظرندادم اون هم وبلاگ کلنجار بوده.علت رفتنم هم  سر زدن به پیوند های سکسی بوده که توی بخش  سێكس \ سكس: وبلاگش گذاشته.برای خودم هم اون پیوند ها را نمی خواستم.شوربختانه اون پیوند ها گشوده هم نشدند.

 دوستان خوب و مهربان و خوش دل و خوش گل وخوش آوایم از این که این نوشته را خواندی سپاسگزارم آرزو می کنم خوشت آمده باشد. هرکدوم تونستین امروز اندکی زودتر زنگ بزنید.پیش از ساعت ۹ بامداد تا دوش بگیرم و به یک قرار ارزشمند بروم.

آوای شما هم خوش است.اصلا شما همه جایتان خوش است

سپاس گزارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

عکس تازه ام را هم تنها به دوستانم نشان می دهم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

دنبالک‌ها،درون‌کمانک، پیوند آقایان و پسران خوش تیپ و خوش نویس!!!

امید و رضا تارنمای دو خط 

مزدک جان.گمان کنم این دوست دانا و هنرمند از بچه های پرشین لاگ بوده باشد.  

 روز نوشت های او در بلژیک

امیدو و رضا و امیر و مزدک خیلی زیباوادبی می نویسند. امیر همون دوست غربتی ببخشید،بلژیکی که خودش نوشته توی غربت است. پس از او می خواهم از صفت غربتی آزرده نشود و با عینک ادبی بخواند.او خیلی بامزه می نویسد.

امید ورضا هم با نوشته های روشنگرانه و هوشمندانه و هنریشون کولاک می کنند.

آقا مزدک ارجمند پایگاهی درست کرده که نگو و نپرس. او مجموعه ای از پیوند تارنوشت های  ایرانی کوشای شبکه جهانی درست کرده که من هم در میان آنها هستم.

ساعت ۴:۳۰ باید بروم ببینم دستم توی یک شرکت بند می شود یا نه.قرار است آنجا رایانه و این ترنت آموزش بدهم برام دعا کنید.هیچ گونه مدرکی ندارم.خیلی هم دلم می خواهد توی این شرکت دستم بند شود چون در اعیونی ترین محله شهرمون قرار گرفته.

دوستان ارجمند هدف من از نوشته های پیشین اشاره به کمداشت سکسی هیچ آقا یا بانویی نبوده.برای همه دوستان خوب و مهربان شادی و پاکی و تندرستی و سربلندی آرزو می کنم. من گمان کردم دارم به پایان راه نزدیک می شوم و شمارش معکوس برایم آغاز گشته ولی باورم شد که اینچنین نیست.

امروز با یکی از دوستان دیرین پرشین لاگی که ماه ها از او بی خبر بودم  درگوشی سخن گفتم.از دوستان و یاران دیگر پایگاها چون بلاگ اسپوت و پرشین بلاگ و بلاگ اسکای و بلاگفای  بی همتا می خواهم مراقب خودشون باشند.بدانند فرسان همیشه به یاد اونها هست.دوستشون داشته و خواهد داشت.آنها از هم سخنی و گزینش فرسان پشیمان نمی شوند.

دیروز شیرین جونم اومد خونمون من انگشتر زرینی  که اون هفته براش گرفته بودم را در انگشتش کردم. او هم یک بندیلک برایم آورد (بند هایی که بجای کمربند از آنها استفاده می شود و روی شلوار نصب می شوند و برادران یا دوستان آدم بخوانید فرسان ،آنها را می کشند و یک باره رها می کنند و بند هابا صدا هایی چون تالاپ و شالاپ به سینه او می خورند).

زندگی براستی زیباست.آن را زشت نکنید.هدف من از نوشته های پیشین اشاره به کمداشت های یا افزون خواهی های سکسی نبوده است.

امروز بلند ترین خنده ام را سر دادم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

دوستان درود.من نگویم که نوشته ام را آنلاین بخوانید.نوشته ام  را برده به رایانه و آفلاین بخوانید.من نمی خواهم کوتاه بنویسم.گرچه نوشته های من دراز نیستند شما دراز ندیده و نخوانده ای!!!

این پست در بر گیرنده چند بخش است.

۱ـبخش کمونیستی فمینیستی :کدام یک از شما از آدمهای بی سواد و نا آگاه تعریف کمونیست را شنیده اید؟یکی از نامدارترین و رایج ترین شما بخوانید بی سوادانه ترین تعاریفی که از کمونیست شده اینگونه است که کمونیست را به دو بخش برابر بخش( بخوانید تقسیم)می کنند.می گویند کمویعنی خدا. نیست هم یعنی نیست، نتیجه بی سوادی اینکه کمونیست، یعنی خدا نیست.

من یک فمینیستم.از دسته تندروهای فمینیستیسم هم هستم. من باورمندم بانوان شما (بخوانید ماده ها) از آقایان (شما بخوانید نرها)برتر،دانا تر، توانا تر، دارا تر، زیبا تر،مهربان تر،دوست داشتنی تر،آرام بخش تر، مست کننده تر و...تر هستند.برخی از خواننده های من  فمینیست بودن مرا به چیز لیس بودن  تعبیر می کنند.من حوصله دریغ خوردن( شما بخوانید تاسف خوردن)برای این دسته را ندارم.گرچه چیز لیس بودن هم چیز بدی نیست و من در اینجا چیزلیس بودنم را نه اقرار می کنم نه انکار.

من و دخترها و بانوها زبان یک دیگر را بهتر می یابیم.زبان های ماهنگامی که به هم می رسند چنان در هم گره می خورند که انگار ما به قورباقه یا مارمولک یا هر زبان دراز دیگری تبدیل شده ایم.هنگامی که زبانهای ما در هم می پیچدند من حس می کنم زبانم از مری و دوازدهه (شما بخوانید اثنی عشر) می گذرد و به یک پرده نامدار...( اگر من به این سه نقطه بسنده می کردم شما گمان می کردی زبان من به پرده دخترانگی شما بخوانید بکارت می رسد ولی من می خواستم بنویسم به پرده دیافراگم) می رسد.

دوستان گمان نکنید من تنها پیوند دختران و بانوان را در وبلاگم می گذارم یا تنها برای بانوها نظر می نویسم.هرگز چنین نبوده و نخواهد بود.چون این پست دارد دراز می شود می توانید به بخش نظرات پست های من بروید.با سربلندی می نویسم که در این بخش کیفیت از کمیت بسیار سنگین تر است.تا چند ماه پیش من با فرسان پرشین لاگ جولان می دادم برای همین نشانی فرسان پرشین لاگ درپایگاه های گوناگون نهاده شده است.خوشبختانه برایند و راندمان همین زمان کوتاه خوب بوده است.خودم که خشنودم.هرکس برای من نظر مرتبط با نوشته ام بنویسد برایش نظر می نویسم. به نظراتی که نشانی ندارند اهمیت نمی دهم.هرکسی بنویسه به من سر بزن به او سر نمی زنم اینها را همه در نظر می گیرم ولی دگرگونی برای دوست یا خواننده از نظر فرورفتگی یا برجستگی ها سکسی برخوردار نمی شوم.

بزودی وارد چهارمین سال وبلاگ نویسیم می شوم پس می تونم با دلیری بنویسم توی این چهار سال بیش از هر کار سودمند وناسودمندی وبلاگ نوشته ام.باورم این است که بزودی مزد و پاداش وبلاگ نویسی ام را دریافت خواهم کرد. دیشب در خواب دیدم که یک دختر خوش گل و خوش دل چند کیلو زر ناب و چند دسته یورو به همراه یک باغ بزرگ به من پیش کش کرده. اگر این رویا و خواب به حقیقت پیوست ماهی یک بار بخرج و هزینه خودم همایش های چند روزه مختلط تبدیل می دهم.

...کش خودتی . بی شعور بی تربیت. بی جنبه. بی پنبه. مگر نمی دونی وبلاگ نویس موجودی فرهنگی است و در همایش ها و نشست های مختلط حواسش به همه جا هست جز ...

شما چگونه می توانی به مرگ نوشتاری دچار گردی؟باور کنید نوشتن چندان هم دشوار نیست. بابا بنویس.کار نیکو کردن از پر کردن است.داداش فرزان خودم دو روزه می خواد پست بزنه می گوید دست ودلم به نوشتن نمی رود.

 

سین دخت ارجمندگمان کنم برایتان نظر داده باشم.از اینکه نوشته ای خواننده بلاگ من بوده ای مایه سرفرازی من است. به بلاگتان آمدم ولی نتوانستم به بایگانی وبلاگتان دست یابم.بزودی با شما از راه ایمیل یا مسنجر تماس می گیرم. 

امروز برای آگاه شدن از تاریخ درست هم آغوشی با بانویی که باورمند است دیر پ... شدنش به من ربط داردبه بایگانی همین وبلاگ سر زدم.شوربختانه بشکل روشن وبارز به هیچ یک از هم آغوشی های آذرماهم اشاره نکرده بودم.باید بنشینم و با کلید های گوناگون کشف رمز به جنگ نوشته هایم بروم. اگر دوست داری فرسان کماکان بنویسه و شما بخوانید آرزو کنیداین یک بانو هم بخوبی و خوشی پ... شود.

پست پسین در باره پتوی ضد گوزوله خواهد بود.اکانتم هم روبه پایان است اگر امشب پدر اجازه بدهد ساعت سه بامداد در خدمت دوستان خواهم بود.

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

این پست زیبای بانوی هزار گیسوی مهربان را بخوانید

 

فرا رسیدن زمستان را به شما دوست خوب و خواننده گرامی شاد باش می نویسم.آرزو می کنم زمستان بسیار سردی پیش رو داشته باشیدو سر ما را نخورید چون ما سرمان را نیاز داریم.آهنگ پست زدن نداشتم.از بس دختران زیبا و درس خوانده و مهربان با ابزاری چون یاهو مسنجر وتلفن و دیداری نوشتند و گفتند: فرسان چراپست نمی زنی بر این شدم تا پست بزنم.

پس از ماه ها، وب و ویس دادن را آغاز کردم.از دوستان تازه که در لیست دوستان من هستند،گروه های گوناگون دختران ارجمند سایت های دور و نزدیک تا وبلاگ های دور ونزدیک که تا کنون مراحل اعتماد سازی را نپیموده اند درخواست می کنم توجه نمایند:اگر برای سخن مردم همیشه بیکار و همیشه در وبلاگ نبود می نوشتم،هرکه دارد هوای دیدن فرسان بلا،درون کمانک بر وزن کربُ بلا علاوه بر دادن شماره تلفن همراه و تلفن خانه و ویلا باز هم بر وزن کربُ بلا و نمایاندن دست کم بخش های بالایی هیکل ورزشی هنری  برای هر بار وب گرفتن ده یوروی ناچیز(یورو را بیش تر از دلار دوست دارم)به حساب اندوخته ریالی من واریز نماید.چون مجازیت من مانند حقیقیت من است(جمله نامدار مدرس ) هرکه سرش را نشانم دهد سر خودم را نشانش می دهم نه سر چیزم را یعنی وب سکس در کار نیست!!!هرکه سر وسینه اش را نشانم بدهد سر وسینه ام را نشانش می دهم.بدون اینکه آهنگ فریب دادان درون کمانک اغفال شما را داشته باشم می نویسم که سینه هایم یک شماره بزرگ تر شده اند. یک هفته است که دارم سینه کار می کنم و سینه می خورم.چند تار مو هم گرد دایره رنگی سینه ام روییده است.وجز این چند تار مو دیگر هیچ گونه پشمی در بدن ندارم.اگر خداتا یورو، هم پیشنهاد بدهید از ناف به پایین را در وب کم نشان نخواهم داد.ترس از جایزه گذاشتن برای سر... این اجازه را به من نخواهد داد.

دیشب رفتم دوتا (واحد شمارش عکس همین، تا می باشد)عکس دیجیتال با کراوات و بی کراوات گرفتم.ماجرای عکس گرفتن را بزودی در همین وبلاگ می نویسم.

از دختران و بانوان ارجمند درخواست می کنم بگونه های در گوشی گفتمانی یا نامه ای به من بگویند چگونه از بارداری های ناخواسته پیش گیری کنم.از شهریور گذشته تا کنون با کابوس چهار بارداری ناخواسته در نبرد بوده ام. در دیگر هم آغوشی ها آگاهانه تر برخورد کرده ام.اگر این یکی هم دارای پایانی خوش باشد یک جشن بزرگ در همین جا برگزار خواهم کرد.البته در آن روی یا باید از شرکای سکسی یک نوار مغزی بگیرم ببینم چرادر شمردن روزهای بین الپریودی دچار خطا می شوند ویا بروم یک آزمایش اسپرم بدهم ببینم اگر براستی من توان بارورسازی ندارم بیهوده نگران نشوم.تا یادم نرفته سوگند بنویسم که اگر توان بارور سازی داشتم جز کاندوم وایاگرای آمریکایی اصل دیگر هیچ گونه مارکی از این ابزار نجات بخش نخرم.کاندومهای باقی مانده را هم باد می کنم و با ماژیک روی آنها سروده هایی از یدالله رویایی و فروغ فرخزاد و مریم هوله می نویسم.و زآنپس برای چیره شدن بر دلهره ایدزهر کاندومی گیرم آمد بسر کنم.

دارم قالب وبلاگ را درست می کنم. از شما درخواست می کنم نشانی موزیک هایی با فرمتmp3و mid برایم بفرستید.بیش از هر هنگامه دیگری به دعای شما نیاز دارم.دعا کنید این یک بانو هم بخوبی وخوشی پریود شود و برای من مشکلی ایجاد نشود.خودم می دانم این عکس هایم از مربا هم مربا تر می شود.هدفم از عکس گرفتن تنها و تنها نهادن آنها در وبلاگ بوده است. چون کم تر از  یک سال است که یک عکس دیجیتال گرفته ام .عکس نامبرده همان بود که روزگاری لوگوی من بودو به القابی چون مربا،جیگر،هلو،الهی بیفتی روم(از زبان سوم شخص.نه من چون من روی خودم نمی توانم بیافتم)ملقب گردید.تا ده روز دیگر که عکسم آماده شود از عکس های سه سال پیش تا کنون را در وبلاگ خواهم گذاشت تا باور فرمایید:فرسان از فرش کرمان هم شگفت انگیز تر است.فرش کرمان پا می خورد و خوش نقش و نگار تر می شود.من بدون اینکه پا یا پاچه بخورم (فتیشی در کار نیست.مگر برای شریکی سکسی که براستی نشود بی خیال یک میلیمتر از اندام خوردنی او شد)از فرش کرمان شگفت انگیز تر هستم.

من اگر آهنگ بدست آوردن دوست دختر داشتم اینگونه نمی نوشتم.بلکه پست هایم را با نام نامی الله و ...آغاز می کردم.اگر شما در پی بدست آوردن دوست دختر هستید حتما این شیوه را بیازمایید.چون الله تا مدتی کمکتان می کند. پس از آن شرکای سکسی شما که همه دینی هستند دچار وجدان درد می شوند و در بوق و کرنا می کنند شما آنهارا فریب داده اید و پشت سرتان صفحه می گذارند شما بخوانید غیبت می کنند سپس از هم آغوشی با شما دست بر می دارند بخوانید توبه می کنند ولی کماکان پشت سر شما صحبت می کنند و وجدان درد هم نمی کشند.

بجز بهاران که خودم آنرا خراب کردم تابستان و پاییزان خوبی داشتم.چون بهار وپاییزدر بین تابستان و زمستان قرارگرفته اند به پایان آنها یک الف و نون افزودم.در نخستین خط های این پست برای شما آرزو کرده بودم که زمستان سردی داشته باشید.در پست های ویژه زمستانی در این باره کیبورد خواهم فرسود.

دنباله ماجرا های من و پاییزان را نخواهم نوشت.در آن نوشته می خواستم بنویسم: باز هم از باد های بی ناموسی پاییزان خوشم نمی آمد چون در زیر یا روی مانتو های گشاد دوستانم به رزمایش داخل کمانک عملیات و مانور می پرداختند.در این پاییزی که گذشت نه تنها از بادهای پاییزی بدم نمی آمد بلکه آرزو می کردم هرگاه با دختری قرار می گذارم باد های همراه با غبار وزیدن گیرد تا چشم ناپاکان نتوانند پوست برنزه یا سپیده دوستان موقتم بر ورزن ازدواج موقت را ببینند.باور کنید اگر بادی نمی وزید حتی می شد روزنه های پوستی آن مانتو نازک ،وتنگ ،و کوتاه پوشان،که شلوار های کوتاه و نازک و گشاد می پوشیدند را بدون چشم بصیرت و چشم مسلح هم دید.

دوستان ارجمندچند نکته را در نگر گیرید

۱ـ در این نوشته چندان پراکندگی موضوعی وجود ندارد.

۲ـبه دخترانی که از نوشتن دیدگاهشان خود داری نکنند به شیوه های نیکویی سپاسگزاری خواهد شد.

۳ـمن ایدز ندارم.البته هنوز آزمایش نداده ام ولی به من الهام شده است ایدز ندارم.نتیجه بهداشتی اینکه اگر من ایدز داشته باشم شما هم بشیوه مستقیم یا غیر مستقیم ایدز داری.چون من اندکی تنبل هستم اگر ممکن است شما بروید آزمایش بدهید و پاسخ آزمایش ایدزتان را برای من بنویسید.

۴ـاین نوشته را با عینک ادبی و بهداشتی و پوشش درخور این فصل بخوایند.

۵ـاین نوشته اگر ویرایش شود برای درست کردن افعال و نکات دستوری خواهد بود.

۶ـخطوط قرمز در این پست رعایت شده است.نامی از ابزارو بخش های جنسی برده نشده است. خواهشمندم شما نیز زیاد از قوه تصورتان کار نکشید.

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |