خواندن کتاب گزارش یک آدم ربایی نوشته گابریل گارسیا مارکز عزیز با برگردان جاهد جهانشاهی را رابه پایان
رساندم. خواندن کتاب برباد رفته نوشته مارگارت میچل با برگردان شبنم کیان را آغاز کرده ام.این کتاب را در
گذشته ای نچندان دورنزدیک خوانده بودم.اکنون که باز خوانی اش می کنم برداشت تازه ای از آن دارم.
باخوانش کمتر داستانی همزاد پنداری کرده ام.با شناختی که از خود دارم حس می کنم حتی اگر یکی از بردگان
کاکاسیاه،کشتزار های پدر اسکارلت یاهریک اززمین داران بزرگ ویرجینیابودم هم می توانستم اسکارلت رادیوانه
کنم.
کسانیکه برباد رفته را خوانده اند جمله آغازین کتاب که می گوید :اسکارلت اوهارازیبا نبود،را ممکن است بیاد
داشته باشند. اسکارلت قهرمان بربادرفته از بیماری بزرگی بنام حسادت رنج می بردو نمی توانست تحمل کندکه
یک مرد زن دیگری را دوست داشته باشد.
در بخش نخست داستان یکی از دوقلو ها که گمان کنم استوارت تارلتون باشد هنگامی که به اسکارلت می گوید
اشلی ویلکز می خواهد با ملانی هامیلتون ازدواج کند حال اسکارلت دگرگون می شود.دوقلو ها را دست بسر می
کند و آنها برای اینکه با تنبیه مادرشان بخاطر اخراج از دانشگاه روبرو نشوند تصمیم می گیرند به خانه دوستانشان
بروند.در بین راه از هردری سخن می گویند تا می رسند به مقایسه خودشون با اشلی که عاشق موسیقی و
تئاتر و کتاب و اروپاست.
و استوارت می گوید:این چیزها مفت چنگشان . به من یک اسب خوب برای راندن ،کمی مشروب خوب برای
نوشیدن،یک دختر خوب برای دوست داشتن و یک دختر بد برای خوش گذراندن بده اروپا مال هرکه خواست.
من نمی خواهم کسی چیزی به من بدهد بلکه از خواسته هایم می گویم شاید به نیاز هایم هم اشاره ای کردم.
از میان نوشیدنی ها که قهوه را بیش از هر نوشیدنی دیگر دوست دارم .با فردا بیست ماه تمام می شود که من
لب به هیچ نوشیدنی الکلی نزده ام.لذت خواندن یک کتاب خوب را به هم بستری به هیچ دختر خوبی ترجیح نمی
دهم.دلباخته موسیقی هستم.باورم این است هیچ ادم بدی (جنسیت مطرح نیست)ارزش تلف کردن وقت
ندارد تا چه برسد به یک جنس مخالف بد.بدی و خوبی برای هر کسی مقیاس و پارامتر هایی دارد.بزرگترین فاکتور
من برای گزینش دوست دختر زیبایی و سنگینی و تیز هوشی بوده است.چنانچه نگاهی ژرف به این وبلاگ بیاندازید
مشاهده خواهید کرد من ارزش فراوانی برای خانمها قائل هستم.باورم این است یک خانم زیبا و سنگین و درس
خوانده و هنرمند (ترجیحا ادب دوست)را در میان زیبا ترین و خوش بو ترین گل های جهان بگذارند اثرات معنوی
خانمه چشم گیر تر است.کاش می توانستم بیشتر روی این پست کار کنم ولی چاره ای نیست.هراس از بدرازا
کشیدن پست مانع از توضیح و تفسیر می شود.
اگر من در داستان بر باد رفته می بودم هرگز اجازه نمی دادم کمر باریک اسکارلت یا سینه ها و سایر برجستگی
ها و فرو رفتگی های او سبب شود که یک وجب از بدنم چون چوب شود.از وقتی که در کتاب زنده ام که روایت
کنم خوانده ام، مادر مارکز پس از اینکه به رابطه مارکز و همسر گروهبان پی برد و کوشید با غذاهای ویژه
کاری کند که مارکز کمتر تحریک شود.نگاهم به خوراکی ها دگرگون شده.و باید اعتراف کنم با غول شهوتم
مشکلم کمتر شده .در این وبلاگ باپست بعدی خواهم کوشیدتا ازماجراهای خواندنی که تازگیهابرایم رخ می دهد
بنویسم. گرچه نوشتن روز مرگی ها و یادمانهایم را در دفتر کاغذی آغاز کرده ام ولی باز هم کیبوردی خواهم
فرسود.
از اینکه نوشته مرا خواندید از تک تکتون سپاس گزاری می کنم و در صورتی که به هر روشی با دیدگاه شما
برخورد کنم پاسخ مهر و لطف شما را خواهم داد.