تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

خواندن کتاب، زنده ام که روایت کنم، مارکز دارد پایان می یابد.کتاب تازه که دست خواهم گرفت تهوع سارتر خواهد بود.یک بار آنرا خوانده ام .باید دوباره خوانی کنم و یاد داشت بردارم.

دوست گوشتی ندارم.دوستان کنونی من دوستان کاغذی و الکترونیکی  هستند.تا یک ماه پیش همین که ۲۰ صفحه از دوستان کاغذی می خواندم چشمانم خسته می شد و خواب مرا در می ربود.به رکوردپیشینم، خواندن چند صفحه در روز هنوز نرسیده ام.از دوستان الکترونیکی هم دور مانده ام چون در گذشته‌روزی‌۱۲ساعت‌افلاین انهارامی خواندم‌ودیدگاهم رابرایشان می نوشتم و می فرستادم. 

با اینکه تک دمبل و وزنه هایم را به اتاق خوابم آورده ام ورزش نمی کنم.تنها تمرینم بر می گردد به چند روز پیش، که نمی دانم در کدام وبلاگ هنگام درستش را نوشته ام؟با افزایش وزنی که  پیداکرده ام بازوهایم با دیگر بخش های هیکلم هم خوانی ندارند.با یک ماه کارکردن چهار سانت کاهش بازو را می توانم جبران کنم.(شتر و خواب و پنبه دانه خودمون ...)

چندروز است شیخ ابوالحسن خرقانی دست از سرم بر نمی دارد.نوشته سر در خانقاهش مرا بخود وا داشته است« هر کس که در اين سرا درآيد نانش دهید و از ايمانش مپرسيد.  چه آنکس که بدرگاه باري تعالي به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»

پیوسته با خویش کلنجار می روم که اگر اندیشمند بزرگ ۱۰۰۰سال پیش اکنون می زیست. بر سر در وبلاگش چه می نوشت؟

 دیشب که خبری از مسواک زدن نبود امشب هم تنهایی مسواک زدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

دوستان

درود ببخشید که باز ناگزیر شدم یک نوشته دراز در وبلاگ قرار دهم.دلباختگان ادبیات که با خواندن بیگانه نیستندبر من خواهند بخشید.

 

بجاي واخواهي پيرامون گزينش سالروز درگذشت سراينده نامدار ميهنمان،شهرياربه کيبوردفرسايي بپردازم.زندگي نامه و چند نمونه از سروده هاي وي رادراين پست پيش کش مي کنم.چند پيوند که با اين پست همخواني دارد نيز در پايان افزوده خواهد شد.

 


زندگی نامه استاد شهریار


قـلم جـناب آقاي زاهـدي دوست استاد
اصولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده مي شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري کـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديک است و حقـيـقـتاً حيف است که آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود.
گو اينکه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يک از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود کرد.
شهـريار يک عشق اولي آتـشين دارد که خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين کوره است که شهـريار گـداخـته و تصـويه مي شود. غالـب غـزلهـاي سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يک قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي کرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت کرده است.
بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق مي ورزيده و مي توان گـفت که در اين مراحل مثـل مولانا، که شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق مي بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند که مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع مي شوند. از دوستان شهـريار مي تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزکوهـي، تـفـضـلي، سايه و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد.
شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزلهـاي ماه سفر کرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده پـرتـو پـايـنده بـيان شده است و غـزلهـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناکامي، شاهـد پـنداري، شکـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران و نالـه نوميـدي و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان مخـتـلف آن عـشق حکـايت مي کـند و غـزلهـا يا اشعـار ديگـري شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و غـيره که مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط مي دهـد.
عـشقهـاي عارفانه شهـريار را مي توان در خلال غـزلهـاي انتـظار، جمع و تـفريق، وحشي شکـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و ناي شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتي و غـزلهـاي ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلي آثـار ديگـر مشاهـده کرد. براي آن که سينماي عـشقي شهـريار را تـماشا کـنيد، کافي است که فـيلمهاي عـشقي او را که از دل پاک او تـراوش کرده در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـني دل بگـذاريـد هـرچـه ملاحـضه کرديد هـمان است که شهـريار مي خواسته است. زبان شعـر شهـريار خـيلي ساده است.
محـروميت و ناکامي هاي شهـريار در غـزلهـاي گوهـر فروش، ناکامي ها، جرس کاروان، ناله روح، مثـنوي شعـر، حکـمت، زفاف شاعـر و سرنوشت عـشق به زبان شهـريار بـيان شده است و محـتاج به بـيان من نـيست.
خيلي از خاطرات تـلخ و شيروين شهـريار از کودکي تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايي و افسانهً شب به نـظر مي رسد و با مطالعـه آنهـاخاطرات مزبور مشاهـده مي شود.
شهـريار روشن بـين است و از اول زندگي به وسيله رویأ هـدايت مي شده است. دو خواب او که در بچـگي و اوايل جـواني ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند.
اولي خوابي است که در سيزده سالگي موقعـي که با قـافله از تـبريز به سوي تهـران حرکت کرده بود، در اولين منزل بـين راه - قـريه باسمنج - ديده است؛ و شرح آن اين است که شهـريار در خواب مي بـيـند که بر روي قـلل کوهـها طبل بزرگي را مي کوبـند و صداي آن طبل در اطراف و جـوانب مي پـيچـد و به قدري صداي آن رعـد آساست که خودش نـيز وحشت مي کـند. اين خواب شهـريار را مي توان به شهـرتي که پـيدا کرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير کرد.
خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـي مي بـيـند، و آن زماني است که عـشق اولي شهـريار دوران آخري خود را طي مي کـند و شرح خواب مجملا آن است که شهـريار مـشاهـده مي کـند در استـخر بهـجت آباد ( قـريه يي واقع در شمال تهـران که سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالي تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقعهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را مي بـيـند که به زير آب مي رود، و شهـريار هـم بدنبال او به زير آب رفـته، هـر چـه جسـتجو مي کـند، اثـري از معـشوقه نمي يابد؛ و در قعـر استخر سنگي به دست شهـريار مي افـتد که چـون روي آب مي آيد ملاحضه مي کـند که آن سنگ، گوهـر درخشاني است که دنـيا را چـون آفتاب روشن مي کند و مي شنود که از اطراف مي گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد که معـشوقـه در مـدت نـزديکي از کف شهـريار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه اي براي شهـريار دست مي دهـد که گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوي را در نـتـيجه آن تحـول مي يابد.
شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصي دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا هـمراه موضوعـات تـغـيـير مي کـند و در مـواقـع حسـاس شعـري بغـض گـلوي او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشک مي شود و شـنونده را کاملا منـقـلب مـي کـند.
شهـريار در موقعـي که شعـر مي گـويد به قـدري در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو مي رود که از موقعـيت و جا و حال خود بي خـبر مي شود. شرح زير نمونهً يکي از آن حالات است که نگـارنـده مشاهـده کرده است:
هـنـگـامي که شهـريار با هـيچ کـس معـاشرت نمي کرد و در را به روي آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزي سر زده بر او وارد شدم، ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روي سر گـذارده و با حـالـتي آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلي عـليه السلام مـتوسل مي شود. او را تـکاني دادم و پـرسيدم اين چـه حال است که داري؟ شهـريار نفـسي عـميـق کشيده، با اضهـار قـدرداني گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـي نجات دادي. گـفـتم مگـر ديوانه شده اي؟ انسان که در توي اطاق خشک و بي آب و غـرق و خفـه نمي شود. شهـريار کاغـذي را از جـلوي خود برداشتـه به دست من داد. ديدم اشعـاري سروده است که جـزو افسانهً شب به نام سـنفوني دريا ملاحضه مي کـنـيد.
شهـريار بجـز الهـام شعـر نمي گويد. اغـلب اتـفاق مي افـتد که مـدتـهـا مي گـذرد، و هـر چـه سعـي مي کـند حتي يک بـيت شعـر هـم نمي تـواند بگـويد. ولي اتـفاق افـتاده که در يک شب که موهـبت الهـي به او روي آورده، اثـر زيـبا و مفصلي ساخته است. هـمين شاهـکار تخـت جـمشيد، کـه يکي از بزرگـترين آثار شهـريار است و با اينکه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.
شهـريار داراي تـوکـلي غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايي ديـده ام. در آن موقع که بعـلت بحـرانهـاي عـشق از درس و مـدرسه (کـلاس آخر طب) هـم صرف نظر کرده و خرج تحـصيلي او بعـلت نارضايتي، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه مي شد که شهـريار خـيلي سخت در مضيقه قرار مي گـرفت. به من مي گـفت که امروز بايد خرج ما برسد و راهي را قـبلا تعـيـيـن مي کرد. در آن راه که مي رفـتـيم، به انـتهـاي آن نرسيده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً يک يا دو ارباب رجوع مي رسيد. با آنکه سالهـا است از آن ايام مي گـذرد، هـنوز من در حيرت آن پـيش آمدها هـستم. قابل توجه آن بود که ارباب رجوع براي کارهاي مخـتـلف به شهـريار مـراجـعـه مي کردند که گـاهـي به هـنر و حـرفـهً او هـيچ ارتـباطي نـداشت - شخـصي مراجـعـه مي کرد و براي سنگ قـبر پـدرش شعـري مي خواست يا ديگـري مراجـعـه مي کرد و براي امـر طـبي و عـيادت مـريض از شهـريار استـمداد مي جـست، از اينـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص براي گـرفـتن دعـا بود.
خـدا شـناسي و معـرفـت شهـريار به خـدا و ديـن در غـزلهـاي جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـديـت، بال هـمت و عـشق، درکـوي حـيرت، قـصيده تـوحـيد ،راز و نـياز و شب و عـلي مـندرج است.
عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوي تخـت جـمشـيد به زبان شعـر بـيان کرده است. الـبـته با مطالعه اين آثـار به مـيزان وطن پـرستي و ايمان عـميـقـي که شهـريار به آب و خاک ايران و آرزوي تـرقـي و تـعـالي آن دارد پـي بـرده مي شود.
تـلخ ترين خاطره اي که از شهـريار دارم، مرگ مادرش است که در روز 31 تـيرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه کرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابي مراجـعـه کرده و نعـش مادرش را تحـويل گـرفـته به قـم برده و به خاک سپـرديم. حـالـتي که از آن مـرگ به شهـريار دست داده در منظومه اي واي مادرم نشان داده مي شود. تا آنجا که مي گويد:
مي آمديم و کـله من گيج و منگ بود
انگـار جـيوه در دل من آب مي کـنند
پـيـچـيده صحـنه هاي زمين و زمان به هـم
خاموش و خوفـناک هـمه مي گـريختـند
مي گـشت آسمان که بـکوبد به مغـز من
دنيا به پـيش چـشم گـنهـکار من سياه
يک ناله ضعـيف هـم از پـي دوان دوان
مي آمد و به گـوش من آهـسته مي خليـد:
تـنـهـا شـدي پـسـر!
شيرين ترين خاطره براي شهـريار اين روزها دست مي دهـد و آن وقـتي است که با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست.
شهـريار در مقابل بچـه کوچک مخـصوصاً که زيـبا و خوش بـيان باشد، بي اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش اين روزها همان حالت را دارد که براي شهـريا 51 ساله نعـمت غـير مترقبه اي است، موقعي که شهـرزاد با لهـجـه آذربايجاني شعـر و تصـنيف فارسي مي خواند، شهـريار نمي تواند کـثـرت خوشحالي و شادي خود را مخفي بدارد.
شهـريار نامش سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي است. در اويل شاعـري (بهـجـت) تخـلص مي کرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست که دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را ( شهـريار ) تعـيـيـن کرد:
که چرخ سکه دولت به نام شهـرياران زد
روم به شهـر خود و شهـريار خود باشم
و شاعـر ما بهـجت را به شهـريار تـبـديل کرد و به هـمان نام هـم معـروف شد - تاريخ تـولـدش 1285 خورشيدي و نام پـدرش حاجي ميرآقا خشگـنابي است که از سادات خشگـناب (قـريه نزديک قره چـمن) و از وکـلاي مبرز دادگـستـري تـبـريز و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و کريم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم مـدفون شد.
شهـريار تحـصـيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تـبـريز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا کـلاس آخر مـدرسهً طب تحـصيل کرده است و در چـند مريض خانه هـم مدارج اکسترني و انترني را گـذرانده است ولي د رسال آخر به عـلل عـشقي و ناراحـتي خيال و پـيش آمدهاي ديگر از ادامه تحـصيل محروم شده است و با وجود مجاهـدتهـايي که بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تکـميل اين يک سال تحصيل شد، معـهـذا شهـريار رغـبتي نشان نداد و ناچار شد که وارد خـدمت دولتي بـشود؛ چـنـد سالي در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت کرد و در سال 1315 به بانک کـشاورزي تهـران داخل شد و تا کـنون هـم در آن دستگـاه خدمت مي کند.
شهـرت شهـريار تـقـريـباً بي سابقه است، تمام کشورهاي فارسي زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا که ترجـمه يک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را مي سـتايـند. منظومه (حـيـدر بابا) نـه تـنـهـا تا کوره ده هاي آذربايجان، بلکه به ترکـيه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـيه و جـمهـوري آذربايجان چـنـدين بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممکن نيست ترک زباني منظومه حـيـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.
شهـريار در تـبـريز با يکي از بـستگـانش ازدواج کرده، که ثـمره اين وصلت دخـتري سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتري پـنج ماهـه بـه نام مريم است.
شهـريار غـير از اين شرح حال ظاهـري که نوشته شد؛ شرح حال مرموز و اسرار آميزي هـم دارد که نويسنده بـيوگـرافي را در امر مشکـلي قـرار مي دهـد. نگـارنـده در اين مورد ناچار بطور خلاصه و سربـسته نکـاتي از آن احوال را شرح دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـيان شود:
شهـريار در سالهـاي 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح که توسط مرحوم دکـتر ثـقـفي تـشکـيل مي شد شرکت مي کـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جرايد و مجلات چاپ شده است؛ شهـريار در آن مجالس کـشفـيات زيادي کرده است و آن کـشـفـيات او را به سير و سلوکاتي مي کـشاند. در سال 1310 به خراسان مي رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله اين افـکار را داشتـه است و در سال 1314 که به تهـران مراجـعـت مي کـند، تا سال 1319 اين افـکار و اعمال را به شدت بـيـشـتـري تعـقـيت مـي کـند؛ تا اينکه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درويشي مي شود و سير و سلوک اين مرحـله را به سرعـت طي مي کـند و در اين طريق به قـدري پـيش مي رود که بـر حـسب دسـتور پـير مرشد قـرار مي شود که خـرقـه بگـيرد و جانشين پـير بـشود. تکـليف اين عـمل شهـريار را مـدتي در فـکـر و انديشه عـميـق قـرار مي دهـد و چـنـدين ماه در حال تـرديد و حـيرت سير مي کـند تا اينکه مـتوجه مي شود که پـيـر شدن و احـتمالاً زير و بال جـمع کـثـيري را به گـردن گـرفـتن براي شهـريار که مـنظورش معـرفـت الهـي است و کـشف حقايق است عـملي دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست. اينجاست که شهـريار با توسل به ذات احـديت و راز و نيازهاي شبانه و به کشفياتي عـلوي و معـنوي مي رسد و به طوري که خودش مي گـويد پـيش آمدي الهـي او را با روح يکي از اولياء مرتـبط مي کـند و آن مقام مقـدس کليهً مشکلاتي را که شهـريار در راه حقـيقـت و عـرفان داشته حل مي کند و موارد مبهـم و مجـهـول براي او کشف مي شود.
باري شهـريار پس از درک اين فـيض عـظيم بکـلي تـغـيـير حالت مي دهـد. ديگـر از آن موقع به بعـد پـي بـردن به افـکار و حالات شهـريار براي خويشان و دوستان و آشـنايانش حـتي من مـشکـل شده بود؛ حرفهـايي مي زد که درک آنهـا به طور عـادي مـقـدور نـبود - اعـمال و رفـتار شهـريار هـم به مـوازات گـفـتارش غـير قـابل درک و عـجـيب شده بود.
شهـريار در سالهاي اخير اقامت در تهـران خـيلي مـيل داشت که به شـيراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و اين خواست خود را در اشعـار (اي شيراز و در بارگـاه سعـدي) منعـکس کرده است ولي بعـدهـا از اين فکر منصرف شد و چون در از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود کجا برود؛ تا اينکه يک روز به من گـفت که: " مـمکن است سفري از خالق به خلق داشته باشم " و اين هـم از حرفهـايي بود که از او شـنـيـدم و عـقـلم قـد نـمي داد - تا اين که يک روز بي خـبر از هـمه کـس، حـتي از خانواده اش از تهـران حرکت کرد وخبر او را از تـبريز گـرفـتم.
بالاخره سيد محـمد حسين شهـريار در 27 شهـريـور 1367 خورشيـدي در بـيـمارستان مهـر تهـران بدرود حيات گـفت و بـنا به وصيـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـريـز با شرکت قاطبه مـلت و احـترام کم نظير به خاک سپـرده شد. چه نيک فرمود:
براي ما شعـرا نـيـست مـردني در کـار کـه شعـرا را ابـديـت نوشـته اند شعـار

 

 

آيا در انتخاب روز ملي شعر و ادب بي‌سليقگي شده است؟

دوست ارجمندی که این روز را گرامی داشته است

وبلاگ امپراتور (فرسان و بزرگان ادبیات ایران و جهان)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

 

 

روی نوشته زیر کلیک کنید

 

نام من هوشنگ و نام خانوادگی ام معین زاده است.

 

نکته دیگر اینکه می توانید با این نویسنده روشن اندیش گفتمان نمایید.پیوند تارنمای ایشان در وبلاگ من هست.من از همه خوانندگان و کاربران درخواست می کنم که بدون تعصب با نوشته های وی برخورد کنند و دیدگاهایشان را برایش بنویسند.

 

 

 نوشته زیر پیک معین زاده است که برای من نوشته .  اگر ایشان در باره نوشتن ان در وبلاگ من واخواهی داشتند انرا بر خواهم داشت.

هم میهن عزیز و گرامی

با درود و سپاس فراوان و آرزوی تندرستی و دلشادی برای شما و عزیزانتان، بار دیگر از مهرتان سپاسگزاری می کنم ، همیشه موفق و پیروز باشید.

من با علاقه مطالب جالب وبلاگ شما را خواندم و صمیمانه بگویم که از این بابت خوشحال هستم ، چون به قول زنده یاد ناندر نادرپور:« از خواندن نوشته های صمیمانه و صادقانه شما لذت بردم».

آنچه در اینجا می خواهم برای هم میهن نادیده خود بنویسم اینست که : زندگی با تمام سختی ها و تلخی هایش، لحظات شیرین بسیاری دارد که ارزش همین لحظات به تلخی ها و سختی های آن می ارزد.

ما باید بکوشیم و تا می توانیم این لحظات شیرین را بیشتر و بیشتر برای خود فراهم آوریم و تا آنجایی که امکان دارد از آنها حتی اگر کوتاه و گذرا باشد بقدر کافی لذت ببریم.

نوشتن و دیگران را آگاه کردن و با آنهایی که با آدم تا حدودی هم رأی و هم عقیده هستند، در تماس بودن بسیار لذتبخش است، واین امر می تواند انگیزه ای باشد برای زنده بودن و زندگی کردن .

بشر تا زمانی که در اندرون خویش دارای انگیزه باشد بهانه ای برای زنده ماندن دارد، و هر وقت فاقد انگیزه شد، بی شک آنروز بودن او، بودن در نبودن است و به قول معروف «نبودنش به ز بودنش».....

صداقت و صمیمیت و ساده نویسی شما بسیار جالب است و یقین دارم که شما با همین نوشته هایتان دوستان زیادی در سراسر عالم پیدا کرده اید که با علاقه و اشتیاق نوشته های شما را می خوانند.

نوشتن برای آنها و پاسخ گرفتن از آنان خود دنیای است بس وسیع، چه بهتر که تا می توانید بنویسید و تا می توانید افکار و اندیشه های خود را به دوستانتان انتقال دهید.

از عطر دلاویز گلهای گلستان دیگران مشام خود را عطر آمیز کنید و با دسته گلهایی که به دوستان خود هدیه می نمائید جان آنها را عطر آگین سازید. این بهترین کار است برای کسانی که حرفی برای گفتن دارند و تحمل شنیدن و صحبت های دیگران را.

و چنین است که اندیشه های انسان پویا و پرورده می شود و این شانس را پیدا می کند که فراورده های اندیشه خود و دیگران را به دوستداران دانایی ارمغان دارد.

برایتان آرزوی شادی و شادکامی می کنم و امیدوارم که روز به روز شاهد آثار بیشتر قلم شما باشم.

با علاقه و احترام – هوشنگ معین زاد

 اقای معین زاده باز هم از مهر شما سپاسگزارم.بامیدروزی که ارزش اندیشه و اندیشمند پاس داشته شود و همه پارسی زبانان توانایی آشنایی به نوشته های شما را داشته باشند.آرزو می کنم هم چنان سایه شما بر سر این فرهنگ باشد و خود پاسخ گوی انتقادات و پرسش ها باشید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 4:24 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

بلاگ فاییان درود

ازدوشنبه شب تا کنون بیرون نرفته ام.امروزبازهم پنکه ای دیگر

از ابزار الکتریکی سرای ما سوخت.اتاق من پنجره ای ندارد تا

انرابگشایم و دست بدامن نسیم گردم.اینجا هوا بس ناجوانمردانه

گرم است.روزگارم بد نیست . شب گارم بد تر نیست.دیشب

صفحاتی از کتاب مادر ماکسیم گورکی را از نت گرفتم و در

پوشه ای گرد اوری کردم.کتاب گیل گمش را هم دارم گرد اوری

می کنم.کتاب کاغذی ام دارد به پایان می رسد و کتاب های

کاغذی دیگری را خواهم خواند از روی انها یاد داشت خواهم

برداشت. هنوز بودجه تعمیر و ارتقاء رایانه را پدر نپرداخته است.

دیروز مادر گفت ژیلتم را پیدا کرده.کاش تیغ هایی که پدر یک

هفته پیش خرید را گم نکرده باشم. صورتم خیلی ریشو نشده

ولی همان اندک ریش نیز برایم آزار دهنده است.

این هفته با کمک داداش محسن ۳ بار مسواک زده ام.تنهایی

 مسواک زدن برای من دشوار است.دوروز است که می خواهم

نرمش های ویژه پرورش بازو را انجام دهم ولی هنوز دمبل و وزنه

هایم را از زیر زمین بیرون نیاورده اند.یک هفته با بازوانم کار کنم

حجم انها مانند گذشته می شود.

هنوز به فرمول زیستن برای امروز دست نیافته ام ولی هراسم از

آینده و نیامده هاو  ناشناخته ها کم شده.

 

از اینکه نوشت مرا خواندید ممنونم.

فرسان پرشین لاگ بروز شد 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 3:44 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

چندروز است که می خواهم در باره انسانی* مهربان وفداکار بنویسم

هربار بنا بر رویدای پیش بینی نشده از نوشتن باز مانده و توجیهی

دست وپا می کنم.

عشق و دوست داشتن برای من دارای دو جنبه و مشخصه بیشتر

نیست دانایی و توانایی.وگرنه هر سوء تفاهم و بد گمانی و بدبینی

همزاد حساس دوست داشتن (تنفر وبیزاری)را از خواب سبک بیدار

و اکتیو می کند.

هنگامی که فقرو ناداری درمیان باشد عشق مسخره ترین و بلکه دهشتناک

ترین ابزارها می شود.تنگ دستی و تنگ اندیشی و تنگ نگری افت های

همیشگی  رویاهای من بوده و خواهند بود.

چون می دانم این نوشته را می خوانی برایت می نویسم روزی در اوج

نیرومندی دوست داشتنم را در پیشگاه اثیریت جاودانه می سازم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

من خوش بختم.نه باید بنویسم من خوشم ،خرسندم، از زندگیم خوش نودم

بخت را برخی باوردارند برخی ندارند.من از دسته دوم هستم باوری به

بخت ندارم.هیچ گاه این اندازه از زندگی خوشم نیامده.هنوز هم بزرگترین

مشکلم بی پولی یا کم پولیست ولی اون هم دیگه ویژگی شو از دست

داده.تا اطلاع ثانوی دست هیچ دختری را نمی فشارم.همه چیز بر وفق

وبلاگ  است.

گاهی برخی از این می نالند که فلان بلاگر در وبلاگش اگهی یافتن دوست

دختر داده اون هم بشیوه شفاف من هرگز با چنان افرادی مشکل نداشته

ام و براشون دعا هم کردم اگر هم دختر بودم باهاشون دوست می شدم.

ارزو می کنم هر بلاگری که دوست دختر ندارد این پست رابخواند چون می

خواهم بدانها بنویسم

بردبار باشید دوست دختر نیز خواهد رسید...

در باره خودم باید بنویسم که اگر دختر شاه پریونو پیش روی خودم یا

وبلاگم بگذارند با او دوست نخواهم شد.

 مارشال پتن فاصله مون روز بروز کمتر می شود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 





من نباید به شما می پیوستم!!!شما یعنی نتوندان یعنی نویسندگان و

خوانندگان.وبلاگ نویسان دلی نازک و پوستی نچندان کلفت دارند.

من دلی نازک تر وپوستی کلفت تر دارم پس تفاوت ما از زمین تا

آن سامان است.

امروز به ورشگاه رفتم پس از هفت ۸ ماه بدون ذره ای تمرین دیسک

را از رکورد پارسالیم بیشتر پرتاب کردم.به خانه آمدم و تا صفحه ۵۲

کتاب دیو دیو بزرگ علوی را خواندم.

خوشبختانه پس از مدت ها من و داداش فریاد با داداش فرزان و داداش

فرشید ورق بازی کردیم که مامان داداش فرشید را فرستاد نان بخرد.

چند مسئله ذهنم را بخود مشغول ساخته بود دارم سعی می کنم

پاکشون کنم چون من هیچ سهم یا نقشی در آنها ندارم ونداشتم به من

هم مربوط نمی شوند.

دو کارتن کتاب را در کتابخونه ام چیدم ،چندروز پیش باید این کارها را انجام

می دادم چون من آدم ناتوانی هستم و به هر چیز و هر کسی وابسته

می شوم چیدمان کتاب ها را انجام ندادم. با اینکه امروز همه چیز بر وفق و

وب مراد بود باز هم نزدیک بود حالم بد شود.

باید لیست اولویت ها و مسئولیتهامو بنویسم و جدی به آنها بپردازم.

مانده ام سخت عجب !!!نمی دانم چگونه و با چه فونتی از بهترین و مهربان

ترین دوستم سپاسگزاری کنم؟اگه روزی دستم به یقه خدا جون برسه

تا به من نگه روی چه اصلی اون فرشته را سرراه من قرار دادیقه اش را

رها نمی کنم.

خدایا من اورا تنها به تو می سپارم و می دونم خودت سربلند تر و

خوشبخت ترش می کنی نه اینکه از او جدا شده باشم نه منظورم این

نیست بلکه می خوام بنویسم که حس حقارت بد جوری دهن باز کرده

روزی نیست که به به و چه چه نشنوم یا تایید نشوم ولی به اون دوست

که می رسم انگار موری هستم در دامنه اورست یا قطره ای در برابر

اقیانوس کبیر...



سه روز پیش موزیک و چند لینک از اینجا برداشته شد که امشب

آنها را باز خواهم گرداند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

 

با اینکه نوشتنم نمی اومد چند خطی تایپیدم ولی هرچه بود از بین رفت.

نوشیدنی مورد علاقه من یک نوشیدنی تلخ و خوشمزه است.آخرین باری

پس از اینکه از شهر یار(تهران بزرگ) به سپاهان نصف جهان آمدم نتوانستم

بخود بقبولانم که بی او لبی از آن نوشیدنی تلخ وش خوشمزه تر کنم

تا امشب که کافیین خونم حسابی آمده بود پایین.به حسن اقا بقال گفتم

یک پاکت قهوه بده تا فردا یا پس فردا که به جلفا بروم و قهوه خوب تهیه

کنم (بین خودمون بمونه من تهیه نمی کنم من کافیست یک بار به پدر

یا مادر بگویم قهوه هایی که خریدم خوب نیست اونها خودشون می روند

تهیه می کنند

وامشب پس از سه ماه و اندی من قهوه نوشیدم. برای نوشیدن قهوه ای

دیگر از دست یار حاضرم نیم عمرم را بدهم .

می دونم میاد این پستو می خونه  ویاد اون پستی که در وبلاگ پرشین

لاگم زدم می افته برای همین صمیمانه ترین قدر دانی را از او بعمل می

آورم و آرزو می کنم از دست یکی از ساقی های بهشت قهوه های بهشتی

بنوشد

 

پا. نوشت:نوشته نخستین از این بهتر شده بود ولی خیالی نیست چون

بزودی بایک فقره کیبورد فرسایی توپ خدمت می رسم. عکس بالا را یار

مهربان برایم پیدا کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

دیروز یعنی سه شنبه هم روزی پر بار بود.با مربی پرتاب نیزه و وزنه ام

تماس گرفتم وقول  دادم زین پس تمریناتم را رها نکنم.گفت که جایزه

مقام چهارم قهرمانی کشوری که پارسال در مشهد مقدس بدست آوردم

را برایم کنار گذاشته است.امروز درسالن والیبال مسابقه بود و این هفته هم

نتوانستیم تمرین کنیم.با دوستان هنرمند بودم و خیلی خوش گذشت

با آنها رفتم لباس خریدم با اینکه تی شرت های صورتی خوشگلی بود ولی

رنگ های نارنجی و سفید انتخاب کردم. شب هم در کنار زاینده رود بودیم

که جای همه شما خالی بود بر خلاف دیشب از جیغ و داد و جنگ و دعوا

و تصادف خبری نبود.از خطاهای گذشته ام حسابی درس گرفته ام و

سعی می کنم دیگر اشتباهی آنچنانی مرتکب نشوم.پشیمان نیستم

چون تجربه ای بدست آورده ام که به درد خیلی ها از جمله خودم خواهد

خورد.

ترسی از اینده ندارم و حال بدی نیز نمی کشم. حالم خوب خوب نیست

ولی بد هم نیست زیرا سهم خودم را درست انجام دادم و می کوشم

باز هم خردمندانه رفتار نمایم.امروز نزدیک بود با خودم وارد جنگ های روانی

شوم می گفتم کاش زمان زود سپری می شد ولی اکنون دریافته ام زمان

با همان شتاب پیشین سپری می شود و باید صبر کرد. تحمل کردن دردناک

و از روی ناچاری می باشد ولی صبر و شکیبایی آگاهانه و دلپذیر می باشد.

من دیگر نه توان تحمل دارم نه می خواهم داشته باشم.

نه بازنده هستم نه حرکت ضعیفی انجام داده ام وهمین مرا بس است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

دیروز پس از مدتها چسان فسان کردم وبیرون رفتم. راستش را بخواهید

چسان فسانم کردند.نمی دونم چرا خانواده ام گمان می کنند نشانه های

افسردگی را در رخسار مبارک من دیده اند!!!

برای اینکه به آنها نشان بدهم هرگز برای چنین پدیده و رویداد مسخره ای

که کوچکترین نقشی در آن ندارم خم به ابرو یا هیچ نقطه ای دیگری از بدنم

نیاورده ام پیش چشمانشان همه یاد بود ها و ایدی های کسانی که

باید برای همیشه قیدشان زده شودندارم رادلت کردم مانده چند تا کار

کوچک دیگر که بزودی انها را هم بفرجام خواهم رساند. داشتم می نوشتم

همه پولهای آبیی که یک دو با چهار تا صفر دارد را در جیب گذاشتم و با

روحیه ای شاد بیرون رفتم.

نمی دانم چرا تا من چسان فسان می کنم زنان و مردان  دیدگاهشان

دگرگون می شود!!!(این قصه سر دراز دارد...)

بزودی در این باره نیز کیبورد فرسایی خواهم کرد.فقط اینو بنویسم که دیروز

یک روز موفق بود برای من روز موفق برای من روزی است که با ادمهای

خوش دل و خوش گل در تماس باشم.

اینو هم بنویسم اگر شما دارای روحیه قوی هستید و گوشتان بدهکار

متالکی که می شنود نیست چسان فسان کنید. نکته دیگر اینکه با یک

دوست از همان جنس های لطیف قرار گذاشته ام که پیاده روی

های طولانی انجام دهیم و از شر این شکم مسخره اسوده گردم. بیکبورد

فرسانی باید بنویسم خودم کردم  که لعنت بر خودم باد.

امروز ساعت ۴ ونیم به تمرین والیبال خواهم رفت پس از آن به دیدار یک

دوست بسیار مهربان و زیبای قدیمی می روم تا با هم برویم دوربین

دیجیتالم را درست کنیم.کامی جونو هم باید هر چه زودتر درست

کنیم خیلی خراب شده.

شهریور نیز مانند دیگر ماه ها مناسبت هایی دارد که یکی از آنها مربوط به

نویسنده محبوب من جلال آل احمد می باشد بزودی مقاله پر محتوایی در

باره ان مرد شیرین خواهم نوشت.ازیادمان های دیروز نیز

عکس هایی گرفته ام که باید اسکن کنم و به یکی از وبلاگ هایم بفرستم.

هنوز هم از شر خود سانسوری جهنمی که خود دچار خود کردم اسوده

نشده ام ولی نگران نیستم .(کسانی که در عکس هستند درخواست کرده

اند)

راستی دیروز به کتابخانه رفتم در یک گروه مختلط سرود نام نویسی کردم

برای چند سفر کوتاه درون استانی که باز هم مختلط هستند نام نویسی

کردم و خیلی کارهای دیگر که در دفتر چه خاطرات تازه ای که شیرین برایم

گرفت نوشتم .

این پست باشتاب نوشته شد هنوز هم بلاگفا کما فی سابق سر بسر

فرسان می گذارد واورا ناگزیر می سازد اینگونه کیبورد بفرساید به بزرگی

خودتان ببخشید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

زین پس با خاطری آسوده و کوله باری (کوله لاگی ) دست آورد در خدمت

کاربران و خوانندگان ارجمند خواهم بود. نکته ای که اقای بلاگ فا باید بداند

این است که فرسان وابسته نمی شوددر بلاگ فا نیز هرگاه نوشته های را

بخوانم دیدگاهم را می نویسم و هرگاه کسی غیر از این دلال های تجارت

الکترونیک برایم نظر بنویسند برایشان نظر می دهم. یادش بخیر سر همین

نظر بازی چقدر مشکل داشتیم.اینو هم بنویسم به سایت هرکدوم از

بزرگان رفتم لینکشونو در پست پسین پیش کش می کنم.

خدا را چه دیدی ای شاید تقی به توقی خورد خودم هم چهار تا از کارهامو

توی لاگ نهادمآدمیزاد مگه چند بار به دنیای می اید؟ نوابغ دنیای

مجازی که روزی چندین بار البته بچه پول دارهادنیای مجازی هم یک برا برای

همیشه لوگین می کنند ولی بیشتر کاربران برای صرفه جویی در اکانت

و پول تلفن ناگزیرند پیوسته بروند و بیایند.در هر روی غرض از این آمد وشد

این بود که باید زندگی راپاس داشت باید شاد بود و شاد کرد و دانایی دروازه

شادیی است. می دانم فراوان شنیده یا خوانده ایدکه ندانستن یعین خر

کیف بودن و دانستن یعنی سگ م ر شدن و جان کندن ولی چنین نیست.

من شخصا دوست دارم برای دانستن یک پرسش حتی از جونم هم مایه

بزارم.

همینک یک فقره توده انرژی پر فشار به من رسید و سبب شد بیش از پیش

شادمان گردم.یادش را گرامی می دارم. خوب حالا یک خواهش از شما

داشتم شماهایی که توی بلاگ فا قدیمی هستیدو برای خودتون هیئت و دم

و دستگاه و کابینه و مجلس و از این حرفها داریدهوای مارو هم داشته باشید

اگه ادمیزاد بخواد همه وبلاگ ها را بخونه باور کنید نیم عمرش را باید صرف

کنه هرکجا وبلاگ ادبی یا همینجوری که من می نویسم دیدید به من خبر

بدهید. نه اینکه من با فوتبال و عمو پورنگ و...

قهر باشم ولی خوب دوست دارم چهار تا دوست پیدا کنم که که با هم نون

و تخته نرد یا نون و شطرنجی مصرف کنیم یا ای سفر باکو یا و استانبولی

بریم و از این حرفادر پایان نوشته ام را با امضای دیرنه ام

ماچ ماچ ماچ تا قیامت بپایان می برم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

م. امید

 

فرداسالروز درگذشت مهدی اخوان ثالث است.

چگونگی دلبستگی من به این سراینده بزرگ بر می گردد به سروده ای زیبا

 که در باره دکترمصدق سروده بود.باری از ان روز عشق من به اخوان افزونی

 گرفت.در چله تابستان در میان میان دارن شعر زمستانش را می شنیدم و

خاموش می گریستم.

پارسال هنگامی که برای بزرگداشت شعروادب پارسی زادروز استاد شهریار

مشخص گردید، کمتروبلاگی بودکه مخالفتش رابیان نکند.حتی هم میهنان

 آذری با ان کار مخالف بودند.وامروز ما به دلالان اجازه نخواهیم دادنام نامداران

میهن ما را با سکه های سیاه و کثیفشان ببازی گیرند و نوبرهایمان را

بتاراج برند؟

برادر خواهر هم میهن مگذارید آوازه سرافرازن میهنمان کمرنگ شود. فردا

سالروز درگذشت  فردوسی امروزماست. در بزرگداشت او کوشا باشید. 

 

 

پيامي از آن سوي پايان

 اينجا كه ماييم سرزمين سرد سكوت است
 بالهامان سوخته ست ،‌ لبها خاموش
نه اشكي ، نه لبخندي ،‌و نه حتي يادي از لبها و چشمها
 زيراك اينجا اقيانوسي ست كه هر بدستي از سواحلش
 مصب رودهاي بي زمان بودن است
 وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نيستي
 همه خبرها دروغ بود
و همه آياتي كه از پيامبران بي شمار شنيده بودم
بسان گامهاي بدرقه كنندگان تابوت
از لب گور پيشتر آمدن نتوانستند
 باري ازين گونه بود
 فرجام همه گناهان و بيگناهي
 نه پيشوازي بود و خوشامدي ،‌نه چون و چرا بود
 و نه حتي بيداري پنداري كه بپرسد : كيست ؟
زيراك اينجا سر دستان سكون است
در اقصي پركنه هاي سكوت
 سوت ، كور ، برهوت
حبابهاي رنگين ، در خوابهاي سنگين
چترهاي پر طاووسي خويش برچيدند
و سيا سايه ي دودها ،‌در اوج وجودشان ،‌گويي نبودند
 باغهاي ميوه و باغ گل هاي آتش رافراموش كرديم
 ديگر از هر بيم و اميد آسوده ايم
گويا هرگز نبوديم ،‌نبوده ايم
هر يك از ما ، در مهگون افسانه هاي بودن
 هنگامي كه مي پنداشتيم هستيم
خدايي را ، گرچه به انكار
 انگار
با خويشتن بدين سوي و آن سوي مي كشيديم
اما اكنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست
 زيرام خدايان ما
 چون اشكهاي بدرقه كنندگان
بر گورهامان خشكيدند و پيشتر نتوانستند آمد
 ما در سايه ي آوار تخته سنگهاي سكوت آرميده ايم
 گامهامان بي صداست
 نه بامدادي ، نه غروبي
 وينجا شبي ست كه هيچ اختري در آن نمي درخشد
نه بادبان پلك چشمي، نه بيرق گيسويي
اينجا نسيم اگر بود بر چه مي وزيد ؟
 نه سينه ي زورقي ، نه دست پارويي
 اينجا امواج اگر بود ، با كه در مي آويخت ؟
 چه آرام است اين پهناور ، اين دريا
دلهاتان روشن باد
 سپاس شما را ، سپاس و ديگر سپاس
بر گورهاي ما هيچ شمع و مشعلي مفروزيد
 زيرا تري هيچ نگاهي بدين درون نمي تراود
 خانه هاتان آباد
 بر گورهاي ما هيچ سايبان و سراپرده اي مفرازيد
 زيرا كه آفتاب و ابر شما را با ما كاري نيست
 و هاي ،‌ زنجره ها ! اين زنجموره هاتان را بس كنيد
اما سرودها و دعاهاتان اين شبكورها
كه روز همه روز ،‌و شب همه شب در اين حوالي به طوافند
بسيار ناتوانتر از آنند كه صخره هاي سكوت را بشكافند
 و در ظلمتي كه ما داريم پرواز كنند
 به هيچ نذري و نثاري حاجت نيست
 بادا شما را آن نان و حلواها
 بادا شما را خوانها ، خرامها
ما را اگر دهاني و دنداني مي بود ،‌در كار خنده مي كرديم
 بر اينها و آنهاتان
 بر شمعها ، دعاها ،‌خوانهاتان
در آستانه ي گور خدا و شيطان ايستاده بودند
 و هر يك هر آنچه به ما داده بودند
 باز پس مي گرفتند
آن رنگ و آهنگها، آرايه و پيرايه ها ، شعر و شكايتها
 و ديگر آنچه ما را بود ،‌بر جا ماند
 پروا و پروانه ي همسفري با ما نداشت
 تنها ، تنهايي بزرگ ما
كه نه خدا گرفت آن را ، نه شيطان
با ما چو خشم ما به درون آمد
 اكنون او
 اين تنهايي بزرگ
با ما شگفت گسترشي يافته
 اين است ماجرا
 ما نوباوگان اين عظمتيم
و راستي
 آن اشكهاي شور ،‌زاده ي اين گريه هاي تلخ
 وين ضجه هاي جگرخراش و درد آلودتان
 براي ما چه مي توانند كرد ؟
 در عمق اين ستونهاي بلورين دلنمك
 تنديس من هاي شما پيداست
 ديگر به تنگ آمده ايم الحق
 و سخت ازين مرثيه خوانيها بيزاريم
زيرا اگر تنها گريه كنيد ، اگر با هم
 اگر بسيار اگر كم
در پيچ و خم كوره راههاي هر مرثيه تان
 ديوي به نام نامي من كمين گرفته است
 آه
 آن نازنين كه رفت
 حقا چه ارجمند و گرامي بود
 گويي فرشته بود نه آدم
در باغ آسمان و زمين ، ما گياه و او
 گل بود ، ماه بود
 با من چه مهربان و چه دلجو ، چه جان نثار
او رفت ، خفت ،‌ حيف
 او بهترين ،‌عزيزترين دوستان من
 جان من و عزيزتر از جان من
 بس است
 بسمان است اين مرثيه خواني و دلسوزي
ما ، از شما چه پنهان ،‌ديگر
 از هيچ كس سپاسگزار نخواهيم بود
 نه نيز خشمگين و نه دلگير
 ديگر به سر رسيده قصه ي ما ،‌مثل غصه مان
اين اشكهاتان را
 بر من هاي بي كس مانده تان نثار كنيد
 من هاي بي پناه خود را مرثيت بخوانيد
 تنديسهاي بلورين دلنمك
اينجا كه ماييم سرزمين سرد سكوت است
 و آوار تخته سنگهاي بزرگ تنهايي
مرگ ما را به سراپرده ي تاريك و يخ زده ي خويش برد
بهانه ها مهم نيست
 اگر به كالبد بيماري ، چون ماري آهسته سوي ما خزيد
و گر كه رعدش ريد و مثل برق فرود آمد
 اگر كه غافل نبوديم و گر كه غافلگيرمان كرد
پير بوديم يا جوان ،‌بهنگام بود يا ناگهان
هر چه بود ماجرا اين بود
 مرگ ، مرگ ، مرگ
ما را به خوابخانه ي خاموش خويش خواند
 ديگر بس است مرثيه ،‌ديگر بس است گريه و زاري
 ما خسته ايم ، آخر
 ما خوابمان مي آيد ديگر
 ما را به حال خود بگذاريد
اينجا سراي سرد سكوت است
ما موجهاي خامش آرامشيم
 با صخره هاي تيره ترين كوري و كري
 پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را
 بسته ست راه و ديگر هرگز هيچ پيك وپيامي اينجا نمي رسد
 شايد همين از ما براي شما پيغامي باشد
 كاين جا نهميوه اي نه گلي ، هيچ هيچ هيچ
 تا پر كنيد هر چه توانيد و مي توان
 زنبيلهاي نوبت خود را
از هر گل و گياه و ميوه كه مي خواهيد
 يك لحظه لحظه هاتان را تهي مگذاريد
 و شاخه هاي عمرتان را ستاره باران كنيد 


 

چون پرده حرير بلندي
خوابيده مخمل شب تاريك مقل شب
آيينه سياهش چون آينه عميق
سقف رفيع گنبد بشكوهش
لبريز از خموشي و ز خويش لب به لب
امشب به ياد مخمل زلف نجيب تو
شب را چو گربه اي كه بخوابد به دامنم من ناز ميكنم
چون مشتري درخشان چون زهره آشنا
امشب دگر به نام صدا ميزنم تو را
نام تو را به هر كه رسد مي دهم نشان
آنجا نگاه كن
نام تو را به شادي آواز ميكنم
امشب به سوي قدس اهورايي پرواز ميكنم

 سالگرد درگذشت مهدی اخوان ثالث، شاعر حماسه های شکست خورده  

گشتی كوتاه با او - (مهدی اخوان ثالث در تقويم تاريخ)؛ جستاری از بهروز شيدا

خوشبختانه همه چیز همان گونه است که می خواهم وبزودی بیشتر از خودم خواهم نوشت.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

از من نه تو يک بار کتک خواهي خورد
نه فحش و نه حتي متلک خواهي خورد
گر صورت خود خوب بشوئي شايد
يکدانه فقط ز من تو چک خواهي خورد

خوش آمدی .شب خوش.

من خشمو ترینم و پس از من خشمویی نیست!!!

اوه ،مترس دوست من. خشمو با ترس ناک دگرگونی دارد.مباد کابوس ببینی

پست های فرهاد آخرشون شیرین است.

رباعی بالا را آقای خرسندی سروده بوده است.(به تاریخ ۲۸ مرداد ۸۴ پس سروده بوده است

درست نیست زیرا خیلی از سرایش آن نمی رود پس بخوانیدسروده است)

خیلی دلم می خواست این رباعی را دروبلاگ اصلیم می نوشتم ولی ممکن بود رنج

بی شماربه بار آرد.چون من تا کنون  چک نزده ام واگر بخواهم فعل زدن را صرف کنم

ازچک بهره نمی برم.واینو هر کسی نمی دونه!!!

 

بارها در این تر  نت نبشته ام باورمند به دنیای بدون خشانت

هستم و چنانچه به قدرت برسم صلح را از شیوه جنگ به جهانیان پیش کش می کنم.

پس هرگز سر خود گول نخواهم مالید و دم از مسیحیت و بوداییسم نمی زنم(مسیح فرمود

اگرکسی به یک ور چهره توچک زد آن ور چهره ات را آماده کن !!!)بودا هم اگر بود به

چک زننده می گفت مزن که دستت درد خواهد آمد...

خوب دوست تازه یا کهنه می خواهم چند نکته دیگر بنویسم که نکته دانان فرموده اند

هر نکته جایی دارد و من برای نکاتم جایی به تر از بلاگم نمی شناسم .پس مرا به پراکنده

نویسی متهم مساز.

نکته نخست:(فخر فروشی )من آوای دکتر مصدق و دکتر شریعتی و احسان طبری و هوشنگ

گلشیری را شنیده ام.

نکته دویوم(فروتنی )خواهش می کنم شرمسارم مکنید،من نیز بارها نوشته های وبلاگ های

بیشماری را تا .(نقطه) آخر خوانده ام.اصلا هدف من از وبلاگ درست کردن نظر نوشتن بود.در

آن زمان تارنمایی بنام بلاگفا وجود نداشت که کاربران غیر عضو بتوانند نظر بنویسند.من اگر می

دانستم شما مهربان تشریف دارید و دنبال بقیه اش می گردیدنهایت کوششم را می کردم

تاشرمنده چشمان ... تان نشوم.

نکته سیوم(نرم تنی )باشد که همواره با نرم تنان در تماس باشید و حس لامسه تان را

دریابید.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |