تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

تارنگار کلنجارزدن های کلنجار بروز شد.

سالها پیش من و پاییزان*همواره درگیری داشتیم.پاییزان با باد های سرگردانش که آکنده از غبار و گردو خاک بود به دوستان چادری من یورش می آورد.گاهی چادر های آنهارا از سرشان برمی داشت و خود رابه دخترانه ترین
اندام های (بجان حنا گزینش صفت درخور کار آسانی نیست)آنان می رساند.درآن سالها بیشتر دختر های ایران زیرسیاه چادر های متحرک(رونده) یک نفره زندگی می کردند.نمی دانم چند تن از دختران دیروز و مادران امروز این نوشته را خواهند خواند؟همان وقت ها هم زیاد به خواندن و نوشتن دلبستگی نداشتند!!!از اینکه مرا با یک دسته 32 تای از دختران یک کلاس ببیند آزرده نمی شدندولی تا به خانه ما می آمدند یا من به خانه آنها می رفتم وچشمشان به کتاب و دفتر های من می افتاد یا می خواستم برایشان از کتاب هاونویسندگان دلخواهم سخن بگویم خاموش می شدند و یک باره احساساتشان را با فوران اشک های گداخته(مذاب) بروز می دادند.من نیز به گستاخی و نوع دوستی اکنون نبودم که بخواهم اشک هایشان را بلیسم یابا پشت نرم*دست هایم بزدایم.با هر دختری که گریه می کردپیوندم را پاره می کردم ودیگر توی دفتر هایم نامش را نمی نوشتم.

پاییز برای من یک لوگو و نشانه بود.نشانه ای از بیرون آمدن دخترکان کنجکاو و ماجراجویی که از خانه پدرانشان به مدرسه می آمدند واز مدرسه به خانه ما می آمدند و پی به دلبستگی زیاد من به خواندن ونوشتن می بردند.یا مرا به خانه هایشان می کشاندند.بخانه آنها که می رفتم با هنرهای زیبایی چون نوازندگی و خوانندگی و رقصندگی چشم و گوش می سپردم.هنر هرچه هم چشم نواز و گوش نواز باشد از ادبیات و کتاب چشم و روح نواز تر نیست.گاهی هم که نه می شد به خانه ما بیایند و نه من می توانستم به خانه آنها بروم به تالار های نمایش هنر هفتم می رفتیم.درتالار تاریک سینمابا هر نکبتی بود چند صفحه از دیالوگ های هنری؛ادبی؛ فلسفی...را با خطی خرچنگ قورباقه در دفتری کوچک و جیبی می نوشتم.بیاد ندارم در هیچ یک ازتالار های تاریک سینماهای شهرمان دست دخترکی را گرفته باشم.اگر به سینما هم نمی رفتیم در پارک های درون شهری یا پارک های جنگلی قدم می زدیم و از برگهای زرد زیرعصاهای من و پاهای آنها عکس می گرفتیم.همه اینها را نوشتم و به مشکل بزرگی که من با یکی ازویژگی های پاییزان بود را ننوشتم.هنوز تابستان به نیمه نرسیده بود من در اندیشه باد های مزاحم وزبان نفهم بی ناموسی پاییز فرو می رفتم.چند بارباد های پاییزی چادر دوستانم را ناجوانمردانه از سرشان کشیده بودند و به درون رودخونه یا مادی(جوی های بزرگ آبدار یا خشک درون شهر)یا زیر ماشین انداخته بود یا چند متری دوست زیبای مرا بدنبال خود کشانده بود اون هم در حالت دو و در پیش چشم نامحرمان که ساعت های دقیق آمد و شدمن و دوستان ناز و نوجوانم را می دانستند.برنامه وزیدن باد های وحشی و بی کلاس را هم با هر جادو و جنبلی بود به دست می آوردند.هنگامی هم می شد که باد های جهنمی پاییزی در حضور زن و مردی بالغ و چشم و گوش باز چادر دوستان مرا از سرشان ناجوانمردانه بکشند.در چنین هنگامی آدم بزرگ های نادان چنان به دکمه های باز مانتو یا موهای بی مقنع دختر ها نگاه می کردند که انگار من این کارها را با آنها کرده ام.هیچ گاه نشد به آنها بگویم بادی که می تواند یک ادم بزرگ را از جا بکند چگونه نمی تواند چند دکمه را باز کند یا پاچه گشاد شلواری را تا بالای زانویی بالا بیاورد و زیپی را پایین بکشد؟؟؟

بخش دیگر من و پاییزان به گوشه ای از تاریخ پرفروغ میهنمان که شاهد ترک تازی اصلاح طلبان بوده است ومی رفته که نسل چادربسران از میان برودخواهد پرداخت.دست آورد و راندمان پایانی اصلاحات مانتوی های بدن نماونازک و شلوارهای برمودایی و غربتی بازی هایی چون جوراب نپوشیدن دختران نجیب و اشراف زاده که می توانستند با پول پدرانشان کارخانه جوراب بافی بخرند ولی جوراب بپا نمی کردندهم لابلای نوشته پایانی نوشته خواهد شد.

ادامه دارد


پ.ن ها. این نوشته از هیچ نظری ویرایش و باز بینی و باز خوانی نشده است.جوجه ها را آخر پاییز بشمارید. از بد گمانی در باره فرسان داخل پرانتز بنده برگزیده خدا بپرهیزید.

این پست هنری ادبی 30یا 30 هواشناسی و تاریخی و ورزشی و مذهبی می باشد.برداشت های میان کمری و بالا کمری و زیر کمری شما به خودتان و دنیای پیرامونتان بستگی دارد.


*
پاییزان:هرچه در فرهنگ پارسی عمید جستم پاییزان را نیافتم.در این نوشته ا+ن پاییزان بنشانه چندین پاییز است.

*کف دستهایم همیشه خدا پینه بسته بود.شاید روزی پستی یا نوشته ای در باره پینه دست هایم نوشتم.اگر خواننده ای از استاندارد های جهانی بردباری بی بهره بود پرسد تا بیرون از نوبت برایش چگونگی پینه بستن دستهایم را بنویسم یا بگویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

زین پس به نیت ۵ تن از نویسندگان زن خوش کلک(نی ،قلم) خوش دل و خوش گِل و خوش هیکل(هیکل و اندام زیاد برای نویسنده وخواننده ارزش ندارد.برای زیباتر شدن و آهنگین تر شدن نوشته از آن سود جستم)۵خط بیشتر نمی نویسم.شب چله یا شب یلدا دارد می رسد. آرزو می کنم کسانی که نظر می نویسند شب یلدای خوبی داشته باشندو من هم بتوانم پیش کش های خوبی برای شیرین هایم ببرم.

 

فرهاد با شیــــــــــــــــــــــــرین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 چند شب پیش انلاین که شدم با کوهی (صنعت یا آرائه مبالغه و بزرگ نمایی )از آفلاین روبرو شدم.با اینکه از صنعت سند تو آل(send to all)دلِ خوشی ندارم.یکی از پیوند ها را که باز کردم با نقاشی خنده داری(کاریکاتور نبود،تازه کاریکاتور ها هم همیشه خنده دار نیستند)روبرو شدم که حضرت موسی راگذاشته بود داخل یک لگن وحضرت موسی آب لگن را به گونه یکسان وبرابر بخش کرده بود(اُپن نویسی را رها کرده ام ولی دست از پارسی نویسی یا بقول شما قلمبه سلمبه نویسی و رسمی نویسی بر نمی دارم حتی اگر ماه را در دست راستم بگذارید یا خورشید را در دست چپم)یک خانمه هم بالای لگن ایستاده بود وداشت به حضرت موسی می گفت: مانند بچه آدم وایسا تا بشورمت(گمان کنم نام خانمه موسی شور بوده باشد نه زن فرعون)از ذوق و هنر اون نقاشه خیلی خوشم اومد.حتی از خواندن تولدی دیگر پژوهشگر نامدارشجاع الدین شفا که همه پیامبران را با هم شسته و روی بند انداخته بود هم بیشتر خوشم آمد.یافتن پیوند اون نقاشی هم کار ساده ای نیست،وبگردی های ۶ روز پیش را بازبینی کردم و نقاشی شستشوی موسی خان را پیدا نکردم.

اگر دنیای دیگری باشد دوست دارم حضرت فروید را به حضرت داروین بدهند تا روی او آزمایش و پژوهش کند. فرویدجان می توانست با بررسی زندگی عیسی بشیوه ای علمی پاسخ بسیاری از خرافات را بدهد.در زمان فروید کلیساو بازجویی و باورها و شکنجه های کلیسایی هم وجود نداشت. نتیجه کلیسایی اینکه من باید جور فروید جان را هم بکشم.

من در پژوهش هایم به کشف بزرگی(دلتون بسوزه چون دیگه خبری از آنگونه نویسی نیست)دست یافته ام.کشف بزرگ من این است که بر پایه دست آوردهای ژنتیکی حضرت مندل، پدر دانش ژنتیک،چشمهای خدا رنگی بوده است.چون حضرت مریم چشمهایش رنگی نبوده یحیی و ذکریاو...هم چشمشان رنگی نبوده است.پس خدا چشمانش رنگی و به گمان فراوان آبی نزدیک به سبز فیروزه ای بوده است.

اگر دست از اپن نویسی ور نداشته بودم این پژوهش خواندنی تر می شد.هم بخش موسی هم بخش عیسی را چنان سانسور کردم که مپرسید.

تا همین جا می تواند یک پست خوب و خواندنی باشد ولی می خواهم ماجرای شیرین یک شیرین پرشین بلاگی را هم بنویسم.

امروز از بخش نظرات تارنگار دوست تازه ام آتش جان به تارنگار شیرین بانو پرشین بلاگی رسیدم.دوستان کهنه می داننند که فرسان نام تارنگار من می باشد و نام راستین من فرهاد است.نشون به این یا اون نشون که حتی چند ماهی نام این تارنگار هم فرهاد با شیرین و بی شیرین بوده است.

درست یادم نیست برای شیرین بانو چه نوشتم.ولی در نظرم اشاره کردم که من از ویژگی های حضرت فرهاد تنها یکی ویژگی اورا به ارث برده ام و آن هم دوست داشتن شیرین ها بوده است.اکنون بدون اینکه اندکی استرس یا هراس داشته باشم یا برای شیرین نوشته باشم:

گرتوشیرین زنانی نظری نیز به من کن

کز پریشانی تو فرهاد زمانــــــــــــــــم

روشن نویسی می کنم که:من تارنگار بازی را با ۲ختر یا ۲شیزه یا بانو بازی درهم نیامیخته ام.اگر می خواستم تنها به خشنود کردن یک دسته(به دست آویز اُپن ننویسی ناچارم مراقب حس وحشی اُپن نویسی ام باشم)از خوانندگان زیبا و حساسم باشم هرگز به چنان شیوه مردانه و نرینه ای روی نمی آوردم.من پسر خوبی هستم.خوب می نویسم و خوب هم نظر می دهم.البته نه برای کسانیکه بیایند بنویسند قشنگ می نویسی یا تارنگار قشنگی داری یا به من هم سر بزن.بزرگترین ویژگی بلاگ بازی من نظر بازی من است که بی خبران را حیران(خودمونیم شگفت نوشته مسجعی شد)کرده است.کار آگاهان و کار کشتگان هم می توانند در چشم به هم زدنی از تهمت هایی که به من می زنند رفع اتهام کنند.نادان هایی هم که گواهی داده بودند برخی نظرات کار من است بدرد لای جرز دیوار هم نمی خورند.چون من دارای سبک و شیوه زیبایی بنام شیوه فرسانی هستم.

از اینکه با نوشته هایم توانایی نشاندن لبخند بر لبان(لبان را با عینک ادبی بخونید من دیگر مسئولیت هیچ کج باوری را نمی پذیرم)سرخ فام شما دختر و لبان کبود پسران سیگاری می نشانم را دارم بر خود می بالم
.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

کی باشد وکی باشد وکی باشد و کی باشد؟

من باشم و کوفت باشد و کیبورد باشد وکود انسانی!!!؟(باشد بمعنی اکنون است)مرا که کم وبیش می شناسید(خودم دارم به خودم می گویم تویعنی من خودت هم خودتو نشناخته ای اینهاتورابشناسند؟ منظوری ندارم مرا وادار نکنید پیوسته کمانک باز کنم،نشانی وبلاگم را که می دانید،دیگر چه می خواهید؟)کوفت باید گونه ای درد بی درمان باشد.کود انسانی هم معرف حضور(چقدر از تازی نویسی بیزارم.نکنه مازوخیسمی شده باشم؟)درهر روی زیاد پای پی نشوید. کود انسانی هم اشاره به زندگی(زندگهی) است.بلانسبت از من بهتران.

داشتم صفحاتی که هفته پیش از نت گرفته ام را به جاهای مناسبی که برایشان در نظر گرفته ام می فرستادم که می رسم به عکس حضرت منوچهر نوذری.با خود می گویم این رند هنرمند و شکوهمند با همه زیرکی چرا در پاسخ: جان کیو بگیرم ازرائیل،(بروزن مسابقه از کی بپرسم منوچهر نوذری)گفته بوده است خودمو بکش!!!

از درگذشت منوچهر حان زیاد ناراحت نشدم چون در رسانه های الکترکی شما هرچه دلتان خواست بخوانیدشان،وب سایت ها و وبلاگها،خوانده بودم در حال سربسر گذاشتن دستگاه دیالیزم است.با اینکه یکی از آرزو های بزرگم این است که کلیه و کبد(اون عضوکاف دار دیگر را هم اگر یک دوجنسی بخت برگشته خواهانش بود)را به دختر های خوش گل و خوش دل پیوند بزنند ولی اگرحس کنم یک هنرمند یا سراینده و نویسنده با یکی از کلیه های من چند سال بیشتر زنده می ماند آمادگی بخشودن کلیه ام را دارم.کبدم هم که تا نمیرم به درد کسی نمی خورد.گرچه شک دارم پس از مرگم هم کبدم بدرد کسی بخورد.چون به اندازه ای الکل و دیگر زهر مارها نوشیده ام که اگر پزشکی قانونی انگیزه مرگم را نارسایی کبدی تشخیص دهد شگفت زده می نشوم.از اون پیشنهاد کی...ی هم قصد بدی نداشتم.می دانم اگر آن عضو را به بدن یک دوجنسی پیوند بزنند چیزی به من نمی ماسد.گرچه دانشی در این باره ندارم و نمی دانم که چنینی پیوندی هم زده می شود یا خیر.

در باره نوشته بالا بیش از این توضیح نمی دهم.چندان هم مبهم و درهم و بر هم ننوشته ام.نباید درک آن زیاد دشوار باشد.

در میان صفحات گرفته شده به نوشته های حسین نوش آذر و داستان زن انگلیسی نوشته فریبا صدیقیم هم روبرو شدم.نوش آذر در یکی از نوشته هایش اکبر سردوزامی را نویسنده ای پایان یافته و سادیسمی خوانده بود.من داستان ها و نوشته های سردوزامی را دوست دارم تا کنون هم جز یک بار از او رنجش پیدا نکرده بودم.رنجشم هم بمناسبت مراسم سوگواری منوچهر آتشی بود که سردوزامی منیرو روانی پور را به سخره گرفته بود.می خواستم نقدی یا توضیحی بر داستان زن انگلیسی بنویسم و به وبلاگ بفرستم،گفتم این جور نوشته ها مشتری ندارد.

با نوشته های بی پرده(اُپن)پرشین لاگم روی هم رفته زیاد بی پرده نویسی نکرده ام.اکنون هم آهنگ ماندن در بی پرده نویسی ندارم یا دست کم در این وبلاگ دیگر بی پرده نخواهم نوشت.برای بی پرده نویسی باید در یک کشور دموکراتیک وقانونمند بسر برد.بی پرده نویسی سبب شده که بخش بزرگی از نظر دهندگانم را از دست بدهم.چند خط دیگر بیشتر نمی نویسم. زود سروته این نوشته را هم می آورم.

گمان کنم پیوند پایگاه هادی خرسندی در میان پیوند های ادبی این وبلاگ نهاده شده باشد.به آنجا بروید و جشن بگیرید برای خودتان.

دوستان و ونادوستان بدانید و آگاه باشیداگر نرم افزاری وجود داشت که من اجازه خواندن وبلاگم را به هر بی سرو پا و خشک مغزی ندهم حتماْ آنرا نصب می کردم.هرگز توان همزیستی و نفس کشیدن در زیر یک سقف یابسر بردن در فضایی که آدمهای عوضی باشند را نداشته ام.نوشته های من هم چون از پوست و گوشت من درست می شوند بی گمان از اینکه یک عوضی آنها را بخواند آزرده می شوند.ومن نمی توانم بیننده رنج کشیدن نوشته هایم باشم.

عوضی در این پست ناکسانی هستند که جوانمردانه لاگ بازی نمی کنند.ناکسانیکه تشریف نحسشونو اینجا می آورند و من به وبلاگ های مسخره شان نمی روم ونخواهم رفت.

روراستانه بنویسم دلم برای نوشته های یک بانو که تا اندازه ای بی پرده و زیبا می نویسد تنگ شده است ولی یک بار هم به وبلاگش نرفته ام.اگر هم دلتنگی زیاد به من فشار بیاورد و به وبلاگش بروم برایش نظر می نویسم.اون بانو یک نویسنده چیره دست است.با هم توی پرشین لاگ همسایه بوده ایم.ولی دلم برای نوشته هیچ یک از پسران سراینده پرشین لاگ تنگ نشده و نخواهدشد.من( فرسان) دارای شیوه نگارش ویژه ای هستم که یک کور هم می تواند آنرا تشخیص دهد.تا کنون هم برای کسی نظر ننوشته ام که پیوند وبلاگمو ننویسم یا خودمو معرفی نکنم،مگر برای نوشته ۳۰یا ۳۰ یک دوست بوده باشد که خصوصی به او گفته یا نوشته باشم که نظر یا نظرات شماره فلان و بهمان را من نوشته ام.نظرات ناشناس و بدون نام و پیوند را هم یا دلت می کنم یا برای خنده خودم و دوستانم تایید می کنم.هیچ خری همی نمی تواند ادای منو در بیاورد

حوصله پیوند دادن به پایگاه نوش آذر و سردوزامی و خرسندی را هم ندارم.

باز هم نسبت به چند ماه پیش چاق و چله تر شده ام.گمان می کنم اگر یک بوکسور سنگین وزن هم یک بوکس بخوانید مشت از من بخورد ناک اوت شود.یعنی اینکه باید خودمو کنترل کنم.

چون داریم به پایان بی پرده نویسی می رسیم. پست و پژوهش زیبایم که در باره سیر(گونه ای از سبزیجات)و فلفل نمی نویسم.دیشب هم مسواک نزدم.دوست ندارم تنهایی مسواک بزنم حتما باید یکی از برادرانم هنگام مسواک زدن پیشم باشند.خوش بحال شیرینم که بامدادان هم مسواک می زند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

منار جُم جُم 

از دیدگاه شما وبلاگ نویسی با کدام یک‌ازعلت های چهارگانه۱ـ علت فاعلی۲ـ علت مادی ۳ـ علت صوری ۴ـ علت غایی، پیوستگی بیشتری دارد؟

من فرسان پژوهشی پیرامون نقش نمادین منار داخل پرانتز گلدسته، در شهر زیبایمان انجام داده ام. صفویان از خدا بی خبر اسلام آمریکایی گستر، منار را نماد مردی( آلت نرینه) کرده بودند.برای اینکه نوشته مرا باور کنید و مرا یک پژوهش گر دلیر بشمار آورید،دو دستک(مدرک) رو می کنم.

۱ـ برای نمازخانه زن های شاه گنبد بی گلدسته درست کرده بودند.

۲ـ برای هرچه نزدیک تر و همتا کردن گلدسته و منار به آلت نرینگان یک  دانه منار جنبان درست کرده بودند و نامش را منار جنبان نهاده بودند.بی هوده هم  دروغ پراکنی می کردند که دو منار جنبان درست کرده اند.من وارد ریزه کاری های دروغ بودن دو دانه بودن منارجنبان ها نمی شوم.

 

این حق را بخودم می دهم که پس از اون پرسش فلسفی و پژوهش منطقی و معماریی بنویسم امروز با یک خانم تهرانی که یک دستگاه ماشین خارنجکی داشت رفتم بیرون.خانم مهربانی اســـــــــت.هنگامی که بخانه رسیدم شیرینم زنگ زد وگفت با کی بوده ای ؟؟!! همه شیرین های من دیر یازود در می یابند من تنها برای دیدار با شیرنیان بیرون می روم.باز من از فلسفه یاری گرفتم شما بخوانید سوفیست شدم.

دیروز هم برای دیدار با یک خانم بلند بالای درس خوانده داخل پرانتز تحصیل کرده و دکتراگرفته از خانه بیرون رفتم.هنگامی که به آن خانم دست یافتم(داوری بد بد قدغن)پی بردم یک دوشیزه جوان(یاد خدایم که یک دوشیزه است را گرامی می دارم  )هم در کنار آن خانم بلند بالا است. آنها با آغوش باز و روی فراخ از من پیشواز کردند!!!

باشد که آن دوست که می نویسد شهر سپاهان شهر قشنگی است این نوشته را بخواند و باور نماید که من تنها برای دیدار با خانمها بیرون می روم.گرچه در این ماه دوبار از این قانون سرپیچی کرده ام و هردو بار برای پیشواز و بدرقه آن دوست ارجمند و هنرمند(او به چند دست آویز خوش نویس است۱ـ هنر خوش نویسی با نی و فرچه(تابلو نویسی )۲ـ خوش نویسی با کیبورد. پرانتز هم باز نمی کنم برای خواندن خوش نویسی های وبلاگی اش اینجا را فشار دهید.

 

شما که چشمان زیبا و مهربانتان(مهربانی از چشم سرچشم+ه می گیرد)را به رنج انداخته اید به من بگویید چگونه از خاموش شدن ناخواسته و خود بخودی رایانه ام جلوگیری کنم؟ چند فیلتر شکن کارآمد هم برایم بفرستید.تا یک فیلتر شکن بدست می آورم تنها چندروز فیلتر می شکند.

آفلاین می نویسم از شکلک ها نمی توانم سود بجویم.

خودم می دونم قشنگ می نویسم. بزودی هم بجای رای رندانه در بخش نظر های شما می نویسم.دیدگاه ها دشنام هاو...شما

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

اکنون تقریباْ ساعت۵:۹ دقیقه و دقیقاْ۱۷:۹ دقیقه است.من یک تایپیست حرفه ای نیستم برای آگاهی عموم زمان تقریبی و دقیقی پایان این نوشته را هم خواهم نوشت.

دوشنبه شب من رفتم،برای شیرینم یک حلقه خریدم.سه شنبه به او گفتم بیا حلقه را درانگشتت بکن ببین اندازه است.او آمد و خواست حلقه را در انگشتش بکند،حلقه اندازه انگشتش نبود.شیرین جونم  یک حلقه  از یکی از انگشتهایش که انگشت دومی از سمت چپ دست چپش بود در آورد.شاید هم من حواسم نبوده و او یک حلقه از داخل کیفش در آورد. من گفتم این حلقه را بگذار پیش من بمونه تا این بار  کوچیک یا بزرگ از آب درنیاد

نتیجه حلقه ای اینکه،من اکنون دو حلقه دارم و از ارباب حلقه ها هم یک حلقه بیشتر دارم.نتیجه ادبی اینکه خودم الحدگی یا دستی دستی یا انگشتی انگشتی و تعمدی تعمدی از ، حرف از زیاد استفاده کرده ام ببینم فضولش کیست.یعنی خبری از جایزه مایزه هم نیست.

رنگ زرد نشانه زرین بودن حلقه بود.  

هنگام پایان بخش ارباب حلقه ها:ساعت ۱۹:۵۴

دنباله دیدنی نوشته را از اینجا ببینید و بخونید. این یک صدمین پست فرسان بود.

باید بروم خانمی درس خوانده و بلند بالا مرا چشم در راه اســـــــــت.

http://farsan.blogfa.com/post-100.aspx


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

توجه :  خواندن اين متن برای اشخاص کمتر از 18 سال ممنوع است.

افراد بالاتر از 18 سال اگر هيچ آشنائی با ادبيات اروتيک و زمينه پيدائی و مقاصد ادبی آن نداشته باشند ممکن است با خواندن اين متن احساساتشان جريجه دار شود. فرسان ودوات هرگونه مسؤليتی را از خود باز می کنند!

 

 تا آنجا که به مقاصد عالی ادبيات مربوط است هيچ تفاوتی نيست ميان ادبيات اروتيک و عيراروتيک. جز اينکه اينجا، در ادبيات اروتيک، تن همانقدر دستمايه تأمل است که هر امر ديگری. برای ما ايرانيان که تن تابو ست در فرهنگ مان طبعاَ برقراری ارتباط با آثار اروتيک آسان نيست. اگر مطمئنيد که احساسات تان جريجه دار نمی شود اينجا را کليک کنيد.
دوات .

فرسان: من این نمایشنامه را خوانده ام. می تونم با دلیری بنویسم  از نوشته های اروتیک دیگر هم اروتیک تر است. واندکی از پورنو هم پورنوتر است.آهنگ پست زدن نداشتم.دیدم یک نفر آمده به ک... مبارک من نوشته پای سوم، من هم نظرش را تایید کردم. پیداست اون یک نفر اندازه شفاهی و کتبی وبساوایی چیز منو  با حس شنوایی وبینایی وبساواییش حس کرده!!! خدمت آن شریک سکسی این ترنتی پیشین می نویسم کجایی که یادت بِشَر( به شَـــــــــر) از وقتی که من رفتم باز هم نیاز شدید به پرانتز هست(هیچ گاه شرکای سکسی نمی روند.هرگاه فری تشخیص بدهد که یک شریک سکسی از درجه هوش پایینی برخوردار است اورا رها می کند تا برود...) داشتم می نوشتم از هنگامی که تو چیز مبارک مرا دیده و ... ای دگرگونی های شگفتی در آن عضو شریف و اعضای مرتبط با آن روی داده است.برای خواندن نظر اون رها و فراموش شده نظرات پست پیشینو بخونیدچند نظر دیگر هم بوده که تاییدشان نکرده ام.  

داداش فرزان می گوید ادبی باش.

پس پند او را می نیوشم( می نیوشم ادبی شد، هر هر هر)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 خودت هر هر هر هر

 

بــــــــــــــــــــــیا،داداش فرزان (سه پست اخرشو بخونین)

هیچی نشده میگوید بیـــــــــا بی خیال زیر ناف شو!!!می گویم:داداش

قربون شکلت،بردباریت کجا رفته؟اون هوش سرشارت کجا رفته؟پاسخ

ژن های ویژه ای که ازپدر به تو رسیده است را چه می‌دهی؟ عقرب

نافش کجابوده؟تازه گیرم عقرب ناف هم داشته باشه و کژ دم ترین

عقرب ها ناف اورا بریده باشد،ناف چه ربطی به کــــون دارد؟!!

بین خودمون بمونه او نمی دونه می خواهم بنویسم:ک... آدمو  چنان

کون زنبور ونه زن بور نیش بزند تا بشوداندازه گرز حضرت رستم،ولی

سروکارش با بعضی هانیافته!!!

نگران نظرات شما نیستم چون باید تایید بشوند. که برخی از آنها

ردصلاحیت می شوند. من از دست،ببخشیداز کون هیچ عقرب یا زنبوری

خشمو نیستم.اون نیم وجبم هم بقول شما:دیر زمانیست حالت نعوذ

نیافته وبقول خودم یک وجب از بدنم مانند چوق(همون چوب شماها

که در شهر ما بدان چوق می گویند.بر وزن جوق که همان جوب شما

باشد)نشده است. باور نکنید

خوانندگان همیشگی یا همون همیشه در وبلاگ هم بی خیال بایگانی و

تاریخ دقیق شدن های من بشوند.نشدندهم بدانند که با مانعی درازبنام

تایید شدن نظرات روبرو خواهند شد.بقیه اش هم به خودتان مربوط می

 شود.خودتان هم یعنی کسانی که می آیندبا نام های خوشگل ۲

خطرانه نظر می نویسند، نشانی صندوق پستی شونو هم با هزار امید و

آرزو  و به بهانه پشتیبانی از مهران مدیری از کیبورد نمی اندازند.

من در همین پست به آنها می نویسم:بدانید وآگاه باشیدکه آقا مهران

تف هم در وبلاگ شما نمی اندازد.

پس از نیش عقرب که نه از راه کون است وکون زنبور بر ک... آدم( مردان

ودوجنیسیتی ها چون زبنور های نر هنری برای پیشگاه دیگر گروه ادمی

ندارند)نیش زناد(اگر زناد مصدر یا فعل ناشایستی بود اشاره فرمایید

جایزه بگیرید نگران تایید هم نباشید.چکار کنم ادب دوستان را دوست

دارم )بزودی یک پست با نام ،شاید هم در اینجا باید :(دونقطه)

می نوشتم:بازهم ادباودوست‌داران ادب بی کار نمانند. فلاش‌بک به

پستی با نام،:دراز و راز خواهم نوشت.

کسی بر موریس مترلینگ که حتی از نزدیکی و بارداری وزایمان و

هزارویک کار سودمند(از دید گاه ما ادب وفلسفه دوستان وکار ناشایست

و حساسیت زا از سوی برخی کاربر نماها)کتاب نوشته خرده نگرفته

است.حضرت مترلینگ در باره زنبور ها و موریانه ها و مورچه ها کتاب

نوشته.

این پست اگر بازبینی و ویرایش شود از نظر ادبی و دستوری دگرگون

خواهد شد. شماهم با عینک ادبی بخون.من  داستان های سکسی

وبلاگ ادبی ت... را تنها با عینک ادبی می خونم.

خودتون توی گوگل یا پارسیک ت... را جستجو کنید.برای اینکه در وقت

وهزینه ادب دوستان صرفه جویی‌ شود،پیشنهاد می کنم از خودم

بخواهند تا برایشان پیوند آن پایگاه ادبی را بفرستم.بجان حنا آدم با

 خواندن ان  داستانهایاد نوشته های شادروان صادق چوبک که

خاکسترش بربادرفته و در اقیانوس افتاده می افتد. اکنون که همه

مجهزبه عینک ادبی شده اید در عمق آلت زن شمایک دهانه است

را بخوانید. این باصطلاح داستان ارزش ادبی بالایی ندارد. من از اون هم

قشنگ تر می نویسم.تازه او به بانو منیرو روانی پور جون که پیوند

وبلاگش در میان پیوند های ادبی همین وبلاگ است هم دهان کجی

کرده.آنان که دستی بر ادب دارند می دانند اون آقاهه به همه دهان

کجی می کند.اونها هم که دستی در این ترنت دارند می دانند

کاربرهای مشکل افرین وتنش زا که همیشه اشکمشان پر آشوب وبلوا

است و تازه به دنیای مجازی آمده اند و بقول صمد آقا خوب لاگ می

نویسند و هیچ کی مانند اونها لاگ نمی نویسه می خواهند قوانین

دنیای مجازی رابا دهاتشون یک دست بکنند و پاسخشان توجه نکردن

است.

 زین پس برای آشنا کردن برخی با دنیای زیبای ادبیات چند پیونداز گردن

کلفتان دنیای دانش و هنرادب به همراه نوشته های ادبی خودم در

وبلاگ خواهم نهاد.

نوشته آینده در باره نقش سوراخ در کیفیت گروه کثیری از پستانداران

خواهم نوشت.من در این رشته دارای افتخارات کلفتی هستم.

خوانندگان روشن بین هم هرگز روح بزرگشان را به تیره اندیشی عوض

نمی کنند.مثلا من در اون وبلاگم که سه سال توش می نوشتم یک

بارنوشتم درد زیپی کشیده ام که مپرس!!!یک خانم خیلی کتاب خوانده

 و منتقد دربخش نظرات نوشت اون هم درد زیپ کشیده و درد زیپ

یکی از نقاط مشترک گروه های پستان دار و پستان نداران  است.

سالگرد درست شدن وبلگام هم نزدیک است.تا هنگامی که نامدارنامدار

نشوم هرگز همه نوشته هامو بشکل مرتب یا یک پارچه در وب نمی

 گذارم.

بی هوده هم منویسید یا بالای درخت نرو یا اگر میروی ازاین شاخه به

اون شاخه نپر. جمله پیشین جون می دادبرای عنوان ولی این تنهانظر

 شخصی شماست که تایید نشده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

اولین باری که بمعنای واقعی کت پوشیدم ۱۶ سالم بود.داری با خودت می گوییخب بمعنای واقعی کت پوشیدن

دیگر چه صیغه ایست؟ اندکی صبر کنی برایت می نویسم.من کت هایی که درکودکی پوشیده بودم را بمعنای

واقعی کت پوشیدن حساب نمی کنم. برای همین روزهایی که باید آذر (دختری بغایت زیبا و شیرین و ملیح= با

نمک ،بی خیال مزه های دیگر از جمله ملس بشوید)را ببینم یکی از کت های پدرم را می پوشیدم و به  میعادگاه

می رفتم. کت پوشیدن من هم به این راحتی که می نویسم نبود. چون در آن سالها اصلاْ به استیلم در راه

رفتن توجه نمی کردم.وزنم هم خیلی کم بود. بجای راه رفتن پرواز می کردم.مانند اسبی که چهارنعل می رود

یک باره عصا ها و پاهایم از زمین جدا می شد و خودم را بجلو پرتاب می کردم.برای همین قسمت  جلویی کت

پدرم بیست سی سانتی از بدن من فاصله می گرفت و بر می گشت عقب.پس بناچار دوسه ماهی راه رفتن

با کت را با جدیّت تمرین کردم.پس از چند ماه هر کاری کردم نتواستم کت را بیش از ۵ سانتی متر مهار کنم.

چون کت مال پدرم بود یارای دخل و تصرف در ان را هم نداشتم.

گیریم یک نفر این وسط بپرسد  ــ‌: نمی شد کت نپوشی؟

و من چنین پاسخ می دهم ــ: خیر نمی شد. چون من هرکاری دلم خواسته انجام داده ام. مهم تر اینکه اگر من

بی خیال پوشیدن کت پدرم میشدم اکنون شما از خواندن چنین نوشته زیبایی محروم می شدی.

توجیهات و براهین ودلایل دیگری هم می توان دست وپا کرد، آنها را فاکتور می گیرم.

نانوشته نماند در آن سالها بهترین لباس‌های خارنجکی را هم داشتم و مشکل تنوع پوششی برایم وجود نداشت

همان دلبخواهی علت اصلی پوشیدن کت پدر بود.

می خواستم در باره حضرت بهنود و ابطحی و امام زمان بنویسم، گفتم ماجرای پوشیدن کت پدرمو بنویسم از

همه شون بهتره.

توضیحی کوتاه در باره نوشته های پیشین:شاید روزی آنها را مرتب و قابل فهم تر کردم. فعلا با همین شیوه

کنار بیایید.می توانم از هر موضوع یا نوشته ای یک اثر خواندنی بیافرینم. اینها تنها طرح هایی هستند که خودم

باهاشون حال می کنم.

مژده ای درباره نوشته های پسین:دریک جای دیگر نام نویسی کرده ام تا ۴۸ ساعت دیگر خبر پذیرفته شدن و

اجازه نوشتن آن بدستم می رسد. اگر رفتم اونجا آدم وار تر می نویسم.(ادم وار تر یعنی ادبی تر گرچه در اصل

بیشتر آدمها بی ادبی تر می نویسند و با تکنیک های نوشتن آشنا نیستند)

حوصله پیشنهاد هم ندارم.خودتون می دونید وبگردیتونو چگونه سر کنید. اگر مانند من دلتون هوای نوشته ادبی

نویس ها وبی ادبی نویس ها و سیاسی نویس های میهنتون  کرد،  توی همین وبلاگ و بلاگ های داداش فرزانم بمقدار کافی پیوند های ادبی  و... یافت می شود.

 راستی ۱۶آذر هم گذشت ومن واردبیست ودوهمین ماه بهبودیم شدم.۶ دی ماه هم وارد چهارمین ماه زندگی ام

می شوم.بجان حنا جدی می نویسم. زندگی زیباست. خیلی زیبا.جای خیلی هاتون خالی. اگر حس می کنید با

زندگی مشکل دارید می توانید از دانش و دست آورد فری بهره مند گردید.

هنوز هم نوشته درخوری پیرامون ۱۶ آذر نخوانده ام. امروز چندین نوشته زیبای ادبی وبی ادبی خوندم که پیوندشونو

توی وبلاگ نمی گذارم.

شانزدهم و ششم ها را دوست دارم. هرچی شش داشته باشد را دوست دارم. زنده باد شش(6)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

ازیک رفیق(کمونیست) می پرسم: رهبر  کنونی حزب چه کسیست رفیق ؟

می گوید: عمه ام

می گویم: کدوماشون

رفیق: می خندد

 

بخش دوم این پست برای پرشین لاگ ئیان است. پیشنهاد می کنم حتما بخونند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

جنگ نخست به ز رد و بدل کردن چند کامنت موجه کننده!!!

 حوصله چپق آشتی(چپق صلح) کشیدن با هیچ خواننده ای ندارم.بلاگفا این حق و

به من داده که  ترتیبی بدهم تا اگر دلم خواست دشنام ها یا کامنت های سرگردانی که

برایم نوشته می  شودرا تنها خودم بخوانم،سپس آنهارا تایید نکنم.این دارای سودمندی

هایی هم هست.یعنی برخی می توانند بعنوان پیام های خصوصی که،چشم حسود و

 بخیل و تنگ نظرِبی کار و بی عارو خودخواه و خود محور و خود بزرگ بین و

 عقده ای و خود آزار و ... بدانها نمی افتد.

پس  اندیشه این که آرزو کردن (این پست)پیوستگی با زیر شکم دارد را

از کله ات بیرون کن وگرنه من پیش از این که تو بخواهی گمان برچسب زدن به

نوشته مرا بکنی به کله ات می گویم:کلبه ای که تهی و خالی است و کسی توش

 نیست.(مراجعه شود به زبانزد:کرایه دادن بالاخانه) نمردم و از استعاره هم بهره بردم

ترسیدم بنویسم بهره برداشتم و از آنجا که ید طولایی در نادرست نویسی و اشتباهات

تایپی دارم گمان کنید نوشته ام پرده برداشتم!!!

اکنون که من دست آورد ها و دانش های مرتبط ( پیوسته)با آرزو کردن را در اختیار

شما می گذارم هدفی  جزء کمک رسانی به،نمودن یا کردن ِ آرزوهای شما  ندارم.تنها

 من می روم سر آرزو، شما تشریف نیاورید روی آرزو. از اینکه ننوشتم برویم سر

آرزو آگاهانه وهوشیارانه بوده است. شما تنها توی وبلاگ های خودتان می توانید

 بروید،سروقتِ آروزهای خودتان.

اکنون من بروم سر آرزو های شیرین و گوارا و یا آرزوهای گس و ملس وو باربی

(مانکنانه قدیمی)و تپل و خشگل و خشن و مهربان و اُپن و کلوزو با ادب وبی ادب و

نوجوان و جوان پولدار و حرفه ای  خودم.

..

سال ها پیش من آرزو کرده ام که هرگاه دلداده یا شریکی س...ی از کف می دهم یکی

 به تر از او بکف آرم و بغفلت نکنم. تا این هنگام جز این نبوده است.به این می

 نویسند کردن ِ  آرزوی درازمدت.

آروزها به کوتاه مدت،میان مدت و آرزوهای آنی وچند گونه دیگر از آرزو از حیث

بعد زمان بخش(تقسیم) می شوند.چون می خواهم این پست بدرازا نکشد یکی از تجربه

 ها و پیشنهاداتم که درهم درآمیخته شده اند شما بخوانید با هم آمیزش کرده اند را

می نویسم.

در فصل زیبای پاییز من آرزو کردم که بامدادان با آوای جرس دورگو(صدای زنگ

تله فون)که یک دختر خانم یا خانم خوش سیما و خوش آوا آن سوی خط یا پشت خط

یا روی خط در هر روی نکته مهم خانم و خط هستند. خانمی  مهربان و ادب دان

 وآداب دان وامروزی( در آینده در باره بخش بندی خانمها از دیدگاه و ایدئولوژی و

 استراتژی فرسان چند پست شیوا و گیرا خواهم نوشت. باورکن هایتان را روشن نکنید

وعده سر وبلاگی بیش نیست) باشند.

دنباله پست شیرین آرزو کردن را یا هنگامی که داداش فرزان تشریف برد می نویسم

یا در اون بخش درج ادامه مطلب یا در پستی دیگر. داداش فرزان ۲اینجاست و مانند یک

ممیزی و سانسورچی بی رحم در نوشته من دخول می کند.

بخوانید دنباله دارد.

قرار بود من در باره عمه های یک رفیق (کمونیست) بنویسم. آنها به هم گروه هایشان می گویند و می نویسند رفیق در گذشته دور تاراویش هم می گفته و می نوشته اند.

خودم بارها و بارها این نوشته را می خوانم و آن را ویرایش می کنم. شما هم اگر خواستید احساس ویراستاری بکنید چند جمله را بویرایید و مژدگانی دریافت کنید.

 

با سپاس فراوان از دوستان ارجمندم که چند غلط تایپی را در این نوشتار چشم زد

نمودند

۱ـــ استاد امیر

۲ـــ استاد رادا

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

ای کسانیکه از هر فرصتی سوءاستفاده می کنید تا احساسات خویش را خدشه دار کنید

بدانیدوآگاه باشید من با احساسات رقیق و ظریف و نحیف و سخیف(برخی ها ،شما

بخودت مگیر) کاری ندارم.من با طبقه وتوده بیشتری( بخوانید  جماعت حد اکثری) هم

میهنان مشکلی ندارم.کسانیکه گمان می  کنندنظر کرده هستند و برگوزیده شده اند تا

 همواره ساز مخالف بنوازند، با ادبیات عامه، هنر عامه، فرهنگ عامه،باورهای

عامه مشکل دارند در جهل مرکب هستند.نمی توانند به تر از خودشان را ببینند.

حسادت چشمانشان را کور کرده؟مرد عمل نیستند؟ به رییس جمهور منتخب امت

همیشه در صحنه باور ندارند؟

چگونه باید به آنها تفهیم کرد، روسای پشت صحنه برای  حاکمیت و نظام مقدس ما با

ضعیف  ترین رمل و اسطرلاب ها هم قابل رصد هستند؟  رمال ها هر وقت بخواهند

نشانی می دهند (مراقب آی پی تون باشید)وموجوداتی بنام سر بران گمنام ...سر از

تنشان جدا می کنند

آقای مهران مدیری یک هنرمندِ مقعد مطهر و معطر هستند.حتی می توان به آنجایشان

سوگند خورد.مثال می خواهید.زنبور عسل که در یک کتاب پر تیراژ*از مدفوع آن به

نیکی یاد شده است بیشتر هوادار و خواهنده ومتقاضی دارد یا سریال هنری فرهنگی

نظامی استراتژیک ((شبهای برره))؟

من می گویم فراورده مقعد مطهر معطر آقا مهران مدیری که یک پایش را نهاده این

بر و یک پایش را نهاده آن بروچنان بر بره ای، ببخشید برره ای درست کرده که

مپرس!!! بخوانید:یک وجب مدفوع مقدس روش.

کنون  شما ژست روشنفکری بگیرخودتو بکش،دم از غنا و پیشینه فرهنگی و زبان ها

وگویش های این سرزمین بزن پست بزن مانیفست و بیانیه ازاونجات در بیار مهران

جون که هواداران بیشمارش قربون مقعد مطهر و معطرش بروند(بویژه اهالی همیشه

آماده قزوین و شهرضا) داخل پرانتزه اندکی نفرین از اب دراومد ببخشید مهران جون

به نفرین نویسی هم واداشتیمون.

 همه نقد ها و نق های شما را به پشنگه های مقدس آفتابه اش  هم حساب نمی کنند.

ما ایرانیان بخت برگشته دارای صاحب هستیم.از زیر بوته بیرون نیامده ایم. بیش از

یک دهه است که دشمن دارد به ما هجمه فرهنگی  می کند و ما با توکل به صاحبانمان

با خشونت و بی فرهنگی، مشت محکم توی دهنش زده ایم.توهین به مقدسات مردم و

عامه و اکثریت ملی و مذهبی هر کشوری دارای پیامد های شوم است. مملکت

ایران ... که از همه ممالک معروفه و مردونه معروف تر و مردونه تر است هیچ

گونه توهینی را نمی پذیرد.

در کتاب های کهن ما مثال های فروانی است برای آنها که عبرت نگرفته و نخواهند

گرفت. مراجعه کنید به داستان دهاتیانی که یقین داشتند ماری، که به هیروگلیف (خط

تصویری)نوشته و کشیده شود از ماری که با هر خط ودبیره زنده ومرده ای نوشته

شود ارجحیت دارد.

آقایان و خانم های روشن فکر مآب،روشن فکر نما،روشن فکر های غرب زده گمان

می کنید چند نفرید؟ اگر شما را بتوان ، برسانند، قهوه ها وسیگارهای شما را بتوان

برسانند، اجازه چاپ کتاب های ذاله تان را هم به شما بدهند مردم همیشه در صحنه،

زبان علمی و فلسفی و هنری و اجق وجقی شما را می فهمند یا زبان ساده و

شیوا و گیرا و مورد تایید مردم و صاحبان مردم را که از حاصل جمع هنرهای بی

شمار اقای مدیری از قبیل نویسندگی ،کارگردانی، بازیگری، ... بدست آمده؟

دست کم ده تا از قسمت های کارامد شب های برره را ببینید. باور کنید نمی

میرید.مسموم هم نمی شویدروده تان بیهوده نازک نارنجی تشریف دارد.

۶۱۲۳۴۵۶۷۸ نفردارند از این فراورده هنری فیض می برند.

من آگاهانه از روده بهره برده ام. چون اون معجون را بخورد بیینده داده اندیا بقول

شما قالب کرده اند.

(خوردن و قالب کردن هردو به روده  منتهی می شود)

یک بازیافت بی نقص خوراکی که خورده می شود و ریده می شود وباز خورده می

شود و باز ریده می شود!!!

اصل صفر:انرژی از بین نمی رود از صورتی بصورت دیگر در می آید را که از یاد

مبرده اید.؟

شاید ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 3:17 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

12 آذر (سه دسامبر) روز جهانی معلولین رابه همه معلولین و

خانواده ها و دوست ... های  آنها شاد باش می نویسم.

دیروز (۱۱آذر) در جشنی که برای بزرگداشت این روز برگذار شده

بود شرکت کردم.

ماجرای عکس زیر هم اینگونه بود که من می خواستم یک موتور

هزار، سه چرخ بخرم ولی پدر گفت: نه تنها اجازه موتور سواری

که اجازه رانندگی اتومبیل را هم به من نمی دهد.دوماه پیش در

 همین وبلاگ تاریخ دقیقش را نوشته بودم.

امروز یک گردن آویز و دست بند هم از شیرینم کادو گرفتم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 3:22 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 دیروز هنگام  بیرون آمدن از حمام لیز خوردم و با شدت به در ودیوار

 برخورد کردم، کتف چپم اندکی آسیب دید.آوای "شیرینم" را هم نشنیدم.

 

دیشب ۷ نخ سیگار بیشتر نداشتم. با داداش فرشید فیلم سینمایی حرفه ای ها را از

شبکه دو دیدیم.چندبار انلاین شدم و با چند تن از دوستان پرشین لاگی و

بلاگفای گفتمان کردم.با بازی های ورق ویندوز  ایکس پی،بی دل و اسپیدربازی

کردم.ساعت سه، ده دقیقه ای توی نت موندم وبرای دوستان نظر دادم.

وبلاگهای

علی قانع، در حضور خلوت انس (عباس معروفی)، از زبان دیگران (اسدالله امرایی)،

کتابلاگ، و سایت خوابگرد و سخن  و یاد داشت های نیک آهنگ کوثر سر زدم.ایمیل

هایم راخواندم و کامپیوتر را خاموش  کردم. با گوش دادان به کاست آرامش در رویا

"آرنت اشتاین" و اندکی تاخیربه خواب رفتم.

 

امروز ساعت ۸:۱۵با صدای زنگ خونه از خواب بیدار شدم.داداش فرزان آمده بود. گفت

ازاینترنت چه خبر؟ گفتم خودت انلاین شو و ببین کی بکیه. ساعت ۹ هم 

ناشتایی خوردیم وگپ زدیم.ساعت ده برای نخستین بار به یک دوست اینترنتی که

پرشین لاگی هم نبود زنگ زدم.سه دقیقه بیشتر وقت اورا نگرفتم.ساعت ده هم

 "شیرینم" زنگ زدو گفت:

 چرا دست روی دست گذاشته ام و هنوز خانه نخریده ام و با خانواده آنها

صحبت نکرده ایم.به او گفتم باید صبر کنیم تا پدر پروژه اش را به پایان برساند.

 

چند دقیقه هم داداش فرزان با من والیبال بازی کرد که زد یک لیوان را شکست

و قندهای قندان را ریخت روی فرش.با کمک داداش فرشید و جاروبرقی اتاق را تمیز

کردیم و باز من و داداش فرزان والیبال کردیم.احتمالا فردا هم برویم تمرین.

ساعت ۱۲ به مهدی دوستی که بارها از او در وبلاگ هایم نوشته ام زنگ زدم و گفتم

چند تا کتاب و سی دی برایم بیاورد.او ساعت ۴ آمد و کاست ققنوس در بارانِ "احمد

شاملو" و یک فیلم خارنجکی بنام "قرمز" که  هم صحنه داشت هم زیر نویس فارسی

و کتاب هایِ "مجموعه دوم قصه های کوتاه"نوشته نادر ابراهیمی  و کتاب "چنین کنند

بزرگان"نوشته ویل کاپی، برگردانِ  نجف دریا بندری و کتاب "داستان های کوتاه ایران و

 سایر کشور های جهان" که به کوشش اصغر الهی و پوران صارمی گرداوری شده

است و داستان های کوتاهی ازنویسندگان زیر دارد را برایم آورد:

فرخنده آقای، کورش اسدی، اصغر الهی،منوچهر بصیر، میهن بهرامی، محمد تقوی،

بابک تختی، فرخنده حاجی زاده،سیمین دانشور،علی اشرف درویشیان، فریدون

دوستدار، منیرو روانی پور، حسین سناپور،علی اصغر شیرزادی، پوران صارمی،

هوشنگ عاشورزاده، حسن عالی زاده،سینا علوی، اسدالله عمادی، قاسم

کشکولی، هوشنگ گلشیری، محمدرضا گوردزی حسین مرتضائیان آبکنار،انوشه

منادی و

داستانهای کوتاه  خارنجکی

از جی. جی. بالارد، اچ ئی بیتس، ویلیام سارویان، سولز نیسین، ویلاکتر، خولیو

کورتازار،گونر گراس، ماری لاوین، ویلیام مارچ، گابریل گارسیا مارکز، آر. کی. نارایان

 اقا مهدی دو تا مجله ادبی قدیمی برایم آورده.

ساعت ۱۷ هم با آژانس به پاساژ انقلاب رفتم . "ز" و "پ" و "م"منتظرم بودند تا من و

"ز" لباس بخریم.هنگامی که از این پاساژ به اون پاساژ . از این مغازه به اون مغازه می

رفتیم هیچ رویداد ناگواری پیش نیامد.ولی کمتر رهگذری بود که بقول اصفهانی ها

دریده،مارا ننگرد.خوشبختانه چند تا فتبارک اللهی هم که شنیدیم از لبان سرخ فام

خانمها بیرون آمده بود.مردم که چشماشونو درویش نکنند،من  سگرمه هامو

در هم می کشم تابیش تر از سه هزارم  ثانیه زل نزنند.شما بخوانید خدارا شکر که

کار ها با سگرمه در هم کشیدن بخوبی وخوشی حل می شوند!!!

خدا جون دلم برات تنگ شده... دیونتم خداجون

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

یک سالی می شود که با این پایگاه: آشنایی با یک معلول قطع نخاع اشنا هستم.چند

ساعت پیش پس از اینکه به تارنمای قــــــــــابیل سر زدم وسوگواری بانو منیرو

روانی پوررا برای شادوران منوچهر آتشی خواندم،سوگواری ویژه جنوبی ها ونژاد

های غرب و جنوب با آیین ها جانگدازشان در یادم زنده شد...

سپس به خواندن چند تا از نوشته های مهرداد زندي ،همان دوست قطع نخاع پرداختم

ورسیدم به نوشته ای در باره معلولین فلج اطفال.پیوندهایی که اقا مهرداد نهاده بود

گشوده نشد.در جستجو گر گوگل واژه فلج اطفال را جستجو کردم و رسیدم به یک

نوشته که مژده داده بود اینگونه بیماران از سن سی تا چهل سالگی با مشکلات تازه

ای روبرو می شوند.واز آنها خواسته بود تا به چند پرسش پاسخ دهند.

در باره معلولیتم نوشتنی های فراوانی دارم که بنویسم.از کلاه برداری ها و شیادی

های که دکتر ها و حکما و طبیبان سود جو با جان خودم و روان و دارایی پدرم کرده

اند و یا کمک پروفسورهای ایرانی و غیر ایرانی و ...

من راه رفتن با عصا را دیر آغاز کردم.کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم.تاپیش از آن

خانواده و خویشانم مرا در مسافت های کوتاه آغوش یا دوش می گرفتند.(کول می

کردند)توی خانه هم یا با کمک دیوار یا خویشان راه می رفتم یا چهار دست وپا

تا اینکه پدر برغم مخالفت های من یک جفت عصای زیر بغلی برایم خرید

و وادارم نمود تا با آنها را بروم.با اینکه در نخستیم آزمایش ها زمین خوردم تشویق و

کمک کرد تا به آنها تکیه کنم.از چند متخصص پرسیده بود کدام گونه عصا دارای

عوارض کمتری است وهمگی گفته بودند عصای زیر بغلی اثر نامطلوب کمتری

روی ستون فقرات می گذارد.تا چند سال عصای زیر بغلی استفاده می کردم.پرداختن

به آن دوران کار چند خط و چند صفحه نیست.تازه داستان برس یا کفش های پزشکی

ام را هم ننوشتم.اگر به دستور پزشکان گردن می نهادم و برس می پوشیدم سروکارم

با عصا نمی افتاد بماند.کار نابخردانه در زندگی کم نکرده ام. دریغ هم نمی خورم.

تا پیش از این که این نوشتار ها را بخوانم همواره امید داشتم پزشکی پیشرفت نماید

و پول کافی برای درمان داشته باشیم و روزی برسد که بدون عصا راه بروم.

اکنون هم نا امیدنشده و نخواهم شد.بلکه تنها  آن مقالات سبب شده اند که بیماریم را

فراموش نکنم.

پیوند پایگاه بانک مقالات فارسی هم دارای مقالات سودمندی درزمینه های گوناگون

است که برای بسیاری از کاربران کارگشا خواهد بود .

قابل توجه معلولين فلج اطفال و بستگان آنان

در نوشته بالا چند پیوند نهاده شده است که برای کاربران

کارکشته یافتن آنها دشوار نیست. کاربران تازه کار نیز با تغییر

اشاره گرشان که پس از قرار گرفتن روی پیوند ها بشکل دست

در آمده و با کلیک کردن می توانند به آن پایگاه ها دست یابند.

بزودی نام وبلاگ و پیوند های وبلاگ را دگرگون خواهم ساخت.

پیوند بیشتر تارنما و تارنگار هایی که به من پیوند داده اند در

وبلاگم هست. هرکسی که بتازگی پیوند مرا در پایگاهش

نهاده هم پس از آگاه شدن من پیوندش در میان پیوند های مربوط

به ان پایگاه نهاده می شود.و کسانیکه که پیوند مرا درآرده اند

بدانند که پیوندشان در آورده خواهد شد.

 

*بسیار خصوصی :شنبه یک پیک زیبا بدستم رسید و یک شنبه فرستنده پیک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 3:44 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

درود دختـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا

درود پــســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا

پیش نویس:چشم و گوش وبینی وزبان و حلق  بسته ها تا بخش

چهارم بخوانند

1

  

دوبار به دوتن از دوستان گفتم درود مرد به من گفتندسلام پسر.برای همین

دیگه به کسی نمی نویسم یانمی گویم درودمرد،که به من بگویند یا بنویسند سلام

 پسر یا چطوری پسر.

  2  

برای چندمین بار می نویسم ،من دکترای علوم سیاسی یا حقوق وجامعه وروان وخدا 

و پیغمبر شنا ۳۰ندارم.وارد گفتمان یا نوشتمان های دینی و سیاسی و اجتماعی و

علمی هم نمی شوم.

3

 

 اگر از نویسنده ای مانند حضرتِ علی دشتی  (جان هَم سران یا هم سِرّان ِ  تان

کدامتان نام این نویسنده وپژوهنده نامدار را شنیده یا خوانده اید؟)می نویسم

نشانه۳۰ یا ۳۰نویسی یا دینی نویسی من نیست.

 

بیا که رونـــق این کارخانه کـــم نشـــــــــــود

به زهد هم چو توئی یابه فسق همچو منی (حضرت حافظ)

 

دارم کتاب کاخ اِبداع نوشته شادروان علی دشتی را می خوانم. این کتاب در

باره حضرت حافظ رند پرآوازه و خردگرای شیرازی است. از علی دشتی  کتاب

  ۲۳ سال  را هم خوانده ام.

در باره  رند شیرازی یک کتاب دیگر هم بنام در کوچه رندان نوشته دکتر

عبدالحسین زرین کوب در دهه ۷۰ خوانده ام.در باره رند فرزانه شیراز

 سروران و نامدارانی چون عباس احمدی،احمد شاملو و سیاوش اوستا

مقالاتی نوشته اند. که برخی از آنها را هم خوانده ام.

به باور  من مصلح الدین شیخ اجل سعدی شیرازی خیلی زیرک ...بوده.

هم زن بازی و بقول و نوشته برخی بچه بازی و کودک  نوازیشو کرده هم با حکایات و

 شعر های اخلاقی گزک دست مُلا ها نداده ومانند حضرت حافظ اون همه

شکنجه  و سختی  و تحریم ندیده  و کشته هم نشده. سعدی غزلیات بسیار

زیبایی در قالب غزل یا همون عشق بازی با زنان دارد که هنوز هیچ شاعری

نتوانسته به  تر از او در این زمینه بسراید.

4

شنبه پرشین لاگ و گفتمان بسته شدند. پرشین لاگ  سایتی بود

مانند بلاگ فا و بلاگ اسکای و بلاگ اسپوت و میهن بلاگ( دوست ندارم نام پرشین

بلاگ را بنویسم)که فضای رایگان برای نوشتن در اختیار بلاگر می نهاد.گفتمان

هم یک سایت فاروم دار  بود که  تالار های سودمند و کاربران دانشمند و ادیب و

هنرمندی داشت .من گفتمان را بیشتر از پرشین دوست داشتم. با اینکه  نسبت

به چند تا از بلاگران پرشین احساس تعلق و دلبستگی داشتم و دارم اقرار می کنم

  گفتمان را بیشتر می پسندیدم.از وبلاگ خودم و خیلی های دیگه بک آپ

تهیه کرده ام. بسیاری از مباحث گفتمان را هم در رایانه گردآوری  کرده ام. با اینکه

  دوماه پیش به من گفته شده بودکه این سایت ها بسته می شوند جدی نگرفتم و

نوشته های سودمند زیادی را در گفتمان از دست دادم.

پرشین لاگ و گفتمان وابسته به سایت کامیران بودند

 

 5

خوانندگان ارجمند چهار بخش بالا برای شما نوشته شد. فاش می نویسم نوشتن بشیوه بالا برایم

دشوار است ولی بخاطر گل روی برخی از چشم و گوش وبینی وزبان و حلق  بسته ها

سختی را بجان خریده ام. بنا بدلایلی نمی توانم توی دفتر های کاغذی بنویسم.  بی خیال نوشتن هم نمی توانم

بشوم چون از سال هزارو سی صدوشصت و شش  تا کنون رویداد ها و ماجراهایم را نوشته ام.

دست کم هرگاه با خوب رویی بوده ام را نوشته ام این بخش آخر  هم تنها برای خودم نوشته شده است. پس

خواهش می کنم به بزرگی خودتان و به حق همه ادیبان کاری به این بخش نداشته باشید اگر هم نظر

نوشتید مهربانانه بنویسید چون من کاربر حساس و زود رنجی هستم.

امروز با دوتا عزیز رفتم سینما و فیلم اکواریوم را تماشا کردم.توی سینما هنرهفتم راپاس داشتیم و

کاری نکردیم. از اینکه من در باره این فیلم کیبورد فرسایی نمی کنم هم به فیلم شناسی امیدوار و مانیا

ببخشیدم. در راه برگشت توی ماشین  یک بوسه هول هولکی   برای خدا حافظی به درخواست یکی از آن

 عزیزان دادم  وگرفتم.ماشین های پشت سری و کناری هم دیدند و خودشونو زدند به کوچه علی چپ.هنگامی که

 توی ماشین هستم هرکی سر وسینه وبازوان مرا ببیند بی خیال امر بمعروف و نهی از منکر می شود حتی اگر

زمان هفته مقدس بسیج  باشد یا سرنشین یکی از خودرو ها بسیجیان جان بر کف باشند، اَن دیشه درافتاد با من را به

اَن دیشگاهشان راه نمی دهند

بجان حنا اگر آن لبان سرخ فام رانمی ماچیدم دل آن عزیز می شکست.

 

مباش در پی ازار و هرچه خواهی کن

که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

 

گرمن از سرزنش مدعیان اندیشم

شیوه رندی ومستی نرود از پیشم

زهد رندان نوآموخته راهی به دهی است

من که رسوای جهانم چه صلاح اندیشم.(حضرت حافظ)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |