تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

حسن اقا مردی بود ۴۰ ساله بلند قد زن باز عرق خور قمار باز قاچاق ـ 

چی که روزها با پیکان قراضه اش ازخانه بیرون می آمد و گاهی در طول

مسیربا مسافر کشی پول بنزین و سیگارش را درمی آورد. بیشتر اوقات

همین چهارتا مسافر هم سوار ماشین قراضه اش نمی شدند.

در یکی از روزهای بارانی زمستان،که داشته  همان مسیر همیشگی را

می رفته چند مسافر دست بلند کرده بودند.حسن اقا هم سوارشان

می کند.هنگامیکه آخرین مسافر مرد کرایه اش را داده  و می رود،بقیه

پولش را هم ندیده می گیرد.حسن اقا می زند زیر آواز و بدنش

را به یک سمت تمایل می کند و یک صدای ناهنجار با باسنش ایجاد می

کند.غافل از اینکه یک خانم هنوز در صندلی عقب نشسته وپیاده نشده.

خانمه به گمان اینکه حسن آقا بخاطر پیاده شدن سایر مسافران وتنها

ماندن با خانمه اینچنین شاد شده است و می خواهد اورا زن ربایی کند

شروع می کند به فحاشی کردن و با کیف به سر وکله  حسن

آقا زدن و تهدید  که اگر ماشین را نگه ندارد خودش را پرت می کند پایین.

خلاصه هنوز حسن اقا ماشین راکامل نگه نداشته ،خانمه از ماشین

پیاده می شود در ماشین را محکم به هم می زند کرایه نمی دهد و

می رود. حسن اقا همیشه می گفت من نمی دونم چگونه من اون

خانمه را فراموش کرده بودم.

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 




در چهل و هشت ساعت گذشته چهار ساعت نیز نخوابیده ام.امروز چند بار مطالبی که برای اینجا نوشته بودم از دست رفت.هنوز هم هیچ دشنام وناسزایی به سایت بلاگفا نگفته و ننوشته ام!!!

امروز برای همدردی با اکبر گنجی ۱۷ ساعت اعتصاب غذا کردم.به ابراهیم نبوی هم سر نزده ام دیگه نمی دونم چکار کنم راستی یک مصاحبه نیز که با همسر گنجی انجام گرفته بود را خواندم منبع گزارش از یک وبلاگ بود که بکرات به فعل شنیع شنود دزدانه یا استراق سمع اشاره کرده بود.

کتاب زنده ام که روایت کنم گابریل گارسیا مارکز را هم چندروزی می شود که دست گرفته ام ولی هنوز ۴۰ صفحه هم نخوانده ام.و۳۰ روز پیش در چنین روزی من در پایتخت یک دیدار فراموش نشدنی داشتم.

نکته اخر اینکه نزدیک چند ماه است که دست بکیبوردآنسان که خوش بحالم شود نشده بودم.دلم هم برای هیچ یک از شبکه های تله ویز یانی یا ماه واره ای تنگ نشده.کمی نگران آینده هستم ولی آینده را می سپارم به دادار دادگستر تا چون همه گذشته ها یاریش را از من دریغ نکند.شاد و تندرست باشیدواز نوشتن زیبا بود شاد باشی وبلاگ قشنگی داری به من هم سر بزن بیا بلینکیم خود داری و پرهیز واحیانان پرویز کنید.همین که شما برای من نظر بدهید من نیز برای شما نظر می دهم اگر بلینکید می لینکم و کسانی هم که در گذشته لینکیده اند گمان نکنند لینکهایشان درگذشته است،خیر رویداد ناگواری رخ نداده است تنها دارم چهره وبلاگم را تغییر می دهم وبزودی لینک دوستان ویک سری از نامداران ادبیات و دنیای وب را در بخش لینکدونی خواهم نهاد .ببخشید کمی نوشته ام کش دار شد گرچه کش دار شدن نوشته من مانند برخی بی تربیت خانان نیست که از کش برای پسوند های آنچنانی که همه گان دانید مانند ..کش و ...کش.

مسواک مرا داداش فریادبرایم برداشته، یخچال ها و کابینت ها و دستشویی و هرجای که گمان کردم ممکن است انجا نهاده باشد را گشتم ولی نبود.امید که شما مسواکتان را یافته ودندانهایتان رامسواکیده باشید.

پ.ن:نکته آخرکمی دراز شد به بزرگی خودتان ببخشید


خواب های زرین و رنگین ببینید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

پیش از اینکه نوشتار زیبای اقای آنتوان چحوف را بخوانید از شما درخواست می کنم،اگر آهنگ نوشتن نظر دارید،اشاره ای ناچیز نیز به نوشته بکنید. من آماده لینکیدن هستم البته نه باکسی که نظرات نامروبط می نویسد.

دگرگونی های اساسی در وبلاگم انجام داده ام.بخش های زیادی از لینکدونی را برداشتم تنها لینک های ادبی سیاسی مذهبی خبری و لینک وبلاگ دوستان را بر نداشته ام.پس خواهش من این است اگر می خواهید نظر بنویسید و وقت ندارید یا انلاین هستید همان کاری را بکنید که من می کنم،ازاینترنت بیرون رفته و سپس برای وبلاگ هر اقا یا خانمی که می خواهید نظر بنویسید نظرتان را نوشته و دریک ورد گرداوری کنید و وارد اینترنت شوید وبر روی لینک نظرات ان بلاگر کلیک کنید.

 

آنتوان چخوف
ترجمهء سروژ استپانيان

زن ، از نخستين روز خلقت ، موجود مضر و خبيث شمرده ميشود و از لحاظ جسماني و معنوي و عقلاني در چنان سطح نازلي از پيشرفت قرار دارد که هر رذلِ محروم از کليه حقوق اجتماعي و هر آدم پستي که توي دستمال ديگران فين ميکند به خود اجازه ميدهد درباره او و سخريه کردنِ کمبودهايش به داوري بنشيند .
ساختمان تشريحي زن در سطح نازل تر از هرگونه انتقادي قرار دارد . وقتي پدر وزين خانواده اي تصوير « طبيعي » يک زن را ميبيند ، هميشه از سر نفرت و اشمئزاز رو ترش ميکند و به سويي تف مي اندازد . اين گونه تصويرها را نه در برابر چشم يا روي ميز و يا توي جيب نگاه داشتن ، کمال بي ادبي و بي نزاکتي شمرده ميشود .مرد به مراتب زيبا تر از زن است ؛ هر چه هم اندامي عضلاني و صورتي پر مو و غرق در جوش داشته باشد ، هر چه هم که بيني اش سرخ و پيشاني تنگ باشد هميشه با نگاهي آکنده از تکبر به زيبايي زن نگاه ميکند و فقط بعد از انتخابي سخت و جدي است که تن به ازدواج ميدهد . در دنيا هيچ « کازيمودويي » ( گوژپشتي در رمان گوژپشت نتردام ) پيدا نميشود که اعتقاد نداشته باشد که زوجش حتما بايد زني زيبا روي باشد .
يك ستوان بازنشسته كه هست و نيست مادرزنش را به يغما برده و با نيمچكمه هاي زنش خودنمايي ميكرد به هر كسي كه ميرسيد اطمينان ميداد كه چنانچه انسان از نسل ميمون به وجود امده باشد ، از اين جانور نخست زن خلق شده است ، بعد مرد . يك كارمند رتبه نه اداري به اسم « اسليو نكين » كه زنش تنگ هاي ودكايش را توي گنجه قفل ميكرد غالبا ميگفت : « موذي ترين حشرهء دنيا زن جماعت است ».
شعور زن به درد هيچ كاري نميخورد . مويش دراز حال آنكه عقلش كوتاه است . اما يك مرد درست عكس اين را دارد . با زن ها نه از سياست ميشود به گفت و گو نشست ، نه از نوسان نرخ ها در جهان و نه از وضع كارمند جماعت .
در زماني كه يك كالجيِ كلاس سومي معضلات جهاني را حل ميكند و معلمان كالجي « لغتنامه سي هزار كلمه اي خارجي » را فراميگيرند ، زن هاي عاقل و بالغ فقط از مد و از نظامي ها سخن ميگويند .
منطق زن جماعت حالا دیگر به ضرب المثل مبدل شده است . وقتی یک کارمند رتبه هفت ملهد یا نگهبانِ شهرستان کوچولویی به اسم مثلا « دوروفی » از « بيسمارك » و يا از فوائد علم اندوزي سخن آغاز ميكند ، شنيدن سخنان شان بسي خوشايند و متاثر كننده است اما همين كه همسري به خاطر نداشتن آنچه كه ديگران دارند و او ندارد ، از بچه ها و بدمستي شوهرش سخن ميگويد ، در اين موقع است كه چنين شوهري خويشتن داري ميكند تا فرياد نزند : « باز غژ غژ اين گاري آمد ! و چه منطقي هم دارد ! خدا به داد آدم برسد ! » زن استعداد فراگرفتن علوم را ندارد ، كما اينكه برايش هيچ گونه موسسه علمي هم ساخته نميشود . اما مرد ها حتي اگر ابله و ملهد هم باشند نه تنها ميتوانند علم فرا بگيرند بلكه توان آن را دارند كه كرسي استادي دانشگاه را هم اشغال كنند ، حال آنكه زن اسمش حقارت و پستي است !
او براي فروش ، كتاب درسي تاليف نميكند ، رساله علمي نميخواند ، سخنراني هاي مفصل آكادميك ايراد نميكند ، از رساله هاي خارجي سود نميجويد ؛ سخت كم رشد و عقب مانده است ! در وجودش حتي يك ذره استعداد خلاقه پيدا نميشود . نه تنها هر مطلب مهم و داهيانه اي كه فكرش را بكنيد ، بلكه حتي مطالب پيش پا افتاده و افشا كننده نيز توسط مرد ها نوشته ميشود . طبيعت به زن جماعت فقط همين استعداد را داده كه پيراشكي هاي كوچكش را لاي آثار شوهرش بپيچد و از آن بيگوديِ كاغذي درست كند .
زن ، فاسد و بي آبروست ؛ تمام شر هاي دنيا از او نشات ميگيرد . در يك كتاب قديمي آمده است :
وقتي شيطان هوس ميكند كثافتكاري يا دسيسه اي راه بياندازد در همه حال ميكوشد اين كار را به دست زن ها انجام دهد . فراموش نكنيد كه بخاطر هلن زيبا رو بود كه جنگ تراوا سال ها به طول انجاميد .
مسالينا نمونه ديگري است كه زن هاي زيادي را از راه راست منحرف كرده است ... گوگول ميگويد كه كارمندها فقط به اين خاطر رشوه ميگيرند كه مشوق شان در اين كار همسران شانند . اين سخن مطلقا حقيقت دارد . كارمندها كاري نميكنند جز آنكه حقوقشان را به باد باده دهند ، قمار ببازند و پول به پاي « آمالي » ها بريزند ... اما اموال تهيه كنندگان و پيمانكاران دولتي و منشي هاي اداره هاي پر درآمد هميشه به نام همسر ها ثبت ميشود . به اين ترتيب زن به غايت فاسد است . هر بانوي متمولي هميشه در حلقه ده ها مرد جواني كه آرزو دارند جزو مقربانش شوند محصور است . بيچاره مردهاي جوان !
زن به ميهنش هيچ سودي نميرساند . به جنگ نميرود ، از روي اسناد رو نوشت تهيه نميكند ، خطوط راه آهن نميسازد و با قفل كردن تنگ ودكاي همسرش از وصول ماليات هاي غير مستقيم هم جلوگيري ميكند .
يك كلام ، زن محيل و بيهوده گو و و پرتشويش و دروغباف و دو رو و طماع و بي استعداد و سبكسر و كينه توز است . در وجود او فقط يك خصلت خوشايند وجود دارد : او قادر است موجودات سخت عاقل و مهربان و باشكوهي چون مردان را بزايد و تحويل جامعه دهد ... بيائيد به خاطر همين عمل نيك از كليه گناهانش بگذريم . بيائيد همه مان حتي عشوه فروشان كت پوش و آقاياني كه در باشگاه شمعدان به پوزه شان پرت ميكنند جوانمرد باشيم .

۱۸۸۶

بت سپاس از دوست خوبم leoneboy

ببخشید کمی نوشته دراز شد ولی برای ادب دوستان ارزش فراوانی داره این نوشته زیبا.

دا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

عنوان این پست را خواندید یا خیر؟اینها ویژگی های یکی از نویسندگان

برگ قرن نوزدهم است.انوره دوبالزاک یکی از غول های بزرگ ادبیات

فرانسه که به مجموعه رمان هایش کمدی انسانی لقب داده اند.

درست یادم نیست چند تا از رمانهایش را خوانده ام یا کدام یک را تمام

وکمال بیاد دارم.

بالزاک با همه استعدادی که در آفریدن شاهکارهای ادبی داشت

شیفته رفاه مادی،شهرت، ومحبوبیت زنان بود.در بدست اوردن

دوخواسته اولش چندان کامیاب نبود.پیرامون محبوبیتش نزد زنان اطلاع

چندانی ندارم.

حتی نتوانستم خودم را راضی به نوشتن سال تولد و وفات او یا نام رمان

هایش کنم.بلکه می خواستم اینو بنویسم که من نیز دلباخته سه

فاکتور مورد علاقه او هستم.بارها در خاطر خویش کاخ های مجلل آفریده

ام یا ارزوی نامدار تر شدن از اینی که هستم را در سر پرورانده ام.

ولی هرگز نتوانسته ام خودرا شخصی محبوب زنها تصور کنم. حتی

هنگامی که برای کاخ های مجللم حرام سراهای شگفت انگیز ترسیم

می کردم حتی چند اسکیمو و سرخ پوست را در عالم خیال بدانجا

کشانده بودم و در اندیشه ربودن تعداد زنان حرامسرا از فلان پادشاه

یا فرزندانی بیشتر ازبهمان شاه بودم، باور داشتم که هرگز محبوب زنها

نخواهم بود.

اگر از من بپرسند از چگونه ادمی خوشت می اید می نویسم ازآدمی که

زن باشد زیبا باشدزیرک باشدیا خوشگل وخوش دل و خوش زبان خوش

فکر باشد.

با همه اینها باید بنویسم که هدفم از نوشتن اینها خالی نبودن عریضه

نیست.

برای ازادی و بهبودی اکبر گنجی دعا می کنم حتی دوست دارم مرا

طرف مشورت قرار دهد یا وقت وانرژیم را برای ازادی او صرف کنم .

ولی خوشم نمی یاد که در اینجا اب در هاون بکوبم از بیهودگی بیزارم

هزار بار به دنیا بیایم با گنجی هم پندار و هم باور نخواهم شد.

ولی هزار بار بدنیا بیایم دست ازتلاش کردن برای رسیدن به خواسته

هایم بر نخواهم داشت

پا نوشت:هیچ گونه ایهامی در این نوشتار موجود نبود و موج نمی زد

برداشت سیاسی قدغن.برای ازادی اکبر گنجی علاوه بر پست زدن و

دعا کردن وژست گرفتن موادی دیگر نیز بمقدار کافی نیاز است.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

دلم برای سیاسی نویسان صفحه خبر نامه گویا، نیما راشدان ،عباس احمدی ،بهمن احمدی آمویی

داریوش سجادی ودیگر نویسندگان تنگ شده . چندروز است که هرچه به سایت

گویا می روم نمی توانم نوشته های این نویسندگان را بیابم.

دوهفته پیش وارد سایت هادی خرسندی شدم و چندسروده تازه اورا خواندم که هنوز دارم

رژه شان را سان می بینم.به بهنود هم دوماهی شاید هم بیشتر است که سر نزده ام

دلم برای شعرهای مقالات نوریزاده هم تنگ شده است.

از این ها که بگذریم یاد میرزا اقا عسگر (مانی)و اون داستانهای زیبایش می افتم ولی مطمئن نیستم

بتوانم وارد سایتش بشوم. اروزی ورود به تارنمای دکتر براهنی هم که دیگه برام کهنه شده.نام بردن

از کتاب خانه های دیجیتالی هم که جز افزودن به اندوهم ثمری نخواهد داشت.هنوز بخش هایی از

داستان ها ونمایشنامه هایی که بخاطر مشکلات فنی نتوانسته ام بخوانم ازارم می دهد.

پس آرزو کنید از همین امشب بتوانم به این بزرگان سر بزنم و پس از خواندن هر داستان و سروده

ونقد و نمایشنامه ای بجای همه تان بشکن و قهقه بزنم و دست افشانی کنم چون مرا یارای پایکوبی

کردن نیست.

فرسان

ساعت ۵:۸ بعد از ظهر چهارشنبه

۸۴/۴/۱۵

سپاهان

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 6:5 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 دوستان من دوسه روز نتوانستم توی بلاگ فا پست بزنم گمان کنم مشکل فنی داشته

مائيم كه از باده ي بي جام خوشيم

هر صبح منوريم و هر شام خوشيم

گويند سرانجام نداريد شما

مائيم كه بي سرانجام خوشيم

بخاطر سرعت بسیار پایین اینترنت نمی توانم چنان که باید وشاید با دوستانم و وبلاگ های

مورد علاقه ام در بلاگ فا در تماس باشم. اهنگ مبدل کردن اینجا را به دفتر خاطرات یا سیاست

نویسی نیزندارم.از کپی پیست هم خوشم نمی اید.سر سوزن ذوقی هم برایم نمانده که از آن

سود جویم.

یادش بخیر هنگامی که دلمشغولی بزرگ من یاد گرفتن درست کردن لینک دونی بود واکنون همانسان

که می بینید یک لینک دونی درست کردم که بیا وببین،جدی نگیریدلینک دونی هنوز خیلی کار داره.

اون لینک ها را همینطوری گذاشته ام که دم دست باشند تا روزی روزگاری به انها نظمی بخشم .

موزیک وبلاگم را هم برداشته ام و در جستجوی یک اهنگ سنتی کلاسیک محلی مقامی پاپ هستم

تا خوبانی چون شما گوشی تازه کنند. صفت تازه کردنبرای اولین بار برای گوش بکار می رود، نه؟از شما

درخواست می کنم سخت نگیرید زیرا تا کنون نه من اهنگ دلخواهم را یافته ام نه شماگوش تان را

صفایی داده اید.

دیگه اینکه حوصله ارواح پر فتوح و خشن برندگان جایزه ادبی نوبل را هم ندارم که بخواهم باعمری پشت

میز کار نشستن و آفریدن قهرمانان ادبی حالی بحولشان دهم. اصلا می خواهم جامعه ادبی جهان را

ادب کنم.گیریم من هم موفق به بردن جایزه ادبی نوبل شدم و رفتم در میان همان ارواح قرار گرفتم.فکرش

را کرده اید چه خواهد شد؟ بلبشویی می شودکه هوشنگ معین زاده در کمدی خدایان یا دانته در کمدی

الهی یا محمدعلی جمالزاده در صحرای محشر خوابش را هم ندیده باشد. حتی دوست ندارم در چنان

هنگامه ای با برندگان زن اسکار هم حشرونشر داشته باشم تا برسد به جمعی قاتل بالفطره که

بخودشان هم رحم نکرده اند وبخش بزرگی از انها دست بخودکشی زده اند.

کسی که از اینده آگاه نبوده ، هرکه هم چنین ادعایی کرده به پندار من شارلاتانی کارکشته بوده، و چه

بسامن نیز برای خود کاری پیدا کردم و دست از این وبلاگ بازی برداشتم.این جمله اخری پیش گویی که

نبود؟ یعنی من هم اره؟ای اقای خشونت از کی تا حالا ارزو شده است پیشگویی داخل پرانتز شارلاتانی؟

بجان حنا دختری که توی مزرع کار می کرد واکنون برای خود سایتی دارد و صد تا وبلاگ جور من وشمارا

به پشیزی حساب نمی کند اگر قدرهمین کار پردردسر وبلاگ نویسی را هم ندانیم فردا سخت پشیمان

خواهیم شد. و انگشت پشیمانی بر دندان خواهیم گرفت که وبلاگ نویسی به از وبلاگ ننویسی .

شاد باشید و برای شادی روح خوش اخلاقان چند لبخند محکم بزنید.

فرسان

۱۳ تیر ۸۴

سپاهان

ساعت را هم که سایت بلاگ فا خودکار خواهد نوشت ولی اکنون ساعت ۷ و ۳۰ دقیقه عصر است.

پا نوشت: بار چهارم است می پستم دیگه حوصله ویرایش کردن ندارم به ویراستاری خودتان ببخشید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

بگمان شما قدرت زن است یا مرد ؟

قدرت مد نظرما در برگیرنده همه قدرتهاست. قدرت اقتصادی قدرت نظامی قدرت سیاسی

در وحله نخست همه شما می گویید نا نوشته پیداست قدرت مرد بوده و خواهد بود ولی

من برای شما ثابت می کنم که قدرت و قدرت ها خانم بوده و هستندوخواهند بود.

قدرت مرد نیست ولی مرد ها عاشق او هستند ولی خوب قدرت خانم وفا و عهد وپیمان

وپاک دامنی سرش نمی شودهر چندروزی با یک مرد سر می کندولی هرگز یک مرد رابرای

مدت دراز در آغوش نمی گیرد.برایش فرقی نمی کند چه کسی به اودست اندازی کند یا اگر بخواهیم

وبلاگ نویسی ر اپاس بداریم بنویسم برایش تفاوتی ندارد کدام مرد اورا بدست می اورد زیرا قدرت

خانم لغزندگی و گریز دستی خود آگاه است این قدرت خانم از بس از این دست به اون دست رفته

حتی دیگر زمان دست بدست شدنش رامی فهمد.انگار خود قدرت خانم است که بانازک کردن پشت

چشم وعشوه امدن صاحب تازه اش را بر می گزیند.

ولی خوب قوی ترین مردان هنگامی که به قدرت می رسندآنچنان خودباخته می شوندکه انگار تا ابد

با قدرت  خانم هم بستر خواهند بودوقدرت هم هر شب برایشان دست نخورده تر از شب پیش می شود

شما می توانید دست نخورده را باکره هم  بخوانید.ولی از من خوانده بگیرید که قدرت خیلی وضعش

خرابه!!!

همین جوری و بی منظور برداشت های سیاسی و سکسی قدغن

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 می خواهم روراستانه با شما حرف بزنم.هنوز نمی دونم شما چند نفرین ،خانم هستین یا آقا؟

 ولی دیر یا زود بر شمار شما افزوده خواهد شد این پیش بینی ربطی به چشم بسته و غیب گویی

 ندارد.چون روز روشن است.

 من تا کنون نام بعضی ها را در هیچ کدام از وبلاگهایم ننوشته و نخواهم نوشت.این یعنی اینکه اگر

 خورشید را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ من باز هم نام اون بعضی هارا که نمی 

 نویسم هیچ، حتی به نماد های انها نیز اشاره نمی کنم.(بعضی ها شامل سیاسیون می باشد)

بخاطر همون دلایل بالا که من نمی دونم شما ها چند نفرید و از چه گروهی هستید انتخاب برایم دشوار

است. البته دلایل دیگری نیز وجود دارد که زیاد با بلاگفا کار نمی کنم. کلفت ترین دلیل دیگر این است که

من از سیاست خوشم نمی اید.واین خود سبب می شود که آدمیزاد شمار زیادی مخاطب از دست

بدهد. دلیل دیگر اقای سردوزامی ملقب به اکبر کپنهاکی است.

امروز با خود گفتم چند تا از افاضات اکبر اقا را در وبلاگ بگذارم گلاب برویتان دیدم اگر چنین کنم همین

چندمخاطب را هم از دست می دهم.خودتان می توانید به سایت اکبر اقا بروید وببینید با پلنگ خانوم

چه معرکه هایی که راه نمی اندازد.

ودلیل دیگر سایت اقای رضا قاسمی ملقب به دوات می باشد باخود گفتم  داستان: مارتين  نويسنده: گی دو موپاسان        برگردانِ دامون مقصودی

را در چند بخش در اینجا کپی پیست می کنم هم تا چندروز خیالم از بابت پست آسوده است هم

خوانندگان احتمالی به گزینش من آفرین می نویسند ولی سایت دوات با این نوشته: باز نشر چاپی

آثاربدون اجازه، به شدت ممنوع است و لینک دادن،آزاد. مایوسمان ساخت. نکته دیگر که به چشم

خوانندگان ارجمند باید برسانم این است که من با هزار حقه کثیف قدیمی و جدیدی به  بلاگ فا می آیم

واین مهم هم بخاطر اینترنت کم سرعت و نامرغوب است ولی خوب تلاش می کنم دست کم برای

کسانی که برای من نظر می نویسند نظر بنویسم .بماند که دیگر چون قرقی نمی توانم وبلاگ های بروز

شده رازیر نظر داشته باشم ولی خوب این هم بزودی برطرف خواهد شد. نکته دیگر دوستانی است که به

من لینک می دهند از انها درخواست می کنم اگر مرا لینکیدند به من خبر دهند تا من هم لینک شما را

 در لینک دونی که دارای بخش های گوناگونی می باشد قرار دهم.

 اگر دوست داشتید یک داستان خوب و زیبااز گی دوموپاسان بخوانید چند خط بالاتر با کلیک بر روی

مارتین ... می توانید این داستان کوتاه زیبا رسا گیرا را بخوانید.  

۸۴/۴/۶

سپاهان

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

برای ادمی چون من که همواره در کانون توجه بوده تنهایی ازار دهنده است پیدا کردن دوستان همیشه

در نت در سایت بلاگ فا کمی تا قسمتی دشواراست.گرچه من در فرسان پرشین لاگ کما فی سابق

می نویسم وحضور گسترده ای  دارم. ولی بجز نظر نوشتن برای دوستان انگشت شماری که برایم

نظر می نویسند هر بار که به بلاگ فا بیایم برای یکی دوتا وبلاگ بروز شده که با روحیه من سازگار

باشندنظر می نویسم.خوشبختانه هر روز بخش لینک وبلاگ های بلاگ فا راگسترش می دهم و گمان

 می کنم اینجوری بتوانم بهتر با دوستانم در ارتباط باشم.

هنوز نتیجه دور دوم انتخابات اعلام نشده است من هم رای نداده ام. تنها می خواهم اینو بنویسم اگر

خاتمی و معین صد بار دیگر نامزد شوند باز هم به انها رای نخواهم  داد.

انتخاب سوپی | اُ. هنری | زرین بختیاری‌زاده

سوپی روی یک نیمکت درمیدان مَدیسون نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. زمستان از راه می‌رسید و او می‌دانست که باید هرچه زودتر نقشه‌هایش را اجرا کند. با ناراحتی روی نیمکت جابه‌جا شد. احتیاج به سه ماه زندان گرم و نرم با غذا و دوستان خوب داشت. معمولا زمستان‌هایش را این‌گونه سپری می کرد.
وحالا وقتش بود، چون شبها روی نیمکت میدان با سه روزنامه هم نمی توانست از سرما خلاصی یابد. بنابراین تصمیمش را برای زندان رفتن گرفت و فوراً شروع به بررسی اولین نقشه اش کرد. نقشه ساده ای بود. در یک رستوران سطح بالا شام می خورد، سپس به آنها می گفت که پول ندارد وآنها پلیس را خبر می کردند. ساده وراحت بدون هیچ دردسری. با این فکر نیمکتش را رها کرد و آهسته براه افتاد.
چیزی نگذشت که به یک رستوران در برادِوی رسید. آه! خیلی عالی
بود. فقط می بایست یک میزدررستوران پیدا کند و بنشیند.
آنوقت همه چیز روبراه بود. چون وقتی می نشست، مردم تنها می توانستند، کت و پیراهنش را ببینند که خیلی کهنه نبودند؛ هیچ کس
شلوارش رانمی دید. راجع به سفارش غذا فکر کرد. خیلی گران نه؛
اما باید خوب باشد. اما وقتی که سوپی وارد رستوران شد، گارسن شلوار کثیف و کهنه و کفشهای افتضاح او را دید. دستهایی قوی یقه او را گرفت
و به اوکمک کرد که دوباره خودش را در خیابان ببیند! حالامجبور بود
که نقشه دیگری بکشد. ازبرادِوی گذشت و خودش را در خیابان ششم دید، جلوی ویترین مغازه ایستاد و نگاهی به داخل آن انداخت؛ همه چیز تمیز و براق بود. همه می توانستنداورا ببینند. آرام و بادقت سنگی را برداشت و به طرف شیشه پرت کرد. شیشه با صدای بلندی شکست.مردم به آنطرف دویدند. سوپی خوشحال بود چون مقابلش یک پلیس ایستاده بود.
سوپی حرکت نکرد. در حالی که دستهایش در جیبش بود، ایستاد ولبخند زد.
با خود اندیشید:" بزودی در زندان خواهم بود ". پلیس به طرفش آمد وپرسید:" کی این کارو کرد؟ " سوپی گفت:" من بودم ". اما پلیس می دانست کسانی که چنین کاری می کنند، نمی ایستند که با پلیس صحبت کنند، بلکه پا به فرارمی گذارند. درست درهمین موقع پلیس، مرد دیگری را دید که در حال دویدن بود تا به اتوبوس برسد. بنا براین پلیس به تعقیب او پرداخت. سوپی لحظه ای این صحنه را تماشا کرد. سپس راهش را کشید و رفت؛ باز هم بدشانسی. دیگر داشت عصبانی می شد. اما آنطرف خیابان رستوران کوچکی دید. با خودش فکر کرد: " عالیه! " ووارد شد.
این بارهیچ کس متوجه شلوار و کفشهایش نشد.
شام خوشمزه ای بود. بعد از شام به گارسن نگاهی کرد و با لبخند گفت:" می دانید، من هیچ پولی ندارم پلیس را خبر کنید. زود باشید چون خیلی خسته ام ".
گارسن جواب داد:" پلیس بی پلیس. هی، جو!".
پیشخدمت دیگری به کمک اوشتافت و با هم سوپی را به داخل خیابان سرد پرت کردند. سوپی نقش زمین شد با سختی از جا برخاست،عصبانی بود. با زندان گرم و نرمش هنوز خیلی فاصله داشت؛ واقعاً ناراحت بود. دوباره براه افتاد. یک زن زیبای جوان مقابل ویترین مغازه ای ایستاده بود. کمی آنطرف ترهم یک پلیس قرار داشت. سوپی به زن جوان نزدیک شد؛ دید که پلیس او را می پاید. با لبخند از زن دعوت کرد که او را همراهی کند. زن قدری فاصله گرفت و با دقت بیشتری شروع به تماشای ویترین مغازه کرد. سوپی نگاهی به پلیس انداخت. سپس دوباره شروع به صحبت با زن کرد. زن می توانست درعرض یک دقیقه پلیس را خبر کند. سوپی درهای زندان را مجسم کرد،اما ناگهان زن بازوی او را گرفت و با خوشحالی گفت:" بسیارخوب به شرط یک گیلاس مشروب، تا پلیس متوجه نشده راه بیفت ". وسوپی بیچاره با زن جوان که هنوز بازویش را گرفته بود به راه افتاد.
سر پیچ بعدی از دست زن پا به فرار گذاشت. به وحشت افتاده بود،
با خود اندیشید:" با این وضع هرگز به زندان نخواهم افتاد ". آهسته براه افتاد وبه خیابانی رسید که تئاترهای زیادی در آن بود. آدمهای زیادی آنجا بودند، آدمهای پولدار با لباسهای گرانبها. سوپی می بایست کاری کند تا به زندان برود. نمی خواست حتی یک شب دیگر روی نیمکت میدان مَدیسون سر کند. کلافه شده بود. ناگهان چشمش به یک پلیس افتاد. شروع کرد به آواز خواندن، فریاد زدن و سروصدا کردن. این بار باید نقشه اش کارگر می افتاد؛ اما پلیس پشتش را به او کرد و به مردی که نزدیکش ایستاده بود گفت:" زیادی خورده، اما خطرناک نیست؛ بذار به حال خودش باشه ". اما درست درهمین وقت چشم سوپی داخل یک مغازه به مردی افتاد که چتر گرانبهایی داشت. مرد چتر را در کناردرگذاشت
و سیگاری بیرون آورد. سوپی وارد مغازه شد، چتر را برداشت وآهسته بیرون آمد. مرد به سرعت دنبالش آمد وگفت:" چتر مال منه ". سوپی جواب داد:" راستی؟ پس چرا پلیس را خبر نمی کنی؟ زود باش پلیس آنجاست ". صاحب چتر با ناراحتی گفت:" اشتباه از من است. امروز صبح آنرا از یک رستوران برداشتم. خوب اگر مال شماست معذرت می خواهم "... سوپی گفت:" البته که مال منه ". پلیس متوجه آنها شد. صاحب چتر به سرعت دور شد و پلیس هم به کمک دختر جوانی رفت که می خواست از خیابان رد شود. حالا دیگر سوپی واقعاً عصبانی بود. چتر را دور انداخت و شروع کرد به بدوبیراه گفتن به پلیسها. درست حالا که اومی خواست به زندان بیفتد، آنها نمی خواستند او را به آنجا بفرستند. دیگر عقلش به جایی نمی رسید. به طرف میدان مَدیسون و خانه اش یعنی نیمکت براه افتاد. اما سر یک پیچ ناگهان ایستاد. اینجا در وسط شهر یک کلیسای قدیمی زیبا وجود داشت. از میان یک پنجره صورتی رنگ، نور ملایم و صدای موزیک دلنشینی بیرون می آمد. ماه در بالای آسمان بود. همه جا ساکت وآرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده بنظرش آمد وسوپی را بیاد روزهای خوش گذشته انداخت. یاد روزهایی که مادر، دوستان
وچیزهای قشنگی در زندگی داشت. بعد به یاد زندگی امروزش افتاد. روزهای پوچ، رویاهای بر باد رفته... و سپس ناگهان یک چیز
شگفت انگیز اتفاق افتاد. سوپی تصمیم گرفت که زندگیش را تغییر دهد وآدم تازه ای باشد. با خود گفت:" فردا به شهرمی روم و کار پیدا می کنم. دوباره زندگی خوبی پیدا خواهم کرد. آدم مهمی می شوم، همه چیز عوض خواهد شد. باید... ".

دستی را روی بازویش احساس کرد. از جا پرید و بسرعت اطرافش را نگریست. پلیسی مقابلش ایستاده بود.
پرسید:" تو اینجا چه میکنی؟ "
سوپی پاسخ داد:" هیچی ".
پلیس گفت:" پس با من بیا ".
فردای آنروز سوپی فهمید که باید سه ماه زمستان را در زندان بگذراند.

 

 اُ. هنری  در يك نگاهویلیام سیدنی پورتر مشهور به او- هنری يكي از معروفترین نویسنده داستانهای کوتاه آمریکاست. در سال 1862 میلادی در کارولینای شمالی به دنیا آمد . او در نوجوانی و جوانی خود به کارهای متعددی مشغول بود. وی زمانی که به آمریکای مرکزی رفت کار نویسندگی را شروع کرد و در همین زمان شهرت او همه گیر شد . او در سال 1898به مدت سه سال به زندان افتاد و این امر وقفه کوتاهی در زندگی ادبی او به وجود آورد و لی پس از آن به نویسندگی خود ادامه داد . در اواخر عمر هم مدتی در نیدویورک به سر برد. او هنری بیش از ششصد داستان کوتاه از خود به جای نهاده است .


 

زرین بختیاری زاده  در يك نگاهزرین بختیاری

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |