تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

به یزدان پاک و پاکان یزدان، من سروده زیر را با صدایی زیبا تر از صدای شاملو و

مسعود فردمنش و مریم حیدر زاده و... شنیدم.بگذار فلاسفه در تعریف و شناساندن

خوشبختی در جدل باشند.من باشنیدن چنان آوای خوشی، بی نیاز از نغمه های

بهشتی شدم و گوش پوشیدم،همان سان که حضرت خیام از حور وشراب بهشتی

 چشم پوشید.خوشبختی همه در آوای او بود. من خوشبخت شدم.

دوستم داشته باش
بادها دلتنگند
دستها بيهوده
چشمها بي رنگند
 
دوستم داشته باش
شهرها مي لرزند
برگها مي سوزند
يادها مي گندند
باز شو تا پرواز
سبز باش از آواز
آشتي كن با رنگ
عشقبازي با  ساز
 
دوستم داشته باش
سيبها خشكيده
ياسها پوسيده
شير هم ترسيده
 
دوستم داشته باش
عطرها در راهند
دوستت دارمها آه چه كوتاهند
 
دوستت خواهم داشت
بيشتر از باران
گرمتر از لبخند
داغ چون تابستان
 
دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد
ناب تر روشن تر بارور خواهم شد
 
دوستم داشته باش
برگ را باور كن
آفتابي تر شو  باغ را از بر كن
 
خواب ديدم در خواب
آب آبي تر بود
روز پر سوز نبود
زخم شرم آور بود
خواب ديدم در تو
رود از تب مي سوخت
نور گيسو مي بافت
باغچه گل مي دوخت
 
دوستم داشته باش
عطرها در راهند
دوستت دارمها آه چه كوتاهند
 
شهيار قنبري عزيز
 
 
دریـغ که ، خواننده اش را هندی وار *هم نمی توانم ببوسم
 
بوسه هندی = بوسه ای بی منظور که بر روی پیشانی می نشیند.(برداشت فرسانی البته)
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

پدرو پدر بزرگم تا کنون، کمربند به حرام باز نکرده اند

ومن به حلال. 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

هفته گذشته می خواستم در باره کرم شاندیز بنویسم که فراموش کردم.قضیه کرم شاندیز اینگونه بود که من به

داداش فریاد گفتم به یک داروخانه یا فروشگاه لوازم آرایشی و بهداشتی برو وبرایم یک کرم بخر که پوست

صورتمو شاداب کنه و رنگ لب هایم را هم تغییربده و...

داداش فریاد گفت: از یک متخصص پوست برات وقت ملاقات می گیرم. که من کوتاه آمدم وگفتم یک کرم

شاندیز بخر.

یکی دیگراز یادمانهایی که باید نوشته شود .توپ والیبالی است که هفته گذشته داداش فرشید برایم خرید.

چند روزی که برادرانم خانه بودند با داداش فریاد تمرین کردم .پیشرفت خوبی هم داشتم.

چون هوا رو بسردی نهاده و دیگه کنار رودخونه نمی شه بازی کرد. شب ها بخانه دوستان می رویم و آنجا

بازی می کنیم. با اینکه هر شب دیر بخانه می آیم ولی تا کنون پدر اعتراضی نکرده است.شب ۵ شنبه (یا همون

بامداد ادینه)رفتیم خونه اقا سعید که یکی از نوازندگان و خوانندگان نامدار شهرمون است . اون شب ما در بازی

حکم، سه دست به اقا سعید باختیم.امشب هم من و سعید شریک شدیم که با برتری م . ج و شریکش را بردیم.

چون بدون پوشش مناسب سوار موتور می شدم نزدیک بود سرما بخورم که خطر از بیخ گوشم گذشت.اکنون هم

هرگاه می خواهم از خانه بیرون بروم حسابی لباس می پوشم.

در یک ماه گذشته ۲۵۰ هزار تومان از پدرم گرفتم .پدر و مادرم هم ۱۵۰ هزار تومان برام تخت و کتاب و چند

رقم خرت وپرت دیگر خریدند که ماجرای تختخواب را در همین وبلاگ نوشته ام.

دوشب پیش داشتم با یکی از بانوان گرامی گفتمان می کردم که جیشتمانم گرفت.بخاطر کم رویی نیم ساعتی

به گفتمان ادامه دادم. من هرگاه جیشتمانم بگیرد هرکجا باشم به احساسم پاسخ می دهم.ولی در ان هنگام

بی خیال پاسخ گویی به چنان نیاز مهمی شده بودم.چون مثانه ام داشت درد می گرفت از دوستم اجازه گرفتم و

و دلیل اجازه گرفتنم را هم نوشتم.دوست روشن اندیشم مرا به رفتن تشویق کرد. اون شب پس از اینکه به چند

کار اینترنتی رسیدگی کردم خوابیدم.صبح زود ساعت ده با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم .کسی که تلفن

زده بودیکی ازخانم هایی بود که این اواخر با او دوست شده ام.از صدام تشخیص داد که از خواب بیدار شده ام و

شروع کرد به تعارف تیکه پاره کردن که کاش زنگ نمی زدم و خدا شوهرم بده و ...

گفتم خانم ارجمند از اینکه مرا بیدار کردی بی اندازه از شما سپاس گزارم.چون داشتم کابوس می دیدم.(گاهی

دیدن برخی در خواب می تواند بد ترین کابوس ها باشد)دلیل دوم هم این بود که خیلی جیشم می آید.دیدم

خانمه گفت :واه واه واه این چه جمله ای بود؟

به او گفتم شما ۵ دقیقه به من فرصت بده برم به احساسم پاسخ بدهم و دست و صورتم را بشورم و برگردم.در

این باره گفتمان می کنیم.من به احساسم پاسخ دادم و برگشتم . خانمه هم تلفن زد. گفتم خوب شما بگویید

بجای جیش چی بایدمی گفتم؟گفت باید می گفتی دستشویی دارم.گفتم خوب در آن صورت ممکن بود گمان کنی

ریدمان دارم.در حالیکه جیشتمان و شاشتمان و ریدمان از خوش ایند ترین کارهای ادمیزاد و دیگر حیوانات

هستند.یا ممکن بود گمان کنی من می خواهم بروم دست و صورتم را بشورم. سپس ماجرای جیشتمان دیشب و

تشویق کردن دوست اینترنتی ام به رفتن و جییشیدن را برایش گفتم.

برای پست بعدی شاید داستان بیرون رفتن و پیتزا خورونم را با سه دختر خانم و یک خانم خوب و نشان دادن

عکس کسی که می خواهم به خواستگاریش بروم و آخرین بوسه های تایتانیکی (شما بخوانید توبه گرگ مرگه)

قول داده بودم دیگه دست هیچ دختر خوشگلی را تایتانیکی نبوسم ولی نتوانستم بر سر قول و قرارم بمونم.

تا کنون من قرار های ازدواج فراوانی داشته ام و چند بار هم رسمی و غیر رسمی نامزد کرده ام.یک بار هم

به خواستگاری نرفته ام. لیکن هر طوری شده به خواستگاری این یک نفر خواهم رفت.

نوشتنی هایم کم نیستند . تنها در خواستی از شما خوبان دارم کاستی های این پست را به بزرگی خودتان

ببخشید. می دونم نباید این همه رویداد را بدین گونه در یک پست می نوشتم ولی چاره ای نداشتم.

در خواست دیگر من این است که با القابی چون مرد هزار نامزد و ده هزار دوست دختر مخاطب قرار ندهید

چون پرونده من پاک پاکه.به مادرم هم گفته ام چنانچه ازدواج کنم سنت شکنی می کنم و بشکل مستقل زندگی

خواهم کرد.پدر هم می گوید برایم ماشین نمی خرد چون می ترسد من تصادف بکنم یا تصادف منو بکنه

از بامداد تا شامگاه هم با نت کار نمی کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 4:59 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

تا اطلاع ثانوی هیچ گونه آغوشی نمی خوام. آغوش، دارای گونه های با دغدغه و بی دغدغه می باشد.

انگار نوشتن را ، سراسر  ز یاد  برده ام.(نه اینکه نوشته های پیشینم خیلی خوب بوده اند)

حرف زیاد دارم . وقت هم دارم .چیزی که دیگه برام نمونده دلبستگی به همه جذابیت های نت می باشد.

پس از چند روز دوری از وبلاگ های خودم و دوستانم و سایت های ادبی آنلاین شدم تا از نتیجه جایزه ادبی

نوبل آگاه شوم. و اکنون سه ساعت است که انلاین هستم و نمی دانم  ماجراهایم را چگونه آغاز کنم؟

 چهارشنبه پس از سالها یک نامه کاغذی از زیبا ترین دختری که تا کنون دیده ام دریافت کردم(این پست برای

آزردن هیچ یک از دوست دختران یا ... پیشینم نیست)اینکه نوشته ام پس از سالها برای این است

که سه سال است هرچه نامه عاشقانه  داشته ام الکترونیکی یا بقول خودمون ایمیل بوده است. نامه اش با

ابیاتی زیبا از حضرت حافظ آغاز شده بود . آخرین عکسش را  هم در کنار نامه زیبایش نهاده بود.بدون اینکه بخواهم

یا بتوانم درباره زیبایی و دیگر هنر ها و شایستگی های این دختر زیباوهنرمند مبالغه و بزرگ نمایی بکنم.در اوج

هوشیاری و خود اگاهی می نویسم . با همه افتخاراتی که در دوستی با سیه چشمان و چشم ابی و سبز

دیدگان ها و سهی قدان و ماه سیمایان و پری وشان دارم، باورم نمی شود با چنین لعبتی دوست شده باشم.در

چند هفته  گذشته با ۷ دخترمهربان و زیبا و روشن اندیش دوست شده بودم.به خودم مژده یک پاییز پر آغوش

داده بودم.با اومدن این خوش دل خوش گل خوش ذوق(ایشان دارای مهارت در چند رشته هنری هستند) نه تنها

همه پیمان های احساسی عاطفی ام را نقض می کنم بلکه از فکر ماندن در مقام دوست بزرگ خوش دل ها و

خوش گل هابرای همیشه جدا می شوم.

خوشبختانه ایشان با این وبلاگ آشنا نیستند و این پست برای تایید نمودن ایشان نیست.همیشه به جدایی

درود فرستاده ام و لی این بار به چنین دوستیی درود می فرستم و می  تایپم نفرین بر جدایی. اکنون بزرگترین

آرزوم درست کردن فرها می باشد.تا همین چند وقت پیش دوست داشتم فرهام داشته باشم. و تا پیش از

خواستگاری حتی به او دست هم نخواهم زد. 

خدا یکی

همدم یکی

فرزند هم یکی

پا نوشت

حتی بوسه های تایتانیکی منحصر به فرد فرسان هم به تاریخ خواهد پیوست.

فرهام نام پسر  و فرها نام دختراست. من در آغاز تنها به فرهام می اندیشیدم. برای تک تک شما خوبان ارزوی

شادی و پیروزی و تندرستی می کنم. 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 7:20 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

بی گمان بلاگی به دل می نشیند که قواعد و شیوه های نگارشی را به تر و بیش تر  رعایت کند.(می تونید اینو نظر شخصی من هم بخونید)در گذشته و حال،شمار سرایندگان میهن ما از نویسندگان مان بیش تر بوده است.اگر بخواهم دایره سرایش و نگارش را تنگ تر کنم(کار هر مرد نیست تنگ تر کردن . مردان در گشاد کردن دستی دراز دارند)باید بتایپم شمار زنان به مردان نویسنده و سراینده یک در چند هزار بوده است شاید هم بیش تر.خوشبختانه پس از سده سیزدهم خورشیدی یا همون سال یک هزارو سی صد،خودمون ما با زنان نویسنده و سراینده ارزنده ای روبرو می شویم.

عمر وبلاگ فارسی نویسی که از ا َن گشتان(با عرض و وطول پوزش .بلانسبت)دو دست فراتر نرفته.چند سال پیش یک بلاگرایدزی که در میان نتوندان با سابقه ،نامدار و سر شناس است،هرچه از کیبوردش بر می آمد به بانوان فرهیخته و نا فرهیخته و زشت و زیبا می نوشت.که از قلمرو پست من برون است.

در پدیده لاگ بازی بانوان سراینده حضوری پر رنگ دارند.لیک در نثر یا نویسندگی باز هم مردان پر شمار تر می شوند. نیازی به نوشتن کیبورد زدی نو را بخوبی حس می کنم.

یک مرد یا زن یا پسر یا دختر  ادبی  به از صد هزار بلاگر کپی پیستی . می خواستم دوست یکی از دوستانم که نویسنده ای زِ بَر کیبورد است را معرفی کنم .بخاطر هماهنگی نکردن با آنها این کار را نمی کنم.جنگ هفتاد و دو وبلاگ و هفتاد و هزار پسر و هفتاد و دو میلیون دختر را وا می نهیم.یک بلاگر با هوش هرگز کم نمی اورد.

شنبه صبح خواب بودم که خبر دار شدم پدر جان برایم تخت خریده است.نخست گمان کردم دارند سر بسرم می گذارند.دوستان دیرین می دانند که من چیزی بنام <<باور کن ندارم>> و خیلی دیر،باور می کنم.پس از اینکه اجزاءتخت را دیدم،نخست خرسند گشتم سپس اندوهی سخت مرا در بر گرفت.

پدر گفت چیه از تخت خوشت نمی آید؟گفتم خیر پدر جان مسئله اصلی تخت نیست. گفت پس مسئله اصلی چیه؟گفتم :خودم هم نمی دونم مسئله اصلی چند مجهولیه؟داداش فرزان ارشمیدوس وار گفت یافتم. پدر گفت:زود تند سریع یافته ات را بگو.داداش فرزان گفت: تـُـــــــــــــشکهِ

ومن تنگ گوش داداش فرزان گفتم: مسئله اصلی،رو    تختی ها    هستند.

امروز پسر خاله  وشوهر خاله ام که پدر وپسرنیستند به خانه ما آمدند.من و همه برادرانم نزد آنها رفتیم وخیلی خوش گذشت.چون مسئله ای بنام اختلاف سن در کار نبود.هنگام رفتن داداش فرزان از شوهر خاله ام پرشسی در باره یک جشن نمود . اودر پاسخ مرگ یکی از شیوخ خوزستان را برای انجام نگرفتن آن جشن نام برد.من با شگفتی گفتم شیخ ... هم مرد؟

بگمانشان من دارم شوخی می کنم.قیافه (ژستی)مظلومانه ای  گرفته و گفتم:بجان حنا  خبر   کسوف را هم   نه شنیده بودم ونه خوانده بودم تا دیشب!!!شوهر خاله ام با قرائتی عجیب گفت: کِی  کس ووف شده؟من گفتم منظور خورشد گرفتگی است،و چهارشنبه خورشید گرفته شده است.شما بخوانید کسوف شده است.

فرسان

سپاهان

روز شمار را هم بلاگفا می نویسد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

خواندن کتاب گزارش یک آدم ربایی نوشته گابریل گارسیا مارکز عزیز با برگردان جاهد جهانشاهی را رابه پایان

رساندم. خواندن کتاب برباد رفته نوشته مارگارت میچل با برگردان شبنم کیان  را آغاز کرده ام.این کتاب را در

 گذشته ای نچندان دورنزدیک خوانده بودم.اکنون که باز خوانی اش می کنم برداشت تازه ای از آن دارم.

باخوانش کمتر داستانی همزاد پنداری کرده ام.با شناختی که از خود دارم حس می کنم حتی  اگر یکی از بردگان

کاکاسیاه،کشتزار های پدر اسکارلت یاهریک اززمین داران بزرگ ویرجینیابودم هم می توانستم اسکارلت رادیوانه

 کنم.

کسانیکه برباد رفته را خوانده اند جمله آغازین کتاب که می گوید :اسکارلت  اوهارازیبا نبود،را ممکن است بیاد

داشته باشند. اسکارلت قهرمان بربادرفته از بیماری بزرگی بنام حسادت رنج می بردو نمی توانست تحمل کندکه

 یک مرد زن دیگری را دوست داشته باشد.

در بخش نخست داستان یکی از دوقلو ها که گمان کنم استوارت تارلتون باشد هنگامی که به اسکارلت می گوید

اشلی ویلکز می خواهد با ملانی هامیلتون ازدواج کند حال اسکارلت دگرگون می شود.دوقلو ها را دست بسر می

کند و آنها برای اینکه با تنبیه مادرشان بخاطر اخراج از دانشگاه روبرو نشوند تصمیم می گیرند به خانه دوستانشان

بروند.در بین راه از هردری  سخن می گویند تا می رسند به مقایسه خودشون با اشلی که عاشق موسیقی و

تئاتر و کتاب و اروپاست.

و استوارت می گوید:این چیزها مفت چنگشان . به من یک اسب خوب برای راندن ،کمی مشروب خوب برای

نوشیدن،یک دختر خوب برای دوست داشتن و یک دختر بد برای خوش گذراندن بده اروپا مال هرکه خواست.

من نمی خواهم کسی چیزی به من بدهد بلکه از خواسته هایم می گویم شاید به نیاز هایم هم اشاره ای کردم.

از میان نوشیدنی ها که قهوه را بیش از هر نوشیدنی دیگر دوست دارم .با فردا بیست ماه تمام می شود که من

لب به هیچ نوشیدنی الکلی نزده ام.لذت خواندن یک کتاب خوب را به هم بستری به هیچ دختر خوبی  ترجیح نمی

دهم.دلباخته موسیقی  هستم.باورم این است هیچ ادم بدی (جنسیت مطرح نیست)ارزش تلف کردن وقت

ندارد تا چه برسد به یک جنس مخالف بد.بدی و خوبی برای هر کسی مقیاس و پارامتر هایی دارد.بزرگترین فاکتور

من برای گزینش دوست دختر زیبایی و سنگینی و تیز هوشی بوده است.چنانچه نگاهی ژرف به این وبلاگ بیاندازید

مشاهده خواهید کرد من ارزش فراوانی برای خانمها قائل هستم.باورم این است یک خانم زیبا و سنگین و درس

خوانده و هنرمند (ترجیحا ادب دوست)را در میان زیبا ترین و خوش بو ترین گل های جهان بگذارند اثرات معنوی

خانمه چشم گیر تر است.کاش می توانستم بیشتر روی این پست کار کنم ولی چاره ای نیست.هراس از بدرازا

کشیدن پست مانع از توضیح و تفسیر می شود.

اگر من در داستان بر باد رفته می بودم هرگز اجازه نمی دادم کمر باریک اسکارلت یا سینه ها و سایر برجستگی

 ها و فرو رفتگی های او سبب شود که یک وجب از بدنم چون چوب شود.از وقتی که در کتاب زنده ام که روایت

کنم خوانده ام، مادر مارکز پس از اینکه به رابطه مارکز و همسر گروهبان پی برد و کوشید با غذاهای ویژه

کاری کند که مارکز کمتر تحریک شود.نگاهم به خوراکی ها دگرگون شده.و باید اعتراف کنم با غول شهوتم

مشکلم کمتر شده .در این وبلاگ باپست بعدی خواهم کوشیدتا ازماجراهای خواندنی که تازگیهابرایم رخ می دهد

بنویسم. گرچه نوشتن روز مرگی ها و یادمانهایم را در دفتر کاغذی آغاز کرده ام ولی باز هم کیبوردی خواهم

فرسود.

از اینکه نوشته مرا خواندید از تک تکتون سپاس گزاری می کنم و در صورتی که به هر روشی با دیدگاه شما

برخورد کنم پاسخ مهر و لطف شما را خواهم داد.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

-----------------------------

در فرهنگ اصيل و باستانی ايران پنج جشن با اهميت وجود دارد : نوروز و تيرگان و مهرگان و سده و يلدا بنابراين مهرگان يکی از کهن ترين جشن های ايرانيان است. در گاه شمار ايران باستان هر سال به ۱۲ ماه و هر ماه به ۳۰ روز تقسيم می شد که جمعا ۳۶۰ روز می شد. ۵ روز باقی مانده را به آخر ماه هشتم اضافه می کردند. هر روز به نامی خوانده می شد که معمولا نام يکی از ايزدان آيين ايرانيان بود. زمانی که نام روز با نام ماه يکی می شد آن روز را جشن می گرفتند. مهرگان روز مهر در ماه مهر است. در ائستا روايت است که مهر همان ايزد مهر است که در اولين روز زمستان به دنيا آمده است و ميترا نام دارد و ميترا فرزند آناهيتا است. می گويند هنگامی که آناهيتا در درياچه هامون شنا می کرد بار دار شده است. او الهه خورشيد است و به محصولات کشاورزی برکت می دهد. البته ايران باستان اين جشن را (( ميترا کانا )) می ناميدند که بعدها به (( مهرگان )) تبديل شد با اين تفسير مهرگان روز برکت دهی است.

جشن مهرگان متعلق به فرشته بزرگ مهر است و برابر با مهرروز (شانزدهم مهر) است و مطابق گاهنمای کنونی دهم مهر می باشد اين جشن فرخنده و زيبا در گذشته ميان ايرانيان مقامی بسيار ارجمند در حد نوروز داشت و همانگونه که ايرانيان نوروز را بواسطه پايان سرما و آغاز بهار جشن می گيرندمهرگانرا نيزدر نيمه سال و با پايان فصل گرما و شروع سرما جشن می گرفتند آداب و رسوم آن بسيار شبيه به نوروز است و همانطور که نوروز را به پادشاه افسانه ای ايران جمشيد نسبت می دهند مهرگانرا نيز به فتح و پيروزی فريدون ديگر قهرمان ايرانی بر ضحاک نسبت داده می شود...

 

شن مهرگان بنا به روايت ابوريحان بيروني در شانزدهمين روز از ماه مهر ( برمبناي گاه شمار ايران باستان ) - روز مهر - ماه مهر - انجام مي گرفت و شش روز به طول مي كشيده است . اسطوره اين جشن به كشته شدن ضحاك بدست فريدون بر مي گردد (البته در شاهنامه ضحاك كشته نمي شود بلكه به بند كشيده مي شود ) بيروني در كتاب التفهيم في صناعات التنجيم مي گويد :

اندرين روز افريدون ظفر يافت بر بيوراسب جادو - آنك به ضحاك معروف است و به كوه دنباوند بازداشت و روزها كه از پس مهرگان است همه جشن اند بركردار آنچ از پس نوروز بود .

همچنين بيروني در كتاب آثار الباقيه چنين مي نويسد :

... . و اين عيد براي عموم مردم است و تفسير آن دوستي جان است و گويند كه مهر نام آفتاب است و چون در اين روز آفتاب بر عالم پيدا شد اين است كه اين روز را مهرگان گويند و دليل بر اين گفتار آن است كه در آيين ساسانيان در اين روز اين بود كه تاجي را كه صورت آفتاب بر او بود بسر مي گذاشتند و آفتاب بر چرخ خود در آن تاج سوار بود .....

... نيز گفته اند كه در اين روز فرشتگان براي ياري فريدون آمدند و در خانه هاي پادشاهان اينطور در اين ماه رسم شده كه در صحن خانه مرد دلاوري هنگام طلوع آفتاب مي ايستد و باآوازي بلند مي گويد (‌اي فرشتگان بدنيا پائين آييد و شياطين را قلع و قمع كنيد و از دنيا آنانرا دفع كنيد ) و مي گويند در اين روز خداوند زمين را گسترانيد و كالبدها را براي آنانكه محل ارواح باشد آفريد و در ساعتي از اين روز بود كه خداوند ماه را كه كره اي سياه و بي فروغ بود بها و جلا بخشيد و بدين سبب گفته اند كه ماه در مهرگان از آفتاب برتر است و فرخنده ترين ساعآت آن ماه است ...

بلعمي نيز مي نويسد :

آفريدون ظفر يافت و ضحاك بگرفت و بكشت و همان روز كاوه تاج بر سر آفريدون نهاد و جهان بروي سپرد و آن مهر ماه و آن مهرگان نام كردند و عيد كردند و آفريدون به ملك بنشست .

در فرهنگ جهانگيري در مورد اين جشن چنين آمده است :

جشني از اين بزرگتر بعد از نوروز نباشد هم چنان كه نوروز عامه و خاص بود مهرگان نيز عامه و خاصه بود و تعظيم اين جشن تا شش روز كنند ... پادشاهان در اين روز تاج زريني كه تصوير نيز (؟) اعظم بر آن بودي به سر خود و بر سر اولاد خود نهادندني و روغن به آن را به جهت تبرك بر بدن ماليدندي و كساني كه در اين روز نخست نزد پادشاهان جم آمدندي موبدان بودندي و هفتخوان را كه شكر ترنج ، سيب و بهي و انار و عناب و انگور سپيد و كنار در آن بودي با خود آوردندي چه عقيده پارسايان آن است كه در اين روز هركس از ميوه هاي مذكور بخورد و روغن به بدن بمالد و گلاب بپاشد بر خود و دوستان خود در آن سال آفات و بليات بسياري از وي مندفع گردد .

دكتر مهرداد بهار پيشينه اين جشن در بين النهرين مي جويد و مي گويد ايرانيها بدان شكل ايراني داده و از آن يك جشن ملي ساخته اند . آئيني با نام آكيتي در بابل وجود داشته است كه در آغاز پائيز بر گزار مي شده است و به كشتن غول تيامت بدست مردوك خداي بزرگ شهر بابل بر مي گردد با كشتن اين غول و از تن او مردوك جهان را مي سازد كه خود نوعي بركت است در اسطوره كشتن ضحاك بدست فريدون نيز اين بركت دهي به مردمان ديده مي شود ضحاك كه شاهي بيگانه است فاقد فره است پس وجودش بي بركت است فريدون با كشتن ضحاك به سرزمين بركت مي دهد و در نتيجه محصولات رشد مي كنند .

نتيجه گيري بيروني اما چيز ديگري است او در ادامه توضيحات جشن مهرگان مي گويد :

اما آن دسته از ايرانيان كه بتاويل قائلند .. مهرگان را دليل قيامت و آخر عالم مي دانند با اين دليل كه هرچيزي كه داراي نمو باشد در اين روز به منتهاي نمو خود مي رسد و مواد نمو از آن منقطع مي شود و حيوان در اين روز از تناسل باز مي ماند چنانكه نوروز را آنچه در مهرگان گفته شده بعكس ات و آنرا آغاز عالم مي دانند .

 

منابع :

ابوريحان بيروني ـ‌ آثار الباقيه

مهرداد بهار - پژوهشي در اساطير ايران

مهرداد بهار - از اسطوره تا تاريخ

صادق هدايت - فرهنگ عاميانه مردم ايران

ز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان

مهر بفزا، اي نگار مهر چهر مهربان

مسعود سعد سلمان

در آشيان آريائي ، ايرانيان سال را به دو بخش بزرگ منقسم مي كردند :‌بخش تابستاني - بخش زمستاني . در آغاز بخش تابستاني و به هنگام اعتدال ربيعي ، جشن نوروز برپا مي شد كه جشن كشت بهاره بود و شروع بخش زمستان كه ايام اعتدال خريفي بود جشن مهرگان يا كشت پائيزي خوانده مي شد .

مهرگان سرآغاز فصلي كه به دنبال تلاش و كوشش - دانه ها به باروري مي نشست و خوشه ها به دم تيز داس سپرده مي شد . خرمن ها انباشته مي گرديد و انبارها محل ذخيره گندم و جو و حبوبات و ساير آذوقه ها براي زمستان سردي بود كه پيش رو داشتند و آنگاه كه جملگي تلاش ها به نتيجه مي رسيد نويد سبكباري و آسوده خاطري براي ادامه حيات در ماه هاي آينده را مي داد .

فراغتي حاصل مي شد و شبانان و كشتكاران جشن مي گرفتند و تن سبك مي ساختند و سپاس خويشتن را به آستان اهورامزدا مي رساندند و با سروده هاي نغز و شيوا ، مهر - ايزد نگهدارنده دشت ها و خرمن ها و ستوران را به همپايي در پايكوبي فرامي خواندند .

بدين سان بود كه مهرگان ايام جشن مهر درخشان ، ايزد پرصلابت مهروزي و اشنائي به شمار مي رفت .

....

مهرگان علاوه بر اين منشاء تقويمي و طبيعي يك منشاء اجتماعي نيز داشت و ظاهرا جشن پيمان بندي قبيله ها براي حفظ دوستي و آشتي بين خود بشمار مي رفت و شايد نحوه زندگي كشاورزي و دامداري ساكنان فلات خوش منظر ايران را به نوعي مراعات ميثاق و قرارداد نظير شهور حرام در بين اعراب و خودداري از جنگ و ستيز وادار مي ساخت .

جشن مهرگان در مهروز ( روز شانزدهم ) از مهرماه برپا مي شد و مخصوص ايزد مهر بود مهر ميانجي بين تاريكي شب و روشني روز - ميانجي ميان دلها ، نگاه دارنده پيمانها ،‌پاسدار عشق و دوستي و ايزدي از ايزدان محبوب ايران باستان ، واسطه و ميانجي بين خالق و مخلوق و گواه راستگويان و كيفر دهنده عهد شكنان .

....

مهرگان نيز جشني از جشن هاي مردمي بود . خلعت مهرگاني نه بر قامت سلاطين برازنده بود و نه جشن مهرگاني در بارگاه آنان استوار (۱) . جشن ، جشن مردمي بود .ايام سرور شبانان پاتاوه در پاي كشيده و سرگردان علفزارها كه به هنگام مهرگان گله ها را در اطراقگاه به شمارش مي كشيدند و جشن و سروري برپا مي داشتند و كشتكاران در خرمنگاه به دور دانه هاي انباشته گشته غلات هم آوازي و پايكوبي مي كردند و نواي مهرگاني سر مي دادند ، ايزد مهر - آن سوي تر چتر محبت و مهرباني برسرهاشان مي گسترانيد و دل هايشان را گرم مي ساخت و چنين بود كه اين جشن مردمي از روزگاران گذشته تا به امروز پايدار مانده است .(۲)

همه مردمي بايد آئين تو ---------- همه رادي و راستي دين تو

جابر عناصري - اساطير و فرهنگ عامه ايران

توضيحات هوم :

۱- البته از زمان ساسانيان و پس از آن تا دوره خلافه عباسي و شايد پس از آن اين جشن محملي بود براي پركردن خزانه شاهان و يا خلفا دكتر بهار پايان اين جشن را در زمان مغولها مي داند .

۲- ايشان به آئين هاي مشابه در غرب و شمال ايران كه در زمان نگارش اين كتاب سال ۱۳۷۴ هنوز وجود داشته اشاره كرده است .كه براي اجتناب از اطاله كلام آنها را ننوشتم .

بینی آن ترکی که او چون برزند بر چنگ، چنگ --- از دل ابدال بگریزد به صد فرسنگ، سنگ

بگسلد بر اسب عشق عاشقان بر تنگ صبر --- چون کشد بر اسب خویش از موی اسب او تنگ تنگ

چنگ او در چنگ او همچون خمیده عاشقی --- با خروش و با نفیر و با غریو و با غرنگ

عاشقی کو بر میان خویش بر بسته‌ست جان --- از سر زلفین معشوقش کمر بسته‌ست تنگ

زنگیی گویی بزد در چنگ او در چنگ خویش --- هر دو دست خویش ببریده بر او مانند چنگ

وان سر انگشتان او را بر بریشمهای او -- جنبشی بس بلعجب و آمد شدی بس بی‌درنگ

بین که دیباباف رومی در میان کارگاه --- دیبهی دارد به کار اندر، به رنگ بادرنگ

بر سماع چنگ او باید نبید خام خورد --- می‌خوش آید خاصه اندرمهرگان بر بانگ چنگ

خوش بود بر هر سماعی می، ولیکن مهرگان --- بر سماع چنگ خوشتر باده‌ی روشن چو زنگ

مهرگان جشن فریدونست و او را حرمتست --- آذری نو باید و می خوردنی بی‌آذرنگ

منوچهري

اين پست دسترنج دوستان انديشمند و فرهيخته من است که از بردن نامشان خود داري مي کنم.هدف همه ما زنده نگه داشتن آيين هاي ديرينه سرزمين عزيزمان ايران مي باشد.

شاد و تندرست وپيروز و سربلند باد هرآنکه پاک است و با ناپاکي مي ستيزد.

 

فرسان

سيزدهمين روز مهرماه هزارو سي صد و هشتاد وچهار خورشيدي

سپاهان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 3:45 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

بخش بزرگی از وبلاگ  نویسی من دربر گیرنده رویداد های نچندان ویژه زندگی من بوده است.نمونه بخواهم بنویسم،می توانم به حمام رفتن ها،خریدلباس های زیر ورو ،کوتاه کردن موهای سر و ... ،کتاب های خوانده شده،سفر های این ترنتی و اون ترنتی،ورزش کردن،کابوس دیدن و ...را می توانم نام ببرم.

دیروز یک پست در وبلاگ فرسان پرشین لاگ زدم.دقایقی از پست من نگذشته بود که بازتابش نمایان گشت.شاید هم نوشته من نبود و دگرگونی هایی که در وبلاگم انجام دادم باعث شد آن کار روی دهد.هرچه بود من اهمیت ندادم. پس از اینکه برای چند تن از دوستان نظر نوشتم. به پیرایشگرم زنگ زدم .دوش گرفتم و سر کوچه یک تاکسی دربست کردم و رفتم موهایم را تیفوسی کوتاه کردم.پس از اینکه موهای تیفوسی کوتاه شده ام را میکروبی کردم رفتم نزد یکی از دوستانم که لوازم آرایشی و عطر و ادکلن می فروشد. کلی عطر و اسانس  و ادکلن خریدم.کنزو ،هوگو،هیون،دانهیل،یاس،ودکا،سیگار، نام ادکلن اسانس و عطر هایی بود که خریدم.فردا هم باید بروم یک تک پوش خوشگل بخرم.

از مغازه لوازم ارایشی که بیرون آمدم چشمم به یک سری سی دی افتادکه به مژگان قول داده بودم برایش بگیرم.با اینکه پول زیادی برایم نمانده بود نتوانستم بی خیال سی دی ها شوم.وارد مغازه شدم و از فروشنده بهای سی دی ها را پرسیدم.هنگامی که فروشنده قیمت را گفت نگاهی به بازمانده پول ها کردم دیدم اگر بخواهم سی دی ها را بخرم باید بی خیال بخور بخور  بشوم. به فروشنده گفتم باید بروم و بار دیگر برای خرید بیایم. فروشنده گفت سی دی ها را بردار بعد پولش را بیاور.گفتم از بدهکاری بیزارم.از مبلغ سی دی های مورد نظر هم بیشتر پول روی میز آن مغازه دار گذاشتم و گفتم هرچه می خواهی بردار.هنگامی که دیدم مبلغ خیلی زیادی تخفیف داد داشتم از شگفتی شاخ در می آوردم.گفتم آقا من نمی خواهم بدهکار شما باشم. گفت بدهکار نیستی !!!گفتم یعنی شما این همه به من تخفیف داده اید؟گفت بله

بسوی پیتزا فروشی راه افتادم و جای شما خالی به حس بخور بخور هم بگونه شایسته ای پاسخ دادم . رفتم پارکی که با دوستان قرار داشتم.تا ساعت ۱۰ با دوستان توی پارک بودیم و سپس با دوست تازه ام مصطفی به کنار رودخونه رفتیم. سر راه مصطفی رفت خونه و کتش را پوشید و به گروه دوستان که داشتند ورق بازی می کردند پیوستیم. تا ساعت ۱و نیم بازی کردیم .حتی یک دست هم نباختیم.اینو هم بنویسم که سه چهار شب است حسابی و از ته دل می خندم.خونه هم که رسیدم یک بشقاب برنج و خورشت نوش جان فرمودم.بعدش هم که اینها را نوشتم.

شاد وپیروز و تندرست باشید دوستان خوب من.

می ماچمتون

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

صبح زود مادر بیدارم کرد تا با داداش فرشاد برویم و یک دستگاه مکانیکی را بار جرثقیل کنیم و برای پدر بفرستیم.به تاکسی سرویس زنگ زدم و گفتم یک تاکسی برامون بفرسته.برخلاف همیشه که هرگاه از خواب بیدار می شدم با یک خوراکی مفصل روبرو می شدم . جز یک لیوان چای شیرین با پنیر چیز دیگری نصیبم نشد.

سوار تاکسی که شدیم راننده گفت کجا می روید؟داداش فرشام بجای اینکه بگوید شهر ابریشم،گفت جاده ابریشم.همین شوخی سبب شد تا اخم هایم را با لبخند عوض کنم.

در بین راه خاطرات فراوانی برایم زنده شد.چون راننده از جاده ای می رفت که وجب به وجب آن برایم خاطره بود.پس از اینکه کار مان در گاراژ پایان یافت داداش فرشاد با جرثقیل رفت و من هم به خانه آمدم . داداش فرزان هم اومده بودخونه.

 

توی باشگاه حسابی من و محمد درخشیدیم . مربی هم خیلی خوشش امده بود.قرار شد در جشنی که امروز عصر برای بزرگداشت قهرمانان پارا المپیک انجام می گیرد شرکت کنیم.ساعت ۷ به سراغ یکی از دوستانم رفتم و تا ساعت ۹شب آنجا بودم و بحث پیرامون این بود که عضو گلد کوییست بشویم یا نه؟ من که توسط همون دوست ... مهربونم عضو یک موسسه تجارت الکترونیک شده بودم و علاقه و باوری هم به گلد کوییست نداشتم. دوستم هم مانده بود یک میلیون و پانصد هزار تومن از گلد کوییست خرید کند یا نکند.در باره گلد کوییست که تا ان زمان به نتیجه نرسیدیم.

ساعت ۹و چند دقیقه به یکی از پاساژ های ویژه طلا رفیتم ویک حلقه نامزدی سنگین برای دوستم سفارش دادیم و رفتیم جلسه.توی جلسه دوستان قدیمی زیادی را پس از مدتها دیدم.

ساعت ۱۱ شب هم رفتیم کنار رودخونه.من ادم تایید طلبی هستم که همیشه دوست داشته ام از سوی جنس مخالف مورد توجه قرار گیرم.ولی هرگز دوست نداشته ام زن یا دختری که با یک مرد یا یک پسر است نگاه های عاشقانه به من بکند.حتی اگر آن خانم ملکه زیبایی جهان باشد.هرگز لقمه کسی را نربوده ام.اکنون وارد این بحث نمی شوم.

کنار رودخونه یک دست ورق بازی کردیم و یک ساندویچ هم خوردیم و به خانه آمدیم.اکنون هم ساعت ۱:۱۱ دقیقه نیمه شب است و من هم باید بروم بخوابم چون فردا هم روز پرکاری دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

حال خوشی دارم. خوش حالیمو بین همه تون ضربو جمع و تقسیم می کنم.امشب در انجمنی بودم که  بد حال ترین آنها بیش از خوش حال ترینشان از خدا و نیروی برتر شان سپاس گزار بود.باور کردنی نبود. من جو زده شده بودم. بدون اینکه با آدم های  بغل دستی یا پشت سری یا پیش رویی ام سخن بگویم .پنبه ها را از گوشم در آورده بودم و کرده بودم توی دهانم.

امشب به فکر سمج و ویرانگرم داخل پرانتز وسوسه اجازه ترک تازی ندادم هرچه می خواست مرا وادارد که زاغ سیاه کاربران را چوب بزنم. نتوانست .هنوز هم نخواهم توانست انگونه که دوست دارم بنویسم. بزودی برای این نیز راهکاری پیدا خواهم کرد.

بیش از ۳۴ ساعت است که نخوابیده ام . خواهش می کنم یک وقت ۳۴ را ۲۴ نخوانید.نکته دیگر اینکه دیگر فری از روز  مرگی هایش نخواهد نوشت. نوشته های او همه روز زندگی خواهند بود.بگذشته ام گیر نمی دهم زیرا هرچه بود گذشت و درس های بزرگی آموختم که درزندگی هم بکار خودم خواهند خورد هم بکار دیگران.

چند شب پیش یک دوست پیدا کرده ام که یک پایش قطع شده است.می توانیم دوستان خوبی برای هم باشیم.قرار است فردا با هم به تمرین والیبال نشسته برویم.استیلش خیلی برای والیبال نشسته مناسب است.اندکی بالاتنه و دستانش کشیده تر از من هستند.ورق بازیش هم بد نیست ولی در نخستین بازی که با او کردیم با برتری از او و یک حرفه ای دیگر بردیم. که به رگ غیرتشان برخورد. دو دوست دیگر بازی کردیم که ان دوست را ما باختیم.از دست دوم من دیگه توی بازی نبودم.شریکم چند بار گفت فری چرا اینگونه بازی می کنی .گفتم توی بازی نیستم .

باید بروم بخوابم چون فردا روز پرکاری دارم. سفر های پاییزی من نیز بزودی آغاز خواهند شد.

برای همه خوبانی که این نوشته را خواندند ارزوی شادکامی می کنم. شاد باشید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 2:33 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

دیروز هم روز بدی بود هم خودم اونو بد کردم. از این لحظه به یک پیوند جهنمی و شوم که تعلق خاطر من به یک وبلاگ و یک سایت بود را گسستم.با شناختی که از خودم دارم می دانم اگر زمین و زمان به هم دوخته شوند باز نخواهم گشت.مگریک معجزه انجام گیرد.

راهنمایم می گوید هرچیز و هرجا و هر کس کهحالت را بد می کند رهایش کن. حوصله خود فریبی نداشتم ان سایت حالم را ناخوش می کرد.بخودم و دیگران خسارت می زدم.مرگ یک بار شیون هم یک بار.تصمیم من از روی خشم نبود. نیاز و صلاح من در این تصمیم بود.

ارزو می کنم امروز برای همه روز خوبی باشد.کارهای فراوانی باید انجام دهم.خوشبختانه ترسی ندارم و راهکار های لازم را بدست آورده ام.دارم ماجراهای دکتر جکیل و آقای هاید که نزدیک به یک سال در جستجویش بودم را می خوانم. کتاب خیلی جالبی است.دلم برای رابرت لویی استیونسن می سوزد. زندگی کوتاه و پر رنجی داشته است.

به گمان فراوان در این وبلاگ بیش از پیش خواهم نوشت. اکنون اندکی حالم ناخوش است پس دعای آرامش جبران خلیل جبران را می خوانم و بدان می اندیشم.

پروردگارا آرامشی بخش تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم دگرگون سازم.

دلیری تا دگرگون سازم آنچه را که می توانم.

و دانشی که دگرگونی این دورا دریابم.

از اینکه نوشته مرا خواندید از شما سپاس گزارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 4:18 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

ساعت ۳:۱۸ بامداد یک شنبه سومین روز مهر ماه است.

عنوان این پست.ویلیام  فالکنر:برای نویسنده هیچ جایی بهتر از فاحشه خانه نیست!!! را در کتاب زنده ام که روایت

کنم مارکز خوانده ام همو که داستان روسپی های غمگین زندگی اش را هم نوشته است.مارکز در کتاب زنده

ام که روایت کنم. چند باری به دنج و آرام و ارزان بودن اتاق های فاحشه خانه ها اشاره می کند.گرچه هراسی

از بیان هم بسترشدن هایش ندارد و بارها از خاک تو سری های خودش و پدرش می نویسد.خواننده از دست او

خشمو نمی شود. من که خشمو نشدم. حتی چند بار هم بخاطرتنگدستی گابی اشک ریختم.

با این که کمبود های اخلاقی فروانی دارم ولی حسی بنام حسادت زیاد ازارم نمی دهد.اگرسردوزامی یا هادی

خرسندی و ابراهیم نبوی از واژگان و افعال کردنی و دادنی بهره می برند.یا مهین میلانی براحتی نوشیدن یک

فنجان قهوه از نگاه هاو پیشنهاد های مردان گوناگون می نویسد. من چرا خودم نباشم؟

باری چند روز است که می خواهم پستی با عنوان خودراضایی بنویسم.بدون اینکه هراسی از داوری خوانندگان

درباره خودم داشته باشم. بخاطر دوستانم خود سانسوری می کنم. امشب می خواهم شیشه هرچه

خود سانسوری را بکوبم به سنگ و بنویسم که هیچ سیه چشم ماه سیمایی نمی تواند مرا همه جانبه ارضا

نماید.

باری تنها خودم هستم که  توان راضی نمودن  کامل خودم را دارم.منظورمن از ارضا، براورده کردن تمایلات سکسی

نیست.زیرا باور دارم هر نوع تخلیه جنسی منجر به خرسندی و خوشنودی نمی شود.بزرگ ترین و خطر ناک ترین

دوست و دشمن من فکر و اندیشه من است. هیچ جلاد و دژخیم یا هیچ فرشته وپرستار و پریی نمی تواند در حال

من دگرگونی ایجاد کند تا من خودم تمایل نداشته باشم.پس هرچه کشیده یا می کشم از دست فکر بکر و ویرانگر

خویشتن خویشم بوده است. می خواهم پس از این خود آزاری نکرده وخود ارضایی نمایم.

یاد سهراب سپهری می افتم می بینم .روزگارم بد نیست. شب گارم هم آنچنان که باید سیه نیست و گر هم

باشد اندکی صبر نیاز است که ، سحر نزدیک است.وبلاگی دارم و کیبوردی و سر سوزن ذوقی چرا از آنها درست

بهره نبرم؟فردا پاسخ خدا را چه بدهم ؟با چوب تمام سوخته اش چه کنم؟بگویم خدا جون منو ببخش.من پشیمانم.

خیراینگونه نمی شود. زیرا خداوند عز و جل که در اسمانها و اقیانوس ها و وبلاگ ها و وب سایت ها است به من

گفته است. یک بار بیشتر نعمت بودن را به تو نخواهم داد. زندگی کن وبگذار زندگی کنند. به احساست پاسخ بده.

تنها مراقب باش به دیگری خسارت نزنی.

من یک انسان هستم که دارای نیاز های شناخته شده ای هستم.قوانین و مقرارت و عرف و آداب و رسوم

زیستگاهم را خوب می شناسم.بدی و خوبی در قاموس من تعریف شده اند.مرگ در باور من تنها برای همسایه

حق نیست.  

می خواهم در پاسخ ویلیام چون بنویسم:برای وبلاگ نویسی، جایی فرا تر از فاحشه خانه نیاز است. این گفتار را

در پست بعدی یا پست های آینده توضیح خواهم داد.البته مقصود من فاحشه خانه از دیدگاه ژان پل سارتری می

باشد. یعنی یک امر ناواقعی و تخیلی .در هر روی اگر عمری بود در اینده در این باره بیشتر خواهم نوشت.

برای همه مون آرزوی خرسندی و خوشنودی می کنم.حالا از گونه خودر ارضائی یا دگر ارضایی.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 5:8 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |