تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

 

 

کسی از من مخواهد که  از زن و دختر منویسم. بجان حنا و بجان

همه گلها دست خودم نیست. خدایان مرا برگزیده اند تا کیبوردم

 را در راهی چنین،پر‌دست‌انداز و‌ آکنده ‌از پستی و بلندی بکار

 بیاندازم.

نخواهم گذاشت این پست بدرازا بکشد.بارها شما یاپرسیده اید

یا خواسته اید بپرسید که چرا من در باره دختر می نویسم؟

پاسخ من این است: از دختر زیبا تر در جهان نه گلی رسته نه

خواهد رست.

واینک معشوقه های خارنجکی من

امیلی (گمان کنم نام خانوادگی او موری بود شخصیت سریال امیلی در جزیره)

آن شرلی (آن شرلی کارتنی نه. آنی که در سریال تلویزیونی بود)

دختر بازرس نوارو

دختری های بانو مارپُل(یعنی پیرزنی های بانو مارپل مد نظر نمی

باشد)

دختر عموی شرلوک هلمز

دختر خاله هرکول پوارو

نوه مایک هامر

در پایان از شما می خواهم خواندن این جستار زیبا را از دست ندهید.

نا نوشته نماند درج پیوند بانو نیک روان پیوستگی به نوشته بالا

یا نامزد های خارنجکی من ندارد.بانو نیک روان(یا جستار زیبای شراره های آتش در بهار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

برای دوماه یک صدو بیست و یک هزار تومان پول آب برامون اومده!!!  فردا باید برم سازمان اب ببینم چه آبی می

تونم توی سرم بریزم؟

چند تا رویداد مهم را باید بنویسم و برم بگیرم بخوابم که چشمانش با من گفتند فردا روز دیگریست...

روز عید فطر به پدر زنگ زدم و عید را به او شادباش نوشتم.بزودی یا بدوری در باره پدرم تا آنجا که بتوانم خواهم

نوشت. تنها اینو می نویسم که مرد نازنین و روشن اندیش و روشن بین و نیک روانی است.او نیز با خنده عید را به

من شاد باش گفت.چند بار پرسید کاری داری ؟چیزی می خواهی ؟با این که به پول نیاز داشتم گفتم نه تنها می

خواستم عید را شاد باش بگویم.

ارزو می کنم هرچه زود تر با دست پر به خانه بیاید وبتوانیم با خانواده همان دختری که به خواستگاریش رفتیم به

تفاهم برسیم . نمی دونم با چه زبونی به پدرم بگم که برام خونه بخره(روراستانه از شما می خواهم برام دعا

کنیدچون یکی از شرایط خانواده دختر خانه داشتن داماد شما بخوانید فرسان است)

اکنون ساعت ۲۳:۵ دقیقه دوشنبه ۱۶ ابان ماه است. فردا زادروز یکی از دوستان مونث(بجان حنا من با

واژه دوست دختر مشکل ندرام برای رعایت حال برخی که با واژه دوست دختر مشکل دارنداینگونه نوشته ام) اول

نامش سامانتا است.اگر دعوتم کرد می رم اگرنه هم که نمی روم.

دیروز یعنی یک شنبه از ساعت ۵ عصر تا ساعت ۸با مهدی و محمد  ورق بازی کردیم که حتی یک دست هم

ازآنها نبردیم.بعدش هم رفتیم یک جایی... بعد از اونجا هم رفتیم روی پل خواجو تا ساعت سه بازی کردیم.

نزدیک بود از سرما یخ بزنیم. امروز هم کلیه هام درد گرفته  بودند. باید بفکر یک سالن ورق بازی باشیم.

دودست اول را ما با برتری بردیم. بگونه ای که دردست دوم  هفت  هیچ از آنها بردیم.سپس سه دست هفت

ایی دیگر باخیتم. جای همه تون خالیزیر پامون زنده رود و پل خواجو و رهگذران  چشم انداز زیبایی آفریده بودند.

ساعت سه ونیم به خانه رسیدم. مانند همیشه کلید همراه نبرده بودم.مادرمهربانم که بیدار شده بود برایم

خوراکی (غذا)آورد.وینستون لایت هایم هم تمام شده بود و چند نخ ویسنتون قرمز از مهدی گرفته بودم.یکی

از آنها را کشیدم و  از شکست دهشتناکمان تراز گرفتم دیدم باختمان برای بد بازی کردن من بوده چون من نگران

 خدایم که یک دوشیزه است  بودم.برگ ها را غریضی و بدون اندیشه پایین می کردم. حریفانمان هم  دو حرفه ای

بودند. و ان شد که نباید می شد.

در یک هفته  گذشته این داستانهای کوتاه را  خوانده ام

مرگ ایوان ایلیچ  از لئو تولستوی با نقد لایونل تریلینگ

بازپرس بزرگ نوشته  فیودور داستایفسکی با نقد لایونل تریلینگ

زوال خاندان آشر نوشته ادگار الن پو با نقد دی. اچ. لارنس 

می خواهم بدانم چرا نوشته شروود اندرسن با نقد های رابرت پن وارن/کلینت بروکس

آدمکشها نوشته ارنست همینگوی با نقد های رابرت پن وارن /کلینت بروکس

چند برگی هم از مردگان نوشته جیمز جویس خوانده ام.

هنوز هیچ سی دی یا دی وی دی از دوستان نرینه و مادینه به دستم نرسیده.از سی دی های خودم شاملو و

 شهیار قنبری و فرامرز اصلانی و مهستی را روی رایانه ریخته ام.

یک هفته هم از آخرین هم آغوشیم به سرعت برق و باد گذشت.  

امروز۲۱ ماه از یک رویداد مهم در زندگی من سپری شد.یک دوست این رویداد را به من شاد باش گفت.

به اوگفتم آیاتاکنون بیست و یک(یکی از گونه های بازی باورق که خفن ترین گونه قمار بازی در ایران است)بازی

 کرده ای؟گفت :بله.و افزود روزی به مادرش می گویند پسرت ۲۱ بازی می کند. مادرش هم می گویدپسرم

 بیست و یک خوب نیست. ودوست من میگوید مادر، ۲۱ خوب است ۲۲ خوب نیست. آنها که با این بازی آشنا

 هستند می دانند چه نوشته ام. اگر یک خواننده موشکاف یافت شد که نوشته مرا مو بمو خوانده باشد و با

 این بازی آشنا نباشد بپرسد تا بپاسخمش.

اگر دیروز داداش فرشید بفریادم نمی رسید بی پولی می کشیدم که مپرسید

در هفته گذشته تنها یک بار ان هم شبی که داداش فریاد اینجا بود مسواک زده ام.

 چند رویداد دیگر را هم بنویسم و برم بگیرم بخوابم.امروز دوبار آوای خدایم را شنیدم.یک بار بامداد یک بار هم

 شامگاه هنگامی که سر گرم نوشتن این پست بودم. و بخش هایی را نوشته بودم و می خواستم وارد نت شوم.

 شاد باشید وپاک.

چون هیچ کدوم نبوسیدم نمی ما چمتون. بجز بهزاد اسفندی ارجمند را که ماچتمانمان را پاس می دارد.

 

اگر گاهی دیر برایتان نظر می نویسم گناهش گردن بلاگفا است. بدانید فرسان بیاد همه تون هست

حتی شماییکه نه به او نظر می دهید نه پیکی می فرستید... 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 سپاس از عکاس ، از سعدي، از سايت مهر، از فتوشاپ و از دوم خردادي هائي که کشور را تحويل رئيس جمهور جديد دادند!

test.jpg

 

چه شبی است امشب.پس از هفته ها بلکه ماها به چند سایت ادبی سر زدم. شاید در پایان این نوشته

پیوند آنها را برای خوانندگانی که به اینگونه سایت ها دلبستگی دارند بگذارم.(در هیجان بسر ببرید

که فرسان جز بالا بردن هیجان خون شما کاری نمی تواند بکند)

عکس دیو آنی (کاش نام نهاد و بارگاه ریاست جمهوری را دیو آن بگذارند.(برداشت ۳۰ یا ۳۰ اکیداْ ممـــنوع

با عینک ادبی بنگرید اگر عینک ادبی ندارید بخود سخت نگیرید زیرا عینک ادبی هنوز ساخته نشده است.

عینک ادبی یک حقه کثیف جدیدی اینترنتی است برای هنگامی که خدایی نند و بازجو بخواهد بکند!!! و چشمان

ادمیزاد را می بندند و بر دستانش دست بند می زنندو به او دشنام می دهند و بی منظور از روابط نامشروع  او

شما بخوانید تفهیم اتهام های تخیلی می پرسند و بلاگر یا دگر اندیش باید بگوید با عینک ادبی بنگرید)

واینک ارمغان من برای دوستان ادب دوست و بیزار از ۳۰ یا ۱۰۰

 

اصغر آقا (هادی خرسندی)

مانی ها صدای غیر رسمی ادبیات ایران

یک کتاب خانه (کارگری)

سایت زنده یاد دکتر مصدق با ورود به این سایت آوای خوش پیشوا را خواهید شنید. 

اکبر سردوزامی

سایت سوپر ادبی دوات

در هفته گذشته دست و چشمم به خواندن زندگی نامه تورگنیف بند بود.گمان کنم فردا خواندنش را بپایان

برسانم،وبتوانم وب های گرفته شده را بخوانم.شما هم اگر خواهان کتاب یا نوشته و سروده های ادبی هستید

می توانیددر بخش پیوند های ادبی این وبلاگ به خواسته تان دست یابید.

امشب برای نخستین بار چهره اکتاویو پاز را دیدم

این هفته سر هیچ کلاسی نرفتم.باشگاه هم نرفتم.دوشنبه تصمیم گرفتم سیگار نکشم. تصمیم کبرای من ۵

ساعت بیشتر بدرازا نکشید.سوگلی یا زیبا ترین دوستم گفت اگر تو سیگار بکشی من هم می کشم.یک نخ

سیگار هم با هم کشیدیم. برای اینکه او سیگار نکشد پاکت وینستون لایتم را له کردم و گفتم سیگار نمی کشم.

هنوز هم به او نگفته ام که لغزش کرده ام.دارم از خواستگاری رفتنم پشیمان می شوم.نه خوبرویان دست از سر

من بر می دارند نه من دست از سر خوبرویان. مشکل کلفت دیگرم این است که  برای کارکردن ساخته نشده ام

وزندگی زناشویی نیازمندِ، درامد و داشتن شغل و هنر پول در اوردن می باشد.دلم برای داداش فرزان هم تنگ

شده. داداش فرشام هم دی وی دی خریده و باید بفکر گردواری دی وی دی باشم.   

همه تونو دوست دارم. دستتو نو بگرمی می فشارم و گونهاتونو به نرمی می بوسم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

کودک و کوچک که بوديم، پدر در انديشه اين بود که هر يک از ما داراي يک اتاق شخصي و جداگانه باشيم.اکنون در تلاش است براي هرکداممان يک اتاق خواب به اضافه مخلفات درست کند.شما بخوانيد براي هر نفر يک ساختمان.ويژگي بزرگ ساختمان هايمان هم اين است که، عمودي کنار هم ساخته شوند.با توجه به تعداد افراد خانواده نام خواسته پدر برج يا آسمان خراش خواهد بود.باميد براورده شدن هرچه زود تر خواسته او.

فرسان

سپاهان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 3:30 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

دوستان خوب درود

من بارها نوشتم کاری به سیاست و مذهب ندارم، و نخواهم داشت.چندروز پیش به وبلاگ نخستین دوست

اینترنتیم رفتم . با نوشته ای روبرو شدم که همان هنگام با خود گفتم پیوندشو توی وبلاگم بگذارم تا دوستان

تازه ام هم آنرا بخوانند.

http://www.ommidvar.blogfa.com/گنجشکک اشی مشی

 

روی نوشته یا لینک بالا کلیک کنید. مراقب باشید بقول امید جون نفتی نشوید بقول فرسان هم اکتیویته ای نشوید.

دوستان ارجمند نکته ای که باید در این جا به چشمان تو وب و تو دل بروی شما برسانم این است که ، اگر من

نخواهم از سیاست یا مذهب بنویسم.از گل و بلبل بازی و کپی پیست هم خوشم نیاد و بدان حساسیت داشته

باشم چکار باید بکنم؟

این نکته را هم عرض کنم که چند تا از بلاگر هاییکه پیوندشان در میان پیوند دوستان من است دختر خانم های

زیر ۱۸ سال هستند .و یک بار هم به نوشته های من ایراد نگرفته اند. از اینکه این مسئله را عنوان کردم از شما

پوزش می خواهم.اگر دلگرمی ها و پشتیبانی های شما خوبان نبود هرگز من نمی توانستم این همه سال در

اینترنت ماندگار شوم.

بزودی پیوند تارنمای مزدک که برای من میل زده بود تا وبلاگم را در سایت او بثبت برسانم را در یک پست ویژه

خواهم نهاد. نکته دیگر اینکه من یک بار هم یکی از نوشته هامو ویرایش شده یا بازبینی شده و باز خوانی شده به

هیچ یک از وبلاگ هایم نفرستاده ام و همیشه نوشته ام نوشته های من آکنده از غلط های املایی و انشایی و

معنایی  هستند. به بزرگی خودتون ببخشید. ولی خودم نوشته های خودمو دوست دارم. نوشته های شما را

هم دوست دارم و از شما ها بارها الگو گرفته ام و خواهم گرفت.

ماچ ماچ ماچ تا روز قیامت

همه تونون دوست دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 6:41 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |